به نام خداوند بخشنده مهربان

logo



«حضور در بزمی مملو از شور و هیجان و فضایی شاد و پر احساس که فقط فستیوال فوتبال
می تواند خالق آن باشد، تجربه ای لذت بخش است. »
 
                                                                                                پير لوئيجي كولينا          

بالاخره بعد از نزديك به چهار سال روز جمعه نوزدهم خرداد(نهم ژوئن)66166 تماشاگر در هواي{شايد} باراني ورزشگاه مونيخ(آليانس آره نا)و ميليون ها بيننده ي تلويزيوني شاهد افتتاح جام جهاني فوتبال خواهند بود. رويدادي كه حوزه هاي بسياري را تحت تاثير خودش قرار داده از حوزه ي مسايل اجتماعي و اقتصادي گرفته تا حوزه ي مسائل امنيتي و سياسي و ... كه اين خود نشان از قدرت و محبوبيت اين ورزش است.

64 بازي طي يك ماه. يعني هر روز ميشود دو تا فوتبال زنده و مستقيم آن هم در سطح بالا ديد. هر بازي با سي و شش دوربين فيلمبرداري مي شود. البته با دوربينهاي مخصوصي كه توسط شركت بوش(boush) ساخته شده و از كيفيت و وضوح تصويري بسيار بالايي برخوردارند و براي ديدن تمام قابليت هاي اين دوربين ها گيرنده هاي خاصي مورد نياز مي باشد. در هر بازي از 15 توپ استفاده ميشود كه پس از پايان هر بازي توپ هاي آن به علاقه مندان فروخته ميشود. چمن بازي فينال هم در اندازه هاي مشخص پس از بازي به فروش ميرسد.
خلاصه اين جام براي خيلي ها نون داره.

اين روزها هر جا ميري يه لينك دادن كه:
به علي كريمي راي بديد خب كه چي، يه كم واقع بين باشيد حالا گيريم كه صد در صد كاربران هم به كريمي راي بدن. هر چي هم كه علي كريمي بازيكن خوبي باشه ولي انصافن به پاي رونالدينهو كه نميرسه. ماشاالله هر موقع از اين نظر خواهي ها ميذارن، امت هميشه در صحنه كليك ميكنن به قصد براندازي سايت مورد نظر. فقط اين آمار يه مزيتي داره و اون اينه كه ميتونيم آمار افراد بيكار در كشورمون رو نسبت به افراد بيكار در بقيه كشورها بدست بياريم. آقا يه فكري بكنين واسه اين همه بيكار واقعا وحشتناكه !!!
راستي صدا و سيما هم چندين بار تو اخبارش گفت كه هيچ كدام از كشورهاي عربي بازيها رو به طور مستقيم پخش نمي كنن. آقا فهمیدیمُ، شما خيلي گليد كه همه ي بازي ها رو پخش مي كنيد ولي بايد بگم كه  فكر نكنم كل جمعيت طرفداران فوتبال در تمام كشورهاي عربي به اندازه طرفداران فوتبال در ايران بشه و به خيلي دلايل ديگه  شما مجبوريد بازي ها رو مستقيم پخش كنيد.
بگذريم...
 تو اين پست هر كي مشخص كنه طرفدار چه تيميه. من كه(بعد از تيم ملي ايران)طرفدار استعمار پير، بريتانياي كبير هستم. زنده باد انگليس!!!!!!!(البته تیم فوتبالش)
شيخ هم كه بعد از مكزيك آلمانيه شايد هم بعد از آلمان مكزيكيه در هر صورت فرقي نمي كنه.

اونايي هم كه نمي تونن بازي ها رو ببينن برن بررسي كنن تو همون روز چه غلطي كردن كه توفيق زيارت بازيها ازشون سلب شده.
این هم چند تا لینک که به دردتون میخوره

جدول گروه بندی تیم ها 
برنامه و ساعت بازیها (برای بدست آوردن بازیها به وقت ایران اوقات بازیها را بعلاوه ی ۵/۱ساعت کنید)
درباره تیم ملی ایران
شانس قهرمانی تیم ها
نتایج مسابقات به صورت آنلاین 

یا علی مدد است


مكزيك چيكارش مي كنه؟
سوراخ سوراخش مي كنه...

در پي استفتايي از دفتر ارتباطات مردمي حضرت شيخ ايشان بيانيه اي به مضمون زير صادر فرمودند:

از آنجا كه با وجود همه تلاشها و حمايتها و تبليغات و صرف پولهاي هنگفت، به اين مرتيكه كروات و تيمش با آن پيرمردهايش (مخصوصا تا زماني كه آن ثابتوويچ در نوك حمله فيكس است) اميد چنداني نيست و احتمال ضايع شدن بسيار است و از آنجا كه شيخ از مكزيك است و مكزيك از شيخ (ر.ك. پست قبل) بر همه مريدان و دنياله روهاي ايشان بالاخص دراويش فرقه شيخيه واجب موكد(!) است تشويق تيم مكزيك با موجهاي بلند و عريض و طويل مكزيكي به همراه گرداندن تسبيح  و دادن صدقه و نذر و نياز براي صعود اين تيم و در هم كوبيدن ايران با ستارگان بي فروغ و شيرهاي بي يال و كوپال پارسي اش!

همچنين براي شادي روح مرحوم تازه از دست رفته، پدر دروازه بان تيم ملي مكزيك الفاتحه مع الصلوات...


به قلعه عقابها خوش آمديد.

اينجا آلمان است... آلمان!

اولین جام جهانی که یادم می آید ۹۰ ایتالیاست.با آن موسیقی مسحور کننده ویژه اش. با افتتاحیه بین آرژانتین و کامرون. و قهرمانی رویایی آلمان در فینال در برابر آرژانتین. یادم می آید (فقط ۶ سالم بوده!) هر روز با حسین(برادرم) توی حیاط خانه مان با توپ پلاستیکی دو نفری تک تک بازیهای همان روز(شب) را بازی میکردیم. این هم یک جور پیش بینی بود. و چقدر ناراحت بودم وقتی بازی فینال را از حسین باختم. تا اینکه آلمان انتقامم را با گل آندریاس برمه (از روی نقطه پنالتی) گرفت و ما قهرمان شدیم و آنجا بود كه برای اولین بار طعم شیرین اقتدار ژرمنها را حس کردم.

در جام ملتهای اروپای بعدی (۹۲) آلمان خیلی خوب پیش آمد ولی در عین ناباوری در فینال با نتیجه ۲ بر ۱ مغلوب دانمارک (و اشمایکل) شد که در آخرین روزها جایگزین یوگوسلاوی یی شده بود که به علت جنگ از مسابقات خدفش کرده بودند.

جام جهانی ۹۴ هم مال ما نبود. کرواسی لعنتی با آن داوور سوکر مرده خور و بلازوویچ (که بعدها دست تقدیر او را به تیم ملی ما رساند تا بهش گند بزند!) از راه رسید تمام نقشه ها و آرزو هایمان را بر آب کرد. قهرمانی را هم روبرتو باجو با ضربه پنالتی آسمانی(!) تقدیم برزیل کرد.

اما یورو ۹۶ متعلق به قهرمان بلامنازع آن دوره یعنی آلمان بود که در فینال چک را با گل ذخیره طلایی برتی فوکس یعنی الیور بیرهوف مات کرد.

جام جهانی بعدی (۹۸) تلخ بود. بعد از هم گروه شدن با ایران و صعود از گروه به همراه یوگوسلاوی فکر می کنم به مکزیک بود که آلمان باخت و حذف شد. اما اتفاق دیگری از تلخی آن کاست و آن هم قهرمانی فرانسه در فینال با در هم کوبیدن برزیل بود و آنجا تیم دوم من شد فرانسه. فرانسه ی بارتز و زیدان و خروس!

در یورو ۲۰۰۰ و ۲۰۰۴ هم تقدیر در حذف شدن بود. آن هم در مرحله اول گروهي بدون حتي يك برد. ولي باز فرانسه در فينال بازي يك هيچ باخته را از ايتاليا برد و قهرمان شد. و بعدي هم به يونان رسيد با مربي آلماني اش.

ولی در جام جهانی ۲۰۰۲ (آن سال كنكور داشتم ولي حتي يك بازي را هم از دست ندادم!)، كره و ژاپن عرصه قدرت نمایی ژرمنهایی شد که با تيمي يكدست بدون ادعا و بی سرو صدا پا به جام گذاشتند و به لطف قدرت نمایی الیور کان (که با وجود آن همه برزیلی پر سر و صدا بهترین بازیکن  جام شد) و میشاییل بالاک و معرفی پدیده ای مثل میروسلاو کلوزه و با مربی گری رودی فولر جوان تا فینال پیش رفت ولی درفینال بزرگترین شانس به سراغ برزیل آمد بالاک به علت دو اخطاره شدن محروم بود. و یک اشتباه ساده از کان موجب شد حق به حق دار نرسد و کافو جام را بالای سر ببرد.

بعد آن بازی اما در مراسم اهدای جام و مدالها در ميان اشكها و لبخند ها اگر کسی به نوشته پشت پيراهنهای بازیکنان آلمان دقت می کرد عبارتی را می توانست بخواند:

 see you in Germany 2006

و حالا موعد فرا رسيده است. ما ميزبانيم و قدرتمند. 
اين جام مال ماست. شك نكنيد.

آلمان

علي مددي

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۵/۰۳/۱۹ساعت 1:53  توسط جواد و مهدی  | 

  هواللطیف

سلام
بالاخره رسیدم اصفهان! اینجا محرمش واقعا محرم است!
دارم یک کارهایی ترتیب می دهم وقتی انجام شد درباره اش می نویسم. جواب دوستان را هم فعلا وقت ندارم بدهم (و از این بابت شرمنده ام) چون الان درفاصله تاخیری که درقرار با یک دوست پیش آمد، آمده ام کافی نت این طرف چهار راه و مواظب آن ور هستم و شخص مذکور هر لحظه ممکن است سر برسد. فقط دوست عزیز آقا یا خانم "آشنا" این گیر دادن بی حکمت نیست (بعدا درباره اش کامل توضیح خواهم داد) و در مورد احساس شما هم کاری از دست بنده ساخته نیست! مگر اینکه یا خودتان بگویید چه جوری شده و چکار کنم یا خودتان را معرفی کنید.
این هم یک شعر که مناسبت دارد و بی ربط نیست با محرم و سالگرد پیروزی انقلاب و قضیه هسته ای و قطعنامه دیروز شورای حکام و ایستادگی ایران و...
...ای کاش امام بود.

 ببین که غربت یک شهر با من است امشب
 دمادم آتش سنگین اگرچه می بارد
 ولی چه غم ما را؟
 که عاشقیم و مجازات عشق سنگین است
 و آن شبی که چراغ خاموش خیمه تو
 مجال رفتن داد
 به خیمه گاه تو ماندیم، جرم ما این است!

 

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی
مدد زغیر تو ننگ است...

یا علی مددی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۱۱/۱۶ساعت 17:46  توسط جواد و مهدی  | 

شب تولد  

هر انساني دوبار متولد مي شود ،

 يكبار با چشمان بسته و يكبار با چشمان باز .

امشب مي تواند شب تولد دوم ما باشد .

اگر خودمان بخواهيم .

                                                                                                        جواد

شب سوم

 

اين المُضطر الذي يُجاب اذا دَعا

كجاست آن مضطري كه هر گاه دست به دعا بردارد ميوه ي اجابت مي چيند ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۴/۰۸/۰۴ساعت 13:11  توسط جواد و مهدی  | 

شب دوم

شهادت امير المومنين عليه السلام را به همه ي پيشوايان آن حضرت تسليت مي گوييم .

شب دوم از همگي التماس دعا دارم .

جواد

                                                                                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۴/۰۸/۰۲ساعت 21:37  توسط جواد و مهدی  | 

   امشب

۱۰۰۰<۱

جواد

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۳۰ساعت 15:32  توسط جواد و مهدی  | 

چهره ها با اشک زیبا می شود...

 

در سجده نيز مثل تو بايد قيام کرد

گيسو به خون خضاب نمود و سلام کرد

 

" يا من قتل لشدة عدله" هزار بار

فزت و رب کعبه بخوان ! روح بی قرار!

 

باران گرفته است غم بو ترابی ات

خون موج می زند ز دو زلف شرابی ات

 

سر را به تيغ و نيزه و خنجر حوالت است

محراب و تيغ در پی مرد عدالت است

 

محراب ابروی تو، کمان دار تيغ هاست

جز مرگ سرخ پيش تو، جای دريغ هاست

 

(مسعود دیانی)

 

 

التماس دعا

مهدی شیخ

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۳۰ساعت 9:21  توسط جواد و مهدی  | 

امام نسل سومی!

... آرام آرام داشت برای خودش راه می رفت. رسید دم باب الرضا (ع). ایستاد. دستش راستش را گذاشت روی سینه اش. رو به گنبد. گفت: السلام علیک ایهاالامام الخفن...!!! نیمه تعظیمی کرد و روانه شد در صحن جامع رضوی...

مهدی شیخ

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۲۶ساعت 11:32  توسط جواد و مهدی  | 

شيخ

توی سایتهای عکس دنبال یه عکس واسه یه مقاله می گشتم که چشمم به این عکس افتاد .

خب حالا که چی تو این دنیا - مجازی – کاربرا هر روز چشمشون به هزاران عکس قشنگ تر از این می افته. این که چیزی نیست .

 الان می گم .

عکسی رو  که  ملاحظه می کنید مربوط میشه به راهپیمایی دانشجویان دانشگاههای تهران  زمانش هم حدود دو سه ماه پیش . مکانش هم جلوی سفارت انگلیسه موضوعش رو هم که همه  میدونیم . اون آقای نسبتا محترمی که توی عکس ، سایه ش افتاده روی ۴baagh   جناب مهدی خان شيخه كه براي تهيه ي عكس و گزارش رفته بوده اونجا . 

توضیح  : (نامه ی منو نشون میدی، دارم برات!!!! )

                                                                                      جواد

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۲۳ساعت 15:24  توسط جواد و مهدی  | 

بیدار شدم .

درد و حشتناکی تمام بدنم را گرفته بود .

چشمانم را باز کردم و پرستاری را کنار تختم دیدم .

او گفت :

"آقای فوجیما ، خیلی شانس آوردید که از بمباران دو روز پیش هیروشیما

جان سالم به در بردید . حالا توی این بیمارستان در امانید . "

به سختی پرسیدم : " من کجا هستم ؟ "

گفت : " ناکازاکی " .

نویسنده : آلن . ا . مایر

 

جواد

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۲۳ساعت 15:21  توسط جواد و مهدی  | 

هرگز نمی توان با آدم های کوچک کارهای بزرگ انجام داد

این جمله را یکی از دوستانم بالای نامه ای که برایم فرستاده بود زیر بسمه تعالی نوشته بود راستش خیلی وقت بود که از طرف کسی نامه ای واقعی (که با دستخط خودش و روی کاغذ باشد) به دستم نرسیده بود. اما به جایش میل باکسمان آباد است و کامنت های این وبلاگ هم مایه دلخوشی. تازه اگر اس ام اس را به حساب نیاوریم. به هر حال به نظرم قشنگ آمد. ولی دوست دارم خودم این گونه اصلاحش کنم:

هرگز نمی توان با افکار کوچک کار های بزرگ را به ثمر رساند

تا نظر شما چه باشد؟

مهدی شیخ

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۴/۰۷/۲۰ساعت 17:14  توسط جواد و مهدی  | 

هواللطیف

این چند روز از بی اینترنتی داشتم خفه می شدم! بالاخره امروز دل را زدم به دریا و آمدم توی سایت کامپیوتر دانشکده که هنوز برای سال تحصیلی جدید راه نیفتاده به مسئول خوبش (آقای کریمی) رو زدم که بگذارد بنشینم پشت کامپیوتر خودش! او هم روی ما را زمین نینداخت. دمش گرم...

