هواللطیف
آسمان از صبح که از در طیاره آمدیم بیرون ابری است. آسمان اهواز. تا آبادان توی سمند می خوابم و قبلش از تهران تا اهواز توی ایرباس؛ ولی ابرهای آبادان باریده است و زمین خیس. چشمهایم را که باز می کنم اول از همه یک آشنایی مبهم حس می شود. یک فضای آشنا که انتظارش را ندارم و گیجی خواب که نمی گذارد بفهمم کجاست و چیست. اما بلاخره حاصل می شود. گذر چند سال درختهای اردوگاه میثاق را بزرگ تر کرده و یک ساختمان به بقیه ساختمانها اضافه شده. اما نیمکتهای وسط میدان هنوز همان شکلی آدم را به نشستن روی خودش دعوت می کند! چهار سال پیش من سال جدید را تنهایی توی همین میدانگاهی وسط اردوگاه روی همین نیمکت تحویل کردم. ساعتهای آخر شب، من بودم و شعله های پالایشگاه و یک گوشی موبایل که آنتن نداشت تا این که سال نو شد. حالا اما باران هم اضافه شده و من چند هفته مانده به تحویل سال آنقدر نو شده ام که گاهی برای خودم هم قابل باور نیستم!
سیم کارت را عوض می کنم. آن یکی آنتن نمیدهد و شماره این را هیچ کس ندارد. حتا خودم که صاحبش هستم و همسرجان! همسرجانی که شب قبل گوشی اش را توی رستوران جا گذاشته!
ما مثلا ستاد خبری هستیم. (ولی واقعا هستیم!). من عکاس و چند تا چیز دیگر هستم. وسایلم کامل است. مانده اینترنت که با مودم جی پی آر اس از اینها که سیم کارت میخورد و وصل میشود به یو اس بی. (این پست هم الان در ساعت آخر شب به مدد همین تکنولوِژی ارتباطی ثبت شده.)
روز به کار می گذرد و لا به لایش گپ های دوست داشتنی. با آدم های مختلفی از جمله حبیب احمد زاده. ششمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج که سازمان بسیج هنرمندان برگزار کرده قرار است فردا اختتامیه اش باشد. اصلا برای همین ما و 700 میهمان دیگر اینجاییم. البته آنها برنامه راهیان نور و بازدید از مناطق عملیاتی را هم در این چند روز تجربه می کنند؛ و همین ما را در یک بعد از ظهر به یادماندنی می کشاند به شلمچه!
به رویا می ماند. هوا بارانی. زمین گلی. پارکینگ پر از اتوبوس است اما با روزهای اوج هنوز فاصله داریم. از ماشین که پیاده میشوم نوای حاج مهدی سلحشور از بلندگوی وانت می آید می نشیند توی گوشم، سنگین و حزین می خواند، برای علی اکبر: "میون خاک و خونی، تو ای ماه جوونم... " می روم به سمت سردر مسیر منتهی به گنبد فیروزه ای یادمان، غربت خاکش آدم را می گیرد. به یاد خودم می آورم حاج حسین خرازی اینجا شهید شده. کاروانهای زیادی هستند. از همه جای ایران. این را جدای پلاک ماشین ها و پارچه نوشته ها ٰ از تنوع لهجه ها و گویش ها می شود فهمید. در گروه های سنی مختلف و البته اکثرا جوان. دیگر باران نمی آید اما ابرها توی آسمان پشت به پشت همدیگر را گرفته اند. این بار صادق به یادم می آورد که اینجا نزدیک ترین نقطه به کربلاست. السلام علیک یا وارث آدم صفوه الله... به یاد فیلم 33 روز می افتم. زن مبارز لبنانی چه زیبا این عبارات زیارت وارث را میخواند توی آن فیلم... السلام علیک یا وارث موسی کلیم الله... السلام علیک یا وارث عیسی روح الله...
خاک نرم در تمام مسیر تبدیل شده به گل چسبنده. گل قهوه ای که سرعت را کند میکند و صدای چلپ چلپ خوشایندی دارد البته! کفش همه زائرها را به خودش مزین کرده! گل، چادر اکثر خانها (که همه چادری هستند) را پر کرده از لکه های قهوه ای. نگاهم خودش را می کشد بالا و روی این عبارت سر در ثابت می ماند: "شلمچه بوی چادر خاکی حضرت زهرا می دهد." دقیق تر که می شوم می بینم روی تمام پرچم های قرمز که در اطراف مسیر در اهتزاز است نوشته "یا فاطمه الزهرا".
کاروان های نسوان بیشترند از مردانه ها. اینها نمی دانسته اند امروز به تقویم بعضی ها روز زن است و به جای نقطه صفر مرز شلمچه باید بروند میدان انقلاب تهران تا آن بعضی ها آدم حسابشان کنند!
می روم زیر گنبد یادمان. جایی که 8 سنگ قبر سفید شهدای گم نام هست. نقطه ای که بعد از جنگ در آن 48 شهید گم نام با دستهای بسته پیدا کرده اند. چقدر تلخ است فکر کردن به کشتار اسرا و گور دسته جمعی. دو روز پیش لابلای عوض کردن کانال تلویزون به مستندی برخوردم که همین جا را نشان می داد. آن روز چقدر دور بود و الان چقدر نزدیک. بعضی از این راوی ها بدجور روی اعصابند! زود بر می گردم چون می خواهیم یک سر هم به مسجد جامع خرم شهر بزنیم. وضع هوا همه چیز را متفاوت کرده. خادم ها با لباس خاکی بسیجی اکثرا پا برهنه شده اند با پاچه های بالا زده. و همین رفت و آمد مردم و کفشهای گلی می شود سوژه عکاسی برای من که منتظر همراهانم هستم. و زیارتمان از این قطعه بهشت با این عکس ها تمام می شود...
موقع برگشت کنار جاده روی یک تابلو دست نویس نوشته "خاک پایتان سرمه چشمان ماست"...
عکسهای دیگر شلمچه بارانی و گل آلود را اینجا ببینید
یا علی مددی
هواللطیف
نمی دانم دقیقا چیست؟ شبیه یک جور حسادت است یا نوعی انگیزش. شاید هم قدری ذوق زدگی چاشنی اش باشد. مثل نوعی قلقلک می ماند که آدم را وادار به حرکت می کند. یک جور تحریک خود خواسته. در حقیقت شکلی از واکنش است به یک فرایند فروخفته یا یک اتفاق که در نقطه ای متوقف شده است. انگار وسط یک فیلم سینمایی دکمه پاوز را زده باشی و حالا یک کلیک نیاز دارد برای روایت ادامه ماجرا... و این همان یک کلیک است. یک کلیک در نیمه های شب که به شکل عجیبی بی خوابی افتاده به جان این سرباز سحر خیز که به قاعده هر شب جمعه که مجبور نیست فردا صبحش سر صلات صبح از خانه بزند بیرونٰ دوست دارد عادت همیشگی سالیان قبل را زنده نگه دارد و تا نزدیک صبح بیدار بماند و چراغش توی جی تاک به رنگ سبز روشن باشد و وبگردی کند و توی وبلاگ رفقایش سرک بکشد و جویای احوالشان باشد و بدون گذاشتن کامنت راه کلیک هایش را از وبلاگی به وبلاگ دیگر کج کند. تا یکدفعه لابلای این نوشته ها با خواندن چند پست دلش نوشتن بخواهد... و این سطور نوشته شود بر تارک این وبلاگ...
مدتهاست که موقع نوشتن می دانم چه می خواهم بنویسم. اما این بار. توی این نیمه شب پنج شنبه دوازده دوازده 89 یک چیز با تمام نوشتن های قبلی فرق می کند. با تمام نوشتن های تمام سالهای قبل این عمر بیست و چند ساله. اینکه بعد از آن همه انگیزش که وصفش رفت وقتی دست به نوشتن می برم تازه می فهمم یک جفت چشم تمام این مدت زل زده توی چشمهایم، آن وقت همه چیز فرق می کند طوری که هزاران صفحه کتاب برای روایت و توصیف آنچه در این دیالوگ بدون کلام دو نفره می گذرد کم است. اما آدم هر کار بکند باز نوشتنش می آید! و این می شود نوشتن مضاعف. آنطوری است که آدم یکدفعه گیج می شود!
این می شود که من الان نمیدانم چه باید بنویسم. و بعد تازه به همه اینها اضافه کنم که آن یک جفت چشم زبان هم باز کند و بگوید مبادا من را بی آبرو کنی که شاید زمانی کسانی که اینها را می خوانند با من روبرو بشوند... و بعد هم که می بیند من دارم حتا همینها را هم می نویسم یک "دیوانه!" حواله ام می کند و می رود سر وقت بشقاب لبو که دارد بخار از آن بلند می شود! بعد دلش نیاید تنهایی لبو بخورد و باز فضا بشود لبو خوری دو نفره در حالی که نفر دوم که من باشم دارد پست جدید وبلاگش را تایپ می کند و نفر اول لبو برایش قاچ می کند و دهانش می گذارد! بعد من را بترساند از اینکه این پست منتشر بشود! و این می شود که نویسنده بی خیال نوشتن بقیه این حرفها می شود که یک وقت جوانهای مردم دلشان نخواهد!
خوب بروید ازدواج کنید دیگر! به من چه! اصلا من بعد چهار ماه و خورده ای از متاهل شدنم اگر بخواهم بلاخره از دونفره بودن و مزایایش بنویسم تکلیف چیست؟! (ای نفر اول که الان داری به املای کلمه بلاخره گیر میدهی! مگر خودت شنبه را نمی نویسی شمبه؟ پس برو بگذار این هجوم واژه ها کار خودش را بکند! حتا گیر دادنت به مشکل شرعی هم فایده ندارد. خیالت را راحت کنم که این پست هیچ مشکل شرعی ندارد! لطفا باز هم لبو بده! ممنون!) اصلا یکی از مزایای متاهل بودن این است که توی دوره آموزشی سربازی هی آخر هفته ها مرخصی 48 ساعته می دهند به آدم! بعد هم آدم می افتد شهر خودش! حالا بماند که در این مورد تهران شهر خودش محسوب نمی شود! تازه روی آن چندرقاز حقوق سربازی ماهی ده هزار تومن هم بیشتر می دهند برای متاهل ها! همین ها را بگویم خوب است؟!
خلاصه اینکه من حال عجیبی دارم این روزهای اسفند که چند هفته مانده به آغاز سال جدید. خدا خودش آخر و عاقبت همه مان را به خیر کند!
یا علی مددی