به نام خداوند بخشنده مهربان
نمیدونم چی شد که هوس کردم دوباره اینجا بنویسم ولی یک کشش درونی ترغیبم کرد تا دوباره وبلاگ نویسی را شروع کنم. شاید به خاطر دوران خوبی که در این فضا داشتیم و دوستان همفاز و همفکران خوبی که پیدا کردیم، شاید به خاطر نوشتهها و تحلیلها و از همه مهمتر روایتهای خوبی که منتشر میشد و الان در فضاهای دیگر کمتر میبینیم و شاید هم به خاطر این باشد که این فضای متنی با سلیقهام سازگارتر است، نمیدونم هیچ ایدهی خاصی ندارم. بعد از اون اتفاقاتی که برای بلاگفا افتاد، وبلاگ نویسی دچار سکته شد و کمکم فضاهای جایگزین و برنامههای چشمنواز و راحتتری هم که آمد وبلاگها یکی پس از دیگری به محاق رفتند و ما نیز.
البته به علت تعلق خاطر و زنده شدن خاطرات شیرین گذشته گهگاهی هم به اینجا سر میزدم و نوشتههای قدیمی را مرور میکردم و حتا مطالب وبلاگهای همسایه را میخواندم. همهی اینها برایم مثل ورق زدن یک آلبوم عکس قدیمی بود.
در مقالهای خواندم که در مطالعاتی دربارهی گروههای دوستی مشاهده شده که افراد وقتی به میانسالی نزدیک میشوند تمایل پیدا میکنند که با آدمهای کمتری تعامل کنند، اما به دوستانی که از قبل داشتهاند نزدیکتر میشوند. این قضیه عیناً برایم اتفاق افتاد و با تعدادی از دوستان قدیمی حتا با وجود شرایط کرونا بیشتر معاشرت کردیم. علت این امر این است که افراد یک ساعت هشدار دهندهی درونی دارند که به هنگام رویدادهای بزرگ زندگی مثل سی یا چهلساله شدن زنگ هشدارش به صدا درمیآید. این ساعت به آنها یادآوری میکند که افق زمان در حال کوتاهشدن است، پس وقت آن رسیده که گشت و گذار را رها کنند و بر زمان و مکانی که در آن قرار دارند تمرکز کنند.
یعنی «تمایل پیدا میکنید روی چیزهایی متمرکز شوید که از لحاظ احساسی برایتان مهمترند». شاید یکی از دلایل ترغیب دوباره برای نوشتن اینجا هم همین باشد.