آخرین باری که به روز کردم این وبلاگ را قبل از شروع ماه مبارک بود که شامل همان نامه جواد و یادداشت من شد. دو روز بعد یعنی ۵ شنبه روز دوم ماه جواد را جلوی باغ غدیر اصفهان دیدم. البته دیدارمان اتفاقی نبود. شب قبلش با هر جان کندنی بود ردش را زدم و بعد از تماسی با هم قرار گذاشتیم برای فردا صبحش ساعت ده جولی سردر باغ غدیر اصفهان.
با هم رفتیم کنار زاینده رود و اولین اجلاس سران چای نبات را برگزار کردیم. مدت زمان جلسه به اندازه پیاده روی از پل خواجو تا پل چوبی و برگشت همان مسیر بود. حرفهایی زده شد و قرار هایی گذاشته شد. مثلا:
 -- ستونهای ثابت (مثل: قصار الشیخ و ایست گاه) تعیین شدند و قرار شد دو ستون جدید هم به آنها اضافه شود که یکی را من بنویسم و دیگری کار جواد باشد. (اسم و محتوای هر کدام  را وقتی آمدند خواهید دید.) و بقیه را هر چه خواستیم بزنیم! (البته نه هرچیزی...)
-- هر پست را هر کس به روز می کند اسمش را پایش بنویسد تا ملت بفهمند کدام را کی نوشته و راحت تر بتوانند نظر بگذارند. (که البته تا الان جواد در مورد دو پست قبلی "شوخی با..." و "يك جور خود كشي" به آن عمل نکرده!)
-- قرار شد ديگر نامه هاي خصوصي را در معرض نمايش عام نگذاريم! (كه البته ممكن است من هم به اين يكي عمل نكنم!)
-- در مورد تعداد لينكها و نوع و چگونگي لينك دادنها بحث شد و نتايجي هم حاصل شد كه نبايد اينجا بگوييم.
-- ايجاد تغييرات و طراحي در صورت و غالب وبلاگ تصویب و انجامش به من واگذار شد (تا قشنگ تر از اين كه هست بشود!)
-- یک سری حرفهای دیگر هم زده شد که نقل آنها در اینجا نه به درد شما می خورد و نه ما.

امروز داشتم دفتر چه دعاهای ماه مبارک را ورق می زدم به جمله جالبی برخوردم (که روز های قبل همینجوری از کنارش گذشته بودم) چند دقیقه ای همینطور معطل مانده بودم روی معنیش و چگونگی بر آورده شدنش:

اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین...

 

مهدی شیخ




+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۴/۰۷/۱۸ساعت 16:35  توسط جواد و مهدی  | 

 

سيد محمد خاتمي

 

تا حالا شده كه در تخيلات خودتون تصور  كنيد كه مثلا اگر آقای خاتمی در یک کشور اروپایی رییس جمهور میشد چه شکلی میشد؟  خیلی خوش تیپ میشد ؟ نه ؟  تا نظر شما چی باشه .

                                                                                                        جواد

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۷/۱۷ساعت 0:24  توسط جواد و مهدی  | 

 

خيلي فكر كرده بود كه چطور از دست خودش خلاص شود .

همه راهها را سنجيده بود ؛

حتي بعضي از آنها را تجربه كرده بود .

تصميمش را گرفت .

لباس پوشيد ،

ساعت دست نكرد ،

موهايش را شانه كرد ،

عطر ملايمي زد و

به طرف بزرگترين كتابخانه ي شهر به راه افتاد .

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۷/۱۷ساعت 0:19  توسط جواد و مهدی  | 

سلام. این نامه را جواد عزیز برای من گذاشته بود اینجا و ثبت موقت زده بود. گفتم شاید خوندنش خالی از لطف نباشه. برای همین بدون کوچکترین تغییری گذاشتمش توی صفحه. راستی من الان اصفهانم و قراره جواد رو ببینم ولی راستش آدرس میل وبلاگ یادم رفته! سعی می کنم جواد رو که اسباب کشی کرده یه جوری پیدا کنم و ازش خواهش می کنم که اگر تاقبل از دیدارمون به اینجا سر زد. این پست رو حذف نکنه.

مهدی شیخ

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

تذكر 1 : لطفا متن نامه با تريپ صداي پرويز پرستويي خوانده شود .

تذكر 2 : پس از خواندن نامه اين پست  حذف شود .

سلام مهدي جان خيلي دلم برات تنگ شده . راست گفتي از وقتي كه اين وبلاگ رو با هم  زاييديم ديگه هم ديگرو درست حسابي نديديم البته من هم يه كم گرفتاري برام پيش اومد و اثاث كشي هم داشتيم و همه ي اينها مزيد بر علت شد كه چند وقتي از هم بي خبر باشيم و طبيعيه كه نقش تو در تربيت اين بچه (وبلاگ ) بيشتر از من بوده يه كم لوسه ولي وقتي بزرگ شد خوب ميشه .

بگذريم ...

راستي بين بچه ها شايع شده بود كه جواد و مهدي شيخ يه كار اقتصادي تو خيابون چهار باغ راه انداختن من كه تا شنيدم كلي خنديدم و بعد اصل ماجرا رو براشون توضيح دادم .

يه سري هم به سايت 5 dari.com  بزن ، بخش يخ در بهشت كار رحمت اولياست و اينكه يه مسابقه وبلاگ نويسي هم تو اين سايت راه انداختن اگه مايلي شركت كنيم

شماره تماس جديد رو  به ايميل وبلاگ فرستادم .

هر وقت اومدي اصفهان حتما باهام تماس بگير . 

جواد

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۱۲ساعت 2:41  توسط جواد و مهدی  | 

هواالطیف
بنده این چند روزه برای تمام کردن یک کار ناتمام با یک عده ای رفته بودیم انزلی و دستمان از این دنیا کوتاه بود! (دنیای مجازی منظور است) و جواد عزیز (که حدود دو ماه است که ندیده ام اش!) بعد از کلی دوری از میادین پست جدید را گذاشته بود که انصافا قشنگ بود و به موقع.
عکسهایی را که می بینید با موبایل مرتضی هاشمی گرفته ام در این سفر اخیر. قابل شما را ندارد:

مهدی شیخ


دل طوفانی ابرا ...

 

 

 

 

 

 

... پایان کار در ساحل خزر بود در انزلی. همانجا که درافق هر چه نگاه کنی آب می بینی و ابر. جای که دو رنگ آبی به هم می رسند. پایان دقیقا همانجا بود:

محل رسیدن آب به آسمان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۷/۱۰ساعت 12:18  توسط جواد و مهدی  | 

بوسه باد خزوني با هزار نامهربوني

زير گوش برگ تنها ميگه طعمه ي خزوني

برگ  سبز و تر و  تازه رنگ سبزشو مي بازه

غرق بوسه هاي باد و وحشت روزاي تازه

ميكَنه دل از درختو ميشه آواره ي كوچه

كوچه اي كه يادگار روزاي رفته و پوچه

ميشينه گوشه ي كوچه چشم به آسمون مي دوزه

ميكنه ياد گذشته دلش از غصه ميسوزه

ياد باد ياد گذشته شاد باد

اين دل زرد و تهي در حسرت ديدار باد

ياد روزايي كه كوچه زير سايه ي تنم بود

مهربونْ درخت عاشق، مست عطر نفسم بود

سهم من از بوسه ي باد چي بگم اي داد و بيداد

همه زردي و تباهي مردن و رفتن از ياد

شعر از آلبوم جديد سياوش قميشي

بوسه ي باد

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۰۵ساعت 18:40  توسط جواد و مهدی  | 

 

...یادمان باشد که سیاست ما عین دیانت ماست
و یادمان نرود که دیانت ما هم عین سیاست ماست
و یادمان باشد که یادمان نرود که عین یعنی چشمه !
و چه بد که یادمان رفت آب را باید از سرچشمه نوشید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۰۵ساعت 14:8  توسط جواد و مهدی  | 

 

من می تونم با شکست کنار بیام اما نمی تونم نجنگیدن رو بپذیرم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۴/۰۷/۰۴ساعت 13:11  توسط جواد و مهدی  | 

اعترافات یک ذهن خطرناک

 

این یادداشت را برای ویژه نامه ای که در نخستین کنفرانس دانشجویی اقتصاد ایران  به میزبانی دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی منتشر کردیم به عنوان دبیر اجرایی نوشتم. یکی از بهترین تجربه های اجرایی ام بود. گذشته از همه چیز هایی که می خوانید بهترین نتیجه اش برایم مصاحبت و همکاری با دوستانی بود که در کنار بقیه رفقایم  ارزشمندترین سرمایه زندگی ام را تشکیل می دهند.

