هواللطیف

اندر حکایت گل به خودی غضنفرها
یا
چطور جیرانی بازی یک هیچ باخته را 3 بر 1 برد!

این مطلب را می خواستم همان ابتدای دعوا بگذارم. همان اوایل اکران "من مادر هستم"، روزی که انصار حزب الله تجمع گذاشت جلوی ارشاد و یک عده هم آمدند به مقابله. همان وقتی که مصاحبه با جیرانی، تیتر یک سه روزنامه در یک روز شد، همان روزی که آن شیخک فارغ التحصیل صنعتی شریف به اسم حجت الاسلام آمد توی فرهنگسرای رسانه برای اعتراض به فیلم. همان روزی که الله کرم آمد توی لانه جاسوسی و در مقابل فراستی و جیرانی میکروفون به دست گرفت؛ اما نظرم را نگه داشتم برای حالا؛ چرا که بعد از این همه سال برخلاف بعضی از حضرات ناموافق فیلم عقلم می رسد که هرگونه اعتراض تند و حتی پرداختن به آن اعتراض در فضای فرهنگی برعکس عمل می کند و موجب انتشار و ترویج بیشتر همان چیزی می شود که مورد مخالفت است. هرکس دو ریال و ده شاهی کارفرهنگی واقعی کرده باشد می فهمد که پاسخ هر هجمه ای را باید در همان فضایی که هجمه صورت گرفته است داد تا موثر باشد، وگرنه اثر عکس می دهد. یک اصل بدیهی تر هم هست که برای نقد یک اثر هنری باید از حداقل های اولیه آن هنر اطلاع داشته باشی و مهم تر از همه برای اعتراض به یک فیلم باید ابتدا آن را دیده باشی!!
 
نقد و بررسی من مادر هستم

نمی خواهم شرح ماوقع بدهم. اما الان که مشغول نوشتن هستم جمع فروش فیلم "من مادر هستم" در کشور (14 سینما تهران و 7 شهرستان) به حدود یک میلیارد تومان رسیده است. این یعنی فروش موفق برای یک فیلم. دقیقا همان چیزی که هر فیلمسازی آرزویش را دارد. آرزویی که در اوضاع درهم و برهم و سیاست زده سینمای ایران، وسط دعوای حوزه هنری و ارشاد و شورای صنفی نمایش، و تولیدات ضعیف سالهای اخیر سینما، بسیار دور تر می نماید. این نتیجه برای جیرانی یعنی برد 3 بر یک. آنهم یک برد شیرین!

طعم این برد وقتی شیرین تر می شود که برنده نهایی ابتدا یک بر صفر عقب بوده باشد و گل به خودی غضنفرهای تیم مقابل در آن تاثیر فراوان داشته است! "من مادر هستم" از زمان جشنواره فجر در جمع فیلمهایی قرار گرفت که فضایی تاریک و منفی داشتند و موضوعاتی چون تجاوز و خیانت دستمایه ساخت آنها بود. همین فیلمها شدند تحریمی هایی که با وجود مجوز قانونی ساخت و اکران، اجازه اکران در سینماهای حوزه هنری را نداشتند.

فقط بگویم که این سرآغاز یک دعوای طولانی مسخره شد که حتی مجادله لفظی و عتاب رئیس جمهور با رئیس سازمان تبلیغات را در جلسه شورای عالی انقلاب فرهنگی به دنبال داشت. احمدی نژاد به خاموشی به خاطر این کار گفته بود: "مگر سینماها ارث پدرتان است؟!". فقط همین را بگویم که کارنامه حوزه هنری پر است از فیلمهایی مانند "زمستان است" و "زادبوم" که با بودجه میلیاردی بیت المال ساخته و اجازه و جرآت اکران آن را ندارد! و جالب تر آنکه سازندگان همین فیلمهای تحریمی، الان طرف حوزه هستند برای ساخت آثار جدید!! به نظر هم می رسد بناست این دعوا و سرناسازگاری تا انتخابات 92 ادامه داشته باشد!

بگذریم! اما این به اصطلاح تحریم برای مجری سابق برنامه 7 شاید مشکلی جدی نبود، چرا که سینماهای حوزه نمی توانند به تنهایی یک فیلم را پرفروش یا کم فروش کنند و موجب شکست او شوند، آنها صرفا می توانند پرفروش ها را پرفروش تر کنند. این واقعیتی بود که با طی زمان آشکار شد. اما جیرانی گل اول را در همان نیمه اول دریافت کرد وقتی تحلیل ها و نقد های تخصصی و فشارهای رسانه ای حساب شده و نقد فیلمها با دقت در بر شمردن ضعفهای محتوایی و ساختی این دسته آثار در فضای فرهنگی، آنها را در خطر افت فروش و عدم استقبال توسط مخاطب قرار داد و این عدم استقبال و فروش پایین و در یک کلام "دیده نشدن"، بزرگترین شکست برای هر اثر هنری است. جیرانی در لبه این پرتگاه قرار گرفت؛ به خصوص که ترس اکران نشدن نیز بر فیلمش سایه افکنده بود. آنقدر که در مناظره هایی که باموضوع فیلمش برگزار میشد، حاضر نمی شد.

اولین گل را وزارت ارشاد برا فیلم به ثمر رساند! وقتی بدون اعمال اصلاحات موردنظر خودشان مجوز اکران فیلم را صادر کردند و خیال همه را از اینکه فیلم اکران شده است راحت کردند. تا اینجا بازی مساوی  شده بود چرا که صرف اکران به معنای فروش بالا و دیده شدن نیست. نقدها، تحلیل ها و حتی نظر کسانی که به تماشای یک فیلم متوسط و تلخ اجتماعی می رفتند می توانست آن را حداکثر به یک فروش معمولی برساند.

 

جیرانی و الله کرم



 اما یک اتفاق تکراری جیرانی را که تا قبل از آن فقط نظاره گر بازی بود دو بر یک جلو انداخت تا با فاصله کمی از لاک دفاعی بیرون بیاید و با شرکت در مناظره ها و جلسات نقد و بررسی و مصاحبه های متعدد با رسانه های مختلف و البته پاس گل طلایی مسعود فراستی گل سوم را هم به ثمر برساند و با خیال راحت منتظر سوت پایان باشد!
 

اعتراض به من مادر هستم



این اتفاق تکراری، اعتراض گروه انصار حزب الله به سرکردگی حسین الله کرم به اکران این فیلم و تجمع خیابانی در مقابل وزارت ارشاد بود. نتیجه این حرکت با توجه به سابقه قبلی انصار حزب الله در چنین مواردی بازگشت همه نگاه ها به سمت این فیلم و برانگیختن حس کنجکاوی بیشتر طیف های مختلف برای دیدن آن بود. تازه ترین تجربه قبل از "من مادر هستم" به "خصوصی" و "گشت ارشاد" در ابتدای همین سال 91 برمی گشت که هرچند با اعتراض ائمه جمعه از پرده کنار رفتند اما در همان مدت زمانی کم نمایش فروش خوبی را تجربه کردند. قدیمی ترین تجربه این سبک اعتراض های انصار هم به حدود 15 سال قبل بر می گردد که "آدم برفی" را پرفروش ترین فیلم همان دوران کرد! جالب اینکه که انصار حزب الله باوجود اینکه از سوی وزیر ارشاد دولت احمدی نژاد پیشنهاد جدی هم در خصوص اعطای مجوز و حمایت مالی داشته، طی تمام این سالها حتی یک فیلم هم نساخته یا از ساخت اثری سینمایی حمایت نکرده است! همین مسئله  انصار حزب الله را بدل به بازیکنی کرده است که هیچ وقت گلی در زمین فوتبال سینما به دروازه حریف نزده و حضورش در زمین با گل های به خودی، تضمینی برای موفقیت حریفانش شده است! حریفی که اینبار فریدون جیرانی بود از سوپرلیگ سینمای بیمار ایران!


برچسب‌ها: فریدون جیرانی, من مادر هستم, انصار حزب الله, اعتراض
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۷ساعت 22:22  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

سلام آقاي شيخ طادي! خدا قوت! مي دانم اين روزها سرتان خيلي شلوغ است و سيمرغ هاي رنگارنگ شما را به لابه لاي ابرها پرواز داده اند. اما اين قلم نه در بوته نقد و نه در جايگاه مقدس خبرنگار، تنها در جايگاه يک ايراني مي خواهد بعد از ده دوازده روز تنفس در فضاي سي امين جشنواره فيلم فجر از شما تشکر کند. از شما و فيلمتان که در هياهوي فيلم هاي پر از خيانت، اميد را به قلب ما هديه کرد. اين سپاس گذاري شايد کار ساده و کوچکي به نظر بيايد اما قطعا يک وظيفه است.

خدا قوت آقاي کارگردان! به خاطر روزهاي زندگي، به خاطر اينکه حق کار کردن کنار حاتمي کيا را خوب به جا آورديد. به خاطر اينکه کاري کرديد که امسال سنگر خالي بعضي سينماگران دفاع مقدس به چشممان نيايد. به خاطر لحظه هايي که هنگام ديدن فيلم برايمان آفريديد که حتي يادمان نمي آيد نمونه اش را کي تجربه کرده ايم! خدا قوت که به همت و تلاش شما بار ديگر سيمرغ ها روي شانه يک فيلم دفاع مقدس نشستند!

مي ستاييم شما را که صبرتان ستودني است. صبري که براي شکارچي شنبه به خرج داديد. صبري که از جشنواره تا اکران فيلمتان 2 سال به طول انجاميد. صبري که دست آخر مضاعف شد با آن نحوه اکران و عملکرد دستگاه فرهنگي که عرضه ندارد براي فاخرترين فيلم اين سالها با موضوع فلسطين يک اکران مناسب تدارک ببيند. مي ستاييم صبري که مثل صبر مردم فلسطين است، براي فيلمي که مانند همان مردم مظلوم ماند.


ممنونيم آقاي کارگردان! به خاطر متانتي که داشتيد و داريد. متانتي که موقع دريافت جايزه هم نشان داد خودش را! ممنونيم به خاطر حلاوتي که کلامتان پشت ترييبون اختتاميه جشنواره در کاممان ريخت. ممنونيم که خاطره آنها که جايزه از بيت المال گرفتند و متلک هاي سنگين پراندند! و آنها که عقده هاي جاي ديگرشان را موقع دريافت جوايز باز مي کردند از ذهنمان زدوديد. ممنونيم که چون تمام مردم کشورتان از مختارنامه گفتيد و آن را ستوديد. ممنون که با وجود شما  پشت آن تريبون دلمان نلرزيد و شادي در قلبمان لانه کرد.


برادر!  همين که نشان دادي در بند سيمرغ نيستي کافي بود. همين که نشان دادي پاداش را بايد از شهدايي گرفت که برايشان فيلم ساخته اي. اما دست مريزاد آقاي کارگردان! نه به خاطر همه اينها ،که به خاطر مرامي به خرج دادي. مرامي که حضرات پر مدعا حتي در فيلمها هم يادي آز آن نمي کنند. اينکه سيمرغ بهترين کارگرداني که حق خودت بود  را به دست ابوالقاسم طالبي دادي که قلاده هاي طلايش به مانند روزهاي زندگي بهترين بود و غريب نماند.

دستتان طلا! خانه تان لانه سيمرغ! اميد که با وجود شماهايي سينماي انقلاب مان هيچ گاه مظلوم نماند. ...«و نان دشمنتان، هر که هست، آجر باد!»

یا علی مددی
 
---
منتشر شده در: پایگاه اینترنتی بسیج هنرمندان +

برچسب‌ها: جشنواره فجر, پرویز شیخ طادی, قلاده های طلا, روزهای زندگی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۵ساعت 15:42  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

برف

... برف می بارید. مامورات سازمان امنیت آمدند و از در پشتی خانه کندی مرا به داخل هدایت کردند.
هنوز یادم هست. یک کاناپه کوچک دو نفره بود با دوتا صندلی و یک میز کوچک بین آنها.
جان کندی روی یک از این صندلی ها نشسته بود و برادرش بابی روی صندلی دیگر.
گفتم :"جناب رییس جمهور! وضع مضحکی ست. من صلاحیت این کار را ندارم."

کندی گفت:" ببین باب! هیچ مدرسه ای نیست که در آن کسی را برای ریاست جمهوری آموزش بدهند."...


خاطرات رابرت مک نامارا / فیلم مستند "مه جنگ"

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۵ساعت 23:15  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

فيلم نامه مظنونين هميشگي


برای هر مخاطب اهل سینما و کسی که میانه ای با فیلم های سینمایی داشته باشد انتخاب برترین فیلم و بهترین آثاری که دیده است کار دشواری است. معمولا هر کسی یک فهرست پنج تایی یا ده تایی برترین ها برای خود دارد که سعی میکند از هرکدام آنها حداقل یک نسخه را برای خودش نگه داری کند. و هر سال با اکران آثار جدید این فهرست ها تغییراتی میکند. این انتخاب برای من اما در تمام این سالها تنها و تنها یک فیلم را در صدر بهترین آثار سینمایی بوده است. فیلمی که تقریبا تک تک سکانس ها و دیالوگهای آن را در یاد دارم و هر از گاهی به تماشای چند باره اش مینشینم و کتاب فیلم نامه اش را مرور میکنم. شاید قدری اغراق آمیز باشد اگربگویم با این فیلم زندگی کرده ام و قدری عجیب به نظربرسد نزدیکی ذهنی من با فضای فیلم و تردید همیشگی ام در انتخاب بین کیتون و وربال و کایزر و بقیه شخصیت های آن. اما همیشه کایزر را ستوده ام و محو قدرت شیطان شده ام، با کیتون هم ذات پنداری کرده ام و گاهی دلم خواسته جای کویان باشم...

این فیلم در بسیاری از نکات منحصر به فرد است. از جمله آنهاست طرح پوستری که تابه حال بسیار زیاد از آن تقلید شده است. و یکی از منحصر به فرد ترین آنها عدم نیاز به سانسور و دوبله عالی نسخه فارسی اش است. و همین باعث شده بارها از تلویزیون پخش بشود. حتا عنوان ترجمه اسم آن نیز جذابیت خودش را دارد. "مظنونین همیشگی" برترین فیلم غیر ایرانی تمام این سالیان برای من است.

Five Criminals . One Line Up . No Coincidence

The truth is always in the last place you look

In a world where nothing is what it seems you've got to look beyond...

.

مظنونين هميشگي دومين كار برايان سينگر يك فيلم معمولي نيست. نه يكي از صدها محصول هرساله‌ي هاليوود است با همان نشانه‌ها و مولفه‌هاي آشنا و نه فيلمي نخبه‌گرا و بي‌اعتنا به مخاطب عام. فيلمي از سينماي مستقل امريكاست و متعلق به جوانان نوجويي كه علاقه دارند الگوهاي سينماي كلاسيك را با شيوه‌هاي تجربه نشده‌ي روايت درهم آميزند و عرصه‌هاي بديع و غير معمول را تجربه كنند. 

مظنونين هميشگي برنده‌ي اسكار 95 براي بهترين فيلم‌نامه بوده است.

كوين اسپيسي هنگام دريافت جايزه‌ي اسكار خود براي بهترين بازيگر نقش دوم درباره شخصيت مرموز فيلم گفته بود:"به اعتقاد من كايزر سوزه خود برايان سينگر است." اما به نظر مي رسد حتي خود سينگر هم ميدان را به نفع اهريمن غلط انداز قصه‌اش خالي كرده تا به راحتي فريبمان دهد. و در يكي از عجيب‌ترين تجربه‌هاي تاريخ سينما به ما بقبولاند كه گاهي اوقات دست‌يابي به واقعيت غيرممكن است. به خصوص در شرايطي كه قهرمان قصه‌ خود شيطان باشد.


فيلم نامه



این پست متعلق به آذر سال 85 است و به دلیلی که یادم نیست تا به امروز ثبت موقت مانده بود. امروز به طور اتفاقی دیدمش و در صحن علنی وبلاگ چای نبات ثبتش کردم.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۱۲ساعت 1:6  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف


۱ .

چند سال پیش در دیدار سینماگران با رهبر انقلاب، ابراهیم حاتمی‌کیا در صحبت‌هایش گریزی زد به تمام شدن و ته کشیدن سوژه های دفاع مقدس برای ساخت فیلم. رهبر انقلاب آن را قبول نکردند و شهید برونسی را و کتاب خاکهای نرم کوشک را که درباره اوست مثال زدند. آن جلسه و حرف‌هایش گذشت. در آن میان بر خلاف تمام نام داران سینما که در آن جلسه حاضر بودند تنها کسی که این مثال ساده را جدی گرفت جواد اردکانی بود. و حاصل کار او با نام «به کبودی یاس» اکنون بر پرده سینماست.


۲.

به کبودی یاس داستان و فیلم‌نامه قابل قبولی دارد. سیر تبدیل شدن یک پدر شهید از خون خواهی پسر شهیدش تا همراهی فرمانده او یعنی همان عبدالحسین برونسی و حواشی آن داستان جالبی است. روایت غیر خطی و برش خورده متقاطع آن به جذابیت این اثر کمک کرده است، اما معلوم نیست چرا کارگردان از نیمه فیلم به بعد به این سبک روایت وفادار نمی ماند و به جای آن تنها از فلاش بک استفاده می‌کند. نکته مثبتی که درباره این فیلم وجود دارد و بسیار مهم‌ به نظر می‌رسد فاصله گرفتن از نگاه مرکز محور و تهران محور از جنگ است. الان در اوضاعی هستیم که در چنین آثاری گویا غیر از تهرانی‌ها و اهالی جنوب هیچ‌کس درگیر جنگ هشت ساله نبوده است! کافی است به عدم حضور لهجه‌ها و گویش‌ها و سایر نمادهای غیر تهرانی در اکثر فیلم‌های دفاع مقدس به خصوص در رابطه با فرماند‌هان و شخصیت‌های اصلی نگاهی بیندازیم. (مثال بی ربطی است اما وقتی در سریال های دهه فجری رسانه ملی (با تاکید بر واژه «ملی»!) که محمدرضا ورزی می‌سازد، نه شهید مدرس لهجه اصفهانی دارد و نه ستارخان و باقرخان لهجه ترکی، نباید هم از بقیه انتظاری داشت!) اما در این فیلم علاوه بر اینکه دهاتی بودن قهرمان فیلم لحاظ شده و محور همه قضایا مشهدی‌ها هستند، استفاده از بازیگرهای اهل همان دیار موجب شده شاهد حضور درست لهجه‌ها و عدم ایراد‌هایی رایج برآمده از استفاده از بازیگران غیربومی باشیم.


۳.

این فیلم ذاتا مظلوم است. با اینکه سال گذشته جایزه سیمرغ زرین جشنواره بیست و هفتمین فیلم فجر را در بخش ‌«نگاه ملی» دریافت کرده است و دفتر تبلیغات حوزه علمیه هم یکی از دو جایزه خود را به آن اهدا نموده. این‌ها نه تنها به کم کردن مظلومیت این ساخته جواد اردکانی کمک نمی‌کند که اتفاقا دانستن آن به درک عمق آن می‌افزاید. آخر بردن جایزه به تنهایی فایده‌ای ندارد. اساسا فیلم و هر اثر هنری- رسانه‌ای دیگر برای دیده شدن و ارتباط با مخاطب ساخته می‌شود. حالا وقتی یک فیلم رنگ اکران به خود نبیند اگر هزار جایزه هم ببرد نه تنها از مهم‌ترین اتفاقی که باید برایش بیفتد محروم شده که مورد ظلم مضاعف واقع شده است. چرا که معنی دریافت جایزه تاکید بر دیده شدن یک فیلم است. درباب اهمیت اکران، فیلم سنتوری مثالی در یک فضای متفاوت است. این فیلم داریوش مهرجویی در جشنواره دو سال پیش، سیمرغ بهترین بازیگر مرد را برد. سیمرغ فیلم برگزیده تماشاگران را هم در کنار «اخراجی‌ها یک» از آن خود کرد اما مهم‌ترین اتفاقات و حاشیه‌ها بر سر «اکران» آن به وجود آمد تا هرگز روی پرده سینما را نبیند. به کبودی یاس به لطف سازنده اصلی اش که بنیاد فارابی است، این شانس را آورده که اکران شود. اما چگونگی و زمان همین اکران باز این مظلوم بودن را نشان می دهد.

۴.

این فیلم دفاع مقدس در این شوره بازار فیلم‌هایی از این دست، با فاصله بیش از یک سال از جشنواره‌ای که در آن جایزه برده به اکران عمومی رسید. البته نه در روزهای خوب فصل اکران، که بلافاصله بعد از جشنواره بیست و هشتم فجر و درست در شلوغی اسفند ماه و شب عید. اکران فیلم در ۵ سینمای تهران آغاز شد. سه تای آن‌ها پردیس‌های سینمایی با چند سالن هستند و اکران این فیلم در آن‌ها به تک سانس‌هایی در یک روز خلاصه می‌شود. تک سانس‌هایی در ساعات خلوت بعد از ظهر که اصلا موقع مناسبی برای سینما رفتن نیست. در سینما سپیده هم که تنها نیمی از سانس‌های روزانه (۳ نوبت) را آن هم در سالن کوچک شماره دو به آن اختصاص داد. نگارنده از نحوه اکران در سینمای فرهنگ بی‌خبر است. اما همین که به کبودی یاس زودتر از بقیه سینماها در آنجا از اکران برداشته شد، خود نکته جالبی است!

۵.

باید به سینمادار حق داد. وقتی فیلم‌های صرفا تجاری طالب دارد، که بیش‌تر با بازی‌گرهای «خاص» ساخته می شود تا با فیلم‌نامه و کارگردانی حساب‌شده، چه دلیلی وجود دارد که او بخواهد صندلی‌های سینمایش به خاطر فیلمی خالی بماند که بر فرض بر اساس زندگی یک شهید هر چند معروف ساخته شده باشد؟ فیلم فروش ندارد. پس نباید برای آن ضرر داد. اما چرا فروش ندارد؟ اخیرا حتی فیلم پنالتی انسیه شاه حسینی هم به این سرنوشت دچار شد. با این تفاوت که قبل از جشنواره فجر با همین وضعیت اکران محدود روی پرده رفت و البته در استان‌های جنوبی به خصوص خوزستان از آن بسیار استقبال شد. هر دوی آن‌ها از تبلیغ تلویزیونی هم بی بهره نبودند. مشکل اینجاست که قشری که باید مخاطب آن باشد اصلا به سینما نمی‌رود. حتا در روزهای سه شنبه با بلیط نیم بها. هرکس فیلم را دیده باشد یا حتی داستان آن را بداند با یک روایت خوش ساخت اما بی‌ریا از جنگ و مردان جنگ مواجه می‌شود و می‌فهمد که فیلم را باید حزب‌اللهی‌ها و آن‌ها که اهل اسلام و انقلاب باشند ببینند. اما این اتفاق نمی‌افتد. چون حتی جوان‌ها و دانشجوی‌های این جماعت اصلا اهل سینما رفتن نیستند. با اینکه به سینما کشاندن آن‌ها در مقیاس بزرگ صد البته به فروش کلان و حتا رکورد شکنی می‌انجامد اما سابقه‌هایی انگشت شمار دارد که به آژانس شیشه‌ای و مریم مقدس و اخراجی ها۲ خلاصه می‌شود. این مظلومیت به کل بدنه سینمای متعهد ما بر می‌گردد که مخاطب اصلی‌اش ترجیح می‌دهد منتظر شود فیلم را در شبکه سینمای خانگی یا تلویزیون ببیند. بی خبر از این‌که توفیق اصلی فیلم در اکران سینماها رقم می خورد و تنها کسی که می‌تواند به تقویت آن در مقابل سینمای مبتذل و بی محتوا کمک کند خود اوست.







۶.

باید از این مظلومیت کاست. مظلومیت فرهنگ که درد ادامه‌دار دوران ماست. باید برای آن فکری کرد. این مسئله منحصر به سینما و یکی دو فیلم نیست. در حوزه‌های دیگر مثل کتاب، رمان و نشریات هم وجود دارد. برای این کار بیش از هر چیز به «برونسی» های عرصه فرهنگ نیاز داریم.

یا علی مددی


بازتاب های این مطلب در:

طلبه بلاگ

تریبون مستضعفین

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۸/۱۲/۱۸ساعت 15:28  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

زیاده روی در کتاب قانون

(من از این فیلم خوشم آمد! دو باره هم دیدمش. صرف نظر از نقد تکنیکی، بحث ها بر سر محتوای و داستان کتاب قانون زیاد است. پرونده پنجره و یاداشت علی مطهری و حداد عادل هم بر این بحثها افزود. سعی کرده ام در این نوشته منصف باشم و به صرف اینکه از آن خوشم آمده برایش حال پخش نکنم. و از آن طرف چون جماعت مذهبی را هدف نقد قرار داده به رویش تیغ نکشم! به نظرم نقد اصلی را مازیار میری در فیلمش کرده و بقیه حرفها نقدی است بر آن نقد. اما دیدن فیلم را توصیه می کنم.)


از ابتدا

هرچند نام فیلم جذابیت ابتدایی قابل اعتنایی ندارد، اما کنار هم آمدن سه نام برای دیدن آن کافی است: پرویز پرستویی بازیگری است شناخته شده، دارین حمزه (یا حمسه) بازیگر زن صاحب شهرت لبنانی و نام مازیار میری به عنوان کارگردان، کسی که پاداش سکوت با بازی پرویز پرستویی از کارهای قبلی اوست.

تیتراژ اولیه فیلم به خوبی طراحی شده. وجود دیالوگ در آن بدون نشان دادن چهره ها و تقطیع های انیمیشن گونه مخاطب را از همان ابتدا در جریان مسئله اصلی فیلم  می گذارد که ازدواج نقش اول فیلم با نام رحمان توانا است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۲۹ساعت 13:13  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

چهاره اول: این چند هفته‌ که نبودم اتفاقات خوب و خوش‌حال کننده‌ي زیادی افتاد که بعضی را مدت‌ها منتظر بودم. اما قسمت خلاف آن بود که از نزدیک شاهدش باشم:

۱) مراسم عروسی دوستان عزیزم آیت معروفی و مجتبا کریمی. به هر دو خانواده تازه تشکیل شده تبریک می‌گویم. و امیدوارم برای باقی دوستان عبرت خوبی باشند!!
۲) یکی دیگر راه‌اندازی نسخه آزمایشی و افتتاح رسمی پای‌گاه خبری
"شبکه ایران" (همان ایران آن‌لاین خودمان) که از ابتدا دبیر سرویس عکس‌اش بودم و کنار بقیه بچه‌ها و هم‌کارانی که آمدند و رفتند (و بعضی دوباره آمدند!) صبورانه یک سال تر و خشکش کردیم تا با تاخیر فراوان (صرفن به علت مسائل فنی و طراحی سایت) به این نقطه از سیر طبیعی خودش برسد. و حالا خوش‌حالم که دیگر می‌توانم از هر جا راحت آدرس: www.inn.ir را تایپ کنم و نتیجه کار دوستانم در طبقه پنجم ساخته‌مان خیابان خرم‌شهر را ببینم. دوستانی كه حسرت‌مندانه نمی‌توانم چند ماه آینده را در کنارشان باشم.
۳) مجدالدین معلمی (این بزرگ دنیای تشکیلات و شطرنج باز خبره‌ی تمام عرصه‌ها!) وب‌لاگ شخصی‌اش را به اسم "
سه الف" راه انداخته و با انرژی مشغول به روز کردن آن است. او ( که آن‌جا خودش خوب خودش را معرفی کرده) اصولن آدم خوش‌فکری است ولی اعتراف می‌کنم نمی‌دانستم چنین قلم خوبی دارد. 
"اما ای مجدی! رسم وب‌لاگ داری تنها خوب نوشتن نیست. یک بلاگر خوب باید مخاطب خوبی هم باشد. تو که می‌خوانی! کامنت هم بگذار برای بچه‌ها!"
۴) و این آخری که خیلی سعی کردم وقت آمدن جبرانش کنم تولد خواهر کوچکترم نازنین(فاطمه) بود. امیدوارم هدیه و سوغاتی‌های جالب انگیزم خوشحالش کرده باشد و در مسابقات بسکت‌بال نوجوانان و روبوتیک دانش‌آموزی موفق شود و وب‌لاگش را هم درست و مرتب مثل بچه آدم به روز کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۷/۰۶/۱۶ساعت 6:24  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

اتوبوس بین‌المللی!

اتوبوس شب / عیسی، عمو رحیم

ورودي یک
بعد از ظهر جمعه. بازی پرسپولیس-سایپا که تمام می‌شود با جواد پیاده راه می‌افتیم به سمت سینما. نماز را خوانده‌ایم و خیالمان راحت است که کاری نداریم. هنوز حرف بر سر گل حساس دقیقه 94 بازی است که می رسیم. سینما عصر‌جدید. روز دوم یا اول اکران عمومی اتوبوس شب است. فیلم را نشده بود توی جشن‌واره ببینم و زیاد هم تعربفش را شنیده بودم. جلوی سینما شلوغ است. هر سه تا سالن اکران دارند. ملت برای خرید بلیط جلوی دو گیشه صف بسته‌اند. بالای سرم را نگاه می‌کنم. اتوبوس شب، سالن 2، ظرفیت60 نفر. سه تا بچه با لباس‌های پاره و سر و ضع کثیف معرکه گرفته‌اند و ساز می‌زنند. هر از گاهی از میان جماعت دستی توی جیب می رود و اسکناسی را در جعبه مقوایی که جلوی بچه‌ها است می‌اندازد. کمی آن‌طرف‌تر مرد جوانی بساط بلال فروشی‌اش پهن است. منقل و آتش و ذغال و بادبزن و بلال‌های سبز تازه و ظرف بزرگ آب‌نمک. دود غلیظی راه انداخته. او و مشتری‌هایش پیاده‌رو را کاملن بند آورده‌اند. یک ماشین پلیس کمی جلوتر ایستاده و نظاره‌گر این شلوغی است. در رستوران دیوار به دیوار سینما جای سوزن انداختن نیست. پیدا کردن جای پارک بیش از هر چیز به شانس بستگی دارد... بلاخره بلیط را می گیریم.
نیم ساعتی که تا شروع ساتس مانده را پیاده‌روی می‌کنیم. شلوغی فقط منحصر به همان نقطه است. کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف سوت و کور است. هر از گاهی صدای گربه‌ای یا بوق ماشینی سکوت را می‌شکند. فضايي شبيه به وضعيت اكنون سينماي وطني. باز می گردیم. یک راست می‌رویم داخل. درست جا گیر نشده‌ایم که چراغ‌ها خاموش می‌شود. سیمافیلم تقدیم می کند: اتوبوس شب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۰۵ساعت 10:36  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

آژانس شیشه ای

 

 

 

 

 

یکی بود، یکی نبود...

بچه های «آینده سازان» به مناسبت پخش سریال «حلقه سبز» (جدید ترین اثر ابراهیم حاتمی کیا) از شبکه سه، این شماره (۱۴۸) به او و کارنامه سینمایی اش پرداخته اند. این یادداشت را برای آن پرونده بعد از اینکه فیلم را برای بار چهاردهم و مستندی ۴۵ دقیقه ای را که میرکریمی درباره اش ساخته سه بار دیدم نوشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۶/۰۸/۲۴ساعت 1:36  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

قبل از هر چيز ايام شهادت رسول الله(صلي الله عليه و آله و سلم)، امام حسن مجتبي(عليه السلام) و حضرت امام رضا(عليه السلام) را به همه‌ تسليت عرض مي‌كنم.
عذر ميخوام بابت تاخير و اگر در اين روزها به دوستان كم‌تر سر مي‌زنم. روزهاي پايان سال روزهاي پر مشغله‌اي هستند. خصوصن اگر به مسافرت هم بروي كه ديگه ميشه نور علي نور. اين چند روزي رو كه كم‌رنگ شديم ان شاءالله در ايام نوروز جبران مي‌كنيم.

                                                                 ***
خبري كه اخيرن در حوزه‌ي فرهنگ و سينما مورد توجه قرار گرفته اكران فيلم 300 بود. كه با واكنش‌هاي زيادي چه در داخل و چه در خارج از كشور مواجه شد. ما هم بد نديديم كه در سيصدمين پست اين وبلاگ به اين فيلم بپردازيم.
اعتراض دانشجويان خارج از كشور، شبكه‌هاي فارسي ‌زبان و اعتراض اينترنتي كه به راه افتاده، حركات قابل توجه و در خور تحسيني هستند. ولي همه‌ي اين‌ها به تنهايي كافي نيست و اين حركت شايسته‌ي واكنشي جدي‌تر از سوي متوليان فرهنگي كشور است كه وزارت ارشاد در صدر همه‌ي آن‌ها قرار دارد.
 اين مسئله از جنبه‌ي ديگري هم قابل بررسي است و اين‌كه اكثرن در مورد تاريخ كهن اين مرز و بوم! چيز زيادي نمي‌دانيم. يا اين‌كه اصلن ماجراي واقعي اين داستان چه بوده كه اين فيلم آن را تحريف كرده و در كل اگر از ما بخواهند درباره‌ي خشايارشا و ايرانيان آن زمان يك سطر بنويسيم چند درصد از ما مي‌توانيم اين كار را انجام دهيم؟ حالا دفاع كردن از آن پيش‌كش.
خدا پدر و مادرشون رو بيامرزه كه هر از چندگاهي يك تكانه (شُك) به ما وارد مي‌كنند تا ما كمي به خودمان بياييم. از آن كاريكاتور‌هاي كذايي بگير تا اين فيلم.
به قول شاعر: دشمن دانا به‌تر از نادان دوست .... دشمن دانا بلندت مي‌كند بر زمينت مي‌زند نادان دوست.
(دشمن دانا كه تكليفش معلومه، مي‌ماند دوست نادان كه آن هم سر و كله‌اش پيدا شد و اعلام موجوديت كرد.
همين وزارت آموزش و پرورش خودمان، با طراحي سوالات موهن درباره‌ي پيام‌بر در آزمون ضمن خدمت فرهنگيان،  همه را رو سفيد كرد. اين‌جاست كه ميگن: "مارادونا رو ول كنيد، بابا يكي اين غضنفر رو بگيره به خودمون گل نزنه!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۵/۱۲/۲۸ساعت 1:15  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

اینجا چراغی روشن بود!هواللطیف

کل ماحصل سینما رفتن دیشب ما (بعد از یک پیاده روی طولانی و گفتگویی عجیب(!) با یک دوست تقریبن جدید) و دیدن یکی از دو شاهکار معناگرای جناب آقای میرکریمی، که یک سانس درمیان اکران می شود در سینما فلسطین به اسم "اینجا چراغی روشن است" و صرف هشتصد چوق پول بی زبان (نیم بها بود!) به همراه این آقا و برو بچه های هابیل و چند تا آدم درب و داغان دیگر آنهم درست شب امتحان اصول بازاریابی درحالیکه قبلش کلی چک و چانه زده ای با یک آدم خیلی عزیز و تعهد شب بیدار ماندن و درس خواندن داده ای بهش و با کلی خستگی و...
شد همین یک عبارت:

"امام زاده ای که معجزه ندارد، باید طویله بشود!"

آجرکم الله!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۵/۱۰/۲۴ساعت 18:9  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

پرويز پرستويي 

 

به کافه تان خوش آمدید!

 

برخلاف رسم و روالي که در هاليوود براي مراسم افتتاحيه براي بيش‌تر فيلم‌هاي مطرح وجود دارد در ايران کم‌تر شاهد برگزاري چنين مراسمي براي فيلمي هستيم. اين مسئله از يک سو به وضعيت نابه‌سامان اکران و از سوي‌ديگر به بي‌علاقه‌گي تهيه‌کننده به پرداخت هزينه‌هاي (به گمان خودشان) زياده بر ديگر هزينه‌هاي توليد برمي‌گردد. هرچند علت‌هاي مختلف ديگري نيز در اين زمينه اثر گذارند.

"کافه ترانزيت"، فيلمي از کامبوزيا پرتوي، از معدود فيلم‌هاي ايراني سال‌هاي اخير است كه نمايش آن با مراسم افتتاحيه همراه بوده است. اکران عمومي آن از عيد فطر در سينماهاي تهران آغاز شد و هم‌زمان درکشورهاي آمريکا، فرانسه، يونان، امارات و... به نمايش درمي‌آيد. نوشتار زير يادداشتي است از جشن گشايش اين فيلم كه روز سه‌شنبه ده آبان در سينما فلسطين تهران برگزار شد.

 

          کارت دعوتي بسيار شيک آمده بود (حالا از کجا آمده بود؟ آخرهم درست مشخص نشد!) که سه شنبه افتتاحيه‌ي "کافه ترانزيت" است و تشريف بياوريد، دوربين نياوريد، همين‌طور بچه‌ي زير هفت‌سال(!) و...؛ درون بسته، کارت پستال فيلم و تمبري به قيمت 65 تومان (که بعدا فهميديم در ايران، نخستين بار است ويژه‌ي يک فيلم چاپ‌شده) و مهم‌تر از همه کارت کوچکي بود براي دو نفر ميهمان.

 

           با اينکه کارت خيلي دير به دستمان رسيد اما نام پرويز پرستويي و کامبوزيا پرتوي، نامزد بودن در هشت رشته و برنده شدن دو سيمرغ بلورين از جشنواره بين المللي فيلم فجر و دو تنديس از جشن خانه‌ي سينما براي بهترين فيلم‌نامه و نقش اول زن و نيز خود اسم "کافه ترانزيت" کافي بود که همان شب يک ربع زودتر از ساعت نوشته‌شده، در سالن انتظار سينما فلسطين در حال خواندن ويژه‌نامه‌ي يک روزنامه سينمايي براي "کافه ترانزيت" و ورانداز سي‌دي چندرسانه‌اي آن منتظر آغاز برنامه باشيم. انتظاري که با حدود بيست دقيقه ديركرد به پايان رسيد.

 

            از متن دوزبانه‌ي (فارسي و انگليسي) کارت دعوت و عنوان "محصول مشترک ايران و فرانسه" مي‌شد گمان‌برد پاي ميهمان‌هاي خارجي هم درميان باشد. اين گمان، با ديدن پرچم شش‌کشور خارجي (که هريک به گونه‌اي با توليد اين فيلم در ارتباط بوده‌اند) و نيز پرچم ايران روي سن، زماني تبديل به يقين شد که صداي ماندگار و جذاب بهروز رضوي مجري برنامه (که آنونس فيلم نيز با صداي اوست) با ترجمه‌ي هم‌زمان به زبان انگليسي همراه مي‌شود.

 

            فرانسه، آلمان، يونان، اوکراين، ترکيه و مجارستان کشورهايي هستندکه با تقديم لوح يادبود از سفير يا رايزن‌فرهنگي هريک تقدير مي‌شود. در اين ميان شنيدن سخنان برخي از اين ميهمانان که به زبان فارسي اما لهجه‌دار سخن مي‌گويند، شنيدني است. به‌ويژه "شب به خير" گفتن سفير يونان و صحبت او به زبان انگليسي (که بعضي جاهايش را مترجم ترجمه نکرد!) و در پايان گفتن اين جمله که "من فارسي بلدم اما مي‌ترسم فارسي صحبت کنم!" با تشويق حضار همراه مي‌شود.

 

          نماهنگي از پشت صحنه؛ دعوت از تهيه‌کننده‌ها، عوامل اصلي و بازيگران؛ نماهنگ کوتاهي از هربازيگر و اهداي يک شاخه‌گل سرخ، صحبتي کوتاه؛ امضاي تمبر يادبود فيلم (که قرار است به موزه سينما اهدا شود)؛ اصلي‌ترين قسمت برنامه به حساب مي‌آيد اما نبود پرويز پرستويي (که اين‌بار هم از پس نقشي متفاوت با نقش‌هاي پيشين خود به خوبي برآمده) به چشم مي‌آيد. هر چند پخش نماهنگ پرويز پرستويي و نيکولاس پاپادوپلوس(بازيگر يوناني که قسمتي از فيلم در نزديکي مرز کشورش با ترکيه تهيه‌شده) نيز نمي‌تواند جاي خالي اين دو بازيگر اصلي فيلم را پرکند اما صحبت‌هاي اسويتا ميخاليشيا (بازيگر زن خارجي) به زبان فارسي که در چند مرحله با تشويق همراه مي‌شود. عبارت ماندگار فرشته صدرعرفايي (برنده‌ي سيمرغ بلورين و جايزه‌ي جشن خانه‌ سينما)، "به کافه‌تان خوش آمديد!" ، هم‌چنين حضور کامبوزيا پرتوي (که گفته مي‌شد شب قبل به تازه‌گي از فرانسه به ايران آمده)، خوش‌آمدگويي چند باره‌اش و گفتن اينکه نمي داند چه بگويد! توضيح امير سمواتي (تهيه كننده) در مورد مراسم افتتاحيه و مشکلات خاص آن (و معذرت خواهي‌اش به خاطر اشتباهي که هرگز اتفاق نيفتاده بود!) گرماي ويژه‌اي به تالار مي‌دهد. در پايان پس از تقدير از ميهمانان خارجي و بنياد سينمايي فارابي (كه پيش‌تر گفته شد) و پخش آنونس فيلم، "كافه ترانزيت" با سخن‌راني پرتوي گشايش مي‌يابد.

 

 اما رخداد تحسين‌برانگيزي که نظر همه را جلب مي‌كند پخش نماهنگي از خود مراسم افتتاحيه در آخرين قسمت برنامه و پايان‌بخشيدن آن به نمايي از پرتوي و عبارتي که او ثانيه‌هايي پيش، از پشت تريبون براي افتتاح فيلم گفته است. عبارت معروف "صدا، دوربين، حرکت".

بعد از چند دقيقه استراحت و پذيرايي، نشستن و تماشاي خود فيلم با صداي دالبي ديجيتال آخرين بخش برنامه است. برنامه‌اي كه سبب شد از شبي که پشت سرگذاشتيم احساس رضايت کنيم و از هم‌اكنون منتظر کار بعدي پرتوي در اين روند باشيم. روندي که به‌گفته‌ي خودش با کافه ترانزيت آغاز کرده و آن را ادامه خواهد داد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۴/۰۸/۱۹ساعت 8:4  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |