این نت ورک مارکتینگ لعنتی!
- ساعت 4 بعد از ظهر است. صدای تکراری گوشی موبایلم به نشانه آمدن یک sms تازه در می آید. آشناست. از بچه های دانشکده. می خواهد برای دادن کتابهایی که برای پایان ترم امانت گرفته بود قرار بگذاریم. قرار را ساعت 5 می گذارم تا بعدش به قرار ساعت 6 که با بچه ها دارم برسم. فردا افتتاحیه همایش است . امشب خیلی کار داریم.
- ساعت 5:15 بعد از ظهر است. حدود 25 دقیقه است که اینجایم. فربیرز با موتور رساندم برای همین 10 دقیقه زود تر رسیدم. sms زدم که زودتر بیا دوستم معطل است. گفت می خواهد تنها باشم و با من کار دارد. فریبرز را فرستادم رفت و بر قرار ساعت 6 تاکید کردم که دیر نکند. هنوز منتظرم.
- ساعت 5:30 بعد از ظهر است. سر و کله اش پیدا می شود. بعد از حال و احوال کتابها را می دهد و می گوید «برویم!» بدن پرسیدن چیزی راه می افتم پشت سرش. راه زیاد دور نیست سریع می رسیم. اول وارد یک ساختمان و بعد یک واحد مسکونی می شویم که از آدم و وسایل منزل خالی به نظر می رسد. یک تکه فرش در پذیرایی و بعد هم یک میز و چند تا صندلی در اتاقی که واردش می شویم و من با دیدن این احوال گیج شده ام که قضیه چیست؟
- ساعت 5:45 بعد از ظهر است. دو نفر آقا وارد اتاق می شوند. خدا را شکر می کنم که در اتاق میز و صندلی است که اگر مثلا تخت خواب بود به آنها که هیچ، به خودم هم شک می کردم! سلام می کنند و می نشینند. تا حالا به خاطر اطمینانی که به او داشته ام چیزی نپرسیده ام. دیگر طاقت نمی آورم و می پرسم که قضیه چیست؟ کمی هم نگران قرار ساعت 6 شده ام.
- ساعت 5:50 است. توی دلم به خودم و او فحش می دهم. حسابی نگران قرارم شده ام. می دانم حد اقل تا نیم ساعت دیگر در خدمت دوستان خواهم بود. (تازه اگر شانس بیاورم و طرف روده درازی نکند) بعد از اینکه گفتند موبایلت را خاموش کن (البته من سایلنتش کردم) شروع کردند. یکیشان که یک کاتالوگ بزرگ دستش بود حرفش را با این جمله آغاز کرد که ما برای کار اینجا هستیم. تازه فهمیدم قضیه بلایی ست که تا بحال فقط از دیگران وصفش را شنیده بودم و حالا بر سر خودم آمده. این نت ورک مارکتینگ لعنتی!
- ساعت 6:30 بعد از ظهر است. همه فحشهایی را که از کودکی تا بحال یاد گرفته بودم دو بار توی دلم مرور کرده ام و وراجی طرف هنوز ادامه دارد. تصنعی بودن حالت حرف زدن پسرک بد جوری توی ذوق می زند. آدم را یاد بازیگرهای مبتدی سریالهای آبگوشتی تلویزیون می اندازد. از نت ورک می گوید و شرکت بین المللی کوئست و شاخه و بازاریابی و پورسانت و سکه و دلار و خوشبختی و... حدود 5 تا sms از و 6 تا missed call داشته ام از بچه ها. حالا نوبت فحش دادن آنها شده!
- ساعت 6:40 بعد از ظهر است. 11 تا missed call و 6 تا sms. تقریبا بی خیال بچه ها شده ام. حالا تازه رسیده سراغ اصل مطلب که یک میلون و پانصد هزار چوق مایه است! پیش خودم می گویم اگر داشتم که مجبور نمی شدم موتور نازنینم را بفروشم! و تازه راههای بهتری برای نابود کردن این همه پول سراغ دارم!
- ساعت 6:45 بعد از ظهر است. ختم حرفهایش را اعلام می کند و می گوید سوالی دارم یا نه؟ حالا نوبت من است! هرچه که این چند وقته این طرف و آنطرف در این مورد دیده ام و خوانده ام و شنیده ام برایش ردیف می کنم از مصوبه مجلس و قاچاق کالا و خروج ارز از مملکت و ضررهای اقتصادی و اجتماعی و اینکه ریسک کار چقدر بالاست و چقدر باید بدوی تا فقط پول اولیه خودت بیاید دستت و بی اعتبار بودن محصولات شرکت در ایران و کلاهبرداری هایی که تابحال با این سیستم شده شده و منسوخ شدن این روش در خود کشور ایالات متحده و اشباع شدن شبکه و بی اعتمادی مردم نسبت به آن و محدودیت چیزی که انها به عنوان پلیس اینترنتی ازش یاد می کنند و فتاوای مراجع و حرام بودن این کارها گرفته تا اینکه پول ندارم و کلی کار دارم و باید چکهایم را پاس کنم و... (هرچه باشد من دانشجوی اقتصادم و مهمتر از آن اصفهانی!)
- ساعت 7 بعد از ظهر است. هر سه تایشان به دست و پا افتاده اند و کم مانده برای اثبات حرفهایی تکراری که هرکدام به گونه ای قرقره اش می کنند زنجیر پاره کنند! هر چه باشد باید با همین استدلالهای محدود من را قانع کنند. و در طول این همه جلسه دریغ از یک لیوان آب یا شربت! من هم بی خیال همایش و بچه ها شده ام و برای اینکه بیشتر اذیتشان کنم بیشتر بحث می کنم از انواع سفسطه و مغالطه هم دریغ نمی کنم! تا اینکه یکی شان کفایت مذاکرات می دهد!
- ساعت 7:30 بعد از ظهر است. از خانه تیمی می زنیم بیرون در جواب اعتراضم که چرا قبلش نگفته چه کار دارد می گوید که این جزو اصول است و این کار اصول خودش را دارد. قرار می گذارد برای فردا تا برویم و سایت را ببینیم من هم با کمال میل قبول می کنم .قرار می گذاریم و تاکید می کند که حتما با دوستهایش بیاید و می گویم آن یکی که کاتالوگ داشت نیاید چون از قیافه اش خوشم نیامده! قبول می کند(!) و خداحافظی. باید بروم پیش بچه ها و تازه فحشهای شفاهی شان را بشنوم شاید هم نوازش مختصری یا بیندازندم توی حوض یا... باید بجنبم فردا افتتاحیه است...
- الان حدود 3 هفته گذشته. نه تنها قرار فردای آن روز را نرفتم بلکه 2 بار دیگر هم همینطوری سرکارش گذاشته ام! جواب sms ها و تلفنهایش را هم یکی در میان می دهم. خیلی سریش است. هنوز هم می خواهد جذبم کند برای آن سیستم مسخره! قصد دارم حالا حالاها بازی اش بدم. مخ دو سه تا از بچه هایی را که او جذبشان کرده بود را هم زده ام که نروند طرفش و یادشان داده ام که آنها هم همین کار را بکنند! هرچه باشد من هم اصول خودم را دارم!
دلم برایش می سوزد اما تقصیر خودش بود. مثل کسی می ماند که افتاده باشد ته یک چاه و بخواهد بقیه هم بکشد پایین تا بلکه بتواند با سوار شدن بر شانه آنها از توی چاه در بیاید و برای اینکار بات آب و تاب از زیباییهای ته چاه تعریف می کند! امیدوارم به جای این وضعیت یک نفر پیدا شود و در این چاهها را ببندد.
مهدی شیخ