 

 

-- برخلاف بسياري از فعاليتهاي دانشجويي كه در اثر پديده جو گرفتگي شروع  مي شود و پايان مي پذيرد. حركت برگزاري نخستين كنفرانس دانشجويي اقتصاد ايران (كه از اين پس كنفرانس مي ناميم!) در اثر يك ايده و حركت جمعي شكل گرفت كه به ثمر رسيدن آن حدود يك سال زمان برد وهم اكنون شاهد نتيجه اين حركت علمي، دانشجويي هستيم .

 

-- وضعيت فعلي حياط دانشكده اقتصاد به گونه ايست كه بيشتر به درد برگزاري كنفرانس هاي رشته مهندسي عمران مي خورد. مثلا كنفرانس بتون يا مصالح ساختماني! انصافا كارگاه هاي خيلي پرباري مي توانست داشته باشد. حتي اگر كمي بيشتر به اطرافتان دقت كنيد نمايشگاه لوازم اداري دست دوم ( كمد ،ميز، صندلي و...) هم پيشنهاد بدي نيست!

 

-- ما براي اينكه همين يك شماره ويژه نامه را براي كنفرانس منتشر مي كنيم (واين مطلب هم قبل از شروع همايش در حال نگارش است) همين الان از شما به خاطر كليه كمبودها و نواقص احتمالي كه در طول برنامه ممكن است پيش بيايد معذرت خواهي مي كنيم بالاخره كار دانشجويي است و هزار...

 

-- بزرگترين مشكل و آفت براي برگزاري چنين برنامه هايي كه اصطلاحا (از نظر اجرايي) ستادي هستند و عنصر زمان و سرعت عمل در آنها فاكتور اصلي به شمار مي رود درگير شدن و قرار گرفتن در بوروكراسي اداري و نامه نگاريها و دستورها و ارجاع ها و امضاها و الخ است كه بيشترين وقت كشي و هدر رفتن زمان را به همراه دارد و اين قضيه وقتي بيشتر حالت درام پيدا مي كند كه نتيجه اش منفي بشود  به علت مخالفت يكي از اين رئيس ها (به قول يكي از قدما در اينجا هر كس براي خودش رئيس است) يا نبود امكانات يا بودجه يا قيف يا قير يا...‌ كه مترادف است با بازگشت به نقطه اول!

ولي به هرحال درچنين برنامه هايي كه پشتيبان دولتي دارد اجتناب ناپذير است.

 

-- بودجه كنفرانس عاملي بود كه اگر تامين نمي شد اصل برگزاري را با مشكل اساسي مواجه مي كرد (خوب اينكه بديهي است!) اصل بودجه كنفرانس را سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور و قسمتي از آن را وزارت علوم متقبل شدند. كه تا به حال فقط اولي به تعهداتش عمل كرده. خداوند قرض كليه بدهكاران را ادا فرمايد. در اين ميان حمايت مستقيم دكتر حبيبي (رئيس دانشگاه علامه)  و دكتر شاكري (رئيس دانشكده) نقش قابل توجهي داشت.

 

-- براي طرح پوستر كنفرانس حدود 8 طرح گرافيكي از دوستان دانشجو به دستمان رسيد و انتخاب را بسيار سخت كرد ولي در نهايت 4 طرح براي استفاده برگزيده شد. يكي به عنوان پوستر فراخوان، يكي پوستر اصلي و دو طرح ديگر هم به صورت فرعي در فضا سازي به كارگرفته شد.

 

 

-- نمايشگاه كتابي با حدود 160 عنوان كتاب برگزيده تخصصي رشته اقتصاد به عنوان يكي از بخشهاي كنفرانس در نظر گرفته شده بود كه به علت همكاري بيش ازحد(!) چندين مركز نشر و پخش كتاب به 60 عنوان تقليل پيدا كرد. علت اين مشكل برمي گردد به شروع سال تحصيلي و آغاز فصل فروش كتب درسي، انبار گرداني هاي آخر شهريور، زيربارنرفتن ناشرين براي دادن كتاب به صورت اماني، عدم وجود تعدادي از عناوين در بازار و بد قولي ناشرها.

 

-- اين سبك فعاليت ها علاوه بر اين كه عرصه اي است بسيار خوب براي كسب تجربه، يك محك جدي است براي افرادي كه درگيرش مي شوند. قرار گرفتن در شرايط و موقعيت هاي مختلف و پيش بيني نشده كاري و برخورد با اشخاص متفاوت در سطوح گوناگون و برقراي تعامل با همه آنها (كه اين تعامل حتي مي تواند انسان را در وضعيتهاي متضاد و متناقض قرار دهد) در يك مدت بسيار كوتاه زماني، به همراه فشاري كه در طول اين مدت وارد مي شود، بهترين ارمغاني كه براي فرد دارد اين است كه بهتر خودش و توانايي هايش را مي شناسد و البته نقص ها و كمبودها را.

 

-- مثل هميشه حرف براي گفتن زياد است و مجال كم. باقي اش باشد طلبتان در كنفرانسي ديگر و مجله اي ديگر. فقط تا يادم نرفته از همه تشكر مي كنم. از همه.( اسم هم نمي آورم چون ممكن است كسي را جا بيندازم.)

 به قول قيصر امين پور:

حرفهاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي كني وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آي

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان چقدر زود دير مي شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۴/۰۶/۳۱ساعت 0:3  توسط جواد و مهدی  | 

ای ماه بیا که راه را گم کردیم
حتی سر چشمه هم تَیَمُم کردیم...

نیمه شعبان مبارک.

در بخش نظر ها هرکس به قدر کَرَمش عیدی بدهد...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۶/۲۹ساعت 1:37  توسط جواد و مهدی  | 

بعد التحریر

تحریر را در عربی آزاد سازی می گویند.
بعد تحریر یعنی بعد از آزاد سازی و...

ماه‌نامه سوره... رفته بودیم پیش یکی از مدیران فرهنگی که روحانی هم هست اتفاقا. برایمان از آمریکا گفت و سیستم نمی دانم چی چی در ارتباطات مدرن دنیا و ... و اینکه باید از تجربیات فلان و بهمان استفاده کرد و ... چند تا کلمه فرنگی به کار برد که حتی ما هم بعضی هایش را نفهمیدیم. در مقابل ما هم یکی دو تا حدیث برایش خواندیم و خاضعانه عرض کردیم شما همین ها را فعلا عمل کنید نیازی به آن...

 
این را وحید جلیلی در جدید ترین شماره ماهنامه «سوره» که اولین ویژه نامه اش (به اسم دولت جدید) است نوشته بود در صفحه بعد التحریر.
این چند روز خیلی درگیری ذهنی و کاری دارم و مجال نوشتن برایم نمانده. همه اش مربوط است به کنفرانسی که کارهای اجرایی اش را برعهده دارم. دعا کنید با خوبی و خوشی و به سلامتی بگذرد. حتما دعا کنید. 
فعلا حرف دیگری نیست جز اینکه «سوره» را حتما بخوانید. ثواب دارد!!
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۶/۲۲ساعت 19:9  توسط جواد و مهدی  | 

هواللطيف

به تو خيانت مي كنند؛
 تو مكن

تو را تكذيب مي كنند؛
آرام باش

تو را مي ستايند؛
 فريب مخور

تو را نكوهش مي كنند؛
شكوه مكن

مردم شهر از تو بد مي گويند؛
اندوهگين مشو

همه مردم تو را نيك مي خوانند؛
مسرور مباش

...آنگاه تو از ما خواهي بود

(امام محمد باقر عليه السلام)

راستش هنوز نتونستم منبع و ماخذش رو پيدا كنم ولي خودم توي مجله پايداري خوندمش خيلي باهاش صفا كردم ايشالا بتونيم بهش عمل كنيم راستي راستي سخته... 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۶/۲۰ساعت 18:15  توسط جواد و مهدی  | 

( نمی دانم چرا هر وقت به اوضاع سیاسی اجتماعی ایران فکر می کنم به یاد این مینی مال می افتم!
 بخوانید و نظر هم یادتان نرود: )

زنگ انشا

معلم روی تخته سیاه نوشت:
موضوع انشا: 
                    
آزادی
یکدفعه همه بچه های کلاس با هم گفتند:
« آقا اجازه!
می شه بریم دستشویی!! »

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۴/۰۶/۱۹ساعت 16:18  توسط جواد و مهدی  | 

سيد محمد خاتمي

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۶/۱۵ساعت 2:18  توسط جواد و مهدی  | 

تصمیم


 ــ اسلحتو بنداز و آروم برگرد سمت من...
 برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم.
 توی تاریکی چهره اش به سختی قابل تشخیص است.
 با آن شئ تنفر آور توی دستش نگاهم می کند.
 حس می کنم چقدر ازش بدم می آید.
 ــ مواظب باش حرکت اضافه نکنی وگرنه شلیک می کنم...
 تصمیمم را می گیرم.
 توی چشمهایش نگاه می کنم و محکم می گویم:
 «آقا اون سیگارتو خاموش کن»
 آخه سینما که جای سیگار کشیدن نیست! 
مهدی شیخ 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۴/۰۶/۱۴ساعت 15:0  توسط جواد و مهدی  | 

این نت ورک مارکتینگ لعنتی!

 

- ساعت 4 بعد از ظهر است. صدای تکراری گوشی موبایلم به نشانه آمدن یک sms تازه در می آید. آشناست. از بچه های دانشکده. می خواهد برای دادن کتابهایی که برای پایان ترم امانت گرفته بود قرار بگذاریم. قرار را ساعت 5 می گذارم تا بعدش به قرار ساعت 6 که با بچه ها دارم برسم. فردا افتتاحیه همایش است . امشب خیلی کار داریم.

 

- ساعت 5:15 بعد از ظهر است. حدود 25 دقیقه است که اینجایم. فربیرز با موتور رساندم برای همین 10 دقیقه زود تر رسیدم. sms زدم که زودتر بیا دوستم معطل است. گفت می خواهد تنها باشم و با من کار دارد. فریبرز را فرستادم رفت و بر قرار ساعت 6 تاکید کردم که دیر نکند. هنوز منتظرم.

 

- ساعت 5:30 بعد از ظهر است. سر و کله اش پیدا می شود. بعد از حال و احوال  کتابها را می دهد و می گوید «برویم!» بدن پرسیدن چیزی راه می افتم پشت سرش. راه زیاد دور نیست سریع می رسیم. اول وارد یک ساختمان و بعد یک واحد مسکونی می شویم که از آدم و وسایل منزل خالی به نظر می رسد. یک تکه فرش در پذیرایی و بعد هم یک میز و چند تا صندلی در اتاقی که واردش می شویم و من با دیدن این احوال گیج شده ام که قضیه چیست؟

 

- ساعت 5:45 بعد از ظهر است. دو نفر آقا وارد اتاق می شوند. خدا را شکر می کنم که در اتاق میز و صندلی است که اگر مثلا تخت خواب بود به آنها که هیچ، به خودم هم شک می کردم! سلام می کنند و می نشینند. تا حالا به خاطر اطمینانی که به او داشته ام چیزی نپرسیده ام. دیگر طاقت نمی آورم و می پرسم که قضیه چیست؟ کمی هم نگران قرار ساعت 6 شده ام.

 

- ساعت 5:50 است. توی دلم به خودم و او فحش می دهم. حسابی نگران قرارم شده ام. می دانم حد اقل تا نیم ساعت دیگر در خدمت دوستان خواهم بود. (تازه اگر شانس بیاورم و طرف روده درازی نکند) بعد از اینکه گفتند موبایلت را خاموش کن (البته من سایلنتش کردم) شروع کردند. یکیشان که یک کاتالوگ بزرگ دستش بود حرفش را با این جمله آغاز کرد که ما برای کار اینجا هستیم. تازه فهمیدم قضیه بلایی ست که تا بحال فقط از دیگران وصفش را شنیده بودم و حالا بر سر خودم آمده. این نت ورک مارکتینگ لعنتی!

 

- ساعت 6:30 بعد از ظهر است. همه فحشهایی را که از کودکی تا بحال یاد گرفته بودم دو بار توی دلم مرور کرده ام و وراجی طرف هنوز ادامه دارد. تصنعی بودن حالت حرف زدن پسرک بد جوری توی ذوق می زند. آدم را یاد بازیگرهای مبتدی سریالهای آبگوشتی تلویزیون می اندازد. از نت ورک می گوید و شرکت بین المللی کوئست و شاخه و بازاریابی و پورسانت و سکه و دلار و خوشبختی و... حدود 5 تا sms از و 6 تا missed call داشته ام از بچه ها. حالا نوبت فحش دادن آنها شده!

 

- ساعت 6:40 بعد از ظهر است. 11 تا missed call و 6 تا sms. تقریبا بی خیال بچه ها شده ام. حالا تازه رسیده سراغ اصل مطلب که یک میلون و پانصد هزار چوق مایه است! پیش خودم می گویم اگر داشتم که مجبور نمی شدم موتور نازنینم را بفروشم! و تازه راههای بهتری برای نابود کردن این همه پول سراغ دارم!

 

- ساعت 6:45 بعد از ظهر است. ختم حرفهایش را اعلام می کند و می گوید سوالی دارم یا نه؟ حالا نوبت من است! هرچه که این چند وقته این طرف و آنطرف در این مورد دیده ام و خوانده ام و شنیده ام برایش ردیف می کنم از مصوبه مجلس و قاچاق کالا و خروج ارز از مملکت و ضررهای اقتصادی و اجتماعی و اینکه ریسک کار چقدر بالاست و چقدر باید بدوی تا فقط پول اولیه خودت بیاید دستت و بی اعتبار بودن محصولات شرکت در ایران و کلاهبرداری هایی که تابحال با این سیستم شده شده و منسوخ شدن این روش در خود کشور ایالات متحده و اشباع شدن شبکه و بی اعتمادی مردم نسبت به آن و محدودیت چیزی که انها به عنوان پلیس اینترنتی ازش یاد می کنند و فتاوای مراجع و حرام بودن این کارها گرفته تا اینکه پول ندارم و کلی کار دارم و باید چکهایم را پاس کنم و... (هرچه باشد من دانشجوی اقتصادم و مهمتر از آن اصفهانی!)

 

- ساعت 7 بعد از ظهر است. هر سه تایشان به دست و پا افتاده اند و کم مانده برای اثبات حرفهایی تکراری که هرکدام به گونه ای قرقره اش می کنند زنجیر پاره کنند! هر چه باشد باید با همین استدلالهای محدود من را قانع کنند. و در طول این همه جلسه دریغ از یک لیوان آب یا شربت! من هم بی خیال همایش و بچه ها شده ام و برای اینکه بیشتر اذیتشان کنم بیشتر بحث می کنم از انواع سفسطه و مغالطه هم دریغ نمی کنم! تا اینکه یکی شان کفایت مذاکرات می دهد!

 

- ساعت 7:30 بعد از ظهر است. از خانه تیمی می زنیم بیرون در جواب اعتراضم که چرا قبلش نگفته چه کار دارد می گوید که این جزو اصول است و این کار اصول خودش را دارد. قرار می گذارد برای فردا تا برویم و سایت را ببینیم من هم با کمال میل قبول می کنم .قرار می گذاریم و تاکید می کند که حتما با دوستهایش بیاید و می گویم آن یکی که کاتالوگ داشت نیاید چون از قیافه اش خوشم نیامده! قبول می کند(!) و خداحافظی. باید بروم پیش بچه ها و تازه فحشهای شفاهی شان را بشنوم شاید هم نوازش مختصری یا بیندازندم توی حوض یا... باید بجنبم فردا افتتاحیه است...

 

- الان حدود 3 هفته گذشته. نه تنها قرار فردای آن روز را نرفتم بلکه 2 بار دیگر هم همینطوری سرکارش گذاشته ام! جواب sms ها و تلفنهایش را هم یکی در میان می دهم. خیلی سریش است. هنوز هم می خواهد جذبم کند برای آن سیستم مسخره! قصد دارم حالا حالاها بازی اش بدم. مخ دو سه تا از بچه هایی را که او جذبشان کرده بود را هم زده ام که نروند طرفش و یادشان داده ام که آنها هم همین کار را بکنند! هرچه باشد من هم اصول خودم را دارم!

 دلم برایش می سوزد اما تقصیر خودش بود. مثل کسی می ماند که افتاده باشد ته یک چاه و بخواهد بقیه هم بکشد پایین تا بلکه بتواند با سوار شدن بر شانه آنها از توی چاه در بیاید و برای اینکار بات آب و تاب از زیباییهای ته چاه تعریف می کند! امیدوارم به جای این وضعیت یک نفر پیدا شود و در این چاهها را ببندد.

 

                                                                                          مهدی شیخ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۶/۱۳ساعت 3:43  توسط جواد و مهدی  | 

نامه‌اي به دختر خياباني
 
(با اجازه از مسعود دیانی که بسیار دوست دارم خودش را و شعر هایش را)

 به هم تنه نمي زنيم! اما نگاهمان در هم حلقه مي خورد... با خشم، حلقه هاي سخت اين زنجير را پاره پاره مي كنی تا اشك٬ چشمهايم / چشمهايت را نوازش كند... آخرين باز مانده‌ی وحشی قبيله‌ی گيسوانت با پيراهنی از آشفتگی در باد، از پس روسری تاريخ گذشته‌ی كودكی از راه مي رسد و گونه های سرخابی ات را می بوسد... خيابان! بی تفاوت‌ تر از آنكه در آغوشمان بگيرد... و مردمكان! خسته و پای بسته، هريك به دنبال كاری و باری... وغمگينانه فارغ از ياری و دياری...

سوسوي تلخ ستاره های دنباله‌دار بر سرمان هوار می‌شوند... و برفهای لجوج يخ زده دست در دست زخمهای كاری سينه مان رقص مرگ ساز مي كنند... ترانه‌ی عصيان در چشمهايم / چشمهايت فرياد می‌كشد اما زبانم / زبانت لال! اين بار گوش شيطان نه! گوش آسمان كر است!! كه نم نم زيبای عذاب باران بر سرمان سايه نمی‌افكند...  نيشكر مژگانت جرعه جرعه شوكران عصمت می‌نوشد اما شمع لب‌های خشك و ترك خورده‌ی سقاخانه در انتظار بوسه‌ای سرد می‌سوزد و می‌سازد... بی رمقی مناجات دستهايم / دستهايت از قنوت هيچ چلچله‌ای قفس نمی‌سازند باشد كه پروانه‌ی بال شكسته‌ی پرواز، قربانی سوخته‌ی خواهش های خاكستری نشود...  

درختها در جنگ تن به تن با كلاغها، زمستان خيابان های شهر را به آسمان ختم می كنند... و فرشتگان برای آغازی دوباره بال به بال شكوفه های پرپر به عطشناكی ريشه‌ها سجده می‌برند... من / تو با عصيان چشمهای سرمه سود عصمت به تك تك رهگذران چشمك مي زنيم، شايد در ميانه‌ی هياهوی اين ديوستان غريب، فرشته‌ای به ثمن بخس خنكای يك چشمه آب پيش پايمان بايستد... فقط يادم / يادت باشد آن روز در وحشت نگاه تمامی كلاغهای درختی خيابان٬ سرمان را بالا بگيريم... بی گمان آتش شهوت فرشته ها سبز است...

                                                                                                 تنها ترين خيابانی

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۴/۰۶/۱۱ساعت 18:44  توسط جواد و مهدی  | 


۸ تا ۱۰ تیر ماه ۸۴ نشست سراسری شوراهای صنفی دانشگاههای کشور به میزبانی دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد. این یادداشت را برای نشریه ویژه نامه ای که آنجا زدیم نوشتم . آنجا در فاصله ۳ روز تا برگزاری شده بودم مسئول اجرایی نشست. حالا هم اولین کنفرانس دانشجویی اقتصاد ایران را در دو روز آخر شهریور قرار است برگزار کنیم و کمتر از یک ماه دیگر وقت داریم در حالی که اينجا هم مسئولیت دبیر اجرایی را دارم. اما حکایت همان حکایت دو ماه قبل است. بخوانید:


لاک پشت ها هم پرواز می کنند...

راستش تا همین یک هفته پیش اصلا به مخیله مان هم خطور نمی کرد که الا بخواهیم بنشینیم و برای شما داستان بنویسیم .
همان موقع (یک هفته پیش را می گویم) روزهاي اول هفته بود كه تازه امتحاناتمان را با سرافرازی تمام کرده بودیم و نشسته بودیم در حیاط دانشکده از نعمتهای خدا در فصل بهار حظ وافر می بردیم و برای اینکه بیکار نباشیم معدلمان را برای بار (n+1) ام حساب مي كرديم بلكه مشروط نشويم.
تا اينكه يك آقايي از در آمد تو (يا شايد هم آمد بيرون! بستگي دارد حياط را تو حساب كنيم يا بيرون!) و گفت: «نشست داريم» و تا آمديم بپرسيم: «نشست اصلا چي هست؟ خداي نكرده ربطي به زلزله و گسل و اينها ندارد؟!»  همان آقا ادامه داد: «شماها هم اجرايي هستيد» و وقتي هنوز داشتيم در پستوي ذهنمان دنبال جواب اين سوال مي گشتيم كه اين «اجرايي» فحش بدي است يا نه؟! (البته بعدا فهميديم كه فحش بدي نيست ولي آدم اجرايي بايد فحش خورش ملس باشد!) گفت: «چهار شنبه افتتاحيه است و... (معني افتتاحيه را ديگر هر گوشت كوبي مي دانست!) چنان برق سه فازي از كله مان پراند كه بقيه سوالها و فكرهامان يادمان رفت.

معني «اجرايي» را در اين چند روز (كه از نظري مثل ثانيه و از نظري مثل سال در حال گذر است) را كم كم با عمق جانمان داريم دارك مي كنيم. ولي معني نشست را منتظريم هرچه زود تر بفهميم. شايد بعدا از دانسته هايمان برايتان نوشتيم. (تا يار كه را خواهد...)
اين نكته را هم يادتان نرود كه ژتونهاي غذا و پذيرايي را هميشه و همه جا همراه داشته باشيد. (حادثه خبر نمي كند)
در ضمن اگر دستتان به قلم مي رود يادداشتهايتان را در هر زمينه و موضوعي كه بشود به اين يك برگ كاغد ربط داد به دست ما برسانيد تا بچاپيمش.
اين توصيه هم قابل توجه است: ذهنتان را به چند سال قبل برگردانيد. يك سال قبل از ورود به دانشگاه. تقريبا همين موقع ها بود كه منتظر بوديد كنكور بگذرد و نتيجه ها اعلام شود و... به اميد رتبه اي خوب، دانشگاهي خوب و رشته اي خوب تر. و بعد برگرديد به امروز كه دانشجو هستيد و سعي كنيد از ثانيه هايتان لذت ببريد. 

مهدي شيخ

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۶/۰۶ساعت 13:7  توسط جواد و مهدی  | 

روزهاي سخت خاتمي !!! 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۶/۰۶ساعت 3:31  توسط جواد و مهدی  | 

راستش روزهای سخت خاتمی اصلا قرار نبود ۲ قسمت بشود ولی وقتی آن موقع (چند هفته پیش ) نوشته شد ديدم كه جاي پرداختن بيشتر به قضيه وجود دارد و متن بعد از يك بار پاك شدن كامل و نگارش مجدد قرار شد دو قسمت بشود و هر دو مكمل هم.

اما اين چند وقت اينقدر اينطرف و آنطرف سرم گرم به كارهاي مختلف بود كه مجالي پيش نيامد براي نوشتن قسمت دوم. حالا خيلي چيزها كه آن روز در فقط در حد حرف بود واقعيت عيني پيدا كرده و گذر زمان تكليفشان را مشخص كرده. امروز روز سومي است كه مجلسي ها راي اعتماد را در دستور كار خود دارند. خاتمي سعد آباد را تحويل احمدي نژاد داد و احمدي نژاد به پاستور رفته. شهرداری تهران هنوز بی صاحب است! (به شورای شهر برنخورد). به نظر می رسد يك خانه تكاني اساسي در ساختار دولت در راه است. هرچند همه چيز (حتي كابينه) آنطور که باید به صورت ایده آل نیست. ولی با آمدن لاریجانی به جای روحانی و دکتر رهبر به جای برادران شرکا و خوردن برجک حسین مرعشی در سازمان گردشگری برسر قضیه ساختمان ۵۰ میلیارد تومانی و بعد رفتن او همچنین آمدن الهام از شورای نگهبان به دفتر رئیس جمهور و خیلی اتفاقات دیگر این خانه تکانی اساسی شروع شده در حال پیشرفت است که مطمئنا با آمدن وزرای جدید شکل تازه ای به خود خواهد گرفت و باید منتظر خبرهای جالب بعدی باشیم.

(حالا بعد از گزارش خبری برویم سراغ کار خودمان)

اتفاقی که آن موقع می خواستم در باره اش بگویم چیزی است که هم اکنون در حال اتفاق افتادن است. با روی کار آمدن دولت جدید همه برای سنجیدن و برآورد عملکرد آن به دو چیز استناد می کنند: اول) برنامه های اعلام شده که باید انجام شود و دوم) عملکرد دولت قبلی که به عنوان مقایسه با آن بر می آیند. از اولی می گذرم چون در مورد آن باید در جای دیگر با اطلاعات بیشتری صحبت کرد. ولی دومی چیزی است که اگر اتفاق بیفتد کار را برای کسانی که در ۸ سال گذشته دولت را در اختیار داشته اند عرصه را تنگ خواهد کرد و در راس این افراد کسی نیست جز سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق جمهوری اسلامی ایران.

این اتفاق مدتی است که شروع شده مثلا در مورد رای اعتماد که دقیق شویم می بینیم مجلس هفتم با دقت و ظرافت سختگیرانه ای کابینه دکتر را زیر ذره بین گرفته طوری که حتی وجود ۱۰ وزیر با مدرک دکترا و ۹ نفر با فوق لیسانس و ۲ نفر دانشجوی دکترا و همچنین و جود وزیری با ۴۰ سال سن در وزارت بهداشت و وجود حداقل ۱۶ وزیر در پست تخصصی خودشان (البته با دید بسیار سخت گیرانه) باز هم حرفهایی را باقی گذاشته تا اینجا که مخالفتهای سرسختانه ای با معرفی اشعری با مدرک فوق لیسانس که خودش بیست سال دبیر بوده برای وزارت آموزش و پرورش می شود. اما وقتی برای مقایسه به کابینه دوم خاتمی رجوع می کنیم می بینیم که دولت قبلی که به راحتی از مجلس وقت که با خودش یکدست بود رای اعتماد گرفت و بعد بر اثر سوء مدیریتهای اجرایی به اتفاقات عجیب و غریب بی سابقه ای که هرکدام دست کم یک ماه خوراک رسانه ها را فراهم می کرد می رسیدیم. مثلا حاجی با مدرک فوق دیپلم و سابقه حضور در یک وزارتخانه دیگر به عنوان وزیر آموزش و پرورش رکرد دار پایین ترین مدرک در دولتی بود که داعیه شایسته سالاری اش گوش فلک را کر می کرد.

خلاصه اینکه این مقایسه ها و افشا شدن پاره ای از اطلاعات در مورد سوء استفاده ها از مقام و بیت المال و قدرت (مثلا اهدا ۷۰۰۰ سکه بهار آزادی در زمان تصدی وزار تعاون در زمان وزیر قبلی) شرایط را به گونه ای پیش می برد که تازه مردم خواهند فهمید در هشت سال گذشته چه ها گذشته که از آن بی خبر بوده اند. و این برای سید محمد خاتمی که دیگر رسانه ای را در اختیار نخواهد داشت برای دادن پاسخ و توجیه کردن بسیار سخت خواهد بود.

(پایان)

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۶/۰۱ساعت 13:51  توسط جواد و مهدی  | 

 

ديگر زماني به روي كار آمدن احمدي نژاد و مراسم تنفيذ و معرفي كابينه و راي اعتماد مجلس و... باقي نمانده. همه جا از روزنامه ها و تلويزيون و سايتهاي خبري و غير خبري گرفته تا مهماني هاي خانوادگي و صف نانوايي و... صحبت از دولت آينده و تركيب احتمالي كابينه احمدي نژاد است. (اقتصاد مملكت هم اعم از بازار و بورس والخ تقريبا در يك ول معطلي موقتي به سر مي برد.) حدس و گمانها و پيش بيني ها هم در اين باره آنقدر متنوع و زياد است كه گاه به تناقض و تضاد مي رسند و البته هر كس براي اثبات حرفهايش دلیل و برهان مي آورد و خبرهاي  رسمي و بيشتر غير رسمي (كه به گفته گوينده منبع موثقي دارد) چاشنی حرفهایش می کند و جالب تر اينكه خيلي وقتها بر اساس همين حدس و گمانها نتيجه گيري هم مي شود و شاهد جملاتي نظير اينها هستيم: ‹‹ ديدي آخرش با اينا كنار اومد. حيف شناسنامه كه دو بار سياهش كرديم!›› يا ‹‹ اينم مثل همون خاتمي مي شه›› يا ‹‹ من از همون اول گفتم احمدي نژاد كه سهله هيچ كس ديگر هم زورش به دار و دسته فلاني نمي رسه›› يا ‹‹ دمش گرم! هنوز نيومده حال همشونو گرفته! ›› يا ‹‹آخرش نمي ذارن كارشو بكنه ديدي فلاني رو توي كابينه اش جا كردن›› يا... و همه اينها در حالي ست كه هنوز هيچ چيز در اين باره معلوم و قطعي نشده است. ولي در اين ميان يك واقعيت مشترك وجود دارد و آنهم اينكه احمدي نژاد از همه سو به شدت تحت فشار است . اغلب هم در آخر حرفها به اين عبارت مي رسيم ‹‹بايد منتظر شد و ديد.›› كه حاصل تجربه اي ست كه در طي سالهاي اخير بارها اثبات شده است ‹‹تنها گذر زمان مي تواند تكليف بعضي چيزها را روشن كند ولا غير››

 

(اين كه شد روزهاي سخت احمدي نژاد! پس خاتمي اش كو؟! مي بيني تورو خدا؟! يك بار هم كه اومديم براي خاتمي بنويسيم همه اش شده احمدي نژاد! اما بذار بگم:  به عقيده من بعله بنده عقيده هم دارم! - احمدي نژاد با زرنگي خاص خودش اگر تمام را نه، حداقل نصف مملكت را گذاشته سر كار و همه را به هم مشغول كرده و آخر سر هم كار خودش را مي كند اين را هم مطمئنم كه احمدي نژاد به هيچ كس باج نمي دهد. حالا برويم سراغ خاتمي:)

 

خلاصه اینکه روزهاي جالبي از راه رسيده. پايه ثابت اخبار هر روز صدا و سيما و تيتر روزنامه ها شده دو چيز: ‹‹ ديدار رئيس جمهور منتخب با...›› و ‹‹ ديدا رئيس جمهور با...›› يا ‹‹ اولين جلسه ر.ج.م با...›› و ‹‹آخرين جلسه ر.ج با...›› (كه جالب ترينش روزي بود كه اين دو با هم ديدار داشتند!)

احمدي نژاد مثل اين حاجي هاي تازه از مكه برگشته نشسته و همه با گل و شيريني مي روند ديدنش و البته دلشان سوغات هم مي خواهد. (هر چند رويشان نمي شود بگويند.) خاتمي هم بلند شده دوره افتاده وداع مي كند، حلاليت مي طلبد و با همه عكس يادگاري مي اندازد. مگر او كجا قرار است برود؟

 

يكي آمده و يكي دارد مي رود. اما اين بار كهنه نه تنها از آمدن نو به بازار، دل آزار نشده بلكه خوشحال هم هست. (البته در ظاهر) و عده اي اين رفتن را آنچنان سوزناك جلوه مي دهند و در اين فراغ سخت آه و ناله جانكاه سر مي دهند كه انگار خاتمي را قرار است بيندازند توي يك جاي تنگ و تاريك كه هيچ راه فراري ندارد و پاي هيچ بني بشري به آنجا نمي رسد و ديگر از او خبري نخواهد شد. فارغ از اينكه مگر مجمع تشخيص را گذاشته اند براي والده مكرمه عباس آقا بقال؟!!

مي توانند بروند آنجا راحت بنشينند، جلسه بگذارند، مصوبه بدهند بيرون. همه دور هم جمع هستند و تازه كلي هم خوش مي گذرد. هر از گاهي هم سخنراني يا مصاحبه يا ديداري براي خالي نبودن عريضه. اگر هم اوضاع كمي مساعد باشد مي شود رئيس و بعيد نيست اگر تيم ملي در جام جهاني خراب كند پاي برانكو هم باز شود به آنجا و يك تيم فوتبال را بيندازند و... اگر هم اصلا از آنجا خوشش نيامد مي شود يك منصب يا پست جديد در نظام جمهوري اسلامي توي همان مايه ها تعريف كرد كه تجربه هاي گرانمايه ايشان به هدر نرود. (بعيد نيست مثل دوره هاشمي كه تغيير در قانون اساسي دادند و سمت نخست وزير را حذف كردند اين بار دو باره برش گردانند كه البته با اين مجلس هفتمي ها بعيد مي دانم!)

با این احوال اگر باز هم حب به خدمت ايشان را راحت نگذاشت و سنگيني بار مسئوليت خيلي بهشان فشار آورد، مي توانند بعد از 4 سال احساس تكليف كنند و يك حالي به فضاي انتخابات بدهند(!) شد، شد. نشد هم چيزي از دست نرفته. مي تواند بگويد كه از آبرويش براي نظام مايه گذاشته و با خدا معامله كرده و...

(اينكه نشد روز هاي سخت ... ! / صبر كنيد به سختش هم مي رسيم)

ادامه دارد

شیخ مهدی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۵/۰۹ساعت 20:37  توسط جواد و مهدی  | 

خانه مادر بزرگم که باشم، مادر بزرگم همیشه در هر وضعيتي، خسته باشم یا سرحال، گرسنه باشم یا سیر، اوضاعم رو به راه باشد یا به هم ريخته، مریض باشم یا سالم، تازه از راه رسیده باشم یا جخ بخواهم پایم را از در بگذارم بیرون، و هر وقتی که باشد، صبح تازه از خواب بیدار شده باشم یا شب  که می خواهم به رختخواب بروم، بعد از ظهر داغ تابستان باشد یا چله زمستان، عزا باشد یا عروسی يا... برایش فرقی نمی کند قبل از هر كاري اول مي رود از کمد دیواری اشپز خانه یک لیوان بزرگ دسته دار بر می دارد و از سماور استيل (که به یاد ندارم خاموش شدنش را دیده باشم و) همیشه هم یک قوری گل قرمزی روی سرش هست چای تازه دم برایم می ریزد. بعد می رود سراغ گنجه گوشه اتاق (که به تازگی کابینت دیواری جای گزینش شده) از داخل یک کیسه پارچه ای سفید چند تکه نبات زعفرانی بر می دارد و می اندازد داخل لیوان و با یک قاشق چای خوری شروع می کند به رقصاندن و چرخاندن نباتها در آن بعد هم لیوان را می دهد دستم و در حالی که هنوز مسحور صدای دینگ دینگ برخورد قاشق به جداره لیوان هستم صدای آرامش بخشش با آن لهجه غلیظ اصفهانی در گوشم می پیچد: «بخور مادر, برات خوبه»

و اینطوری شده که اگر اسم چای نبات را هم به لیست داروهای نیرو زا اضافه کنند اسم من هم به لیست دوپینگی ها اضافه می شود.

امروز اما اوضاع جور دیگریست. در هر حالتی که باشم و هر اتفاق بزرگ و کوچکی که در اطرافم رخ داده باشد. شاد و سر کیف باشم یا دپ زده و غصه دار, اصفهان باشم یا تهران یا هر جای دیگر و هر موقع از شبانه روز باشد. دوست دارم بنویسم. هرچه که دلم می خواهد, بدون اینکه دغدغه حذف و ویراستاری داشته باشم یا نگران چاپ نشدن یا شدن و حق التحریر یا هر چیز دیگر باشم آن را در معرض نظر کسانی که می خواهم یا می خواهند قرار دهم و بعد هم سر حال بیایم و خوشحال باشم از اینکه لذت نوشتن یک نوشته را همانند لذت نوشیدن چای نباتهای مادربزرگ از دست نداده ام.

می دانم نوشتن برایم خوب است درست مثل چای نبات. هر چند...

 

شیخ مهدى

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۴/۰۴/۳۱ساعت 17:44  توسط جواد و مهدی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

ساعت حول و حوش نه صبح بود كه براي انجام كاري از خونه زدم بيرون . سوار تاكسي شدم . راننده يه پيرمرد بود كه از وجنات و سكناتش معلوم بود كه سن و سال زيادي ازش گذشته و طبيعتا سرد و گرم روزگار رو چشيده . كنار دستش هم يه جوون امروزي نشسته بود و خودشو با كاغذي كه تو دستش بود باد مي زد .

رسيديم پشت چراغ قرمز كه نسبتا طولاني بود . در همين حين صداي جوونك بلند شد كه مي گفت خوبه تازه ساعت نه صبحه و اين قدر گرمه و ... خلاصه شاكي بود .

پيرمرد نگاهي به پسر انداخت ، لبخندي زد و گفت : اين آفتاب گرم براي اينه كه چاقاله بادام و زرد آلو و گرمك و ... كه مثل قلب و دل بعضي ها  از سنگ هم سخت و سفت تره ، برسه و قابل خوردن بشه جوون لبخندي زد كه نشانه ي تأييد حرف هاي مرد پير بود ؛ همون موقع هم چراغ سبز شد و ما به راه خودمون ادامه داديم .

نوشته شده توسط : جيوواني مالكاتو

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۴/۰۴/۲۷ساعت 0:32  توسط جواد و مهدی  | 

 

 

 

ما كه هر چي منتظر مونديم كسي اين وبلاگ رو به روز نكرد پس خودم  دست بكار شدم  . 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۴/۰۴/۲۷ساعت 0:24  توسط جواد و مهدی  | 

اول دفتر به نام ایزد دانا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۴/۰۴/۲۲ساعت 14:7  توسط جواد و مهدی  |