به نام خداوند بخشنده مهربان


امشب رواق های شما را گرفته غم
باب الرضا ورودی باب الجواد هم
امشب کبوتران تو یک جور دیگرند
کز کرده اند گوشه ی ایوان نمی پرند
انگار قلب پنجره فولاد هم پر است
بغضش گرفته منتظر یک تلنگر است



پس نوشت:
۱. عکس ظهر عاشورای ۹۲ در میدان طبرسی مشهد گرفته شده است.
۲. شعر، گزیده ای از  اشعار خانم لیلا دادراست می باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۲ساعت 13:49  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

 منتظرم یه روز براش شعر "دویدم و دویدم، دو تا خاتونو دیدم..." بخونم. همون که میگه "یکیش به من آب داد، یکیش به من نون داد، نون رو خودم خوردم، آب رو دادم به زمین، زمین به من علف داد، علفو دادم به بزی، بزی به من..." یه روزی که هم مفهوم دویدن رو بفهمه و هم بتونه جوابم رو بده، نه مث الان که وقتی باهاش حرف می زنم هی تند تند دست و پاشو تکون تکون میده. یا این شعر مهری ماهوتی رو؛ البته این دختره و باید یه شعر درباره عروسک و اینا براش پیدا کنم. فک کن! یه موقع این ريحانه بزرگ میشه و خواستگار براش میاد و شوهر می کنه اون وقت من میشم عموی عروس! نه خداییش فک کن!...

نی نی كوچولو

كفشای سوت سوتی داره

یه توپ ماهوتی داره
بازی فوتبال می كنه،
شوت می زنه

كفشاش براش سوت می زنه

یاعلی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۶ساعت 12:50  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان


غم و شادی

جنتی کرد جهان را زشکر خندیدن
آن‌که آموخت مرا هم‌چو شکر خندیدن

گرچه من خود ز عدم دل‌خوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

به صدف مانم، خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر، هم‌چو سحر خندیدن

گر ترش روی چو ابرم، زدرون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خندیدن

گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون
بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن

ورتو عیسی صفتی؟ خواجه! در آموز ازو
بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن

ای منجم اگرت شق قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن

هم‌چو غنچه تو نهان خند و مکن هم‌چو نبات
وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن...

مولانا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۰۵/۰۵ساعت 12:35  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطيف

و اين اصحاب نمك و كورچشمي
چه زود حرمله شدند...

"و جعلناهم ائمه یدعون الی النار و یوم القیامه لاینصرون، و اتبعناهم فی هذه الدنیا لعنة ویوم القیامة هم من المقبوحین"*؛
"و آنها را پیشوایانی قرار دادیم که دعوت سوی آتش می کنند و کسی روز قیامت یاری شان نمی کند و در این دنیا لعنتی بدرقه آنان کردیم و روز قیامت ایشان از زشت رویانند"*.

"گناه هيچ کسی نيست
گناه از کسی ست که آمد و گفت: اقرا
گناه از حسين (ع) بود در ميان آن همه کوفه
گناه از نهج البلاغه ي علی ست
و گرنه من می دانستم
که ياوران علی (ع)
همين ديندارانند
که نام دخترانشان دنياست
وگرنه من می دانستم
اسلام فقط به درد کسانی خواهد خورد
که اسب بازی شان را مي خواهند

گناه از بچه های تخس نبود
که از ریش پدرانشان بالا رفتند
گناه از معاویه ها نبود
و از طلحه ها و زبیرها
گناه از ابوذر بود
و از کسی که در کتاب جغرافیا
به اشتباه نوشت: ربذه"*

آری! تاریخ در حال تکرار است. هنوز در سال 1388 هجري، دشمنان حسین علیه السلام نه دین دارند و نه آزادگی. يزيديان هنوز مشغول جولان هستند، منتظر صلوة ظهر عاشورا كه سر امام را هدف بگيرند، هنوز شمرها، بی هیچ حرمتی برای آل الله، قصد آتش زدن خیام اباعبدالله را دارند...

"اما همیشه مختاری هست
مختار این بار زودتر
به انتقام خون حسین آمد
در کاروان ما
مختارها کم نیستند
در کربلای ما
همیشه اتفاق هااز جنس "ما رایت الا جمیلا" ست
از جنس ما رمیت..."*

این بار اما تاریخ به گونه ای دیگر رقم خواهد خورد و ولی زمان تنها نخواهد ماند...

اینان چه می‌دانند که اباالفضل العباس علیه السلام وارثانی غیور دارد که اصحاب آخرالزمانی امام عشق علیه السلام هستند. این مردم گوش به امر و چشم به فرمان مولا و مقتدا و نایب امام زمانشان، سید علی خامنه ای دارند. که اگر صبری هست به فرمان اوست، که اگر اذن دهد خروش حسینی این ملت نیز به امر او دامن فتنه گران را خواهد گرفت.

"برادر!
اينان ایرانی نیستند
یکی از شعبه های تیری هستند
که خورد به گلوی اصغر شش ماهه..."*

قصه، قصه ي بغض علي است. امروز هم مي خواهند از ما انتقام علي عليه السلام را بگيرند. خوني كه در رگ حسين بن علي عليه السلام بود نيز در همين راه ريخته شد.

آويني راست مي گفت: "هر کس می خواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند".



* بر گرفته از دو شعر استاد عليرضا قزوه:
شام غریبان حسین امشب است...

حالا گذشته ها گذشته

*قرآن كريم- قصص (28)

ببينيد: پليس تماشاچي نمي خواهيم!

يا علي مددي
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۰۹ساعت 14:49  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

تنها نشسته ام توی خانه. باقی ختم قرآن امسال پیش از ظهر تمام شده. می روم پشت پنجره. هوای بیرون ابری ست. حوصله ام که سر می رود می زنم بیرون. چند دقیقه نمی گذرد که باران سیل آسا از وسط اتوبان خیس و آب کشیده راهی خانه ام می کند. پست کافه حزب الله سید را که می بینم تصمیم می گیرم غذا درست کنم. اما بلد نیستم! تلفن به کمک می آید. مادر خانه نیست.خواهر ها هم. پدر  اما از تجربیات دوران سپاه دانش (سرباز معلم زمان شاه) مدد می گیرد و راهم می اندازد. تا افطار مشغول خرید و پخت و پز و شست و شو ام .و رفت و روب. یک خانه تکانی سبک. مجبور می شوم بعضی از کارها را برای اولین بار توی عمرم انجام دهم! اذان که می گوید شعف ته دلم جان می گیرد. هنوز عید اعلام نشده. اما انگار توی دل من ماه را رویت کرده اند. سفره را که می اندازم تازه می فهمم چقدر دلم می خواهد یک نفر رو به رویم نشسته باشد و از دست پختم تعریف کند. هرچه باشد برای اولین بار خوراک مرغ پخته ام! با دسر مخصوص و ژله آلبالو.
چند ساعت بعد که مجری بخش خبر عید را اعلام می کند از خوش حالی جیغ می‌زنم! و صدایم می پیچد توی آپارتمان خالی.

نماز عید فطر

عید فطر بدون نمازش انگار اصلن عید نیست. تنها از رخت خواب می‌پرم بیرون. نماز صبح را می خوانم. چفیه به گردن و سجاده به بغل می رویم سمت دانش گاه تهران. دو نفری. من و جالی. نماز عید پدیده متفاوتی ست. بسیار متفاوت از نماز جمعه که شبیه ترین مراسم است به آن. همین که صبح اول وقت می خوانندش کلی صفا دارد. خنکی هوا و باد که می پیچد توی موهایم، یادم می آید به وقتی که این نماز وسط زمستان بود و دستانم توی قنوت یخ بسته بود و مدام این پا و آن پا می شدم توی میدان امام اصفهان. طوری که حضور انگشت های دست و پا را دیگر حس نمی کردم. اما الان با نم باران دیشب هوای تابستان قدری بهاری شده. خودم را آماده کرده ام برای نشستن کنار خیابان. مثل نماز جمعه روز قدس که دو روز پیش توی بلوار کشاورز سر خیابان حجاب خواندیم. اما انگار خیلی زود رسیده ام. آرام آرام پیش روی می کنم تا می بینم درست نشسته ام رو به روی جای گاه زیر سقف. کنار پیرمرد بانمکی که شکلات تعارفم می کند و با خنده می گوید امروز عید نیست و در رویت ماه تقلب شده! و من برای اینکه کم نیاورم می گویم تازه بعضی می گویند به هلال ماه تجاوز هم شده! و هر دو با هم می خندیم.
صف های چند کیلومتری نماز توی خیابان های اطراف را ظهر توی اخبار تله ویزیون می بینم. و به عوض رهبر انقلاب را همان جا از نزدیک. و همین به ترین عیدی ست، دیدن کسی که بیش از هر کس دوستش داری.

ماه رمضان که با شهریور آمده بود حالا با آمدن مهر می رود. و همین سنگینی این غم را مضاعف می کند در دل. این را آدم روز بعد از عید خوب می فهمد. انگار توی همه این مدت یک سپر محافظ اطراف قلب تو (و حتا دست گاه گوارش!) بوده و به آن دل گرم بوده ای و حالا که نیست دلت نبودش را به رخت می کشد. هنوز یک روز نگذشته قدر یک سال برایش دل تنگ می شوی. و چاره ای نداری جز اینکه منتظر شوی تا زمان بگذرد یک سال دیگر زمین چرخ بخورد و رمضان تابستانی دیگری بیاید و تو باشی و یادت به این غزل شور انگیز بیفتد و بخوانی:

انکحتُ عشق را و تمام بهار را!
زوّجتُ سیب را و درخت انار را!

متّعتُ خوشه خوشه رطب‌های تازه را
گیلاس‌های آتشی آب‌دار را!
... (ادامه)

 و دوباره رها شوی در آغوش گرم خدا...

یا علی مددی


برای مجلس عید فطر هیئت وبلاگی سبو (فطرانه) تا به حال اینها نوشته اند:

۰- محمد مهدی شیخ صراف / در چای نبات / با عنوان: فطرانه من

۱-  مهدی ابراهیم زاده / در:  نفسانیات یک من / با عنوان: چمدان

۲-  مهتاب ترین / در: این راه بی نهایت / با عنوان: فطرانه

۳- رضا شاه حسینی / در: زیر نور ماه / با عنوان: انسانم آرزوست

۴- عطش شکن /  در: عطش شکن/ با عنوان: فطرانه

۵- سنا شایان / در: برای ساکنان زمین / با عنوان: من یک منفعت طلبم!

۶- فرزانه / در: چتر نجات / با عنوان: برای فطر

7- سید صدرا مجد / در: جایی برای بودن / با عنوان: یک ساعت وقت اضافه (پس فطرانه!)

۸- مجتبا / در: مسک / با عنوان: برای یک لحظه...

۹- سید مجتبا پیموده / در: یک نفر طلبه / با عنوان: خوب داند که به این سینه ها چه می گذرد

۱۰- گیومه / در: گیومه / با عنوان: بارش عید

۱۱- ابراهیم / در:حدیث هجرت / باعنوان: تولد عید شما مبارک!

۱۲- علیرضا / در: هیچ و کوچ / باعنوان: چند خطی برای صاحب خانه

۱۳- سید سجاد / در: آغاز در نهایت / با عنوان: موضوع انشا، عید فطر خود را چگونه گذراندید

۱۴- نون اول نامه / در: نون اول نامه / با عنوان: ***

۱۵- مهندس / در: تف سربالا / با عنوان: سلام خدا جان!

۱۶- امین / در: یادداشتهای یک بنده خدا / با عنوان: فطرانه

۱۷- مریم روستا / در: برای خاطر آیه ها / با عنوان: پرهیز، پروا، پرواز

۱۸- نقطه سر خط / در: نقطه سر خط / با عنوان: مثل عاشق های قدیمی...



+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۳۰ساعت 9:58  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

"آقا من مجوز حمل سلاح دارم نمیشه ببرم داخل؟" این جمله که از دهان مصطفا بیرون می آید. قبل از اینکه مرد کاملا جدی بگوید که "نه! نمی شود. برو تحویل بده" سرم را می اندازم پایین و طوری می ایستم که صورتم و خنده ای را که نمی توانم کنترلش کنم دیده نشود. مصطفا دوباره اصرار می کند:" آخه مجوز دارم!" نه آقا نمیشه. برو تحویل بده." و مصطفا دست می اندازد پشت کمر و زیر پیراهنش و اسلحه خیالی را جابجا می کند و دوتایی با نیشهای باز می رویم سمت تحویل امانات بیت رهبری...

بازرسی سوم را که رد می کنیم از بس مشنگ بازی در می آورم یک آقای عینکی می گوید کارتت را بده! کارت ورود را می دهم دستش. کارت شناسایی می خواهد. می گویم ندارم! گفتند هیچی نبرید چون گیر میدهند! می پرسد اسمت چیه؟ می گویم. و ادامه می دهم تازه اسمم محمد مهدی هست اینجا محمدش رو جا انداخته. کارت را می دهد. برو تو!

"خونی که در رگ ماست... هدیه به رهبر ماست" را با تمام وجود فریاد میزنم وقتی آقا می آید و روی صندلی می نشیند. درست مقابل ما.

دیدار رهبری  با دانشجویانمجری با شعر "جواد محمدزمانی" شروع می کند... 
ديشب اين طبع، بي قرار شما
خواست عرض ارادتي بکند
دست کم از دل شکسته تان
واژه هايم عيادتي بکند... (متن کامل شعر)

"جلسه، همان طورى است كه از يك جلسه‌‏ى دانشجوئى و جوان انتظار مي رود." آقا که تمام مدت جلسه را با دقت صحبت همه دانشجوها را شنیده و گاها یاد داشتی برداشته با این جمله شروع می کند. کمتر از نیم ساعت برایمان صحبت می کند. صحبتهایی مهم که جمله جمله اش را باید چندین بار خواند و شنید.

تا صحبت به اینجا می رسد. به ما: "بينيد عزيزان! شماها ميدانيد - چون ديدم در بيانات شماها هم هست - امروز جمهورى اسلامى و نظام اسلامى با يك جنگ عظيمى مواجه است، ليكن جنگ نرم - كه ديدم همين تعبير «جنگ نرم» توى صحبتهاى شما جوانها هست و الحمدللَّه به اين نكات توجه داريد؛ اين خيلى براى ما مايه‏ى خوشحالى است - خوب، حالا در جنگ نرم، چه كسانى بايد ميدان بيايند؟ قدر مسلّم نخبگان فكرى‏اند. يعنى شما افسران جوانِ جبهه‏ى مقابله‏ى با جنگ نرميد."

و بعد یادآوری میشود:

"عزيزان من! شرط اصلى فعاليت درست شما در اين جبهه‏ى جنگ نرم، يكى‏اش نگاه خوشبينانه و اميدوارانه است. نگاهتان خوشبينانه باشد... ببينيد،... من نگاهم به آينده، خوشبينانه است؛ نه از روى توهم، بلكه از روى بصيرت."

"شرط ديگر اين است كه در قضايا افراط وجود نداشته باشد. طبيعت جوان، طبيعت تحرك و تندى است. اين دوره‏ى زندگى شما را ما هم گذرانده‏ايم؛ آن هم در دورانهاى انقلاب و اوائل مبارزات و اينها بوده. تندى را ميدانم چيست. خيلى هم به ما نصيحت ميكردند كه آقا تندى نكنيد، ما ميگفتيم كه نميفهمند چقدر لازم است تندى كردن! ميدانم تصور شما چيست، اما حالا از ما بشنويد ديگر. مراقب باشيد تندروى، انسان را پيش نميبرد. با فكر، تصميم بگيريد."

بعد از جلسه یک نفر با تمسخر بهم می گوید: "آررره! افسران بی ژنرال! دیدی؟ شما براشون فقط پیاده نظام هستید!" اما مدتی نمی کشد که آقا در دیدار با اساتید دانشگاه ابعاد قضیه را روشن تر می کند:

"در چند روز پيش هم كه جوانهاى دانشجو اينجا بودند - حسينيه همين طور كه حالا اجتماع هست، اجتماعى بود از جوانها - به آنها گفتم كه ما با جنگ نرم، با مبارزه‏ى نرم از سوى دشمن مواجهيم، كه البته خود جوانها هم همين را هى گفتند؛ مكرر قبل از اينكه بنده بگويم، آنها هم هى گفتند و همه اين را ميدانستند. آنى كه من اضافه كردم اين بود كه گفتم:

در اين جنگ نرم، شما جوانهاى دانشجو، افسران جوان اين جبهه‏ايد. نگفتيم سربازان، چون سرباز فقط منتظر است كه به او بگويند پيش، برود جلو؛ عقب بيا، بيايد عقب. يعنى سرباز هيچگونه از خودش تصميم‏گيرى و اراده ندارد و بايد هر چه فرمانده ميگويد، عمل كند. نگفتيم هم فرماندهانِ طراح قرارگاه‏ها و يگانهاى بزرگ، چون آنها طراحى‏هاى كلان را ميكنند. افسر جوان تو صحنه است؛ هم به دستور عمل ميكند، هم صحنه را درست مى‏بينيد؛ با جسم خود و جان خود صحنه را مى‏آزمايد. لذا اينها افسران جوانند؛ دانشجو نقشش اين است.

حقيقتاً افسران جوان، فكر هم دارند، عمل هم دارند، تو صحنه هم حضور دارند، اوضاع را هم مى‏بينند، در چهارچوب هم كار ميكنند. خوب، با اين تعريف، استاد دانشگاه چه رتبه‏اى دارد؟ اگر در زمينه‏هاى مسائل اجتماعى، مسائل سياسى، مسائل كشور، آن چيزهائى كه به چشم باز، به بصيرت كافى احتياج دارد، جوان دانشجوى ما، افسر جوان است، شما كه استاد او هستيد، رتبه‏ى بالاترِ افسر جوانيد؛ شما فرمانده‏اى هستيد كه بايد مسائل كلان را ببينيد؛ دشمن را درست شناسائى بكنيد؛ هدفهاى دشمن را كشف بكنيد؛ احياناً به قرارگاه‏هاى دشمن، آنچنانى كه خود او نداند، سر بكشيد و بر اساس او، طراحى كلان بكنيد و در اين طراحى كلان، حركت كنيد. در رتبه‏هاى مختلف، فرماندهانِ بالا اين نقشها را ايفا ميكنند."

افطاری را با آقا سر یک سفره می خوریم. مزه اش ماندگار است!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۰ساعت 23:19  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان 

این موج‌های گریه مگر رام می‌شوند؟
موجی نمی‌برد غم تکبیر خسته را؟

خورشید گریه کرد، دل آسمان گرفت
باران ندید بیشه‌ی بی‌شیر خسته را

 نه گريه مونده برام
نه خنده مونده برام
فقط يه کابوس کشنده مونده برام...
دلم گرفته از اين روزهاي تلخ، از این خشونت عریان، از این کشور حزین.
از میان انبوه دل‌تنگی‌های فراموش شده‌ام دل‌تنگ آرامش باشکوه و مقدس حرمت هستم.

هيچ‌گاه خرداد ماه را دوست نداشته‌ام. انگار خرداد هميشه‌ي تاريخ ماه شلوغ و پر از اتفاقات بد و ناخوش‌آيند بوده.
ماه رخ‌دادها. که باید اسمش را  رخداد ماه گذاشت، به جای خردادماه. مهدي يادت هست اتفاقات آن روزها را؟ آن‌ها هم در خرداد بود و هم‌چنين خرداد سال قبل از آن؟ شاید اتفاقی که برای الی رخ داد هم در خرداد بوده... چه‌قدر خوب و دل‌نشین روایت شده بود این موقعیت تلخ و غم‌انگیز.

حجم زیادی از اتفاقات به وقوع پیوستند. خبرگزاری‌ها هر روز با انبانی پر از خبرهای پرخاش‌گری‌های عنان‌گسیخته و گاه مصیبت‌بار درباره‌ی این اتفاقات به روز شدند. هم‌چنین نامه‌های سرگشاده و سربسته‌ای که طی این هفته‌ها نوشته شد خودش حکایت مثنوی هفتادمن دارد.

فوت‌بال بیمار در حال احتضار هم که حسابی نا اميدمان کرد. همه اهالی ورزش و برنامه‌های ورزشی هم احتمالن منع شده‌اند از پرداختن به عدم صعود به خاطر شرایط این روزها. کلن همه منع شده‌اند از هر گونه برانگیزانندگی. گفتیم شاید صعود به جام‌جهانی اندکی از تلخی این روزها بکاهد (مثل فرانسه‌ی چندسال قبل در جریان آشوب‌هایش با صعود به فینال جام‌جهانی) که زهی خیال باطل و بسی جهل مرکب. اين هم حاصل سوء مديريت آقايان. اون از المپيک اين‌هم از جام جهاني. حالا ميان ميگن ما قبلن هم به جام جهاني صعود نمي‌کرديم اصلن بين سال‌هاي شصت تا شصت و سه...
یکی نیست به من بگوید چرا داری خودت را خسته می‌کنی؟ اصلن ما به جام جهانی صعود کرده‌ایم مدارکش هم موجود است!

وقتي که حوصله دور و برت را نداری یا مثل وقت‌هایی که خسته از فعالیت‌های روزانه در تاکسی یا اتوبوس در راه خانه هستی. چشم‌هايت را ببند و ام‌پي‌تري‌پلير را روشن کن و تمام.
طنین پر هیاهوی ضرب‌آهنگ موسیقی‌ست که سراپای وجودت را به جنب و جوش در می‌آورد تا اندکی التهاب‌ها را فرو نشاند...

آقا رسیدی آخر خطه...



پ.ن:
۱. شعر ابتدای پست از میرعظیم رفیق‌نیا بود.
۲. دوستانی که در ذیل این پست تحشیه زده بودید جواب‌تان را بخوانید.
۳. این شعر  علی‌رضا قزوه هم خواندنش خالی از لطف نیست.
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۳/۳۰ساعت 1:42  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

شعر از خانم عرفان نظر آهاري

شعر بالا از خانم عرفان نظرآهاري ست جايي خواندمش، خوشم آمد، يك طرح گرافيكي از آن كار كردم. سعي مي‌كنم باز هم از شعرهاي ديگرشان  طرح‌هاي گرافيكي كار كنم.
اين هم يك شعر ديگر از ايشان تقديم به تو(!؟):

ادامه‌ي مطلب دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۷/۰۴/۰۴ساعت 1:52  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف


 

 

حال‌مان حال هم‌دیگر است
وقتی سلام‌های هر صبح‌مان هم مثل هم است
و خداحافظی‌های بی‌گاه هم
وقتی زمین بخیل است
و آسمان منع شده
و اردی‌بهشت، برده بهشت را از یاد
وقتی آفتاب‌گردان‌های سر به هوا
سر به زیر شده‌اند
و قاصدک‌ها مدام راه گم می‌کنند
ولی در میان این همهمه‌های پوشیده در حباب
و جاده‌های گم شده در مه
بعضی وقت‌ها فرشته‌ای
برای یافتن نشانی
به سمت پنجره می‌آید
آن وقت است که باید دل‌خوش بود به حادثه
و گوش سپرد به تقدیر ثانیه‌ها...

یاعلی مددی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۷/۰۲/۲۱ساعت 0:52  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

امروز توي برنامه‌ي "دو هفت تا سيزده‌‌ تا" ي راديو جوان، بنفشه رافعي تكه اول اين شعر را خواند و گفت كه محمد رضا گل‌زار توي برنامه تحویل سال شبكه تهران اين را خوانده كه اگر چه از جملات ساده‌اي تشكيل شده ولي خيلي زيباست. شبكه تهران و شبكه اصفهان براي سال تحويل يك برنامه مشترك داشتند. ولي من موفق نشدم قسمتي كه محمد رضا اين شعر را خواند ببينم. اين شعر از ويكتور هوگو ست.

اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اين‌گونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اين‌گونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.

برايت هم‌چنان آرزو دارم
دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوست‌دار
که دست‌کم يکي در ميان‌شان
بي‌ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست‌کم يکي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غره نشوي.

ادامه‌ي مطلب دارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۷/۰۱/۱۶ساعت 23:58  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

کنار دل و دست و دریا، ابالفضل!
تو را دیده ام بارها، یا ابالفضل!

تو از آب می‌آمدی مشک بر دوش
و من در تو غرق تماشا، ابالفضل!

اگر دست می داد، دل می بریدم
به دست تو از هر دو دنیا، ابالفضل!

دل از کودکی، از فرات آب می خورد
و تکلیف شب: آب، بابا، ابالفضل!

تو، لب تشنه، پرپر شدی، شبنم اشک
به پای تو می ریزم اما، ابالفضل!

فدک مادری می کند کربلا را
غریبی تو هم مثل زهرا، ابالفضل!

تو را هر که دارد، ز غم بی نیاز است
وفا، بعد از این، نیست تنها، ابالفضل!

تو با غیرت و آب و دست بریده
قیامت به پا می کنی، یا ابالفضل!

  [ابوالقاسم حسین جانی]

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۶/۱۰/۲۸ساعت 14:0  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

عكس از آرشيو چاي نبات 

زاهد ظاهر پرست از حال مــا آگــــاه  نيست.....در حق مـــا هرچه گويد جاي هيچ اكراه نيست
در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير  اوست.....در صراط مستقيـم اي دل كسي گم‌راه نيست
تا چــه بازي رخ نمــايد بيدقي خواهيـــم راند.....عرصه‌ي شطرنج رندان را مجــال شــاه نيست
اين‌چه استغناست يارب‌وين‌چه‌نادر‌حكمتست....  كاين‌همه زخم نهــان هست و مجـال آه نيست
چـيست ايــن سقف ســاده‌ي بسيــار نـقش.... زين معمــا هيچ دانـــا در جهـــان آگـــاه  نيست
صاحب ديوان مــا گـوئــي نمي‌داند حســــاب.... كــاندرين   طُغــرا   نشــان  حسبة   لله  نيست
هر كه خواهد گـو بيا و هر كه خواهد گـو  برو .... گير و دار و حـاجب و دربان دريــن درگــاه نيست
بـر در ميخــــانه رفتن   كــار   يك رنگـــان  بود.....خــودفروشـــان را بكــوي ميفروشان راه نيست
هرچه هست از قامت ناساز بي اندام ماست....ورنه  تشريف  تو  بـر  بالاي  كس  كـوتاه  نيست
بنده‌ي پير خـراباتم كه  لطـفش  دايــم  است ....ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربي‌ست....عاشق دُردي كش اندر بند مــال و جـــاه نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۶/۰۸/۲۰ساعت 10:10  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

لازم نیست حالت خاصی بهت دست بدهد یا حتمن اتفاقی افتاده باشد. لازم نیست عاشق شده باشی و از عشقت سرمست یا سرخورده باشی و از نامهربانی یاری دلگیر. لازم نیست دانشجوی ادبیات باشی یا توی دبیرستان نمره فارسی ات بالا بوده باشد و از جناس و مراعات نظیر و کنایه و صدها آرایه ها ادبی چیزی خاطرت مانده باشد. لازم نیست شاعری را بشناسی یا کلی کتابهای شعر از بر باشی. نیازی هم نیست که کسی را خبر کنی، یا گوشی تلفن را برداری و آن سوی خط کسی را به خودت و خودت را به او مشغول کنی. وقتی دلت شعر می خواهد تنها باید چشمهایت را ببندی و دلت را آزاد کنی آنوقت شعر خودش می آید. اول کمی توی آسمان بالای سرت چرخ میزند و وقتی دلت را آرام دید می نشیند همانجا. درست مثل گنجشکی که توی سرما آرام می آید و می نشیند روی شاخه درخت و آنوقت بر زبانت جاری می شود چه فرقی دارد مال خودت باشد یا دیگری؟ به فراخور می آید و می رود و تنهامی ماند گرمی ردی بر گونه ها...

شب نوزدم شب ضربت خوردن مولاست و من دلم شعر می خواهد...

شکسته خواند نیمه شب برادرم دوگانه را
سپیده زد، چه می کنم نمار جوکیانه را

رهین چاه رستمم ز ننگ جاه زال ها
سپیده زد، چه می کنم در آسیاب سالها

نرفت کاری از غنا که کار فاقه می کند
بهل بگندد آبها، نمک افاقه می کند...



 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۶/۰۷/۰۹ساعت 22:27  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

دو نیمه ی سیب

تندی مکن برادر هم سر نوشت من
دیگر میازمای در آتش سرشت من

ما هر دو تن، دو نیمه ی سیبیم، عین هم
آیینه بر مگیر به سیمای زشت من

فکری برای دوزخ امروزمان بکن
ارزانی تو باد به فردا بهشت من

دلخوش مشو کلوخی اگر گرد کرده ای
در کوره پخته می شود امسال، خشت من

با کشت خویش و موج علفها چه می کنی؟
گیرم که خوک هم بچرانی به کشت من

محمد کاظم کاظمی

جمله دوستانی که در زمره مخاطبین فهیم(!) پست قبل (شوخی با...) بوده اند (به خصوص آنهایی که کامنت گذاشته اند) حتمن کامنتهای پایانی من را برای آن پست بخوانند. ممنون.
یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۶/۰۲/۱۰ساعت 2:3  توسط محمد مهدی شیخ صراف 

هواللطیف

می‌خواهی بالا بیایی که چه؟
عزیزت سازند
به حراجت گذارند
جامه‌ات را پاره کنند
*
میل خودت است
اما
من اگر جای تو بودم
ترجیح می‌دادم
یوسفی طعمه‌ی‌گرگ‌شده باشم
آن‌گونه که برادرانم به یعقوب می‌گفتند
*
بسا دروغ‌ها
که زیبایند
و بسا راست‌ها
که زشت

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۵/۰۹/۲۷ساعت 23:31  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

شاعري كه نتوان عاشقش شد

براي چه مي خواهد شعرهايش را ؟

و آهنگ سرود آوازهايش را ؟

شعري كه نتواند حتي لاي پنجره اي را

به سر انگشتان سحر تو بگشايد

و آوازي كه نتواند حتي تو را

 به دزدانه نگريستن زلفهاي پريشان فرا بخواند

باد را براي چه مي خواهد؟

باران را براي چه؟

بگذار آسمان همچنان تيره و تار باشد…

(کریم شفاهی)

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۵/۰۹/۲۵ساعت 22:35  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

«هواللطیف»

اعترافات يک...

بگذار صادقانه بگويم
من هم يک بسيجي ام
اما اعتراف مي کنم
که هيچ گاه حکومتي نبوده ام
و از القاب و عناوين چند متري بدم مي آيد
و در نهج البلاغه خوانده ام
که علي به دهان چاپلوسان خاک مي پاشيد
و برحذر مي داشت
از اينکه بر مردم برتري اش دهند

و فکر مي کنم عمل
بهتر از هر شعار
مي تواند خوبي ها را زينت بخشد

و معتقدم
هر ايراني
چه ملي
چه مذهبي
چه چپ
چپ راست
و چه حتي ضد انقلاب
همه مديون خميني هستند
و مي بينم که خميني نمرده است
و مي دانم ولايت در دل است
نه در قانون اساسي
و مي خندم
اگر کسي منکر آن دست غيبي شود

و مي دانم که خميني نه چپ بود،
نه راست
خميني بسيجي بود
و اعتراف مي کنم که کارت فعال ندارم
و هيچ فرم عضويتي
نمي تواند گواه بسيجي بودنم باشد

و براي رد شدن از زير سردر دانشگاه
هيچ سهميه اي کمکم نکرد
و هيچ وقت لذت(!) کشيک شب
يا گشت زدن
يا آويزان کردن سلاح از شانه
يا داشتن حکم بازرسي
يا صحبت کردن با بي سيم
يا سوار شدن بر موتورهزار
و يا هيچ لذت اينگونه اي را تجربه نکرده ام

و دروغ محض است
اگر دختر خانمي ادعا کند
که من به خاطر بلندي پشت مويش
يا کوتاهي جلوي دامنش
يا حتي صحبت با بوي فرندش
او را نهي از منکر کرده باشم
يا اگر آقا پسري مدعي شود
که به خاطر صداي بلند ضبط ماشينش
يا عکس روي تي شرتش
يا قدم زدن با نامزدش
مورد امر به معروف من واقع شده باشد

و شهادت مي دهم
که هيچ گاه
و به هيچ نحو
در هيچ پارتي شرکت نداشته ام
نه به عنوان شرکت کننده
نه به عوان دستگير کننده
و هيچ گاه
آژان نيروي انتظامي نبوده ام
و به دهان هيچ کودکي
قطره فلج اطفال نچکانيده ام
و حين جنگ فرهنگي
پوتين جنگ نظامي به پا نکرده ام

و ابایي ندارم
به آنها که "شجره طيبه" را
مترادف اين اعمال کرده اند
لفظ خائن نسبت دهم
گرچه درجه سرداري بر شانه داشته باشند
و مدال سربازی بر سينه
و نيز گرچه در لباس خاتم فرستادگان باشند
و پاي علم هيچ سياستمداري سينه نزده ام
و پوستر انتخاباتي هيچ جناحي را
به ديوار نچسبانيده ام
و فکر مي کنم
کار فرهنگي، "سرهنگي" نمي شود

اما چمران را دوست دارم
و معتقدم در عالم بايد ها
اگر بسيجي، آويني است
پس همه دارندگان اين عنوان
بايد هنرمند باشند
و نيز مي دانم
تعريف هنر را بايد
از يگانه پيشکسوت هنرمند عصر پرسيد...

و اعتراف مي کنم
کسي که يکي دو سال پيش
در اولين روز سال
پرکشيد
هفته اي پيش از رفتنش
کتابچه دعايي به من هديه داده بود
و اعتراف مي کنم
که "آقا رسول"
تنها شهيدي است که مي شناختمش
و اعتراف مي کنم
که دوستش دارم...

دی ماه 81 / اصفهان

با سپاس فراوان از محسن حسام مظاهری
(احمد ذوعلم، محبوبه شیخ صراف.)

یا علی مددی

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۵/۰۹/۱۷ساعت 23:20  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

اصل قضیه بر می گردد به کلی وقت پیش.(چه دقیق!) شعر اولی متعلق به مسعود است که واکنشهای زیادی در پی داشت (تا جایی که آن را از روی وبلاگش برداشت). یکی از واکنشها شعر محسن حسام بود که بعد اولی آورده ام اش. (که هنوز روی وبلاگش هست.) در این میان یک نفر که خواست نامش فاش نشود به اسم احمد ذو علم(!) همان موقع هر دو را برای کلی آدم ایمیل زد که یکی اش من بودم. هر دو شعر جالب است. به مذاقم هر دو را خوش آمد! 

در این روزهای بی خیالی که بزرگترین اشغال بعد از جنگ جهانی بیخ گوشمان اتفاق افتاده و فجیع ترین جنایتهای عصر مدرن را هر روز در اخبار می بینیم می شنویم ولی چیپس و ماست و نرم کننده تاژ و نرگس (و زهره!) و لیگ قهرمانان را ترجیح می دهیم چنین حرفهایی باید هم به مذاق بعضی ها خوش نیاید!

و لو کره المنافقون...!


 

نوار بهداشتی

 

هو

 

حالا ديگر عادت داريم
هر روز ساعت
۱۴
سر سفره ی ناهار
پای تلويزيون
بنشينيم
و اخبار فلسطين را نظاره کنيم
و خون و گوشت و پوست سوخته ی شما سالاد غذايمان شود
و خانوادگی عق بزنيم از اين همه جنايت
و نوش جان کنيم
چلو و خورشت و استفراغ خودمان را
با گوشت کباب شده ی مردار کودکان و زنان و جوانان شما


حالا ديگر عادت داريم
عادت !
و برايمان اصلاْ مهم نيست
نوار غزه !
آقا !
يک بسته نوار بهداشتی لطفاْ !
بله !
بله !
بال دار باشد !
حتماْ
می خواهم پرواز کنم ....
با بال های نرم و لطيفش !
يک بسته نوار بهداشتی خوب ...
با قدرت جذب کنندگی بالا
فکر می کنم خون زيادی ريخته شده باشد!


مردم فلسطين !
باور کنيد زخمهای کاری پيکر ما
به عمق زخمهای شماست
و نوار بهداشتی ما
مثل نوار غزه ی شما
غرق در خون ....

همين .

 

 

اولين سفير ايران در اسراييل
عين القضات



 

غسل جنابت

 

به بهانه ی شعر " نوار بهداشتی " مسعود

که به مذاق بعضی ها خوش نیامده است .

 

 

النظافة من الایمان

بهداشت چیز خوبی ست

بیایید بهداشتی باشیم

آدم های بهداشتی

دردهای بهداشتی

عادت های بهداشتی

زخم های بهداشتی

شعرهای بهداشتی

راست می گویند

مگر یادت رفته که مؤمن با وقار است

قلمش مؤدب است

و کلامش عفیف

مؤمن باش برادر !

 

  

قلم باکره است

آری

درست مثل دختران فلسطینی

دختران بوسنی

دختران عراق

اما تا وقتی که تجاوزی به او نشود

این قانون طبیعت است

طبیعتی که بخشنامه و دستورالعمل

سرش نمی شود

 

 

بیایید بدیهیات را بپذیریم

جنگ زشت است

زخم زشت است

خون زشت است

آن قدر که با بزک هیچ تبلیغاتی

زیبا نمی شود

و با مرهم هیچ شعری

التیام نمی پذیرد

بیایید

اشک های پای تلویزیون

و شعارهای بعد از نماز جمعه مان را

در کوزه بگذاریم

و باور کنیم

هیچ نسبتی نیست

بدن تکه پاره شده ی یک کودک را

با شاخه گلی پرپر

و باور کنیم به هیچ رقم ممکن نیست

داغ شقایق

- که زیباست – را

مشبه ٌ به یک زخم جانکاه دانست

و باور کنیم

لاله

با همه ی سرخی اش

ناتوان است

با توصیف فواره ی خونی از گلو

و باور کنیم این همه سال

شاعران

 به ما دروغ گفته اند

صادق باش برادر !

 

 

شاعری هم عالمی دارد

عالمی با یک عالم دسته و نوع

شاعران گل یاس

شاعران یاغی

شاعران حساس

شاعران درباری

شاعران دل نازک

شاعران بی عاری

شاعران دردمند

شاعران زخمی

شاعران کنگره

شاعران شب شعر

شاعران همایش و نشست

شاعرانی با دغدغه های آن لاین

شاعرانی که درست در حد فاصل خدا و خرما

 سکنی گزیده اند

و یک سال برای عزت و افتخار حسینی

 شعر می گویند

سال دیگر

نهضت خدمت رسانی

وسال بعد هم

پیامبر اعظم

شاعرانی که

شش دانگ انقلاب و جنگ را

پشت قباله ی شان دارند

و باور دارند

که می شود

هم دغدغه داشت

هم زندگی کرد

 

 

من خیانت کرده ام

تو خیانت کرده ای

او خیانت کرده است

ما خیانت کرده ایم

شما خیانت کرده اید

آنها خیانت کرده اند

 

 

تا صبح

ساعتی بیش نمانده

این حوالی

چشمه ی باکره ای سراغ دارم

زیبا و زلال

بیا به خنکای آن دل بسپاریم

برادر !

و غسل کنیم

غسل جنابت

قربةً الی الله

...

 

 

محسن حسام

اصفهان

15 تیر 85

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۵/۰۹/۱۵ساعت 0:45  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

سایت وعد (المقاومه و الانتصار)

 

هواللطیف

مسابقه بین المللی اینترنتی
"سلام بر نصرالله
"

سلام بر نصرالله!

بنویس!

 

در این روزگار بی خیالی

که همه به حداقل ها قانع شده اند

بیا با دیگران قدری تفاوت داشته باشیم

و کاری کنیم

غیر از نشستن زیر کولر

دیدن تلویزیون

و ابراز تاسف

 

باور کن می شود قلم نیز سلاح باشد

و بخند به آنان که این باور را به سخره می گیرند

 

پس قلم بردار

و بنویس

 

برای فلسطین

و رویارویی سنگ

با هلکوپتر آپاچی

تانک مرکاوا

 و اف شانزده های ساخت آمریکا

 

بنویس

برای لبنان

برای قانا

کودکان مظلوم

و پیکرهای به خون نشسته

در نبرد نابرابر با بمب های یک تنی

 

برای بیروت

پرتقالهای خونی

هویتی که می خواهند به غارت ببرند

و آنان که ایستاده اند

بنویس

به نام حزب الله

به نام نصر الله

به نام پیروزی

 

بنویس

تا بدانند

ما

شرف مان

و مردانگی مان را

همراه بشکه های نفت نفروخته ایم

و هرگاه اذن میدان بیابیم

می خروشیم

و محشر به پا می کنیم

 

بنویس تا از یاد نبرند

حیات شیعه به عزت اوست

و برای حفظ آن

منتظر قطع نامه نمی ماند

 

بنویس

و به یادشان بیاور

خیبر را

سپس با صدای بلند بگو

"کم من فئة قلیله غلبت فئة کثیرة باذن الله"

 

بنویس تا بدانند

جلوی کربلا را با حق وتو نمی شود گرفت!

 

یا علی مددی

محمد مهدی شیخ صراف

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۵/۰۵/۲۳ساعت 0:5  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

 به
سید کربلای لبنان
مدینه ترانه ای ترین مدیترانه ای
نصرالله

شیعه یعنی شیر، یعنی شیر مرد
شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

شیعه یعنی تیغ، تیغ موشکاف
شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی تندر آتش فروز
شیعه یعنی زاهد شب، شیر روز

شیعه باید آبها را گل کند
خط سوم را به خون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولیاست
کربلا بارز ترین منظور ماست...

(به روز شده توسط: سید سعید موسوی)
شعر از مرحوم محمد رضا آقاسی 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۵/۰۵/۰۶ساعت 22:59  توسط نویسنده میهمان  | 

سيد حسن نصراللهشرم الشيخ كوفه است و
جنوب ، نينوا!
دارد جنوب شبيه كربلا مي شود
مديترانه ، فرات است
فرات ، عباي توست!
براي اين همه زخمي
براي اين همه بي كفن
تنها رداي مهربان تو مانده است !

جنوب غرق خون است و
غزه آهوي زخمي
تو تنها مانده اي نصرالله!
در خيبري به نام جنوب
و هواپيماها دارند خندق مي كنند و
كودكان زخمي تشنه اند
تو رفته اي از شريعه آب بياوري
در برابر چشم اين همه ماهواره جاسوسي...

علیرضا قزوه

(به روز شده توسط: سید سعید موسوی)
(برای خواندن ادامه شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۵/۰۵/۰۲ساعت 21:13  توسط نویسنده میهمان  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

از دل و ديده گرامي تر هم آيا
هست؟دست

- دست

آري، ز دل و ديده گرامي تر دست!

***
در فرو بسته ترين دشواري
در گران بار ترين نوميدي

بارها بر سر خود، بانگ زدم:
- هيچت ار نيست، مخور خون جگر،
دست كه هست!

بيستون را ياد آر
دست هايت را بسپار به كار
كوه را چون پر كاه از سر راهت بردار!

***
وه، چه نيروي شگفت انگيزي است
دست هايي كه به هم پيوسته است!

به يقين، هر كه به هر جاي در آيد از پاي،
دست هايش بسته است!

شعر از: فريدون مشيري

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۵/۰۳/۲۹ساعت 2:11  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

یک ماه پیش در ستون موضوعی ایست گاه  شعر مینیمالی گذاشتم از علیرضا قزوه با عنون حمله که نظرات جالب و متفاوتی را هم به همراهش داشت (کامنتهایش را حتما بخوانید) و سوالهایی را نیز. از قضای روزگار چند شب پیش که خسته بودم از درس و امتحان و حوصله ام حسابی سر رفته بود بعد از اینکه گپ موبایلی مفصلی با عزیزی زدم، در میان اشعار محمد کاظم کاظمی مشغول گشت و گذار بودم که چشمم افتاد به غزلی به اسم شطرنج که قرابت موضوعی زیبایی داشت با همان شعر جناب قزوه.
بخوانید، به معانی توجه کنید. قضاوت هم با خودتان. (شاید بشود به خیلی جاها و چیزهای این مملکت  ربطش داد. به قول "میم.پسرخاله" خودمان: عاقلان دانند!)


شطرنج

این پیاده می شود، آن وزیر می شود
صفحه چیده می شود، دار و گیر می شود

این یکی فدای شاه، آن یکی فدای رخ
در پیادگان چه زود مرگ و میر می شود

فیل کج روی کند، این سرشت فیلهاست
کج روی در این مقام دلپذیر می شود

اسپ خیز می زند، جست و خیز کار اوست
جست و خیز اگر نکرد، دست گیر می شود

آن پیاده ی ضعیف راست راست می رود
کج اگر که می خورد، ناگزیر می شود

هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال
این پیاده قانع است، زود سیر می شود

آن وزیر می کُشد، آن وزیر می خوردبازی شطرنج
خورد و برد او چه زود چشمگیر می شود

نگهان کنار شاه خانه بند می شود
زیر پای فیل، پَهن، چون خمیر می شود

***

آن پیاده ضعیف، عاقبت رسیده است
هرچه خواست می شود، گرچه دیر می شود

این پیاده، آن وزیر... انتهای بازی است
این وزیر می شود،آن به زیر می شود

علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۵/۰۳/۲۷ساعت 14:45  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان


گورها براي چه كساني كنده مي شوند؟

" گورخودتو كندي..."

چه جمله ي آشنايي(چه شوخي چه جدي)

هر روزه انسان هاي زيادي مشغول كندن گورهاي خودشان هستند...

ولي نمي دانند

اصلن اكثر انسان ها يه جوري گوركن هستند...

و چه گوركن هاي خوبي...

گوش كن...

نه،

به دقت گوش كن...

صداي كلنگ گوركن ها به گوش مي رسد...

و

گورهايي كه به زودي پر خواهند شد...

و انسان هاي زيادي كه هر روز مي ميرند و مي ميرند...

اما...

اما كسي خواهد آمد و قيامتي بر پا خواهد شد...

كه دست كمي از قيامت نخواهد داشت

بلكه
واقعي تر از مفهوم قيامت

و مرور مي شود هر آنچه مسكوت مانده...

ولي...
ولي هيچ يك زمان مشخصي ندارند...
.
.
.
و آن گاه ...
و آن گاه، مردگان زنده مي شوند و زندگان زنده تر...

و پس از آن
انسان هاي زيادي مي ميرند و نمي ميرند...

گوش كن...
به دقت گوش كن...

گورها براي چه كساني كنده ميشوند؟

یا علی مدد است

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۵/۰۳/۰۲ساعت 15:31  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف
 
« قدر مطلق تابع همو گرافیک »
 
راه های حل مسئله

درد های بی معامله

معاملات بی معادله

معادلات بی مثال

درست مثل x  !

مثل بی مثال دوست!

«k» کجاست؟

کیست؟

∞ از کجاست؟

تا کجای ناکجا ∞ است؟

من نهایتم کجاست؟

شعر ساده هم همیشه می نوشت:

آخر این داستان

     از کجاست؟

                تا کجاست؟

قصه، قصه ی من است

قصه ی کسی که اهل ناکجاست.

دوستش همیشه ناشناس

ردپاش ؛ بی صدا

آفتاب روشنش،

ماهتاب خانه ی شماست.

بر لبش همیشه خنده های نابه جاست

دستهاش

سنگلاخی از هجوم واژه ها

چشمهاش

ناشیانه رودی از کنار ژاله هاست.

قصه،

قصه ی من است!

قصه ی بهانه ای که بودنش

لحظه های ساده ی سرودنش

  روزهای تار و روشن نبودنش

                         بی بهانه است.

قصه ی کسی که x  شد

           مثل x

    گم شد و هزار سال می شود که جای او

             هر کسی به ظن خویش

              یک شماره ی جدید می دهد

جای x کو؟

من کیم؟

آخر این قصه تا کجاست؟

شب دوباره شد

وقت قصه گفتن است

قصه ی کسی که گم شده

داستان ساده ی «حسن کچل»

قصه ی عجیب «زال»

داستان گریه دار «هاچ»

-هاچ: زنبورک عسل-

قصه ...
          
قصه ...

شهرزاد

درشب1001

1001

1002

1003

لحظه ها گذشت

روزها

سالها

قصه ی من از میان قصه ها

ناتمام

- x گمشده-

صبر کن!

بگو که آخرش

« x » چند می شود؟

عجب حکایتی است

درست مثل شاخه های هرزه ی، پیچک است

شاخه می زند

شاخه می زند

تند تند می رود جلو

تمام صفحه پر شده

من ولی میان شاخه ها

قدر یک گل سه پر

جا نداشتم

جا گذاشتم

تمام رنگهای خویش را میان شاخه ها

           لای تیغ ها.

تیغ مثل تابعی است

تابعی که یک به یک

تابعی که با توانی از 3 است

x – تیغ - تابع و توان

قصه های شاهزاده و پری

داستان راستان.

قصه های خوب، بچه های خوب...

بچه های خوب!

داستان تا کجاست؟

هیچ کس با خیال نمی رود بهشت.

                       مرزها کجاست؟

کو خیال؟

پس کجاست قصه های راست؟

درد هم خیال بود؟

یا که جزء ماجراست

هیچ کس شنیده x زخمی هم شود

یا که تابع شکسته هم میان درس ماست؟

درس و

تابع و

شکست

                     تابعیت کدام سرزمین مال ماست؟

سرزمین من

سرزمین شاهزاده ها

     سرزمین آبهای پاک

   سرزمین چشمه هاست

         سرزمین قصه هاست

قصه، قصه ی من است

قصه ی کسی که اهل ناکجاست!...

 
شعر از:"هدی طاهری" / با تشکر از "آیت معروفي" عزیز
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۵/۰۲/۱۷ساعت 1:31  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

محو فرعون مشو، نیل شدن آسان است
سنگ بردار، ابابیل شدن آسان است...
(در جواب "پس ابابیل کجاست؟" دو پست قبل)


و کسی  گفت، چنین گفت: کسی می آید
«مژده ای دل! که مسیحا نفسی می آید»

ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست
مرد اگر هست، بدانید که نامردی هست

ما نه مرداب، که جوییم، بیا برگردیم
و نمک خورده اوییم، بیا برگردیم

نه در این کوه، صدای همگان خواهد ماند
آنچه در حنجره ماست، همان خواهد ماند

خسته منشین که حدیبیه حنینی دارد
عاقبت صلح حسن جنگ حسینی دارد

دشنه بردار که بر فرق کسان باید کوفت
و قفس بر سر صاحب قفسان باید کوفت

هرزه هر بته که رویید، به داسش بندیم
گرد خود هر که بچرخد، به خراسش بندیم

سفر دشت غریبی است، نفس تازه کنیم
آخرین جنگ صلیبی است، نفس تازه کنیم

زخم وامانده خصم است و نمکدان شما
«ای جوانان عجم! جان من و جان شما»

کوه از هیبیت ما ریگ روان خواهد شد
و کسی گفت، چنین گفت: چنان خواهد شد

شمع این مرقد اگر هست، همین مارا بس
مذهب احمد اگر هست، همین مارا بس

(محمد کاظم کاظمی)


وحالا
من مانده‌ام با روضه‌اي كه مانده روي زبانم
ياس كبود!
دنبال قبر تو هم مي گردند
چه خوب شد كه قبر تو پنهان است...

(متن کامل جدید ترین شعر علیرضا قزوه، "سامری ها در سامرا" را در ستون پیوندهای روزانه ببینید)

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۱۲/۰۷ساعت 16:43  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

ديواني از يكي از شاعران اصفهاني به دستم رسيد كه برام تازگي داشت. اكثر اشعار اين شاعر در عين سادگي بسيار زيبا و عامه پسند هستند ؛ گفتم شايد خالي از لطف نباشه تا يكي از شعرهايش را براتون بنويسم . البته در آينده از اين شاعر و ديگر شاعران اصفهاني بيشتر خواهم نوشت .

***

برچــيده گـــشت تا كه زگـــفتار ما حجاب      افتاد بين مــا و هــمـه مـــاســوي حجاب

مــــا را به صدق گفته خود منع مي كنند      آنجا كه هست روي همه گفته ها حجاب

اي آنكه پشت پرده به عصيان نشسته يي      پاســخ چه ميدهــي اگـر افتد تو را حجاب

زيبايي عمل هــمـه بر حُسن نيت است      اي كـــاش بود بر دل و بر چشم ما حجاب

رخ را چه حاجت است بپوشيـــم با نقاب       آنجــا كه ديده راست ز شرم و حيا حجاب

صغري به چشم ماست حجاب از نگاه زشت

بر گـــوش مـــــاست از سـخن نــــاروا حجاب

 

 "شعر از ديوان  حاجيه خانم صغري راد هوش متخلص به صغري از شاعران معاصر اصفهان"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۴/۱۲/۰۱ساعت 1:7  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

فستیوال خنجر!

گرچه ناآگاه خنجر مي‌زنند
دوستان هم گاه خنجر مي‌زنند

گاه بهر مال، اشباه‌الرجال
گاه بهر جاه خنجر مي‌زنند

روز روشن خيل شاعر پيشگان
با هلال ماه خنجر مي‌زنند

بانوان دل‌نازك و بي‌طاقند
با كمي اكراه خنجر مي‌زنند

پيروان حكمت «خير الأمور ...»
در ميان راه خنجر مي‌زنند

دودمردان در تكاپوي علف
يا كه مشتي كاه خنجر مي‌زنند

رستمان نشئه در خوان نخست
بيژنان در چاه خنجر مي‌زنند

«مؤمنان آئينة يكديگرند»
ليك... اما... آه! خنجر مي‌زنند

عارفان هم گاه‌گاه از پشت سر
في سبيل‌ا... خنجر مي‌زنند

عده‌اي هق‌هق‌كنان و عده‌اي
قاه اندر قاه خنجر مي‌زنند

اي برادر! بد به دل وارد مكن
در زمان شاه خنجر مي‌زنند!

سید حسن حسینی
(برای شادی روح شاعر صلوات)

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۴/۰۸/۲۹ساعت 10:17  توسط نویسنده میهمان  | 

بوسه باد خزوني با هزار نامهربوني

زير گوش برگ تنها ميگه طعمه ي خزوني

برگ  سبز و تر و  تازه رنگ سبزشو مي بازه

غرق بوسه هاي باد و وحشت روزاي تازه

ميكَنه دل از درختو ميشه آواره ي كوچه

كوچه اي كه يادگار روزاي رفته و پوچه

ميشينه گوشه ي كوچه چشم به آسمون مي دوزه

ميكنه ياد گذشته دلش از غصه ميسوزه

ياد باد ياد گذشته شاد باد

اين دل زرد و تهي در حسرت ديدار باد

ياد روزايي كه كوچه زير سايه ي تنم بود

مهربونْ درخت عاشق، مست عطر نفسم بود

سهم من از بوسه ي باد چي بگم اي داد و بيداد

همه زردي و تباهي مردن و رفتن از ياد

شعر از آلبوم جديد سياوش قميشي

بوسه ي باد

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۴/۰۷/۰۵ساعت 18:40  توسط جواد و مهدی  |