هوالطیف

من می گویم یک مرد خوب باید لااقل یک قصه آرام و بلند بلد باشد...برای وقتهایی که بانویش بی قرار است. برای وقت هایی که بانویش بی قرار است و نمی خواهد از بی قراری هایش حرف بزند. برای وقت هایی که بانویش لج می کند. بهانه می گیرد. بغض می کند. قهر می کند...برای وقتهایی که بانویش بچه می شود... 


یا علی مدد


این چند خط متعلق به نویسنده این وبلاگ است.

این چند خط تنها یک مورد از جملات، ابیات و عبارات زیبایی است که به صورت موجز ، خلاصه و برگزیده، استتوس روزانه جی تاک بسیاري از دوستانم می شود و جایش را به بعدی می دهد و از یاد می رود. کاش می شد این گزیده ها که در عین سادگی بسیار جذابند را جایی ثبت و ماندگار کرد. بی شک نه تنها می تواند مورد استفاده و لذت دیگران قرار گیرد که طی زمان ارزش زبان شناسی، ادبی و جامعه شناختی فراوان دارد.


برچسب‌ها: تاهل, استتوس, همسر, بانو
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۲۵ساعت 18:53  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان


به نظر شما در سریال جراحت، تا الان چند کشیده1 رد و بدل شده؟

1) 5
2) 6
3) 7
4) 8


لطفن گزینه‌ی مورد نظر خود را همین جا کامنت بگذارید.
به 5 نفر از کسانی که به جواب درست اشاره کنند ۱ عدد ساندیس چای‌نبات اهداء می‌گردد!


۱. چک، سیلی، Slap in the face

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۰۶/۱۳ساعت 21:56  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

لطفا در این مکان روزه خواری نفرمایید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۰۷ساعت 2:51  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

عاشقانه های روایت نشده

پیشکش به آستان حضرت مادر در روز ولادتش

هیئت وبلاگی سبو. مجلس نهم. دردانه های تسبیح. دردانه شماره نود.


1) خودش می دانست این را. آنقدر او را دوست داشت که هرچه بگوید روی چشم بگذارد. اصلا زندگی با فاطمه آنقدر شیرین و بودنش آنقدر مهم بود که خواسته اش لحظه ای روی زمین نماند. پیامبر هم می دانست این را. اما پدر آنقدر دل بسته دختر بود که باز به او گفته بود:

«... یا علی انفذ لما امرتک به فاطمة فقد امرتها باشیاء امر بها جبرئیل علیه السلام ...» (1)

«ای علی! آنچه را فاطمه به آن امر می کند، انجام ده؛ زیرا من چیزهایی را به او امر کرده ام که جبرئیل علیه السلام به آنها امر کرده است .»


2) علی با جان و دل حاضر بود. دوست داشت او لب تر کند. بخواهد، تا اجابت کند. هر چند زندگی شان ساده بود و محقر. و گاهی آه هم در بساط نبود. اما خدا بود. و فقط خدا بود و خدا. چقدر هر دو زندگی شان را دوست داشتند. بعضی وقتها نیاز بود اما هیچ نمی گفت و به رویش نمی آورد. تا اینکه یک بار لب به سخن گشود:

«يا اءبَا الحَسَن ، إ نّى لا سْتَحى مِنْ إ لهى اءنْ اءكَلِّفَ نَفْسَكَ مالاتَقْدِرُ عَلَيْهِ.»(2)
«من از خداى خود شرم دارم كه از تو چيزى را در خواست نمايم و تو توان تهيه آنرا نداشته باشى.»

و همین ها چه زیبا کرده بود بود زندگی شان را. دلش می خواست شیعه هایش مثل آنها باشند. چقدر دوست داشت مثل آنها زندگی کنند. برای آنها زیاد دعا می کرد.


3) می دانست علی دلش تنگ می شود. می دانست دلتنگی برایش سخت است. و می دانست تنهایی یعنی چه. اما خودش زود تر دل تنگ شده بود. فقط یک بار قبل از رفتن به علی گفت:

«اءوُصيكَ يا اءبَاالْحَسنِ اءنْ لاتَنْسانى ، وَ تَزُورَنى بَعْدَ مَماتى» (3)

«مرا پس از مرگم فراموش نكنى! و به زيارت و ديدار من بر سر قبرم بيا.»

و چه سخت بعد از او! چه طاقت فرسا بود تمام آن روزها! چه دشوار بود رفتن بر سر قبر مخفی! چه صبری میخواست مهار دل تنگی! طوری که باز مخفی بماند و دشمن به راز او پی نبرد...



1) بحارالانوار، ج 22، ص 484 .

2) اءمالى شيخ طوسى : ج 2، ص 228.

3) زهرة الرّياض كوكب الدّرى : ج 1، ص 253.

با سپاس از وبلاگ گیومه و میانداری اش

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۳ساعت 23:6  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان


برگ در انتهای زوال می‌افتد...
و میوه در انتهای کمال...

بنگر که چه‌گونه می‌افتی.


+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ساعت 17:36  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

پیامکی دریافت نمودیم حاوی جمله‌ای از "؟ " که برای‌مان جالب بود:

من در سرزمینی زندگی می‌کنم که در آن، دویدن سهم کسانی‌ست که نمی‌رسند و رسیدن، حق کسانی‌ که نمی‌دوند.

جایی عکسی دیدیم که اندکی جالب بود:

مشایی
البته برای دیدن تصویر در "حالت واقعی" این‌جا کلیک کنید!


جایی جمله‌ای از "شهید چمران" خواندیم که ما را بسی خوش‌ آمد:

می‌گویند تقوا از تخصص لازم‌تر است، آن را می‌پذیرم، 
اما می‌گویم آن‌کس که تخصص ندارد و کاری را می‌‌‌پذیرد، بی‌تقواست. 


جای دیگری جمله‌ای رویت نمودیم با این عنوان:

به‌ترین جملات دنیا:

اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید، به او قدرت بدهید.

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:19  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

مرا به دلق مرصع مبین و خوار  مدار
که باده نشئه دهد گر چه در سِفال بُوَد



برگشت و جعبه‌ای دست‌اش بود که با قرص‌هایی که تا حالا مصرف کرده بودم تفاوت داشت، اما زیاد به‌ش توجه نکردم. پیش از رفتن به بستر بیست و پنج تا قرص خوردم. اما عجیب بود که اصلن خوابم نبرد. بعد دل‌پیچه گرفتم و سه بار پشت سر هم سوی دست‌شویی دویدم. چه اسهال وحشت‌ناکی. شک برم داشت. جعبه قرص را برداشتم و نوشته‌اش را خواندم. قرص ضد یبوست بود!

دفتر خاطراتش را که پیدا کردند در آن نوشته بود: این روزها اگر کسی از من بپرسد مرگ در نظر تو چه‌گونه است؟ بلادرنگ جواب خواهم داد: احلی من العسل(شیرین‌تر از عسل) و بعد هم چند خط نامنظم پررنگ کشیده بود تا انتهای صفحه.
همین خطوط کافی بود تا خودکشی‌اش برای جست‌جو گران دلیل مرگ محرز شود.

"مادر عزیزم و پدر گرامی بدانید که من امانتی بیش نزد شما نبودم که خداوند مرا به شما داد و ام‌روز هم به پیش خود برد. و اگر خواستی برای من گریه کنی به یاد امام حسین (علیه السلام) گریه کن و در ملاء عام گریه مکن. دوست دارم بدانی که مرگ در راه او برایم از عسل شیرین‌تر است."
با چارقدش  قطرات گرم اشک که هراسان از گوشه‌ی چشم راه خود را باز می‌کنند پاک می‌کند و ناله‌ای دل‌سوز با خودش زمزمه می‌کند و ۲باره از اول جملات وصیت‌نامه را آهسته می‌خواند. جنازه‌اش را که زمین مصادره کرد و روحش هم سهم آسمان‌ها شد...

فقط می‌خواست تمام شود نه برای هدفی مقدس. تصمیمش را گرفته بود. ناو امریکایی به سرعت به او نزدیک می‌شد و همه چیز لرزش غیرقابل تصوری داشت. چند ثانیه بیش‌تر طول نکشید در لحظه ی یکی شدن هواپیما و ناو. لحظه‌ای برای پایان کامیکازا.

تمرکزش را که از دست داد لغزید. سر خورد و افتاد. دستش را به سنگ نامطئنی گرفت و برای لحظاتی هر چند اندک مهمان سنگ شد ولی از آن جا که سنگ شخصیت متزلزلی داشت و تکیه‌گاه نا مطمئنی بود، خیلی دوام نیاورد و مرد سقوط کرد...
بی‌چاره مرد. مرگ دردناکی باید در انتظارش باشد. ولی او ذره‌ای ترس به خود راه نداد و امید به زنده‌ماندن داشت حتا لحظه‌ای که سقوط کرد...

خيلي فكر كرده بود كه چه طور از دست خودش خلاص شود.
همه راه‌ها را سنجيده بود؛ حتا بعضي از آن‌ها را تجربه كرده بود.
بالاخره تصميمش را گرفت.
لباس پوشيد، ساعت دست نكرد، موهايش را شانه كرد،
عطر ملايمي زد و به طرف بزرگ‌ترين كتاب‌خانه‌ي شهر به راه افتاد.

ناگهان محمد حسین آهی سرد از اعماق دل کشید. یک پای محمد حسین به فرمان او نبود اما پیش‌ می‌رفت. تانک‌ها به چند قدمی او رسیده بودند. نارنجکی را که در مشت گرفته بود از ضامن آزاد کرد. بعد خم شد و نارنجک را روی جیب نارنجک‌ها فشرد. و بی‌درنگ خود را زیر شنی تانک انداخت...
چند ثانیه بیش تر طول نکشید برای جاودانه شدن یک محمد حسین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۳۰ساعت 1:5  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

باران

هواللطیف

۱- هوا حسابی دو نفره بود. ما اما سه نفر بودیم. "هیچی. نشد دیگه!"

۲- هوا حسابی دو نفره بود. ما دو نفر بودیم، و پارک خلوت. چسبید!

۳- هوا حسابی دو نفره بود. ما هم دو نفر بودیم. ولی ای کاش نبودیم...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۱۶ساعت 11:41  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

گفتم آخه چه جوری؟ بین اون همه آدم؟
گفت به سختي...
گفتم تو که پارتی نداشتی. خوش‌گل هم كه نيستي.
گفت استخدام شدم دیگه.
گفت ازم پرسیدن چه هنری داری؟
گفتم دزد نیستم.
گفتند استخدامی! از همین امروز می‌توني شروع كني.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۳ساعت 0:57  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

رحم و مروت


 مي‌گفت: اصول دين دوتاست:
يكي رَحْم و ديگري مُروّت.

والسلام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۶/۰۷ساعت 20:11  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان


تا تو يك شهر بيش‌تر نمانده!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۷/۰۵/۱۵ساعت 0:3  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سيب


امروز بعد از مدت‌ها كه قرآن را باز كردم اين آيه آمد:

«و چون در دريا به شما خوف و خطري رسد در آن حال به جز خدا همه را فراموش مي‌كنيد، آن‌گاه كه خدا شما را از خطر نجات داد باز از خدا روي مي‌گردانيد
و انسان بسيار كفر كيش و ناسپاس است.»
۱

خجالت كشيدم!




