خيلي فكر كرده بود كه چطور از دست خودش خلاص شود .

همه راهها را سنجيده بود ؛

حتي بعضي از آنها را تجربه كرده بود .

تصميمش را گرفت .

لباس پوشيد ،

ساعت دست نكرد ،

موهايش را شانه كرد ،

عطر ملايمي زد و

به طرف بزرگترين كتابخانه ي شهر به راه افتاد .

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۷/۱۷ساعت 0:19  توسط جواد و مهدی  |