هواللطیف
بگذار حاشیه نروم. بیا از همین اول برویم سر اصل ماجرا، دلم را بگیرم کف دستم و دستم را مشت کنم از بغض فشارش بدهم و خیره خیره به صفحه مانیتور چشم بدوزم و خبرها را چند بار دیگر بدون اینکه معنی هایشان را بفهمم مرور کنم و باز دست آخر روی یک خبر متوقف شوم و خیره بمانم به عکس او که مثل همیشه توی آن سرش را محجوبانه پایین انداخته با آن چفیه مشکی که بر گردنش است...اصلا من نمی دانم این خبرگزاری ما چرا همه اش همین عکس او را کنار مصاحبه هایش کار می کند؟
سریال "راستش را بگو"ی تان هم دیدم! بگذار من هم راستش را بگویم! باور کن نه می خواهم برای کسی سریال بسازم و تویش با کلید واژه جوانمردی و فتوت و مردانگی شعار را به شعار کات بزنم و نه دوربین روی دست، هی قابها را بچرخانم و کله کارکتر را توی ضد نور بگذارم و هی توی قابم فلر بیفتد! با بودجه مظلوم بیت المال هم کاری ندارم. همه اش باشد برای خودتان و هم پیاله هایتان! صفا کنید! "زلال بی انتها" و "لاله" و "خانواده محترم" را بسازید و عشق کنید. خانواده شهدا که سهل است، خون به دل هرکس که می خواهید بکنید. من یکی که هیچ کاری ندارم. با آنتن مرده و زنده تان هم همینطور! نه جایزه هیچ جشنواره ای را می خواهم نه قصد دارم جلوی اکران فیلمی را بگیرم. من مدتهاست از امثال شما قطع امید کرده ام. دوست دارم از کسانی بگویم که از همه آثار شما حذف شده اند. از کسی که شبیهش را در هیچ کدام از شخصیت هایتان نمی بینم. من فقط می خواهم از مردی بگویم که جمع جبری مردانگی همه تان با آن همه محافظ و اسکورت و دور و بری و مسئول دفتر، نصف او هم نیست وقتی عصا به دست با آن پای مجروحش خیابان ها را طی می کند. می خواهم از کسی بگویم که چشم دیدنش را ندارید و آیین جوانمردی را از ولی امرش آموخته. مردی که دلش را پیش یکی از بزرگترین جوانمردان دوران، در پنجشیر جا گذاشته است. شاید پس فردا پای بی ارزش چون منی را هم به همان دادسرا که او را خواسته باز کنید. به همین جرم های واهی! اما خیالی نیست، فقط بگذار حرفم را بزنم. بگذار راستش را بگویم!
بگذار من هم راستش را بگویم. بگذار بگویم که محمد حسین جعفریان برایم همان قهرمان زنده ای است که خیلی ها حسرت داشتنش را می خورند. بگویم که جعفریان را می ستایم. بگویم او برایم تجلی تمام آن چیزی است که از حزب الله می شناسم. تمام چیزی که از آرمانی چون "بسیجی جهان وطن" می توانم تصور کنم که از پیام قطع نامه حضرت روح الله آموخته ام. بگذار بگویم او تمام چیزیست که دلم می خواهد باشم!
حتی اگر او و امثال او برای بعضی فقط به درد در باغ موزه ها بخورند. حتی اگر تمام قاضی های ناقاضی و مدیران نور چشمی متهم همه پرونده ها از او شکایت کنند. حتی اگر همه متهمان و محکومان کهریزک دشمن خونی او شوند به خاطر صادق بودنش! به خاطر اینکه وامدار نیست که بشود ترساندش! به خاطر اینکه اهل معامله نیست که بشود خریدش! او اتفاقا مثل ابوذر زبان تندی دارد. و مثل میثم تمار. و اتفاقا مثل خیلی ها بلد نیست خودش را به "آقا" بچسباند! اما بدون هیچ ادعایی سرباز واقعی "آقا" است. بهترین سربازی که از نزدیک می شناسم.
با تو ام! سعید مرتضوی! اصلا چه حاجت به شکایت است، بدهید جعفریان را به جرم همین چیزها اعدام کنند! اگر نمی توانی توی چشمهای پدر روح الامینی نگاه کنی خیالی نیست. جعفریان هر چقدر شجاع و بی پروا، آن قدر محجوب هست که حتی سرش را بالا هم نیاورد. با آن هیکل مجروح و تکیده اش راحت تر هم جان می دهد. یا شما که خوب راهش را بلدید. می شود جور دیگری هم از شر او و مزاحمت هایش خلاص شد! ته تهش یک حکم فرمالیته دادگاه است و باز این شمایید که بر مسند مسئولیت ها تکیه می زنید! من نگران وقت و سلامتی جسم عزیز او هستم که برای شکایت امثال شماها حرام بشود. بیاید همین اول راحتش کنید، که می دانم او سخت دلتنگ دیدار حضرت روح الله است...