به نام خداوند بخشنده مهربان

نمی‌دونم چی شد که هوس کردم دوباره این‌جا بنویسم ولی یک کشش درونی ترغیبم کرد تا دوباره وب‌لاگ‌ نویسی را شروع کنم. شاید به خاطر دوران خوبی که در این فضا داشتیم و دوستان هم‌فاز و هم‌فکران خوبی که پیدا کردیم، شاید به خاطر نوشته‌ها و تحلیل‌ها و از همه مهم‌تر روایت‌های خوبی که منتشر می‌شد و الان در فضاهای دیگر کم‌تر می‌بینیم و شاید هم به خاطر این باشد که این فضای متنی با سلیقه‌ام سازگارتر است، نمی‌دونم هیچ ایده‌ی خاصی ندارم. بعد از اون اتفاقاتی که برای بلاگفا افتاد، وب‌لاگ نویسی دچار سکته شد و کم‌کم فضاهای جای‌گزین و برنامه‌های چشم‌نواز و راحت‌تری هم که آمد وب‌لاگ‌ها یکی پس از دیگری به محاق رفتند و ما نیز.
البته به علت تعلق خاطر و زنده شدن خاطرات شیرین گذشته گه‌گاهی هم به این‌جا سر می‌زدم و نوشته‌های قدیمی را مرور می‌کردم و حتا‌ مطالب وب‌لاگ‌های هم‌سایه را می‌خواندم. همه‌ی این‌ها برایم مثل ورق زدن یک آلبوم عکس قدیمی بود.
در مقاله‌ای خواندم که در مطالعاتی درباره‌ی گروه‌های دوستی مشاهده شده که افراد وقتی به میان‌سالی نزدیک می‌شوند تمایل پیدا می‌کنند که با آدم‌های کم‌تری تعامل کنند، اما به دوستانی که از قبل داشته‌اند نزدیک‌تر می‌شوند. این قضیه عیناً  برای‌م اتفاق افتاد و با تعدادی از دوستان قدیمی حتا‌ با وجود شرایط کرونا بیش‌تر معاشرت کردیم. علت این امر این است که افراد یک ساعت هشدار دهنده‌ی درونی دارند که به هنگام رویدادهای بزرگ زندگی مثل سی‌ یا چهل‌ساله‌ شدن زنگ هشدارش به صدا درمی‌آید. این ساعت به آن‌ها یادآوری می‌کند که افق زمان در حال کوتاه‌شدن است، پس وقت آن رسیده که گشت و گذار را رها کنند و بر زمان و مکانی که در آن قرار دارند تمرکز کنند.
یعنی «تمایل پیدا می‌کنید روی چیزهایی متمرکز شوید که از لحاظ احساسی برای‌تان مهم‌ترند». شاید یکی از  دلایل ترغیب دوباره برای نوشتن این‌جا هم همین باشد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۳۰ساعت 2:55  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

«به فوتبال همیشه نگاهی ترکیبی تاریخی و اجتماعی داشته ام. احتمالن آن چه یادگار تاثیر پدرم است. اوبه هیچ وجه فوتبالی نبود ولی ما را در محاصره ی کتاب، روزنامه و مجله بزرگ کرد. او همیشه در حال یادداشت برداشتن بود. همیشه. آن روزها که از امجدیه به خانه برمی گشتم درباره ی آن چه در میدان گذشته برای خودم یادداشت می کردم و به بازیکنان نمره می دادم. تدریجن جزییات آنچه روی سکوها و در خیابان هم می دیدم و می شنیدم را هم  ثبت کردم. آن. روزها خیلی ها دفترچه یادداشت و خاطرات داشتند. بعدها بیشتر دریافتم فوتبال مقوله ای به شدت اجتماعی و سیاسی است نه فقط این جا در ایران بلکه همه جا....»

توی مجله ی تجربه مصاحبه آقای صدر را می خواندم که به مناسبت چاپ کتاب جدید ایشان «پسری روی سکوها» ترتیب یافته بود. در قسمتی از مصاحبه آقای صدر می گویند: یادداشت هایی که از زمان گذشته در مورد فوتبال نوشته اند را جمع آوری کرده و به صورت کتاب درآورده اند. با ریزترین جزییات. که همین جزییات باعث غنی تر شدن کتاب شده است

یادم می آید خودم هم قدیم ترها(الان کم تر) همین کار را می کردم. دفتری داشتم که تمام وقایع عادی روزانه را در آن می نوشتم یا نقاشی می کردم. البته هدفم از این کار بیش تر نوعی تمرین بود برای نوشتن. همه جزییات را هم در آن با آب و تاب می آوردم توصیفی و تصویری. بعدها این نوشتن ها منجر به این شد که به افکارم نظم بیش تری بدهم و روان تر بنویسم. و ناچارن برای افزایش دایره ی واژه ها مجبور به مطالعه ی بیش تر می شدم. حسن دیگر آن هم این بود که قالب های نوشتاری را از بعضی کتاب ها الگو برداری می کردم و اتفاقات معمولی روزانه را در آن قالب ها ثبت می کردم. حتا بعضی ازتجربه ها را. وقتی که به آن نوشته ها(مثلن نوشته های ده سال قبل)رجوع می کنم همه ی اتفاقات آن روزها که بعضن فراموش کرده ام برایم زنده می شود مثل یک عکس. هر چه جزییات بیش تر باشند تصویر آن عکس واضح تر می شود. که بعضن لذت بخش است. الان دیگر کم تر خبری از آن دفتر های خاطرات و آلبوم های عکس هست و بیش تر وب لاگ ها و شبکه های اجتماعی این وظیفه را به عهده گرفته اند. ولی شخصن کاغذ و قلم را ترجیح می دهم. خود نوشتن آرامش بخش است. نوشتن چند سطر هر چند کوتاه، جمله ای زیبا و حتا گه گاهی دو خط شعری که خود ناچیز است و گویای همه چیز، برایم شادی آفرین است. شما هم امتحان کنید!


پس نوشت:

عنوان این پست بر گرفته از کتابی ست با همین عنوان که وقایع شمار مستندی از زندگی«میخاییل بولگاکف» خالق رمان جاودانی «مرشد و مارگریتا» است که از میان نامه ها و یادداشت های روزانه اش جمع آوری شده و نه تنها یک زندگی نامه را شامل، بلکه چیزی فراتر، منسجم تر و تاثیرگذارتر از آن است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۴ساعت 2:3  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

چه قدر همه چیز فرق کرده. (شاید) الان خیلی خیلی به ندرت بتوان مشابه این صحنه را دید؛ این که دو تا دوست از فرط خوشحالی دیدن هم دیگه بی خیال همه چیز بشن و حتا وسط خیابون بیان سمت هم. (شاید) الان دو تا دوست که توی خیابان هم دیگه رو می ببینن روشون رو اون طرف می کنن و از کنار هم می گذرن. انگار دیگه افراد حوصله ی همو ندارند و بیش تر روابط بر اساس نفعی که برای طرفین دارد شکل می گیرد. که این ها همه از خودخواهی ما حکایت دارد...


برچسب‌ها: دوستان, گذشته
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۸ساعت 17:23  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

هیچ چیز مثل یک آرشیو خوب از مجلات قدیمی قبل از انقلاب ما را به گذشته‌ها نمی‌برد. مجلات را تورق کنی و بی‌واسطه و مستقیم بروی توی حال و هوای آن روزها. چیزی مثل گذر از "تونل زمان". این‌که سبک زندگی مردم آن روزها چه‌گونه بوده، چه اتفاقاتی افتاده و ... و بعد بررسی و تحلیل کنی صحت آن چیزهایی که شنیده‌ای با چیزهایی که می‌بینی. مثل یک سند زنده. این‌که مجلات سال‌ها در زیرزمین یک خانه قدیمی مانده باشد و به‌واسطه‌ای به‌دست من برسد بماند ولی تنها کاشف مقبره‌ی توتنخامون احساس من را در یافتن این گنج قدیمی درک می‌کند! من هم سعی می‌کنم با سلسله پست‌هایی با عنوان یادی از گذشته... شما را در این حس شریک کنم.

 

دو هفته پیش (هفدهم تیرماه) دهمین سال‌گرد درگذشت دوقلوهای به‌هم چسبیده، لاله و لادن بود. یادی می‌کنیم از جشن تولد و هم‌چنین دیدارشان با امام خمینی (ره).
مجله‌ی "اطلاعات هفتگی" که از همان اولین روزهای تولد این دو خواهر پی‌گیر ماجرا بوده در آن سال‌ها در بیمارستان نمازی شیراز برای‌ شروع سومین سال زندگی‌شان جشن تولد می‌گیرد. تقریبن از همان موقع است که لاله و لادن معروف می‌شوند و موضوع در بین مردم انعکاس خوبی پیدا می‌کند و  سپس به بیمارستان شهدا(تجریش) تهران منتقل می‌شوند و در آن‌جا دکتر علی‌رضا صفاییان کفالت این دو خواهر را به عهده می‌گیرد و سپس به اتفاق پدرخوانده‌شان به دیدار امام خمینی (ره) می‌روند.

 
داریوش آریا به عنوان نماینده‌ی مجله‌ی اطلاعات هفتگی به شیراز می‌رود و در این جشن تولد شرکت می‌کند.
بچه‌های بخش اطفال در این جشن حضور دارند. گزارش این‌گونه آغاز می‌شود:
دریکی از اتاق‌های بخش ۲ اطفال بیمارستان نمازی (شیراز)، چهار شمع، آرام آرام روی دو "کیک" بزرگ به هم چسبیده، می‌سوزد... اینجا، اتاق دوقلوهای بهم چسبیده است و این دو کیک بزرگ بهم چسبیده نیز "کیک" جشن تولد آنها است که توسط معروفترین قنادی شیراز، بطور اختصاصی و سفارشی ساخته شده است...
 
داریوش آریا + لاله و لادن
 
 
بقیه در ادامه‌ی مطلب
 
 

برچسب‌ها: گذشته, امام خمینی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۱ساعت 1:39  توسط محمد جواد ملکوتی  |