هواللطیف
بی دلیل نیست. اصلا بی دلیل نیست که دلم بخواهد این شبها هیچ وقت تمام نشود. اینکه هرشب بعد از تمام شدن کار روزانه، توی تعارف با سرمای نصفه و نیمه پاییز بلند شویم یک جوری برویم خودمان را برسانیم به خیمه ای که وسط زمین فوتبال آسفالت دانشگاه هنر برپا شده است. جایی که هیچ وقت دانشجویش نبودم و نخواهم شد اما ناخودآگاه احساس تعلق همیشگی به آن پیدا کرده ام. برویم با ذوق جواب سلام و خوشامد آن جوان مودب و خوش قد و بالای جلوی درب ورودی که پرپری رنگی دستش گرفته را بدهیم و بعدش یک دفعه از بی روحی و سرمای پیاده روهای ولی عصر رها بشویم در گرمای زنده ترین فضایی که می شود تصورش را کرد. بعد بلافاصله بازار چاق سلامتی داغ بشود و لبخندهای دوستانه بچه ها رهایمان نکند و از بغل یک نفر به آغوش نفر دیگر نقل مکان کنیم و خوش و بش هایمان تا آخر شب تمام نشود. اصلا فقط دیدن خود علی حیاتی و عباس صانعی به همه چیز می ارزد!
بی دلیل نیست که چای دارچین با خرمای انجا اینقدر مزه می دهد. به خصوص شبهایی که پای دیگهای غذا و کشیدن شام در کار نیست و می توانیم سر فرصت و باحوصله هنگام چای خوردن کنار راهرو قدری پایین تر از دوراهی خانم ها و آقایان پایین تر از تابلوها و آثار حجمی هنری، ایستاده باشیم و درباره همه چیز حرف بزنیم. حرفهای معمولی ولی خوشمزه! در همان حال صدای عبدالله قنبری مداح از بلندگوها پخش بشود که توی نوحه امسالش "اشهد ان علی ولی الله" یا ریتم حماسی قشنگ دارد، بعد مهدی دهقان از راه برسد و تسویه حساب مالی را یادم بیندازد، عکسهای مجید قوامی را همانجا روی دوربین ببینیم، وهب رامزی نشریه شبانه را به دستمان بدهد، مهران عباسی همینطوری با بیسیمش بیاید و لبخند زنان رد بشود، از بچه های غرفه فروش قیمت لباسهای جدید را بپرسیم، حمید صف آرا عین افسرهای وظیه شناس راهور تذکر پارک ممنوع بدهد، مهران فرقانی را ببینیم که با چشمهای خسته مشغول کارتدارکات است و... یک چای دیگر میهمان سفره اباعبدالله بشویم.
بی دلیل نیست، چون اصلا توی عمرم هیچ جایی را ندیده ام که راهروی ورودی اش اینقدر به اندازه همه جای دیگرش مهم باشد. مهم در همه چیز، در مفهوم، در زیبایی، در طراحی، در کارکرد، در جذابیت و حتی در عطر و بو. این حجم خلاقیت هنری و تغییر چشم نوازی که هرشب در فضا سازی و تقریبا همه چیز این راهرو رخ می دهد را فقط همین ده شب و همینجا می شود دید و حس کرد و به خاطر سپرد. اینطور که تو وقتی راهرو را تمام می کنی و به محل اصلی مراسم می رسی آنقدر اقناع شده باشی که نیازی به هیچ تحرکی حس نکنی و دلت بخواهد تا مدتها همانجا بنشینی. چه رسد به اینکه علیرضا پناهیان بخواهد برایت درباره مردانگی و حماسه حرف بزند. تازه اگر بخت یار باشد و موقع مناسب رسیده باشی قبل از همه چیز یک دور هم مهمان صدای سنج و دمام همین بر وبچه هایی باشی که بعد از دمام زنی هرکدام به عنوان خادم سر از جای دیگری در می آورند مثل چایخانه و اتاق صوت و انتظامات داخل خیمه و آشپزخانه و...
قطعا بی دلیل نیست بعد از پایان سخنرانی که همه برای رفتن به خانه عجله دارند دلمان نخواهد فضای به آن بزرگی که با دوتا بخاری گرم می شود را رها کنیم. بعد هم بلاخره یک نفر پیدا بشود که با ماشینش ما دو نفر یا سه نفر را تا در خانه برساند. یک شب احمد و خواهرش، یک شب اسماعیل، یک شب سید مجتبی و یک شب عباس و... یک شب هم پیاده در هوای دیوانه کننده بعد از باران. بعد هم توی خانه دونفری یا حتی سه نفری تمام انچه گذشته را با شیرینی مرور کنیم و پرسه ای هم در سایت هیئت و گزارش های تصویری عکاسهای خوش ذوقش بزنیم و اخرش هم صحبت برسد به پیاده روی اربعین و آنقدر هوایی بشوم که کنار عکسم در گروه دمام زنی توی فیس بوک بنویسم:
"یک فضاهایی هست که آنقدر تو را درگیر خودش میکند که دلت می خواهد کاملا در همان زمان و مکان حل بشوی، اصلا بخار بشوی و توی هوایش جریان داشته باشی... یکی از اینجاها هیئت دانشگاه هنر است و بچه ها هنرمندی که مثل بلور انعکاس نور اهل بیت را در وجود تک تکشان می بینی. همینجاست که آدم بی هنری مثل من را سنج زن دسته دمام زنی می کند در سوگواره هر ساله "هنر و حماسه"...
هواللطیف

اینجا چایخانه با صفای یک حسینیه قدیمی و اصیل در شهر "مراغه" است. حسینیه "حاج غفار" که اولین و قدیمی ترین حسینیه این شهر مذهبی، تاریخی، زیبا و خوش آب و هواست. دو سه شب پیش وقتی دسته جمعی رفته بودیم اینجا، بعد از مراسم که خلوت شده بود، اجازه گرفتیم و سری به آبدارخانه زدیم. دوربین عکاسی همراهم نبود و با تبلت مهتاب عکس گرفتم. اما نفر دیگری هم از من عکس گرفته بود.
واقعا جزو دیدنی ترین مکان هایی است که در زندگی ام به آن قدم گذاشته ام. جایی که انگار تمام یک قرن و خرده ای عزاداری های مردمانش را در حافظه دیوارها، آجرها، پنجره ها و خاک آن قطعه زمین کوچک ذخیره کرده است. جایی که دلت نمی خواهد ترکش کنی و وقتی هم از آن خارج شدی حسش رهایت نمی کند. جایی که معنای واقعی "روح داشتن بنا" را برای هرکسی معنا می کند...