۱. سوره اسراء آيه ۶۷
۲. آيات بعدي هم تكميل كننده‌ي اي آيه هستند.
۳.
به قول حضرت نفسانيات "در هیچ کاری خدا را از نظر نیانداختید مگر این‌که از آن کار نتیجه نگرفتید یا نتیجه سوء عایدتان شد."
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۷/۰۵/۰۶ساعت 0:29  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

حمله
عکس از آرشیو چای نبات

 

ما یک کشور صلح طلب هستیم.

ما به هیچ کس حمله نمی‌کنیم. مگر اینکه مورد تجاوز قرار بگیریم.

هرکس قصد حمله به ما را نداشته باشد لازم نیست از ما بترسد.

هر کس سعی کند خود را در مقابل ما تجهیز و محافظت کند، یعنی از ما می‌ترسد.

هر کس از ما بترسد، یعنی می‌خواهد به ما حمله کند.

پس ما به هر کسی که خود را برای دفاع آماده کند حمله می‌کنیم!

 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۷/۰۳/۰۵ساعت 0:38  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

چرا هوایی ام می‌کنی دوباره؟ آن هم این‌قدر بی هوا! همین هواخواهی‌هاست که دل آدم را بند می‌کند دیگر. این دل بی صاحاب هم وقتی به چیزی بند می‌کند باز کردن گره‌اش کار هیچ‌کس نیست، جز صاحبش. مثل گره‌های سبزی که می‌زنند به پنجره فولاد. راستی تا به حال کسی را دیده‌ای که برود گره‌اش را از ضریح باز کند؟ گره اصلی وقتی باز می‌شود، باز توی دلت می‌گویی بگذار آن یکی بماند. به نشان اینکه روزی گره بزرگی بوده و باز شده. اصلن وقتی گره اصلی باز شد کسی یادش نمی‌ماند پارچه‌ی سبز حلقه شده دور فلز نقره‌ای و گره کوچک روی آن را. این یکی را چه؟ دیده ای؟ کسی که دلش نخواهد گره‌اش را باز کنند؟... چه می‌گفتم؟... هوا...

هوای بهار دل آدم را سبز می‌کند. سبز آماده‌ی گره خوردن. برای همین سیزده به در می روند سبزه گره می‌زنند برای هم... (بیاییم بیرون از این گره و گره بازی) هوای بهار تویش جنون شناور است. جنونی که وقتی باران می‌بارد توی قطره‌هایش حل می‌شود و می‌ریزد روی سر و یک دفعه می‌زند به سرمان. آن وقت است که هوای دل با هوای بیرون یکی می‌شود. می شود ابری. هوای ابری، هوای دل‌تنگی است. هر چه‌قدر هم باران ببارد توفیری نمی‌کند تا باد نیاید و ابرها را نبرد. باد هم که از همان دبستان یادمان داده‌اند که جریان هواست. بی‌خود نیست که چنین وقت‌هایی مثل الان من، آدم می‌افتد به هذیان. به پرت و پلا، به حرف مفت، حرف مفت هم که می‌دانی، باد هواست. گاز لوله کشی نیست که سر برج قبضش بیاید در خانه! و همین باد هوا ابرها را می‌برد تا بلکه آفتاب سرکی بکشد و سلامی بدهد. یا شاید هم جواب سلامی را. سلامٌ قولاْ من رب الرحیم... ولی اگر شب شده باشد چه؟ باید منتظر ماند... الیس الصبح بقریب؟

جان کندن ماهی را دیده‌ای؟ وقتی می افتد روی خاک. وقتی رمقش تمام می‌شود؟ وقتی آن‌قدر جان دارد که فقط دهانش را باز و بسته کند. عرب بهش می‌گوید "تلظی"... نه! روضه نمی‌خوانم. من چه کنم که معروف ترین تلظی عالم از بی آبی بوده است، نه بی هوایی. چه کنم که نوزاد شش ماهه وقت بی آبی مثل ماهی می‌شود... تلظی ماهی را دیده‌ای؟ از بی هوایی است. اطرافش پر هواست ولی دارد دارد می‌میرد... و من یادم آید جایی خوانده ام:

بی تو 
عاشق تمام دختران جهان می شوم
و از لب های ترک خورده ی همه شان
می شنوم نه!
تا تو
با یک آری...

بگذار به جای هوا داری، هوای بی‌داری توی کله ام چرخ بزند. بگذار همین جا روی زمین باشیم. نه توی هوا. هوا نوردی باشد برای بعد. درست است که فاصله ی بین زمین و آسمان را هوا پر کرده ولی تو که خوب می‌دانی آن بالا، توی آسمان هرچه بالاتر بروی، هرچه به اوج نزدیک‌تر شوی هوا کمتر می‌شود. و آدم بی‌هوا تر. نمی‌ترسم! هرجا بروم خودت هوایم را داری. حالا می‌خواهم بروم همین اطراف هوا خوری. آنقدر هوا بخورم که سیر شوم. از همه چیز. از همه. و از خودم. بعد چشمم را بدوزم به آسمان و آرام بخوانم... این السبب المتصل بین الارض و السماء...
چه کنم که امشب باز هوایی‌ شده ام... این وقت شب کجا هوار بکشم جز اینجا...
امشب دلم گرفته است
قد تمام فاصله‌های عالم
دلم می خواهد
یک نفر روضه بخواند
روضه ی آب...
روضه ی تلظی...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۲/۲۶ساعت 2:43  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان





عكس‌ها از آرشيو چاي‌نبات


يا پيغمبر
من با ايمان ازدواج كنم

85/09/13
مژگان


+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۷/۰۲/۰۶ساعت 23:20  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

از دل برود هرآنكه از ديده برفت

 مي‌گفت: اين حقيقت است كه از دل برود هر‌ آن‌كه از ديده برفت...
عجب راست مي‌گفت...
 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۶/۱۲/۱۲ساعت 16:33  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

لبخند

1) چهره توی تصویر داشت لبخند می زد. عکس را سنجاق کرد روی سینه، درست روی قلبش. حالا او هم داشت لبخند می زد.

2) خون زیادی ازش رفته بود ولی هنوز نفس می کشید. نمی توانست حرکت کند. وقتی رسیدند بالای سرش، داشت لبخند می زد. مرد، عکس را که روی سینه اش دید بیشتر حرصش گرفت، تیر خلاص را شلیک کرد. درست توی قلبش.

3) یک هفته بود هر روز دست خالی بر می گشتند. اواخر روز یک دفعه یک زائده غیر عادی توجه یکی را جلب کرد. یک عکس بود توی لفاف پلاستیکی. خاکها را که کنار زدند، لباس و استخوانهای یک شهید پیدا شد.
عکس سوراخ شده بود. اما بعد آن همه سال هنوز می شد
 چهره ی امام را تشخیص داد که داشت لبخند می زد.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۶/۱۱/۱۵ساعت 0:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هوالطیف

آدم برفی

آدم برفی

یک بار دیگر همه چیز را وارسی کرد. بیل چه، دکمه، هویچ، چوب، قابلمه و شال گردن قرمزی که مادر تازه بافته بود، رادیو هم اعلام کرد به علت بارش سنگین برف فردا مدرسه ها تعطیل است. همه چیز آماده بود. فقط مانده بود بابا که قرار بود همین روزها از اهواز بیاید و با هم آدم برفی بسازند. شب کنار پنجره خوابش برد. چشم به راه و بدون لالایی. 
اما آن شب، موشک اسکاد زودتر از بابا از راه رسید.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۶/۱۰/۱۸ساعت 23:50  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان



آخرت + زندگي
يكي از دنيا مي‌ره‌
يكي به دنيا مي‌ياد
يكي از دنيا مي‌بره
يكي به دنيا مي‌ياره
يكي از دست ميده
يكي به دست مياره
.
.
.
.
.
.
به راستی اگر آخرتی در کار نبود، زندگی چقدر پوچ و بی‌معنا بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۱۲ساعت 0:40  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هوالطیف

 

«آینده سازان» یک ستون ثابت دارد در صفحه ی آخر. اسمش را گذاشته اند "زنگ آخر".
هر شماره یک نفر میهمان این ستون است. این دفعه من رفتم میهمانی.

 

 

زنگ آخر

هر روز صبح از وقتي با صداي مامان چشمهايم را باز مي كنم وقتي رختخوابم را جمع مي كنم، وقتي چاي شيرين صبحانه را با صداي ورزش صبحاهي تلويزيون مي خورم، وقتي بند كفشهايم را با عجله مي بندم و براي مامان دست تكان مي دهم، وقتي بابا با ماشين تا سر خيابان مي رساندم، وقتي با احتياط از خيابان رد مي شوم و توي ايستگاه منتظر اتوبوس مي ايستم، همه اش به زنگ آخر فكر مي كنم.

وقتي از زير تابلوي سردر مدرسه رد مي شوم. وقتي توي صف بچه ها همديگر را هل مي دهند وقتي همه ساكت مي شوند و توي حياط فقط صداي قرآن مي آيد، ياد زنگ آخر هستم.

وقتي  معلم مي آيد سر كلاس و برپا! وقتي نوك مدادم مي شكند، وقتي آرزو مي كنم وقتي بزرگ شدم معلم بشوم، وقتي تكاليف را بايد روز ميز بگذاريم، وقتي دفترم را نياورده ام، وقتي سرم را مي اندازم پايين و سرخ مي شوم، وقتي بيرون كلاس ايستاده ام توي راهرو، وقتي آرزويم را پس مي گيرم. مدام به زنگ آخر فكر مي كنم.

وقتي ساعت بعد، وقتي روي لباس معلم گچ نشسته، وقتي سوال مي پرسم، وقتي با مهرباني جواب مي دهد، وقتي مي آيد بالاي سرم، وقتي دستهاي گچي اش چقدر بوي خدا مي دهد! بيشتر به زنگ آخر فكر مي كنم.

وقتي زنگ تفريح مي خورد. وقتي خوراكي هايمان را قسمت مي كنيم. وقتي نبايد بدويم، وقتي حتي با سنگ هم نبايد فوتبال بازي كنيم، وقتي فقط اجازه داريم راه برويم، وقتي ياد ساعت هوا خوري  زندانهاي توي فيلمها مي افتم. وقتي غر مي زنم زنگ تقريح چرا اينقدر كوتاه است. باز به زنگ آخر فكر مي كنم.

وقتي حوصله ام سر مي رود. وقتي وسعت لبخندش را مي بينم، حتي زنگ آخر، آخر خستگي! بيشتر منتظر زنگ آخر هستم.

وقتي زنگ آخر مي خورد، وقتي در يك لحظه مدرسه پر از هياهو مي شود، وقتي همه مي دوند، من به فكر زنگ آخر هستم.
به فكر "آخرين زنگ آخر". وقتي آن مرد با اسب مي آيد...

 

یا علی مددی

 

زنگ آخر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۶/۰۸/۱۹ساعت 12:0  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

بادکنک

من
ارزان نمی فروشم دلم را
حتی اگر
باد کرده باشد روی دستم
مثل بادکنک هایم
...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۶/۰۷/۰۲ساعت 23:11  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

    • [...]
      این خلاف قانون است؛
      غير انساني‌ست؛
      مضحك است،
      اما حقيقت دارد.
      » به جاي  [...] هر چه كامل كننده‌ي بقيه‌ي پاراگراف است قرار بدهيد.(لطفن)

    • جايي جمله‌اي از مرحوم كورت ونه‌گات خواندم به نظرم جالب آمد:

      « قديس كسي است كه در يك جامعه‌ي مبتذل، با شرافت زندگي كند.»


    • و همين‌طور جمله‌اي از كتاب "جنگ، کلمه‌ها و ترکيب‌های تازه" نوشته‌ي سيّد مهدی فهيمی:

در آن‌جا كه حسين(عليه السلام) در صحنه است،
اگر در صحنه نباشي هر كجا مي‌خواهي باش،
چه ايستاده به نماز چه نشسته به شراب،
هر دو يكي‌ست.

يا علي مدد است

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۶/۰۶/۲۵ساعت 1:0  توسط محمد جواد ملکوتی  | 


هواللطیف

دلم که بی تاب می شد، سنگر به سنگر دنبالش می گشتم.
قلبم را می گذاشتم روی قلبش، آرام می شدم.
برای پسرم تعریف کرده ام،
می رود گلستان شهدا قلبش را می گذارد روی قبر حسین.
آرام می شود.

یا علی مددی


+ سید سجاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۶/۰۴/۱۳ساعت 3:4  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف
بعضی وقت‌ها آدم خیلی دلش می‌خواهد یک حرفی را به یکی بزند و دفعتن می‌بیند یکی قبلن جایی بهترش را بهتر گفته. الان حکایت من همین است.

"خیال برت می دارد که فلان دوست دشمن من است. چطور می شود؟ او که خبر ندارد. اگر هم خبر داشته باشد که کاری ازش نمی‌آید. تو هی خیال می‌کنی. هی اذیت می‌شوی. هی درد می‌کشی. هی پر چرک می‌شود دلت. بعد دو سال می‌بیندت می‌گوید تو چرا این‌قدر لاغر شده‌ای؟ چرا این‌قدر شکسته‌ای؟ می‌گویی تو مرا به این روز انداختی. می‌خواهی خیال کنی؟ خیال خوب کن. خیالی کن که چاقت کند."

کوروش علیانی
کتاب: "باران خلاف نیست" / نشر "مستند"  / چاپ اول ۱۳۸۶
یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۶/۰۳/۲۸ساعت 21:53  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

...و داستان غم انگيزي‌ست:
                              دستي كه داس را برداشت
                                                               همان دستي‌ست كه يك روز
                                                                                                 در خواب‌هاي مزرعه، گندم كاشت.


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۶/۰۲/۲۴ساعت 0:0  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

 

گرگ یک بار دیگر اطراف را پایید، موهایش را مرتب کرد و در خانه ی شنگول، منگول و حبه ی انگور را زد.
در با آیفون تصویری باز شد. بز زنگوله پا سرش را از پنجره ی طبقه ی دوم بیرون آورد و گفت:
"سلام. بچه ها نیستن. بیا بالا..."


بینی اش را خاراند و گفت:
"بوی سوپ وسوسه ات نکند. 
شاید خانواده ی یک گارسون گرسنه بماند.
پسرم! مگس بودن سخت است..."


گذاشت تمام حرفهایش را بزند. می خواست طرف - جوانی که روبرویش روی صندلی نشسته بود - یقین کند فرصت کامل برای دفاع از خودش را داشته. دوست نداشت چیزی ناگفته باقی بماند. وقتی مطمئن شد آخرین کلمات را هم شنیده آرام گفت:
"شاید خدا تو را ببخشد... من نمی توانم!"
و صدای شلیک در اتاق پیچید


همیشه می گفت: "ماها اگر سرمان هم برود از رفیقمان دست نمی کشیم".
سرش رفت. رفقایش زود تر رفته بودند.


هر وقت به صدای او گوش می کردم به نظر می رسید که انگار او در دل اتاق تاریکی با خودش حرف می زند و در حال جستجوی توجیهی برای یک دوره اعمال سرشار از خطاست. خیلی تلاش کردم از شرش خلاص شوم. کار آسانی نبود ولی بلاخره موفق شدم. زندگی بدون وجدان راحت تر بود.


یه سوال علمی: (فقط برای جواد)
تو می دونی چرا دخترا صبح ها که از خواب پا می شن چشماشونو می مالن؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ساعت 19:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان  

هر روز{۲+۲+۲+۲+۲} بار دروغ مي‌گويم:
 [خدايا تنها تو را مي‌پرستيم و تنها از تو ياري مي‌جوئيم!]
«اياك نعبد و اياك نستعين»
 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ساعت 4:6  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

صدای سوت داور...مربي

بازی تمام شد.

نتیجه: دو بر یک.

ما دو گل زدیم.

 ولی...

باختیم.

....

یک گل به خودمان زده بودیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۵/۱۱/۱۶ساعت 4:24  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

عادت کرده ایم
به تکرار هر روز آن حکایت همیشگی
خوشه، همان خوشه است
گندم، همان گندم

*
دیگر ولی
برگی برای پوشاندن باقی نمانده است.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۵/۱۰/۰۶ساعت 22:47  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

 

i want him to know...

...i want him to know what i want (to) know
and i want him to know:
i want him to know!

 

( به جای him می تواند her هم باشد. کسی چه می داند؟!)

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۵/۱۰/۰۵ساعت 12:35  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

به یعقوب بگویید

برای شفای چشمانش

چاره ای دیگر بیاندیشد.

*

این بار

پیراهن

از جلو پاره شده است...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۵/۰۹/۲۸ساعت 22:41  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطيف

برگ

پس معطل چي هستي؟
چرا اينقدر دست دست مي كني؟
يالا!
تمومش كن...
.

خلاص!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۵/۰۸/۲۹ساعت 0:52  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان





کتاب را به دستش دادم و با طعن و کنایه به او گفتم:

بگیر بخوان و « خودت را بهتر بشناس»

روی کتاب با خطی درشت نوشته شده بود "شناسنامه ی خر"

لبخندی زد و به آرامی گفت:

« مَن عَرَفَ نَفْسَه فَقَد عَرَفَ رَبّه »






 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۵/۰۸/۰۲ساعت 3:18  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

عجله
(تقدیم به فاطمه، خواهرم)

هر چند ثانیه یک بار به ساعت روی دیوار نگاه می کرد. از ۱۲ گذشته بود. کیف و کفشش را آماده کرده بود. مانتو و روسریش را هم پوشیده بود. ولی هنوز خبری نبود. هر لحظه نگرانیش بیشتر می شد. با بی قراری راه می رفت و چشمانش را به در دوخته بود.
بالاخره در باز شد. خواهرش نفس نفس زنان وارد حیاط شد. بدو رفت سراغ خواهر. چادر را از او گرفت و با سرعت دوید به سمت مدرسه.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۵/۰۷/۰۷ساعت 15:22  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

هر روز برای کسب قرصی نان
به بازاری می روم
که دروغ می خرند.
اما چه خوب
که جزو فروشندگان هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۵/۰۶/۲۶ساعت 2:2  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

کودک را در آغوش گرفت،
اشک هایش را پاک کرد؛
و گفت:
گريه نكن فرزندم،
انقلابي ديگر در راه است...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۵/۰۶/۱۲ساعت 21:9  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

- الحمد لله به بركت حضور رييس جمهور،
روحيه شور و نشاط در بين مردم ايجاد شده...

تلويزيون را خاموش مي كند
و زير لب غرولند كنان مي گويد: غلط كردي!!!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۵/۰۵/۲۱ساعت 23:18  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان




روز دوشنبه بود،
شايد هم پنجشنبه.
به پرونده ام نِگَريست
و سپس گِريست.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۵/۰۴/۱۷ساعت 3:11  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

ما خوابيديم
نه به خاطر وعده پارك بعد از ظهر
كه بابا اينطور فكر مي كرد
نه از ترس كولي كوچه ها
كه مامان اينطور فكر مي كرد

ما خوابيديم
تا سر و صدا نكنيم.

علي مددي

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۵/۰۴/۱۱ساعت 20:25  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

چشمانش را بوسیدم.
پرسیدم: او را دیدی؟
گفت: نه
گفتم: دیده ای ولی نشناخته ای.
***
از حج بر می گشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۵/۰۴/۰۴ساعت 22:49  توسط محمد جواد ملکوتی  | 


  

 

 عاقبت

چلچله دل را به سفر خواهد زد...

 

 



 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۵/۰۳/۲۵ساعت 4:23  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

۱)

یا برایم مترسک بوده ای
                                دل خوشکنک تابستان

یا آدم برفی
               رفیق نیمه راه زمستان

هیچ گاه برایم
                   دخترکی شمالی با کلاهی حصیری نبوده ای
                                                                             تا برایت قمار کنم...


۲)

نخواستم نگاهشان کنم
               به دیگر سو خیره شدم
                             و آنها خیره به همانسو
                                         که چه کسی را می نگرم؟
و به راستی
                 آنجا
                      هیچ کس نبود...

علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۵/۰۳/۰۸ساعت 10:55  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

 سرباز ها!

به سمت جلو...

عقب نشینی،

برای اسب ها و فیل ها و وزیران است

تمام مهره ها به عقب بر می گردند

تنها، سرباز ها... 

 علی رضا قزوه

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۵/۰۲/۲۹ساعت 1:32  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

 

 

 

 

 

 

این عکس را با رنگین کمانی انداخته ام
که رنگهایش شبیه خودم است
و آن ابر
که پشت سرش می بینی
منم!

این نامه را
به صندوق خوابهایت می اندازم

لطفا برایم از چشمهایت بنویس
و اینکه چرا آنجا...
چرا اینجا...

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۵/۰۲/۲۲ساعت 3:36  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

 

این روزها
در به در
در کوچه و خیابان
دنبال کسی می گردم
که نمی شناسم اش
اما می دانم
که قرار است
روزی
یک سیلی به من بزند

***
و هرچه می گردم
نیست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۵/۰۲/۱۸ساعت 23:7  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

منبر

او
آن بالا
از قيام متصل به ركوع مي گفت.
من
اين پايين
به قيام متصل به ظهور مي انديشيدم...

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۵/۰۲/۰۹ساعت 23:59  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

حلاليت

از اردو بر مي گشتيم. از آن اردو ها كه همه چيزش جدا بود. از اتوبوس گرفته تا محل اسكان و غذا و جلسه و...  وقتي رسيديم بعد از سلام و صلوات و خداحافظي يكي از دخترها (آن موقع مي گفتيم خواهر!) آمد جلو به او گفت: "آقاي فلاني ما رو حلال كنيد" و رفت.
تا چند وقت شده بود سوژه شوخي هاي جمع. خودش مي گفت: "خوب حتما يه صحبتي شده، حرفي زده اند پشت سر من آمده حلاليت خواسته."
مي گفتيم چرا پشت سر ماها چيزي نگفته اند؟ چرا فقط تو؟
من هم هميشه مي خنديدم و مي گفتم:"بابا اين بنده خدا منظورش اين بود بيا يه كاري بكن من برات حلال بشم...!" و بعدش مي انداخت دنبالم...

گذشت و بي خبر بودم از او و آن جمع، تا اينكه چند روز پيش توي خيابان با هم ديدمشان. با يك بچه در بغل. خنديدم با خودم گفتم "حتي اينقدر ارزش نداري كه پشت سرت غيبت كنند!"

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۵/۰۲/۰۵ساعت 21:57  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

چاه بلاگ

تو حال و هوای خودش بود. حواسش هم به اطرافش نبود. طوری که نزدیک شدنم را نفهمید. این جوری زیاد دیده بودمش. داشت حرف می زد ولی مخاطبش معلوم نبود. نمی دانم. شاید داشت با خودش صحبت می کرد. شاید هم داشت بلند بلند فکر می کرد. داشت می گفت:

"...وبلاگ مثل چاه می مونه... آدم درد دلهاش، حرفای تنهاییش، حرفایی که به هیچکس نمی تونه بگه توی اون می زنه. مثل چاه. اصلن حضرت علی اگه الان بود به جای چاه وبلاگ داشت. ناشناس هم می نوشت تا کسی نفهمه. اصلن از کجا معلوم امام زمان وبلاگ نداشته باشه؟ اگه یه وقت آقا وبلاگت رو ببینه چی؟ اگه ناشناس کامنت بذاره از کجا می فهمی؟ عجب..."

نه می خواستم آرامشش را به هم بزنم نه می توانستم به بقیه گوش کنم. پس آرام دور شدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۵/۰۲/۰۴ساعت 17:0  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

Why the dog wag its tail?

Because the dog is smarter than its tail

If the tail were smarter

The tail would wag the dog!

 

                                                 Wag the dog

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۵/۰۲/۰۳ساعت 15:48  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

 چشم هایش را بست

روی پلک هایش نوشته شده بود:

                                           معرفت ندارم.
چشم هایش را که باز کرد،

                                دوباره عاشقش شدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۴/۱۱/۲۹ساعت 2:12  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

یادگاری

رفت
اونم چه رفتنی!
اصلا این پسر همیشه سلیقه اش یک یک بود.
حرف نداشت!
همیشه یه سر و گردن از این و اون بالاتر بود
روحش شاد!
***
بفرما... رسیدیم.
اینم:«قطعه شهدای گم نام»
بگرد ببین کدوم قبر از همه خوشگل تره...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۴/۱۰/۱۰ساعت 18:8  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

روز متفاوت

از راه رسيدم. مثل هميشه. كيفم رو انداختم دم در. مثل هميشه. ولي امروز با بقيه‌ي روزها فرق داشت... نه مثل هميشه. دستامو شستم. آب خوردم. ولي امروز با بقيه‌ي روزها فرق داشت. نمي‌دونم فرقش چي بود. ولي فرق داشت. مزه‌ي آب فرق مي‌كرد. ولي توهم بود.
دستگيره‌ي در اتاقم رو گرفتم. مي‌دونستم امروز با بقيه‌ي روزا فرق داره... دستگيره رو توي دستم فشار دادم...
درو باز كردم.
فرق امروز با بقيه‌ي روزا...
ديدم نشسته روي تختم.
چند دقيقه به هم خيره شديم.
نشستم روي صندلي.
فقط نگاهش مي‌كردم.
باز هم مثل روزاي قبل...
سرم رو انداختم پايين. به فرش زل زدم.
سرمو بلند كردم.
ديگه نبود.

 

(مهدی.م) وبلاگ کم آوردم

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۱۰/۰۴ساعت 20:49  توسط نویسنده میهمان  | 

اولین مسابقه بزرگ چای نبات!

سلام.
این ایست گاه ناتمام است. فقط یک جمله کم دارد برای اینکه تمام شود. شما متن را بخوانید و بهترین جمله ای را که به نظرتان می رسد به جای { ... } بگذارید و یک اسم هم برایش پیشنهاد کنید یا یکی از این دو کار را زحمت بکشید. بعد در بخش نظر های همین پست بنویسید یا ایمیل بزنید یا اس.ام.اس. یا با کبوترنامه بر بفرستید یا... اسم خودتان هم یادتان نرود.
می شود اسمش را یک جور مسابقه گذاشت. اولین مسابقه بزرگ چای نبات! در ضمن به بهترین ها نه الگانس می دهیم نه سکه بهار و نه سفر زیارتی کیش نه...
یک نکته دیگر اینکه تا تعداد شرکت کنندگان در مسابقه به ۲۰ نفر نرسد از پست بعدی خبری نیست!
یا علی

...
خواسته یا ناخواسته اتفاق افتاده بود. آن جمله که نمی دانست از کجا آمده مرتب در ذهنش تکرار می شد: «وقتش که رسید خودت می فهمی...» و حالا این را خودش فهمیده بود. اما چگونه؟ هیچ کس نمی دانست. حتی خودش.
و عجب تقدیری بود! بارها خودش را برای چنین وقتی آماده کرده بود اما...
فکر کرد وقتش زود تر از اینها باید می رسید. خیلی زود تر از اینها منتظرش بود. و حالا احساس کرد کمی دیر شده. دیر؟ آیا اصلا این مفهوم برای این اتفاق معنی داشت؟
جمله ای دیگر در ذهنش جان گرفت: «ماهی را هرقت از آب بگیری...» و دنبال ادامه اش گشت... «تازه است» ... «بو می دهد!» ... «می میرد» ...
تصمیم گرفت ساده ترین کار را انجام بدهد. می ترسید زمان برود و همه چیز را با خودش ببرد...
سعی کرد همه نیرویش را جمع کند و همه حواسش را در یک جا متمرکز... هوای تازه را جایگزین هوای درون سینه هایش کرد. با صدایی نه بلند و نه آرام گفت:{ ... }

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۴/۰۹/۱۴ساعت 15:53  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

 نمره بیست کلاس

اول دبیرستان بودیم. بچه باحالی بود. محاسن مشکی قشنگی داشت که خیلی توی چشم می زد. به قول بچه ها فابریک فابریک! دبیر زبانمان سر همین زیاد سربه سرش می گذاشت. یک بار بهش گفته بود اگر یک بار ریشهایت را از ته بزنی ۲ نمره به پایان ترمت اضافه می کنم. سر حرفش هم بود. با اینکه زبانش ضعیف بود به شوخی گفته بود: «شما نمره هاتون رو نگهدارید. بعدا به کارتون می آد!»
نمره ها که آمد او بود با چند تا شاگرد اول های کلاس. شده بود بیست. اولین بیست درس زبانش بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۹/۰۸ساعت 18:58  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

التماس 2A !

شب قدر بود. بعد افطار. جمع بچه ها جمع و بازار دعا و التماس دعا گرم. رفتم جلو دستش را گرفتم از وسط سه چهار نفري كه اطرافش بودند كشيدمش بيرون. بهش گفتم: "حاجي ما رو يادت نره، خيلي التماس دعا داريم..." 
كتاب دعايش را گذاشت كف دستم و گفت: "بيا اينو بگير كه نخواي براي چهار كلمه دعا اينقدر به اين و اون التماس كني!..."

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۸/۰۸ساعت 12:56  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

امام نسل سومی!

... آرام آرام داشت برای خودش راه می رفت. رسید دم باب الرضا (ع). ایستاد. دستش راستش را گذاشت روی سینه اش. رو به گنبد. گفت: السلام علیک ایهاالامام الخفن...!!! نیمه تعظیمی کرد و روانه شد در صحن جامع رضوی...

مهدی شیخ

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۲۶ساعت 11:32  توسط جواد و مهدی  | 

بیدار شدم .

درد و حشتناکی تمام بدنم را گرفته بود .

چشمانم را باز کردم و پرستاری را کنار تختم دیدم .

او گفت :

"آقای فوجیما ، خیلی شانس آوردید که از بمباران دو روز پیش هیروشیما

جان سالم به در بردید . حالا توی این بیمارستان در امانید . "

به سختی پرسیدم : " من کجا هستم ؟ "

گفت : " ناکازاکی " .

نویسنده : آلن . ا . مایر

 

جواد

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۲۳ساعت 15:21  توسط جواد و مهدی  | 

 

خيلي فكر كرده بود كه چطور از دست خودش خلاص شود .

همه راهها را سنجيده بود ؛

حتي بعضي از آنها را تجربه كرده بود .

تصميمش را گرفت .

لباس پوشيد ،

ساعت دست نكرد ،

موهايش را شانه كرد ،

عطر ملايمي زد و

به طرف بزرگترين كتابخانه ي شهر به راه افتاد .

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۷/۱۷ساعت 0:19  توسط جواد و مهدی  | 

 

...یادمان باشد که سیاست ما عین دیانت ماست
و یادمان نرود که دیانت ما هم عین سیاست ماست
و یادمان باشد که یادمان نرود که عین یعنی چشمه !
و چه بد که یادمان رفت آب را باید از سرچشمه نوشید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۰۵ساعت 14:8  توسط جواد و مهدی  | 

هواللطيف

به تو خيانت مي كنند؛
 تو مكن

تو را تكذيب مي كنند؛
آرام باش

تو را مي ستايند؛
 فريب مخور

تو را نكوهش مي كنند؛
شكوه مكن

مردم شهر از تو بد مي گويند؛
اندوهگين مشو

همه مردم تو را نيك مي خوانند؛
مسرور مباش

...آنگاه تو از ما خواهي بود

(امام محمد باقر عليه السلام)

راستش هنوز نتونستم منبع و ماخذش رو پيدا كنم ولي خودم توي مجله پايداري خوندمش خيلي باهاش صفا كردم ايشالا بتونيم بهش عمل كنيم راستي راستي سخته... 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۶/۲۰ساعت 18:15  توسط جواد و مهدی  | 

( نمی دانم چرا هر وقت به اوضاع سیاسی اجتماعی ایران فکر می کنم به یاد این مینی مال می افتم!
 بخوانید و نظر هم یادتان نرود: )

زنگ انشا

معلم روی تخته سیاه نوشت:
موضوع انشا: 
                    
آزادی
یکدفعه همه بچه های کلاس با هم گفتند:
« آقا اجازه!
می شه بریم دستشویی!! »

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۴/۰۶/۱۹ساعت 16:18  توسط جواد و مهدی  | 

تصمیم


 ــ اسلحتو بنداز و آروم برگرد سمت من...
 برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم.
 توی تاریکی چهره اش به سختی قابل تشخیص است.
 با آن شئ تنفر آور توی دستش نگاهم می کند.
 حس می کنم چقدر ازش بدم می آید.
 ــ مواظب باش حرکت اضافه نکنی وگرنه شلیک می کنم...
 تصمیمم را می گیرم.
 توی چشمهایش نگاه می کنم و محکم می گویم:
 «آقا اون سیگارتو خاموش کن»
 آخه سینما که جای سیگار کشیدن نیست! 
مهدی شیخ 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۴/۰۶/۱۴ساعت 15:0  توسط جواد و مهدی  |