هواللطیف

در آمدی بر کنش های جمعی اعتراض امیز

گروهی از پژوهشگران اروپایی به سرپرستی رافائل نرخ و میزان وقوع بحران های امنیتی و کنش های جمعی اعتراض آمیز 60 سال گذشته حدود 100 کشور جهان را مورد مطالعه و برسی روشمند قرار داده اند. آنان شواهد متقنی به دست داده اند که نشان میدهد؛

اولا: تمامی کشورهای مورد مطالعه در 60 سال گذشته با چند بحران امنیتی و کنش اعتراض آمیز دست و پنجه نرم کرده اند.

ثانیا: طی 60 سال مورد ببرسی در امنیت کشورها، بحران ها ماهیت افزایشی و فزاینده داشته اند.

به عبارت دیگر در اغلب کشورهای مورد مطالعه به مرور هم بر شدت تخریب گری بحران ها افزوده شده است و هم شمول انسانی کنش های جمعی آشوبگرانه و اعتراض، آمیز افزایش یافته است.

پژوهشگران مذکور بر اساس یافته های مطالعاتی خویش نتیجه گرفته اند که در دهه پیش رو یعنی از سال 2010 تا 2020 میلادی همچنان بر شدت بحران های امنیتی و اعتراضات سیاسی و مدنی شهروندان کشورهای مختلف افزوده خواهد شد. و شدت این کنش های جمعی در کشورهای در حال توسعه آنچنان افزایش خواهد یافت که ممکن است موجب تغییرنظام های سیاسی آن کشورها شود. (رافائل و دیگران 2010 ص 31)

چنین ادعایی مورد تایید محققان دیگری نیز قرار گرفته است. به عنوان مثال یال و دیگران (۲010) در پژوهشی تحت عنوان «نافرمانی های مدنی؛ چالش اصلی پیش روی کشورهای در حال توسعه» نشان داده اند که عواملی نظیر «فرایند جهانی شدن»، «دسترسی همگان به فضای سایبر»، «افزایش شمار دانش آموختگان» و «افزایش روز افزون طبقه متوسط» به صورت مستمر مطالبات سیاسی و مدنی شهروندان جوامع در حال توسعه را فزونی می بخشد و تلاش برای دستیابی به این مطالبات، آنان را با حکومت های خویش درگیر می سازد.

البته این محققان بر این واقعیت نیز تاکید می ورزند که نظام های سیاسی هوشمند با بر آورد های به موقع و مدیریت افکار عمومی میتوانند مانع بروز بحران و یا تقلیل دامنه تاثیر آن در صورت وقوع شوند. به ویژه آنان بر راهبرد های نوین پلیسی در مدیریت کنش های جمعی اعتراض آمیز تاکید می ورزند.

و البته ایران و پایتخت آن تهران از این قاعده مستثنی نیست.



پس نویس: توضیح خاصی ندارم. فکر کنم حتا نیاز به گفتن مثال ها مصداق ها در ایران و سایر کشورها برای تطبیق آن با موارد بالا نیست که صرفا مروری بر یک پژوهش علمی است. از این دست بریده مطلب ها بکه نتیجه مطالعات شخصی امدر  این روزها است از هم  توی دست و بالم هست. باید سرو شکل درستی به آن بدهم برای انتشار.

برچسب‌ها: تجمع اعتراض آمیز, نافرمانی مدنی, بحران امنیتی, افکار عمومی
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۳۰ساعت 0:35  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

یا علی مددی

بعد از ظهر است. از پنجره بخش اداری بیرون را نگاه می کنم. چشم انداز تپه های عباس آباد به سمت شمال. به سمت ردیف کوههایی که با بارشهای زمستانه رنگ سپیدشان ثابت مانده و هر صبح و عصر دیدنی ترین مناظرند در نارنجی غروب و زرد لیمویی طلوع. پنجره البته رو به محوطه پشت ساختمان است. محوطه ای رها بین ساختمان ما و چند پروژه عمرانی مثل کتاب خانه ملی و فضای سبزی که به موزه دفاع مقدس ختم می شود. این وسط یک تکه از تپه ای که از چند طرف برای ساختن ساختمان ها برش خورده، جا افتاده است. عین توی کارتون های خارجی که یک تکه زمین با ساکنش دست نخورده وسط شهر باقی مانده. حالتی که کارتون "آنسوی پرچین" را یاد آدم می آورد. این تکه فقط پوشش گیاهی اش درختهای کاج کوتاه جوان هستند و بوته های خار پراکنده. طبقه سوم که من در آن هستم کاملا مشرف است به این محوطه ای که انسانها کاری به کارش ندارند.

یک ماده سگ با شش تا توله اش که یکی دو هفته پیش وسط سرمای برفها در سوراخ سنبه ای از پروژه عمرانی کتاب خانه ملی به دنیا آمده اند مشغول گردش و بازی هستند. البته چندان حال و حوصله ای ندارند.  مادر با دو تا کنار درختی ولو شده اند و باقی توله ها دنبال بازی می کنند و هربار بعد از قدری دویدن انگار که کشتی بگیرند در هم می پیچند و برادرانه (شاید هم خوهرانه!) هم را گاز میگیرند و بازی می کنند. این البته تنها بازی شان نیست که گاهی تفریحشان دنبال کردن کلاغ های تنبلی است که حال پریدن ندارند و با  راه رفتن و پرش های خنده دار از گامهای کند و کوتاه توله ها فرار می کنند.

شش تا توله در سه رنگ، دو تا به مادر خاکستری شان رفته اند و دو تا مثل پدری که هر از گاهی پیدایش می شود و و دوباره (انگار که بخواهد برود سرکار وبرای بچه هایش یک لقمه نان حلال بیاورد) تا چند وقت پیدایش نیست سفید هستند و دوتای دیگر قهوه ای کمرنگ، به رنگ دوم پدرشان که سفید است و قهوه ای کمرنگی که به کرمی می زند و البته بیشتر سفید است. قوانین وراثت به سادگی رعایت شده.

کاش میشد بروم و قدری باهاشان هم بازی بشوم. با توله سگهایی که متولد روزهای برفی زمستان 89 هستند! البته از تمام پنجره های مشرف به این محوطه باید ترسید از چشمهای احتمالی که مرا را ببینند و  چند دقیقه، ساعت یا روز بعد به کسی بخواهم برای این حرکت پاسخگو باشم! و البته از ماده سگی که محافظ توله هایش است و در نبود پدر حتا خود توله های هم مواظب هستند. این را روز قبل وقتی متوجه شدم که اتفاقی از لای  پنجره  که باز بود صدای پارس  بچگانه ای را شنیدم توله سگ خاکستری ایستاده بود روبروی یک سگ غریبه سفید با لکه های سیاه و با جدیت پارس میکرد که وارد محوطه محل زندگی شان نشود. سگ غریبه هم سر جنگ نداشت و قدری معطل کرد و آخرش هم راهش را کشید و رفت.

الان البته پنجره را بسته ام که اگر گنجشک و کبوترها و احیانا کلاغ ها  طبق برنامه هر روز هوس کردند بیایند پشت پنجره و کپه برنج های باقی مانده ناهار ما را که برایشان می گذاریم و امروز چند برابر هم هست، بخورند ، راحت باشند و از کسی نترسند. لامپ ها را هم خاموش کرده ام که نور بیرون بیشتر از داخل باشد و از شیشه های رفلکس نتوانند مرا ببینند و به عوض من از نزدیک ترین فاصله به تماشایشان بنشینم.

و همه اینها که دل خوشی های روزهای زمستانی خدمت در این ساختمان است نمی تواند دل آشوبه ای را که درونم برپا شده آرام کند. چند ساعت پیش با آماده باش صد درصد همه رفته اند و فقط من در آخرین دقایق قبل از اعزام نیروها به دستور فرمانده اینجا مانده ام. مانده ام تا یک نفر در اداره ما در ساختمان ستاد حاضر باشد. چندمین چایی پشت سر هم را توی لیوان شیشه ای میریزم و قلپ قلپ پایین می فرستم. سعی میکنم به چیزهای دیگری فکر کنم اما دلشوره ام آرام نمی شود...

ناخود آگاه می روم توی کتاب خانه. می ایستم مقابل پنجره جنوبی. مناره های نیمه کاره مصلی تهران و نمای شهر. یک جایی آن پایین ها خبرهایی هست.  نگاهم در درونمای ساختماها گم می شود و این سوال جای هر ذهنیتی را می گیرد: یعنی الان توی شهر چه خبر است؟ بچه ها الان کجا هستند؟ نکند درگیر شده باشند... این ساعتهای انتظار و بی خبری چقدر سخت می گذرد...

***

شب ساعت ده و نیم از چرت کوتاه می پرم. فرمانده از راه می رسد. سرزنده و سرحال و چون همیشه با انرژی. انگار نه انگار از مواجهه با یک اغتشاش خیابانی بر می گردد. انگار نه انگار توی سرمای زمستان برای  حفظ امنیت مردم شهر 12 ساعت کنار خیابان سرپا بوده بالای سر یگان تحت امرش. انگار نه  انگار از 5 صبح که بیدار شده تا حال حتا چند دقیقه هم نخوابیده. بیسیم و اسپری را می گذارد روی میز. لباس عوض می کند. کت و شلوارش را می پوشد و من را هم مرخص می کند و راه می افتد به سمت منزل. در همان دقایق کوتاه اوضاع را جویا می شوم. می گوید آمده بودند اما اقتدار نیرو اجازه کاری به آنها نداد. سمت  استقرار آنها خبری نبوده اما از ترافیک گله می کند. ترافیکی که بسته شدن ایستگاه های مترو به شدت آن در یک بعد از ظهر وسط هفته در خیابان های همیشه شلوغ مرکزی شهر تهران افزوده است. با لبخند همیشگی خداحافظی می کند و می رود. من هم چند دقیقه بعد از او می زنم بیرون. 

***

می رسم خانه. خبرها آرام آرام می رسد. اخبار خوبی نیست. یک نفر شهید شده. با شلیک گلوله.  اسمش صانع ژاله است. معترض و سبزهم نبوده. دانشجوی هنر. یک دفعه یاد مهتاب می افتم. که دیشب و امروز خیلی نگران بود. کلی توصیه کرد که مواظب باشم. و حالا یک دانشجوی هنر شهیده شده. چند تا از رفقایم بد جور کتک خورده اند. اسم سید شهاب الدین واجدی را که میشنوم وا می روم. مشغول عکاسی بوده. می ریزند سرش و تا می خورده زده اندش. به جرم اینکه ریش داشته. دوربین و وسایلش را هم غارت کرده اند... خدا را شکر زنده مانده. محمد صالح از بیمارستان خبر سلامتی نسبی اش را میدهد. حالش وخیم نیست. یک دفعه اولین برخودمان را یادم میآید در افطاری کافه حزب الله و صبح فردایش توی راهپیمایی روز قدس که رفته بود بالای ماشین عکس میگرفت از سبزهایی که آمده بودند نه غزه نه لبنان می گفتند. از ما هم عکس گرفت. از من و ممد مسیح. اما عکسهایش را هیچ وقت نداد! سر میزنم به وبلاگش. وبلاگ عکاس مسلمان . توی متن معرفی وبلاگش این جمله به یادم می آید: "امید به آن دارم که بعنوان یک عکاس و دوربین در دست، شهدشیرین شهادت را بنوشم"... "معتقدم هر عکس داستان و ماجرایی دارد و دنیایی پر از رمز و راز ... اینجا می‏خواهم از نادیدنی‏ها و ناگفتنی‏های عکاسی بنویسم و بنگارم، از لحظه‏های ناب ..." سرت سلامت سید شهاب! این عکس خودت ناگفتنی و نادیدنی های زیادی را با خود دارد. اما کاش هیچ وقت خودت سوژه نباشی. آن هم به این شکل و شمایل...

 حسین قدیانی که وبلاگ سید شهاب را به روز کرده توی وبلاگ خودش از مشاهده هایش نوشته.'.
گزارش وبلاگ نیوز هم هست.

25 بهمن 89 هم رفت توی حافظه مان. خدا باعث و بانی اش را لعنت کند. دور نیست آن روزی که محاکمه شان را به نظاره بنشینیم. و البته فصل انتقام هم میرسد... اللهم عجل لولیک الفرج...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۷ساعت 22:26  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

آماده باش برای نیروی مسلح یک پدیده عادی است. به خصوص پلیس و نیروی انتظامی آن هم در پایتخت ایران که در یک سال و نیم گذشته شاهد بزرگترین اعتراضات خشونت بار و اغتشاش های خیابانی خود در سه دهه گذشته بوده. هر تقی به توقی بخواهد بخورد قبلش پلیس باید آماده باشد. همین می شود که ما هم که سرباز هستیم مجبور میشویم هم درد و هم زمان با مصر و تونس و سایر کشورهای اسلامی آماده باش باشیم و عزممان را برای طی کردن یک صبح تا عصر یا شب در کنار خیابان های سرد زمستان جزم کنیم که البته چاره ای جز این نداریم. پیچاندن و در رفتن هم در صورت لو رفتن مساوی است با اعزام به منطقه مرزی و یک ماه اضافه خدمت!

واقعا آدم دلش برای آن سرباز ها و حتا کادری هایی که توی شلوغی های بعد انتخابات 88 کنار خیابان می ایستادند بیشتر میسوزد وقتی پای حرفشان بنشیند یا اینکه یک بار و یک روز شرایطی مشابه آنها را تجربه کند. ما که همان موقع هم دلمان میسوخت. اما حالا فهمیدیم که وقتی درگیری رخ میداد  چرا بعضی از این سرباز ها اینقدر با غیظ اغتشاش گرها را می زدند! واقعا خیلی زور دارد که شورش از سر شکم سیری یک مشت بالا شهر نشین مدت مدیدی آدم را از کار و زندگی و خانواده بیندازد!

به یک رسم معمول به خاطر آن تک ستاره تو خالی رو شانه که معنی اش میشود  مدرک لیسانس، در محل خدمت مرتب من را "مهندس" صدا می کنند! جهت احترام! که بعضی وقتها به "مهندس جان" هم ارتقا پیدا میکند توسط جناب سرهنگ رئیسمان که به شدت محترم و متین و  فهمیده است. همیشه از  اینکه با آن لقب صدا بشوم متنفر بوده ام اما حالا مجبورم با "بله جناب سرهنگ!" جواب بدهم و وقتی مثلا در ازای انجام کاری می گوید "ممنون مهندس!" یا "خیر ببینی مهندس!" لبخند تحویل بدهم! البته گاهی واژه "جوون" جای مهندس را میگیرد که خوشایندی خاصی دارد شنیدنش. به خصوص وقتی الان در سن 26 سال روزها جلوی آینه میتوانم در کله کچلی که کم کم دارد موهایش قابل شانه کردن میشود زیاد شدن تعداد موهای سفید را به راحتی تشخیص بدهم و هر از گاهی هم که همسر مربوطه چشمش می افتد به این تارهای سپید و حرفی درباره اش میزند با خنده استیل پیرمرد ها را بگیرم و بگویم "پیرم کردی زن!" . رئیس طی یک دستور دیگر بخش اول فامیل ما را حذف کرده و گفته همه من را صراف صدا کنند و با همین "صراف" خالی شناخته بشوم. دلیلش را برای حذف "شیخ" درست نفهمیدم با اینکه توضیحش داد اما گویا برای جلو گیری از دست گرفتن و مسخره شدن و چیزی شبیه به این است که البته نه من و نه اهل فامیلمان تا به حال با آن مواجه نشده ایم.

در خدمت روز ها به سبک خاصی طی می شوند. نباید نشست و شمرد. باید  آسان گرفت و سعی کرد از هرچیزی که می شود لذت برد! طی این یک ماه که از آمدنم به دفتر تحقیقات کاربردی ستاد فاتب ( فرماندهی انتظامی تهران بزرگ) می گذرد روزهای جالبی همراه با تجربه های جدید و کشف آدم های جدید طی کرده ام. واقعا تجربه های اجرایی گذشته ام در جاها و جمع های مختلف در این موقعیت به کمکم آمده که اسیر حاشیه های احتمالی نشوم و کارم را بکنم و بتوانم رابطه هایم را به خوبی مدیریت کنم. که البته نیروی انتظامی فضایش با همه آن جاهای قبلی متفاوت است هرچند قواعد کلی  جاری در فضای ادارات دولتی و  دستگاههای حکومتی ایران درباره آن هم صدق می کند. فعلن از ذکر جزئیات معذوریم.

طی این مدت سخت به کتاب خواندن افتاده ام و حدود 10 جلد کتاب مختلف برای دست گرمی خوانده ام. از رمان و داستان کوتاه و مینیمال ایرانی و خارجی و به خصوص دفاع مقدس تا خاطرات و  تاریخ معاصر. خوبی اش این است که تنها کتاب خانه مجموعه درست در قسمت ما است و کلیدش هم دست خودم! و امیدوارم این نهضت مطالعه با راندمان بهتر همچنان ادامه داشته باشد. خدا را چه دیدی شاید شد و برای کنکور ارشد سال آینده توانستیم برنامه ای ردیف کنیم.

مشکل کم خوابی همچنان پا برجاست! خوابم کلا سبک شده و به شدت حرفه ای شده ام در زدن چرت های کوتاه در هر حالتی. طوری که هرآن اماده عکس العمل باشی. البته هنوز در چرت زدن ایستاده ضعیف هستم که آن هم با تمرین و ممارست درست میشود. هنوز هم نیازی به آن نیست. فعلا همین وضعیت نشسته روی صندلی جواب می دهد! فقط پف چشمها را نمی دانم چه کار باید کرد برای تابلو نشدن!؟!

یک بار هم به دیدن سردار ساجدی نیا فرمانده انتظامی تهران بزرگ نائل شدیم که دیدار مفیدی بود به نظرم. یکی دو ساعتی با جمع همکاران در محضر این سردار اصفهانی قد بلند بودیم که برای من یکی لااقل جالب بود حرفها و نوع نگاهش به مسائل. (چقدر بد است که به خاطر مسائل حفاظتی نمیشود خیلی چیزها را نوشت و اینجا باز کرد!)

در طی این مدت تا به حال هیچ استفاده ای از هیچ کدام از تخصص های من نشده است. غیر از تایپ!  البته بی کار نبوده ایم و به انجام کارهای جاری و روتین و امور دم دستی وقت گذرانده ایم. تا خدا برای بقیه اش چه مقدر کرده باشد... و من یتوکل علی الله فهو حسبه...

جمعه این هفته هم نماز جمعه به امامت امام خامنه ای را عشق است...


پس نویس: این را از قلم انداختم و می خواستم یک پست جدایش کنم اما بماند همین جا قاطی همین حرفها که ما اینجا هرچه را حواله به آینده داده ایم نوشتنش مقدور نشده است!:

قچ قچ برف! چیزی بوده که همیشه دوستش داشته ام. اینکه برف نرم تازه نشسته زیر قدم هایم فشرده شود و صدا بدهد. نوایی منحصر به فرد و موزون که ریتمش را میشود با کند و تند کردن حرکت پا عوض کرد. عاشق راه رفتن توی مسیرهایی هستم که رد پا تویش می ماند، ماسه ساحل، رمل کویر و حتا زمین گل آلود، و برف! برف تازه، توی مسیری که قبل از من کسی از آن گذر نکرده باشد. راهی که بعد از برف، من اولین نفر باشم که گام رویش می گذارم. و در حینش هم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم. و چه بهتر که خیابان خلوت باشد و هوا تاریک و اگر روز است آسمانش ابری. من عاشق این گام برداشتن ام.  شیفته ی رفتن روی فرش گسترده نرم و سپیدی که  آسمان روی زمین پهن می کند. این خدمت سربازی هرچیزی که از من دریغ کرده باشد در همین چند هفته میانه زمستان 89 بارها مرا غرق در این لذت نموده وقتی صبح با عجله  و بی خبر از همه جا توی تاریکی قبل از اذان صبح قدم گذاشته ام توی حیاط و اول از همه با شوق جواب سلام دانه های سپید یخ زده ای را داده ام که تند تند آمده اند و خودشان را انداخته اند توی بغلم! و عجیب حسی دارد وقتی توی حیاط خانه و کوچه و خیابان فرعی و بعد از ایستگاه مترو تا ورودی ستاد اولین نفری هستم که نقش کف پوتین های نظامی ام روی برف می افتد. البته گاهی زیر بارش  مداوم باز دانه های بعدی برف با عجله همان جای پا را  می پوشانند... انگار که بخواهند نفر بعدی به جای لذت بردن از این سپیدی شگفت، حواسش پرت این نشود که دلش برای سربازی که این وقت صبح گرمای خانه را به مقصد مرکز نظامی ترک کرده بسوزد... قچ قچ برف سفید، زیر پوتین های مشکی، صدایش با هر وضعیت دیگری متفاوت است! و این یعنی  یک تجربه ساده و جدید. 


یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۱/۱۳ساعت 23:37  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

دیگر عادت کرده ایم. سالهاست که عادت کرده ایم. اما هربار هر جور شده به ترفندی جدید به خودمان می قبولانیم که نه! این بار فرق میکند...

عادت کرده ایم به غرغر کردن و "این بار هم هیچی نمیشیم" قبل از هر جام و بعد دل بستن بیهوده با سوت اولین بازی تیم ملی ایران...

عادت کرده ایم به عبارت تکراری "این نتیجه چیزی از ارزشهای بچه های ما کم نمیکنه!" آقای گزارشگر... 

عادت کرده ایم به نود دقیقه تخمه شکستن، حرص خوردن و بالا پایین پریدن بی حاصل...

عادت کرده ایم به بردن ضعیف تر ها، خط و نشان کشیدن برای همه، ترسیدن از هم ترازها، و باختن در میادین حساس...

عادت کرده ایم به آخرین نگاه امیدوارانه بازیکنانمان به پرچم کمک داور، بعد از گذشتن توپ از خط دروازه مان...

عادت کرده ایم به امید به معجزه! غافل از اینکه معجزه، معجزه گر می خواهد! و در زمین ترس هیچ وقت گندم معجزه نمی روید...

عادت کرده ایم به اینکه هر مربی با اولین قهرمانی اش درلیگ بشود سرمربی تیم ملی و با اولین شکست برکنارش کنند... 

عادت کرده ایم به مصاحبه های تکراری مقامات مسئول برای انتخاب یک مربی درجه یک خارجی که همیشه در راه است...

عادت کرده ایم به حرام شدن بیت المال...

عادت کرده ایم به خنده های مضحک آقای فدراسیون که هر کدامش از هزار تا فحش برایمان بدتر است!

عادت کرده ایم که سالها بدون هیچ قهرمانی و افتخار دل خوش باشیم به آرشیو صدا و سیما و یاد کردن از زمان علی پروین! از دوره مایلی کهن، از ایران 96 و 98...

عادت کرده ایم به قول های واهی قهرمانی و صعود...

به "شکست" سر بزنگاه...

به "سالهای بدون جام"...

و چه حیف که این بار حتا سر مربی مان پایش به خاکمان هم نمیرسد که مثل آن دفعه بیاوریمش توی استودیوی نود و ناجوانمردانه به سلابه بکشیمش بلکه لااقل دل خسته مان خنک شود!

این بار حتا جواد خیابانی هم تمام زورش را زد، اما نتوانست کاری بکند برای تکرار یک ایران-استرالیای دیگر...

و این بار چقدر جای عادل خالی بود تا به جای همه ما با لحن فردوسی پوری همیشگی اش بگوید:

خداحافظ جام ملتها!

خداحافظ قطر!

 خداحافظ قطبی!

خداحافظ امپراتور قلابی!

در همین راستا این نوشته مصطفا قاسمی را هم بخوانید با عنوان: مبارك باشد!

راستی یک سوال: آخرین افتخار کسب شده تیم ملی فوتبال ما کی و کجا بوده؟ کسی یادش هست؟ کسی می داند چرا نسل ما تا به حال حتا یک بار هم طعم قهرمانی نچشیده؟

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۰۲ساعت 23:46  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |