هواللطیف



بعضی وقتها یک اتفاق ساده موجب می شود یکدفعه در کمد خاطرات آدم باز بشود از گوشه ای دور کلی تصویر به ذهن هجوم بیاورد که معلوم نیست تمام این مدت خودشان را لابلای کدام شیار مغز قایم کرده بوده اند... اتفاق این است که همسر یکی از رفقا که رابطه نزدیکی هم با مهتاب جان دارد، چند شب پیش درحال جست‌وجو برای مطلبی بوده که به خبر سایت رجانیوز از دیدار داننشجویان با آقا در سال ۹۰ برخورده است با این عنوان: 


و یکدفعه دیده که این دانشجوی نخبه همان مهتاب مهتاب خانم منزل ماست که به قول ایشان: «حالا یه گوشه‌ای خیلی آروم داره زندگیشو می‌کنه و منتظر به‌دنیا اومدن بچه‌شه.» و... یکدفعه ذهن من پرتاب شد به پاییز دو سال پیش...

یادش بخیر! 

شب قبلش شده بود عین شب امتحان، تا صبح بیدار بودیم. چند بار از روی متن خوند و زمان گرفتم که از وقتش بیشتر نشه. اینقدر روی متن کار کرده بودیم که واو به واوش رو حفظ شده بودم. به عادت همیشگی اول مطلب نوشته بود: بسم رب الحسین (علیه السلام)...

تازه عروسی کردیم و هنوز سرباز ناجا بودم. ساعت یه ربع به 6 صبح زنگ زدم به موبایل رئیسم که مرخصی ساعتی بگیرم. سرهنگ گفت: برای چی؟ گفتم خانمم داره میره جلوی رهبر صحبت کنه... سرهنگه کپ کرد! از اون به بعد به هرکی میخواست من رو معرفی کنه می گفت خانم ایشون نخبه هستن و جلوی آقا سخنرانی کردن!

حوالی 8 بود که همه چیز نهایی شد. تازه کلی تو خونه گشتیم که فلش مموری سالم پیدا کنیم. بعدش رفتیم دور میدون انقلاب دنبال یه جایی بگردیم که متن رو پرینت بگیریم! بعدش من رفتم پادگان و مهتاب رفت بیت رهبری. دم آخر بهش تاکید کردم اگه کسی زودتر از تو چفیه آقا رو گرفت به خود آقا بگو! 

بقیه اش رو اون باید بگه. اما ظهر موقع اخبار ساعت 14 سرهنگ صدام زد که برم دفترش. تونستم از تنها تلویزیونی که توی یگان ما بود ببینمش که ایستاده بود پشت تریبون و داشت از روی متن  می خواند... اونجا بود که با لبخند رضایت توی دلم گفتم: «عملیات کامل شد»

همون زمان یه چیزایی اینجا نوشت. اما کامل نیست... 


برچسب‌ها: مهتاب ترک بیات, دیدار رهبر با نخبگان, آقازادگی فرهنگی, آقازاده فرهنگی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۹ساعت 16:48  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |