هواللطیف
مبعثتان مبارک!
تقدیم ویژه این عکس هم که خودم گرفته ام برای نوگل نو شکفته چای نبات، جناب محمد جواد ملکوتی است که مدتی است به جرگه متاهلین پیوسته اند و ما از فیض زیارتشان (چه مجازی و چه حقیقی) بیش از پیش محروم گشته ایم و از همین رو یک مدتی هم یک لنگه کفش نارنجی را هدر ویلاگ قرار داده بودند برای اهل تامل!
و ما از همین جا به همسرشان هم سلام و عرض ارادت داريم (به کارشناس محترم برنامه هم همینطور!) و از ایشان تقاضامندیم به این آقا محمد جواد تازه داماد اجازه بدهند و بل ترغیبش هم بنمایند که سري به این چاردیواري مجازی بزند و ما و خیل عظیم مشتاقان را از نگرانی برهاند!
و شما ای جماعت رفقای مجرد ما خیلی دعا کرده ایم برایتان و برای بعضی هایتان تلاش هایی هم کرده ایم که متاهل شوید. باور کنید اگر شما در این راه قدم جلو بگذاريد خدا برکتش را بدرقه تان می کند. باور کنید خدا برای پیشرفت اینچنین امور، یک کارهایی بلد است که به عقل و مخیله هیچ کدامتان نمی رسد!
از همینجا می خواهم کمپین 50 کامنت برای ظهور و حضور آقا جواد در وبلاگ چای نبات را راه اندازی نمایم. لطفا قطع کننده این زنجیره نباشید!
(هر کسی که این را بخواند و یک کامنت بگذارد بعد از 5 روز یک خبر خوب به او می رسد (اگر نرسید علتش اختلال شبکه بوده و عدد 1 را به شماره ما پیامک کند و باز هم صبر کند حتما می رسد و اگر باز هم نرسید به نمایندگی های مجاز سراسر کشور یا به وب سایت دابلیو دابلیو دابلیو نقطه(!) چای نبات مراجعه نماید.) و اگر کامنت نگذارد توی عروسی اش ماشین عروس پنچر می شود! بی توجهی نکن و یک کامنت بگذار! یک بار یک کسی کامنت نگذاشت و چند روز بعدش نوک دماغش یک جوش گنده در آورد و و هارد اکسترنالش هم سوخت! یک کسی هم مسخره کرد و تیم محبوبش دقیقه نود گل خورد و سولاخ و حذف و خوار و خفیف شد.)
یا علی مدد
هواللطیف
هدیه عروسی دوستان و همکاران مهربانم در سازمان بسیج هنرمندان کاملا با باقی تبریکات و هدایا متفاوت بود. آن هدیه این مطلب فکاهه بود که در صفحه اول سایت ثبت و به برکت آن این وبلاگ هم به روز شد. آن هم درست در شب عروسی به تاریخ 24 شهریور 1390 به قلم محمد صادق دهنادی عزیزم که جایش در مراسم عروسی در اصفهان خالی می نمود:
تبریکی متفاوت به همکار هنرمندمان
ازدواج هم هنر است...
- اگر تعریف هنر را بر شرایط و مناسک سنت حسنه ازدواج در جامعه ی خودمان تطبیق دهیم بی شک می بینیم که ازدواج اینقدر هنر است که باید به جای هنر اول ،برود آن بالا در صدر هنرها... با این دیدگاه کسانی که تن به ازدواج می دهند هنرمندانی هستند که تعهد و شگفتی را جملگی در تاهل دریافته اند و چنان به شیدایی هنر ، دفتر عقلشان تعطیل یا حداقل به حالت تعلیق در آمده که هیچ هنرمندی را یارای چنین حرکتی نبوده است.
به نام خداوند بخشنده مهربان

قسمتی از مصاحبه با یک فوتبالیست اصفهانی در آینده!
- فوتبالت رو از کجا شروع کردی؟
- از زمینهای خاکی کف زایندهرود!
افزونه:
دست مریزاد! باز هم به تیمهای اصفهانی که کشورمون رو سرافرازمون کردن. اگر چه دیگران برای سرپوش گذاشتن بر روی ناکامیها و سوء مدیریتهاشون به مدد شانتاژهای رسانهای به این تیمها اتهام میزنن که ریخت و پاش زیادی کردن و براشون حاشیه درست میکنن ولی اینها مثل دیگران پول بیتالمال رو (خیلی) حیف و میل نکردن و با احساسات هوادارانشون بازی نکردن. حداقلش اینه که اگه خرج کردن، نتیجه هم گرفتن.
برای اینکه نطق کور شدهی وبلاگنویسیمان باز شود در 600مین پست این وبلاگ رویآوردهام به یکی از ابتداییترین تکنیکهای وبلاگنویسی. یعنی اینکه چیزی را جایی بخوانی بعد از آن خوشت بیاید و بخواهی آن را برای دیگران هم تعریف کنی.
شرکت بریتیش تلهکام فهرستی از بامزهترین سوالاتی که مشتریان کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیدهاند منتشر کرده که البته مجلهی دانستنیها آن را چاپیده. (مجله دانستنیها کاری از گروه مجلات همشهریست که با همان لوگوی دانستنیهای دوستداشتنی قدیمی که به علت مسائل مالی انتشارش متوقف شده بود در همان سبک و سیاق با تغییراتی جزئی، منتشر میشود. این مجله در زمرهی مجلات پاپیولار ساینس یا علوم عامهپسند یا همهفهم یا از نگاهی دیگر، دائرهالمعارفی میگنجد).
البته اینها را ننوشتم که تبلیغ مجلات همشهری را کرده باشم و یک وقت فکر نکنید از این خز باریهایی که کلوپ دوستداران همشهری در میآورند یک پست برای تبلیغات نوشتهام؛ نه. حتا برعکس. به نظرم مجلات همشهری معمولن خالی از مطلبند(غیر از یکی دو مورد) و از کمبود مطالب خوب و قابل تامل رنج میبرند و فقط قشنگاند و بیشتر روی فرعیات از قبیل جنبههای بصری و گرافیکی و کیفیت کاغذ توجه شده تا اصل کار که این جنبههای فرعی باید در خدمت آن باشد. یعنی اگر مجلهخوان حرفهای باشید سه سوته میتوانی سر و ته یک مجله را در بیاورید و مطلب نخوانده باقی نگذارید. کاغذ و چاپ با کیفیت عالی و هزارتا امتیاز دیگه (که دیگر مجلات از آن بیبهرهاند) باعث شده خودشان را خفه کنند و تند تند مجله قشنگ ولی بیمایه بدهند بیرون و به قول قدیمی ها از حول حلیم در دیگ افتادهاند. در کل به نظرم گروه مجلات همشهری در حال حاضر بیشتر به یک فستفود فرهنگی شبیه است! در مضرات فستفود هم که بسی گفتهاند و نشنیدهایم. بگذریم که در این زمینه حرف بسیار است... برویم یک لقمه از این فستفود را بخوریم ببینیم چه مزهای میدهد.
فقط با حس بخوانید و تصور کنید آن لحظه را. (بقیه در ادامه مطلب)
هواللطیف
بعضی وقتها، رویت یک عکس خبری خوشایند، بهترین بهانه است برای به روز شدن یک وبلاگ که دو تا نویسنده اش برای شصتاد جا مطلب می نویسند اما با وجود کلی حرف و... مدتها است به روز نشده.
عکس مربوط به اختتامیه جشنواره شعر فجر میباشد!
خدایی خوراک فتوکارتور است!
دو هفته تمام توی سالن همایش های برج میلاد و مثلا کاخ جشنواره فیلم فجر ول بودیم و 35 تا فیلم دیدیم در نشست خبری و مراسم اختتامیه حاضر شدیم و ستون ثابت روزانه توی روزنامه داشتیم و کلی مطلب و مصاحبه و گزارش و یادداشت دادیم اینور و آنور؛ و حالا باید با عکس اختتامیه جشنواره شعر فجر که اصلا رنگش را ندیده ایم به روز شویم. راست گفته اند آنها که گفته اند «کوزه گر همیشه از کوزه شکسته آب می خورد!»
خوب هرچه باشد آدم باید اول آن جایی که برای مطلب پول می دهند را بچسبد! بعد از آنجا که ما جز در موارد خاص اصلا عادت نداریم مطلبمان که جایی دیگر منتشر شده را صاف بگذاریم توی وبلاگمان اینجا همین جور سوت و کور مانده! فقط نمی دانم چرا دو تایمان تا چشممان به پست آن یکی روشن می شود پست نوشتنمان می گیرد! حالا دنباله دار باشد یا از قماش دیگر اصلا تنهایی وبلاگ گرداندن را دوست نداریم!
یا علی مددی
این عکس در شرایط سختی گرفته شده است. این تصویر به خوبی نیروهایی را نشان می دهد که توسط عوامل سردار قالیباف (فرمانده سابق نیروی انتظامی) در شهرداری تهران برای چنین روزهایی آموزش دیده و آماده شده اند. البته گفته می شود محمود احمدی نژاد نیز در زمان شهرداری خود از آنها استفاده می کرده. با اینکه این نیروها چهره خود را پوشانده اند اما وابسته بودن آنها به شهرداری تهران را با دقت در لباس های آنها می شود فهمید. نکته قابل توجه در عملکرد این نیروهای ضد شورش این است که آنها بلافاصله بعد از نیروهای یگان ویژه ناجا در خیابانها و بیشتر کوچه های فرعی وارد عمل می شوند و با سلاح های سرد که در تصویر مشخص است به برخورد با مبارزین جنبش سبز و طرفداران میرحسین می پردازند. محل گرفته شدن عکس خیابان نجات اللهی حد فاصل کریم خان و طالقانی در ساعت 11:30 صبح در اوج درگیری های روز 13 آبان 88 است. فرمانده این نیروها متوجه گرفتن عکس با موبایل شد و خواست به زور موبایل را بگیرد که گیرنده عکس با حمایت مردم از دست وی گریخت. هویت گیرنده عکس برای حفاظت از جان او مخفی خواهد ماند.
برای دیدن تصویر بر روی یگان ضد شورش شهرداری تهران کلیک کنید.
و در همین زمینه بخوانید: از سبزها ممنونم!
بازتاب های این پست در: جهان نیوز و سحر نیوز
به نام خداوند بخشنده مهربان
پیامکی دریافت نمودیم حاوی جملهای از "؟ " که برایمان جالب بود:
من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن، دویدن سهم کسانیست که نمیرسند و رسیدن، حق کسانی که نمیدوند.
جایی عکسی دیدیم که اندکی جالب بود:

البته برای دیدن تصویر در "حالت واقعی" اینجا کلیک کنید!
جایی جملهای از "شهید چمران" خواندیم که ما را بسی خوش آمد:میگویند تقوا از تخصص لازمتر است، آن را میپذیرم،
اما میگویم آنکس که تخصص ندارد و کاری را میپذیرد، بیتقواست.
جای دیگری جملهای رویت نمودیم با این عنوان:
بهترین جملات دنیا:اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید، به او قدرت بدهید.
هواللطیف
نیازمندیها
طنز نویسی برای مجلس امام حسین!
بی ربط: چشمهایش قرمز شده بود. این را توی نماهای بسته به راحتی میتوانستی ببینی. زیان نیشدارش که به "مصلحت" غلاف شده بود به کنار، دیگر نه تنها دیگر از آن نیش همیشه باز خبری نبود که تنها دو سه بار آن هم به زور لبخند زد (که اگر نصیرزاده نبود همین هم نبود). حتا از جایی به بعد میشد تغییر در لحن و صدایش را تشخیص داد که به بغض میزد. همینها کافی بود که بخواهم بعد تمام شدن برنامه آن شب "نود" مثل جواد یک پست بگذارم و حسابی بتازم به آقای "هه هه هه"! (کفاشیان) و آخوندی (جوان خام تازه به دوران رسیده ای که ای کاش از مظاهر جوان گرایی دولت خدمت گزار نبود و اینطور هزینه تراشی نمیکرد!). اما نشد! خب ما درس داریم و هزار مشکل دیگر.
ولی فردوسی پور را چون همیشه میستایم! چون او فصل جدید، پیشرو و ماندگار ترکیب رسانه-ورزش در کشور ما بوده و هست.
بیصبرانه و موبایل به دست(!) منتظر برنامه دوشنبه این هفته هستم.
"نود"ت همیشه برپا باد عادل دوست داشتنی!
(بقیه هم دارد. در کامنت های پست قبلی و قبل ترش نوشته ام. این پست خوب مجدالدین را هم جواد از قلم انداخته بود.)
بنر قرمز که وسطش طرحی با رنگ سفید زده بودند را روز اول دهه توی فلکه احمد آباد دیدم. آنقدر جذاب بود که بخواهم سایه را کنار خیابان قدری استراحت بدهم و چند دقیقه ای آن را ورانداز کنم و بفهمم طرح سفید در زمینه قرمز واژه "کربلا" است که با فونت ریزتر زیرش نوشتهاند "همه جا کربلاست، همه جا همین جاست" و بعدش توی فکر بروم که مجالس عزاداری دانش آموزی که از چند سال پیش حالتی مدرن (و به روز) از نظر شیوه برگزاری به خودشان گرفته اند در شعار دارند به پست مدرن هم نزدیک میشوند. که "عاشورائیان" هم امسال توی تراکتهایش زده بود "در انتخاب خطر استخاره ممنوع است!"
(برای رسیدن به درک بصری بهتر از روایت این چند خط، این روایت سیدِ همدرسِ ما هم دیدن دارد.)
شب دوم بود به گمانم که با جواد رفتیم مسجد "آقا علی بابا" تا از زیر همان بنر قرمز کربلا رد بشویم و در مجموعه فرهنگی "باران" عزاداری کنیم... از مداحی خوب حسن سرمست (با بقیه مداحهای جدید جوان فرقی نداشت ولی به این خاطر میگویم "خوب" که برای سینه زنی سنگین، "بحر طویل" خواند که من خیلی دوست میدارم) و از شام قورمه سبزی خوش مزه که بگذریم، داشتیم غرفههای فرهنگی و نشریه شبانه (با اسم: ساعت ۲۵) را رویت می کردیم که به صرافت افتادیم شماره شب قبل را هم ببینیم و رهنمون مان کردند به آقا رضا نامی با چهره ای آشنا، که معلوم شد از بچه های جاد اصفهان است و...

این سبک جدید از طنز در قالب نیازمندیها را اولین بار به قلم امید مهدی نژاد (با امضای دکتر برزو بی طرف) در دوره سردبیری وحید جلیلی (معروف به تحریریه چهارم) در "ماهنامه سوره" دیدم که هم اکنون در "راه" هم بر قرار است. " محمد رضا حدادی" خوش سخن هم در مجموعه "کتاب دانشجویی" کتابش را چاپید به اسم "کتاب سوم" با همان سبک و سیاق و رنگ جلد کتاب اول و دوم (نیازمندیهای شهر تهران).
سبک تاثیر گذاری است. به همه موضوعی هم میخورد. مزیتش در گزیده و خلاصه بودن است که همین خاصیت قدری محدودش میکند. ذاتش مینیمال است، اما اگر خوب نوشته شود خوب هم میخنداند. مثل این نمونه بی نظیر:
نیم ساعت
پنج هزار تومان
حتا شما!
تا به حال تقلیدهای زیادی از آن را هم اینجا و آنجا مثل وبلاگ دوست طنازم رضا احسان پور (این و این)(یا نشریه های دانش جویی و حتا توی مجله آینده سازان خودمان به قلم عبدالله مقدمی) دیده ام اما فکر نمیکردم روزی کار به خودم برسد و بخواهم نوشتنش را تجربه کنم. آن هم یک شبه! و برای نشریهی روزانه یک مجلس عزاداری! ولی نوشتیم دیگر:
(گونه گون است و البته الان تاریخ مصرف یک سری گذشته است ولی برای ثبت در تاریخ می گذارمش اینجا!)
به نام خداوند بخشنده مهربان
با يكي از دوستام به نام ميم احدي، كنار زاينده رود در حال قدم زدن بوديم كه از كلانتري باهاش تماس گرفتن و گفتن كه مادر بزرگش رو گرفتن و ...
ازش پرسيدم چي شده؟ گفت: نيروي انتظامي مادربزرگم رو گرفته. گفتم آخه براي چي؟ مادربزرگت كه دعاش ترك نيميشِد.
گفت آخه امروز شروع طرح مبارزه با بدحجابي بوده. مادربزرگم با دوستاش رفته بودن سينما، فيلم اخراجيها رو ببينن، بعد كه از سينما اومدن بيرون پليس بهشون گير داده كه اين چه وضعيه، شما بايد خودتو اصلاح كني؛ مادربزرگم هم زير بار نرفته، از اونا اصرار و از مادربزرگ امتناع، بعدش مادربزرگ عصبي شده و زده توي گوش يكي از اين پليسا، اونا هم دستگيرش كردن. حالا هم گفتن كه بايد براش لباس مناسب بيارين و تعهد بده که دیگه از این کارا نکنه تا آزادش كنيم.
بعد ادامه داد كه پدربزرگم هم چند سال پيش به خاطر همين كاراي مادربزرگم سكته كرد.
هي ميگفت: آخه زن، دست بردار از اين كارات. سني ازت گذشته. از نوههات خجالت بكش مثلن تو بايد براي اونا الگو باشي. اين حقوق بازنشستگي هم كه من ميگيرم كفاف اين قرتي بازيهاي تو رو نميده. ولي مادربزرگ گوشش به اين حرفا بدهكار نبود؛ كار خودش رو ميكرد. آخرش هم پدربزرگم از بس حرص خورد افتاد و مرد.
خلاصه دردسرتون ندم باهاش رفتيم كلانتري يه بيست تومن جريمه رو پياده شد تا مادربزرگش رو آزاد كردن.
البته از وصف اين مادربزرگ همين بس كه ايشون امسال يكصد و هشتمين بهار عمرشون رو ديدن. قبلنا هم واسه يكي از دوستام به نام مهدي ش ص رفته بوديم خواستگاريش كه از مهدي ش ص خوشش نيومده بود و خلاصه مراسم به هم خورد و اين سعادت نصيب رفيقمون نشد.
عكس مادر بزرگ رو هم براتون گذاشتم اینجا ببينيد. ديگه قضاوت با خودتون.
«هواللطیف»

از آنجا که امروز خبر رسید شهرام جزایری (كه معرف حضور همه هست) در رفته است! (ببينيد این و این و این را)
تیتر یک فردای روزنامه های کشور اینگونه پیش بینی می شود:
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام
این آخرین پست طنز و شوخیه که امسال توی این وبلاگ میذارم. ان شاءالله پست بعدي از سلسله پستهاي تحت عنوان "شوخي با..." را در سال جديد، خواهيد ديد. در ضمن از امشب يا فردا با پستهايي دربارهي ايام محرم به روز ميشويم. اگر در پستهاي بعدي بيشتر به موضوعاتي از اين دست پرداختيم، دوستان به ما خرده نگيرند. سعي ميكنيم كه پستها بيشتر توليدي باشند، بنده هم سعي ميكنم با خاطراتي از گذشتهها كه ارتباطي با اين ايام دارد وبلاگ را به روز كنم.
روزنامه تورق مینمودیم که چشممان به مطلبی در مورد آخرین کار کمال تبریزی اصابت کرد. فیلمی با عنوان «همیشه پای یک زن در میان هست». كه فعلن در مرحلهي پيش توليد قرار دارد و ...
هم چنين يك فقره نامهي الكترونيكي(همان ايميل خودمان) به دستمان رسيد كه حاوي تعدادي
ضرب المثل معلوم الحال بود (كه صد البته خواندنش خالي از لطف نيست). حتي پست قبلي اين وبلاگ هم مويد اين مطلب است كه «همیشه پای یک زن در میان هست».
در هر صورت همه اين موارد، موجبات پيدايش اين پست را فراهم آورد.
در خلاصهی داستان اين فیلم آمده بود:
«به یک خیابان باریک پر از ترافیک دقت کنید، به اكثر قهرها و دعواهاي همسايهها،
هم محلهها و خانوادهها توجه كنيد، به خيلي از جنگ هاي تاريخي نگاه كنيد،
حتي دعواهاي هابيل و قابيل را دوباره مرور كنيد، هميشه پاي يك زن در ميان هست.»
اگه تا اينجاي كار از خلاصهي فيلم خوشتون نيومده، تا اين فيلم در مرحلهي پيش توليد قرار داره بريد يقهي كارگردان رو بگيريد و نذاريد اين فيلمو بسازه!!
البته بزرگتر از شما هم نتونستن جلوي فيلم ساختن اين بابا رو بگيرن.
حالا ضرب المثلها
انگليسي: زن فقط يك چيز را پنهان نگاه ميدارد، آن هم چيزي است كه نميداند.
استوني: از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانوادهي فقير زن بگير.
فرانسوي: انتخاب زن و هندوانه مشكل است.
آلماني:
كاري را كه شيطان از عهدهي آن برنيايد زن انجام ميدهد.
وقتي زني ميميرد يك فتنه از دنيا كم ميشود.
يوناني: شرهاي سهگانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن.
گرجي: اسلحهي زن اشك اوست.
ايتاليايي: زن و گاو را از شهر خودت انتخاب كن.
هلندي: وقتي زن خوب در خانه باشد خوشي از در و ديوار ميريزد.
ايراني: زن مثل چراغ روشناي خانه است.
احتمالن اين هم يه ضرب المثل عربيه: خانه بايد ۴۰چراغ داشته باشد.
نكتهي مهم: اين پست صرفن يك شوخي بوده و بيان كنندهي ديدگاه نويسنده نميباشد.
خدايا آخر عاقبت ما را ختم به خير بگردان
به نام خداوند بخشنده مهربان
هستيِ هستي هستي و هستي ز هست توست... يا علي مولا يا علي مولا موسي الرضا
ايام ولادت حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام را به همه ي دوستداران آن حضرت تبريك عرض مي كنم.
اميداوارم كه هر چه زودتر قسمت همه مون بشه بريم پا بوس آقا.
ان شاء الله.
اين پست كمي تا قسمتي ويژه س.
اول از همه با مهدي شيخ شروع مي كنيم و با همين بشر هم تموم مي كنيم. در این میان هم سری به سد ممد و هوگو می زنیم بعدش هم به عبدالله و اکبر و همین طور جدیدترین تابلوی موزه ی افغانستان و یه تبلیغ انتخاباتی توپ.
يه مدتي دوستان فضول سوال مي كردن كه، اين شيخ توي تهروون غير از درس نخوندن كار ديگه اي هم مي كنه؟ و ما هم اظهار بي اطلاعي مي كرديم. تا اين كه يكي از روزهاي خدا، عكسي از يك عكاس جوياي نام به ميل باكسم رسيد؛ كاشف به عمل اومد كه ايشون به شغل شريف "پيچ در بياري" مشغول هستن. و اين طور كه از شواهد و قراين پيداست كارش خيلي گرفته.
نكته مهم: من اصلن نمي دونم اين "پيچ در بياري" چه شغلي هستش هر كي مي دونه راهنمايي كنه.
من الان ذهنم دچار يه سري سوالاتي شده..
آيا اين پيچ در بياري خعلي مهمه؟ نمي دونم...
آيا اين پيچ همون "تو مو مي بيني و من پيچش مو" هستش؟ نمي دونم...
آيا پيچ مهم تره يا انرژي هسته اي يا حق مسلم ماست؟ نمي دونم...
آيا اين "پيچ در بياري" مهم تره يا راي دادن؟ نمي دونم...
آيا پدر پسر شجاع قبل از اينكه پسر شجاع به دنيا بياد اسمش چي بوده؟ نمي دونم...
آيا ديشب بابا تو ديدي آيدا؟ نمي دونم...
آيا چه كسي امير را كشت؟ نمي دونم...
آيا من وارد يه بازي پيچيده شدم؟ نمي دونم...
؟؟؟؟؟
به نام خداوند بخشنده مهربان
میم مثل ماچ !!!![]()
آقاي سردار شهردار در جمع مردم پرشور قزوين!
براي ديدن بقيه ي عكس ها بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...
به نام خداوند بخشنده مهربان

اينها درد دل هاي يك قاتله!!!
با همدم و يار هميشگي اش يعني اسلحه اش.
چون هيچ كس يك قاتل را دوست ندارد حتي اسلحه اش.
و او تنهاي تنهاست حتي با اسلحه اش.
و او هيچ چيز نيست بدون اسلحه اش.
تو ميتوني كه اشكم در بياري
فقط تويي كه مي توني عزيزم
منو عمري توي كما بذاري
تو مي توني كه روحم رو بپاشي
تو ميتوني دوستم نداشته باشي
آره تويي كه ميتوني عزيزم
بري، لحظه اي ياد ما نباشي
ولي خوب ميدوني نميتوني بگيري از دلم هواتو
ولي خوب ميدوني نميتوني بگيري از من خاطراتو
تو ميتوني نبيني خستگي مو
تو ميتوني نفهمي بچگي مو
تو ميتوني كه ناديده بگيري
تمام لحظه هاي زندگي مو
بي وفايي تو خونِته مي دونم
مي توني بگذري اينم مي دونم
مي دونم مي توني بشكني ساده
دل و حرمت هر چي هست مي دونم
ولي خوب مي دوني نمي توني بگيري از دلم هواتو
ولي خوب ميدوني نميتوني بگيري از من خاطراتو
ولي خوب مي دوني
آره خوب مي دوني...
به نام خداوند بخشنده مهربان
اين پست قرار بود روز پنجشنبه گذشته ارسال شود و نوع شوخي هاي آن هم اندكي سنگين تر از ايني كه الان هست، بود. ولي بنا به توصيه ي برخي از دوستان مجبور شدم از قلم لطيف تري استفاده كنم و بعضي از قسمت هاي آن را حذف كنم تا مبادا به كسي بر بخورد و يا اينكه در مورد ما طور ديگري قضاوت كنند!
لازم به توضيح است، سلسله پست هاي "شوخي با..." يك نوع تغيير زاويه ديد است و اين كه به وقايع و رويدادها مي توان جور ديگري هم نگاه كرد علاوه بر آن چيزي كه هست و يا نيست و به مسائل خشك و زمخت هم، نگاهي طنز داشت و از يك موضوع برداشت هاي متفاوتي كرد.
هم چنين بعضن براي بيان مطالبي است كه شايد نتوان در اين فضا آن را به صورت جدي بيان كرد، و در كل هيچ قصد و غرض خاصي، براي زير سوال بردن كس يا كساني در ميان نيست.(البته به استثناء جورج بوش-لعنت الله عليه- و امثالهم كه علي رغم تمام خريت هايش، بچه ي با ظرفيتي است و مي دانم اگر جلوي خودش به او فحش هم بدهم بدش نمي آيد!)
در پايان ياد دعايي افتادم كه خاطرم نيست آن را كجا خواندم و فقط تصوير كم رنگي از آن در ذهنم باقي مانده ولي مضمون بسيار زيبا و قابل تاملي دارد: « اللهم ارني الاشياء كما هي»
"خدايا اشياء و چيزها را آن گونه كه هستند به من نشان بده."
شاد باشيد.
يا علي مدد است

[....]

[....]
خانومه: كتاب دعاش رو برداشتم الان ارتباطش با خدا قطع ميشه!!!!
حاج آقاهه: چرا ما هر چه بيشتر مي گرديم كمتر پيدا مي كنيم.
پس اين كتاب دعاي ما كجاست؟ نكند كار اين ور پريده هاست.

صفا تريپ!!
بابا خوش تيپ!
بابا مو قشنگ!
مي بينم كه جو تهاجم فرهنگی به طلاب هم اثر کرده!
كم مونده فردا يه عكس ببينيم يه حاج آقا با ريش لنگري و پايه چكمه اي و ...
به قول فرزاد حسني، فكر كن....
به نام خداوند بخشنده مهربان 
در زمان حَرب بين حزب الله و كفار صهيون، شيخ مكزيكي بي تابي مي كرد از براي حضور در ميدان حرب و سرانجام رقعه اي بر ما مكتوب نمود و حلاليت طلبيد از جهت شركت در ميدان جهاد عليه كفار و در قسمتي از آن رقعه چنين آمده بود:
برادر گرامي جناب ميرزا محمد جواد خان منور الدوله سلام عليكم
«در اين وقت، به قصد امري رفيع الشان و عظيم القدر يعني جهاد في سبيل الله در جبهه ي لبنان، ترك اهل و عيال و مفارقت از مال و جاه و دوري دوستان و مهاجرت اوطان را اختيار كرده و از شما حلاليت مي طلبم.»
***
چند صباحي پيش، جواسيس و راپورت چيان افغان، از راه هاي دور و ولايات بعيده ي ديار خويش، افغانستان، تلغرامي به بارگاه همايوني فرستادند با اين مضمون كه: "در زمان جنگ حزب الله با كفار صهيون، شيخ را در افغانستان مشاهده نموده اند."
به دنبال استماع اين خبر، مسئول واحد ارتباطات بين الملل بارگاه همايوني جهت اطلاع از صحت و سقم اين خبر، پس از رايزني هاي فراوان با راپورت چيان و جواسيس افغان، و همچنين صرف مبالغ هنگفت(بيست و پنج هزار چوق از وجه رايج مملكتي) موفق به اخذ يك فوتو از اين واقعه گرديدند.
فوتوي مذكور نشان از آن دارد كه شيخ خائن به وطن، به جاي حضور در ميدان جهاد و ديده شدن در بنت جبيل و مارون الراس، در مسابقات "بُز كِشي" شهر كابل و در سِمَت "چپ انداز" و در هيبت "شير ِدره ي پنج شير" (احمد شاه مسعود) ظاهر شده و از اعتبار و محبوبيت ايشان نزد مردم آن ديار نهايت سوء استفاده را نموده و آن گونه كه راپورت كرده اند اين فوتو مربوط به زماني است كه وي در اين مسابقه برنده شده و با پرچم ديار افغانستان دور افتخار مي زند.
و اين مايه ي بسي تاسف و تالم براي جميع ياران و اصحاب شيخ مي باشد. و اگر مي پنداريد كه شيخ مرد روزهاي سخت است، مي بايست معروض بدارم كه زهي خيال باطل و بسي جهل مركب كه سخت در اشتباهيد.
و ببنيد و آگاه باشيد كه اين فرد معلوم الحال، دائمن در حال سفر است و طريقه ي خوش گذرانان اهل روزگار در پيش گرفته. و از دايره ي دين خارج و در آتش جهنم مخلد است.
هم اكنون نيز وي از جهت خوف شمشير عدالت به سواحل ديار انزلي گريخته و در آنجا با جنرال خود (خاله باجي) در مانوري تحت عنوان "ضربت مشت كاكا"، فنون قشون كشي و هوچي گري و ترور مي آموزد. و وسائل عجيبه و دست آوردهاي جديد را امتحان مي كند از براي ريختن خون بيشتر از خلق خدا.خدايش لعنت كناد.
به نام خالق فيل و پشه
به نام خداوند يكتايي كه شُكر او نردبان سعادت جاوداني و كليد فيوضات دو جهاني است. خدايي كه شان و مقامش بسيار با جلالت؛ و عظمتش از قياس و اندازه افزون است.
و اما روايتگر ما چنين روايت مي كند كه : يا علي مدد است
چند صباحي ست كه وبلاغ نويسانِ دنيايِ مجازي، خسته، و طبع شان از اين دنيا منزجر گرديده و مشغول به نگاشتن مطالبي هستند كه از جاده عقل بيرون است. و في الجمله در پي فتح عرصه هاي جديد و رويت افق هاي نو هستند. و اينگونه بود كه افكار و عقول ناقصه به كار افتاد و ويريوسي از جانب فردي "دچار" در محيط وبلاغستان گسترش يافت. نام اين ويريوس RRJ مي باشد كه از اختصار نام اين فرد دچار بدست آمده و اشك مك آفي و نورتون و ... را در آورده از جهت ناتواني از جلوگيريِ شيوع آن.
نحوه ابتلا بدين ويريوس مهلك بدين صورت است كه شخص مزبور در قالب اسمايي چون:
غلامرضا و آناهيتا، هوشنگ و كامليا، برانكو و چلنگر، آرش و ماه سلطان بيگم و ...و با استفاده از اشكالي همچون:![]()
![]()
![]()
به كامنت دانيِ وبلاغ ميزبان نزول اجلال نموده و كامنت هايي با مضامين ذيل قرار ميدهد :سلام وبلاگ خوبي داري از كجا خريدي؟ به ما هم سربزن بامرام.
و يا
مطالبت بسيار خوشگل بود با تبادل لينك چطوري ناقلا؟و يا اينكه
ممنون كه سر زدي به ما، باز هم بيا از ورا، با صفا.و يا
قطار عشق ما سوت كشيده!!!
با مطلب جديد به روزم.و يا
عذر ميخوام از اينكه تو اومدي به ما سرزدي ولي من نتونستم بيام به شما سر بزنم.
آخه مادر بزرگم دو قلو زاييده بود.
حالا آپم.و قص علي هذا.
و ديگران نيز به تاسي از همان فرد تا له كردن كامنت داني ميزبان، و بي ارزش كردن مطالب وي پيش مي روند. اما از جانب اداره تأمينات شبكه جهاني و نيز اداره مبارزه با گسترش جرايم اينترنتي از براي اشخاصي كه مبادرت به تكثير اين ويريوس مي نمايند مجازاتي در نظر گرفته شده كه حداقل آن از حداكثر مجازات هاي معمول بيشتر است و آن بدين شرح است: تبعيد به شهر قم و خوردن سنگكي به مدت چهل صباح. همراه با آب شور.پس در احوال خويش بنگر كه چگونه اي.
پي نوشت:1. ي دوم در لغت ويريوس خوانده نمي شود.(نكته انحرافي)
2. سنگكي:
غذايي كه فقط در ديار قم سِرو مي شود.
نوعي غذا كه به زهرمار بيشتر شبيه است تا غذا.
غذاي اهل دوزخ كه با تخفيفِ درجه بدين صورت براي اهل دنيا آماده شده.
غذايي كه انسان را از ثقل معده متأثر و از گرسنگي متضرر مي گرداند و همچنين شادي را به ملال مبدّل مي گرداند.
در كتاب مفاتيح النصفهان( كه از تاليفات عارف كامل، عالم عامل، فقيه فاضل جناب مستطاب شيخ مي باشد) دعايي ذكر شده كه خواندن آن پس از خوردن اين غذا بسيار مجرب است و اثري عجيب و نفعي غريب دارد كه عقول از درك كيفيت آن عاجز است و آن دعا اينست:
« اي سنگكي، روزگار طويلي است كه در بيت الخلاء پنهان شده ام و علاج دل خود مي كنم و ميخواهم كه ياد تو را فراموش كنم و عمر خود را در اين كار تمام كردم و در اين كار، بسيار تعب كشيدم. چون تو را ديدم ترسيدم كه مثل اول شوم و پناه مي گيرم به خدا از شر تو.»و سپس مي گويي:
« پاك و منزه است خدايي كه چندان لذت كرانچي و چيپس و ... را به دلمان چشانيد و طعم بد سنگكي را از يادمان برد.»3. فرد دچار: زياده از اين در مورد او توضيح نمي دهم زيرا حكايات وي در السنه و افواه مشهور و در تواريخ و كتب مسطور است.
به نام خداوند بخشنده مهربان
علي دايي به تيم سايپا پيوست!!!
مراحل عمر بشريت:
1- جنين
2- نوزاد
3- خردسال
4- كودك
5- نوجوان
6- جوان
7- ميانسال
8- پير
9- فرتوت
10- كهنسال
11- فسيل 12- علي دايي
لازم به توضيح است كه مرحله آخر، جديدا از سوي سازمان بهداشت جهاني به مراتب فوق الذكر اضافه شده است.

بالاخره محمد دادكان رئيس فدراسيون فوتبال استعفا داد ولي خب آدم كه نميتونه بيكار باشه زندگي
خرج داره، زن و بچه و هزار تا كوفت وزهرمار ديگه...
باخبر شديم ايشون به شغل شريف هنداوانه فروشي روي آورده و يك هنداوانه فروشي تو "قزوين" راه انداخته.
ما هم براي ايشون آرزوي موفقيت مي كنيم.
بشتابيد كه غفلت موجب پشيمانيست بدو بدو هنداوانه
دادكان: بچه يه دونه شيريناشو واسه حاجي جدا كن.
بفرما حاجي اين يكي مثل قند مي مونه اصلن همه هنداوانه هاي ما مثل قنده.
***
لازم به ذكر است حاجي طي تماسي كه با ما داشتند عنوان كردند هنداوانه اي كه از دادكان خريده، مثل قند، سفيد بوده!!!!!
به نام آفريننده ي جغد خالدار شمالی
به نام خداوند يگانه و بي همتا، كه برهان وجودش آشكار و روشن است.خداوندي كه از تابش نور و روشنايي فيض كاملش، چراغ دل هاي اهل علم و عرفان، در قنديل دل ها روشن، و از شعاع تجليات لطف فراگيرش، مشعل نوربخش علوم، بر گوشه ي دل هاي صاحبان بصيرت پرتو افكن است. و افضل صلوات و اكمل تحيات به جناب مقدس پيغمبري سزاوار است كه دوحه ي لواي حمد به اسم ساميش مرّشح، و توقيع وقيع هدايت و تكميل به نام ناميش موّشح و عنوان صحيفه ي اشفاق بيضاء اشراقش «بالمومنين رئوفٌ رحيم».و اما روايتگر ما چنين روايت مي كند كه:
چند صباحي ديگر به حلول ماه فوتبال باقي نمانده است. طبق سنوات گذشته جهت حصول معارف و اطلاع از آداب اين ماه عظيم و نيز از براي پيشواز، كتاب «مفاتيح النصفهان» را تورق نمودم.(كه از تاليفات عالم عامل، عارف واصل، حكيم كامل و فقيه فاضل جناب مستطاب شيخ مي باشد. لازم به توضيح است كه اين كتاب 2000 مرتبه تجديد چاپ گرديده البته در هر نوبت فقط يك نسخه از اين كتاب چاپيده شده) و به حكاياتي بس عجيب و نافع برخوردم از براي اين ماه كه عمل به دستورات آن اثري عجيب و نفعي غريب دارد كه عقول از درك كيفيت آن عاجز است و آن حكايات بدين شرح است:
ايها الناس به درستي كه رو كرده است به سوي شما ماه فوتبال كه اين ماه نزد فيفا بهترين ماه هاست و روزهايش بهترين روزها و شبهايش بهترين شبها و ساعت هايش بهترين ساعت هاست و آن ماهي است كه خوانده اند شما را به سوي ضيافت فوتبال پس طرفداري كنيد از تيم هاي خود به درستي و از خدا بخواهيد توفيق دهاد شما را براي زيارت فينال.
بدان كه شقي و بد عاقبت كسي است كه محروم گردد از زيارت بازيها در اين ماه عظيم.
هر كه از شما چيپس و تخمه ژاپني دهد طرفدار فوتبالي را در اين ماه از براي او خواهد بود نزد خدا ثواب بنده آزاد كردن و آمرزش گناهان گذشته.در اين هنگام تني چند از اصحاب و مريدان عرضه داشتند: يا شيخ همه ما قدرت بر انجام آن نداريم شيخ فرمود: بپرهيزيد از آتش جهنم به مهمان نمودن طرفداران اگر چه به نصف يك تخمه ژاپني و يا ظرفي چاي نبات باشد به درستيكه خدا اين ثواب را مي دهد كسي را كه چنين كند اگر قادر به زياده از اين نباشد.
و هر كه در اين ماه، فوتبالِ زنده و مستقيمي را تماشا كند خداوند متعال عطا كند به او ثواب هفتاد فوتبال زنده و مستقيم كه در ماه هاي ديگر ديده شود.
پس تامل نما كه چگونه خواهي بود مبادا شبها در خواب و روزها غافل از تماشاي بازي ها.
اي عزيز، مبادا بيرون رود ماه فوتبال و غم تو باقي مانده باشد و هنگامي كه طرفداران مزد هاي خود را بگيرند تو از جمله ي محرومان و زيانكاران باشي پس تقرب بجوي به سوي بهترين تيمها.
در اين ماه با يكديگر نزاع مكنيد و حسد مبريد و غيبت مكنيد و مجادله مكنيد و سوگند دروغ مخوريد بلكه سوگند راست را نيز و دشنام به قاضي ميدان ندهيد و فحش به دسته مقابل(تيم حريف)مگوئيد و ستم نكنيد و بي خردي نكنيد و اگر تيم تان باخت دلتنگ نشويد و ظرفيت داشته باشيد و هر آن منتظر فرج وظهور تيم تان در فينال باشيد و آرزومند ثوابهاي فينال باشيد.
در ذيل اين دستور، حكايتي نقل شده بود بدين مضمون:روزي شيخ به مردي رسيد كه طرفداري مي كرد از تيمي و به دسته مقابل فحش ميداد. شيخ بدو فرمود:
اي بوالهوس تو طرفداري اصيل نيستي؛ وي گفت: من البسه ي آن تيم را بر تن كرده ام و به اُستاديون رفته ام و رنج ها تحمل نموده ام در گرما و سرما. پس طرفدار هستم.
شيخ نگاه جاهل اندر سفيهي بدو انداخت و فرمود: طرفداري كه فقط به پوشيدن البسه ي تيم و اُستاديون رفتن نيست كه «چه بسيارند طرفداراني كه بهره اي نيست آنان را از طرفداري به غير از چيپس و تخمه ژاپني و آلاسكاي غير بهداشتي اُستاديون آزادي و در سر و مغز خود كوفتن و باتوم خوردن از گزمه هاي تاميناتي. اي خوشا در خانه نشستن عاقلان كه بهتر از اُستاديون رفتن احمقان است.»و تو نبايد فحش و دشنام دهي دسته ي مقابل را و خاموش باشي از جهت تصميمات قاضي ميدان.
دعاهاي مربوط به اين ماهاين دعا بايد در هر شب و روز از اين ماه عظيم خوانده شود
«خدايا روزيم گردان تماشاي فينال را در اين دوره و در هر دوره ي ديگر و دورم مكن از اين بازيهاي جذاب و در همه دقايق، كمك تيم محبوب من باش و كور كن چشم دشمنان را و دراز كن عمر مرا و گشايش ده توانم را تا بتوانم خوب هوار بكشم و نيز پر گل نما بازيها را اي قادر متعال.»
واين دعاييست بس مجرب در وصف فيفا«اي فيفا، اي بزرگ، اي كلفت گردن، اي پولدار، تويي فدراسيون عظيم كه هيچ فدراسيوني مانند تو نيست و اين ماهي است كه تو به آن اعتبار بخشيده اي و جامي كه برترش ساختي بر همه ي جام ها و واجب كردي پايان همه ي آن ها را يك ماه قبل از شروع اين جام.
و اين ماهي است كه قرار دادي جام جهاني را در آن براي دوستي ملتها و تقابل سياه و سفيد و زرد و سرخ در عين دوستي؛ خداوند تو را براي ما نگه دارد.»
در بابي از اين كتاب گرانسنگ استفتائاتي بود كه اصحاب و مريدان از شيخ كرده بودند و نيز جوابهايي كه آن جناب با دستخط خود مرقوم نموده بودند و آن بدين شرح است:
از شيخ پرسيدند كهچه كنيم تا توفيق زيارت بازيها را از دست ندهيم؟
شيخ فرمود: بكاهيد از گناهان و بخوريد چيزهاي پاكيزه از حرام و شبهات و بهتر آنست كه به يك لقمه پيتزاي حلال باشد تا ثواب زيارت بازيها چهارصد برابرگردد و در ضمن از چاي نبات نيز غافل نگرديد.
استفتتاحيه يعني چه و آيا دعايي دارد؟از اعمال مستحب اين ماه است كه استفتتاحيه كند يعني اينكه مراسم افتتاح بازي ها را ببيند و در هنگام ديدن اين مراسم خواندن دعاي ذيل مستحب است:«خدايا آمده ماه فوتبال و قرار دادي در آن جام جهاني كه براي دوستي و صلح مردمان است و به تحقيق بر ما واجب گشت تماشاي بازي ها. خدايا تيم ما را ياري كن بر غلبه ي حريفان و كسب پيروزي اي قادر متعال.»
يكي ديگر از اصحاب از ايشان سوال نمود:
يا شيخ در ديار ما، ماه فوتبال پس از افتتاحيه شروع مي شود و قبل از اختتاميه پايان مي پذيرد ، استفاده از ماه واره جات براي رويت هلال ماه فوتبال و انجام عمل مستحب استفتتاحيه چه حكمي دارد؟شيخ فرمودند: ثوابش بيشتر است و در ادامه فرمودند: زيرا شما را بيشتر در جريان جزئيات امر قرار داده و مستوجب روشني قواي باصره از براي رويت گل و بلبل و تقويت قواي سامعه از براي نشنيدن صداي گزارشگران وطني مي گردد و در كل اثري عجيب و نفعي غريب دارد كه عقول از درك كيفيت آن عاجز است و در پايان اضافه نمودند كه: از لذت هاي حلال تماشاي مسابقات فوتبال از ماه واره جات است. و البته بايد در اين زيارت مراعات تقوي و دوري از گناه بيشتر شود.
از شيخ پرسيدند:شنيدن صداي گزارشگر در حين بازي چه حكمي دارد؟
شيخ فرمودند: اگر باعث ايجاد مفسده و گناهاني از قبيل غيبت و دشنام گويي به گزارشگر شود بنابر احتياط واجب دوري از آن بهتر است. و نيز در یک اظهار نظر تکاندهنده فرمودند:
«تا سرهنگ عليفر هست زندگي بايد كرد».
و در ادامه ي استفتائات حكايتي نقل شده بود كه براي شما نقل ميكنم.از شيخ سوال نمودنديا شيخ شما در اين جام طرفدار چه تيمي هستيد؟
شيخ به يمين و يسار نگريست و پس از لختي تامل و از سر شوق فرمود: "مكزيك" !!!
يكي از مريدان را اين سوال پيش آمد كه چرا "مكزيك" ؟؟؟؟
شيخ فرمود: اي ابله مگر نمي بيني كه آنها همه سيد هستند چون پيراهن سبز بر تن كرده اند و نيز شورتهاي سپيد كه نشان از پاكدامني ايشان است. و اينكه بنده از مستكزكين(مكزيك شناسان) مي باشم و تز پايان نامه ی فوق شيخيت اينجانب نيز اينست. همين دلايل برايت كافيست.
و بقيه مريدان نيز همچون بز اخفش و به تاييدِ گفته هاي شيخ، سر جنباندند.
و در ادامه فرمود:
« بر همه ي اصحاب و مريدان واجب موكد است برقراري موج مكزيكي در همه احوال كه اين عمل از اركان يك طرفدار واقعي و دواي جميع دردهاست.»
اگر در برقراري اين موج دو نفر باشيد خيلي ثواب دارد ولي چنانچه بيش از دو نفر باشيد اگر تمام درختان قلم شوند و تمام درياها مركب، نتوانند ثواب آن را بنويسند و ثواب آن را فقط خدا مي داند حال، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
ياعلي مدد است
به نام خداوند بخشنده مهربان

چندين سال پيش: حاجي بدو كه سيدتو كشتن...
چندين سال پس از چندين سال پيش: حاجي بدو كه شبيخون زدن...
چندين سال پس از چندين سال پس از چندين سال پيش: حاجي بدو كه كيك زردمونو خوردن!!!
حاجي نيگا كن نامردا يه ذره هم باقي نذاشتن!!!
به جون حاجي همه شو گذاشته بوديم تو اين قابلومه درش رو هم محكم بسته بوديم تا كسي نتونه
بياد سرش؛ اونوقت شما هي مي گي اينا هر كي رو ميخوان بفرستن بازرسي كنه خب همين ميشه ديگه يه مشت آدم خيكي و شيكم پرست و گشنه ميفرسن اينجا.
اون البرادعي كچل رو يه روز اينجا تنها گذاشتيم با رفيق رفقاش اومدن هر چي كيك زرد بوده خوردن
اگه دستم به اون مرتيكه كچل موفرفري برسه... مي دونم چيكارش كنم...
به نام خداوند بخشنده مهربان
رئيس جمهور در يكي از جلسات هيئت دولت وزير نفت را به شدت تنبيه كرد!!!

» به گفته شاهدان عيني وزيري هامانه (وزير نفت) در جلسه همين طور با بغل دستيش صحبت ميكرده و مي خنديده گذشته از اينها دست توي دماغش ميكرده و اصلا به صحبت هاي رئيس توجهي نداشته تا اينكه احمدي نژاد متوجه ميشه و با تسبيحي كه دستش بوده مي زنه توي چشم وزيري تا ساكت بشينه و مايه ي عبرت سايرين بشه.
به گغته منابع غير رسمي احتمال ديگري هم وجود داره و اون اينه كه وزيري هامانه بين زير دستان خود فرق گذاشته و به همين دليل آقاي احمدي نژاد در راستاي اجراي عدالت محوري با مشت محكمي كه انگشتر داشته ميزنه توي چشم وزير نفت تا اولا آقاي وزير همه رو با "يك چشم" نگاه كنه و دوم اينكه عدالت برقرار بشه.
به نام خداوند بخشنده مهربان

سوال : اين عكس متعلق به چه كسي است ؟
1) سلطان بانو
2) مامان نصرت
3) علي اكبر هاشمي بهرماني
4) علي
5) پروين
6) مدير فرضي
7) علي بابا
8) گزينه هاي چهار و پنج
راهنمايي : «مامان نصرت» نام مادر يكي از مشاهير گُنده فوتبال ايران مي باشد .
به نام خداوند بخشنده مهربان
قصد نداشتم ماه محرم پست "شوخي با ... " بذارم ولي از طرفي انتشار اون كاريكاتورهاي كذايي و از طرف ديگه فضاي اين روزها منو بر اون داشت كه اين پست رو براتون بذارم . پيشاپيش از ميمونهايي كه عكسشون در اين پست استفاده شده عذر خواهي ميكنم .
***
اَللهُمَّ الْعَنْ اوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحمدٍ و آلِ مُحمد وَ آخِرَ تابِع ٍ لَهُ عَلي ذلِك ...
بارالها لعنت كن نخستين كسي را كه در حق محمد و خاندان محمد ظلم آغاز كرد و
واپسين ظالمي را كه درباره ي وي به ستم برخاست ...
زيارت عاشورا ترجمه دكتر محمد مهدي فولادوند


HASHEMI 2005+1 !!!
به نام خداوند بخشنده مهربان
در جواب دو نفر از دوستان عزيز كه در مورد پست قبلي "شوخي با ..." كامنت گذاشته بودند بايد عرض كنم :
در جواب آشنا
اگه دقت كني نفر سمت چپ (كه به گفته شما من خيلي بهش علاقه دارم ) عباش ... ببخشيد كتش شكلاتيه . در ضمن شكلاتي بودن يا نبودن چيزي رو ثابت نمي كنه اگه بخواي مي تونم هر رنگي كه دوست داشته باشي برات رو كنم (شكلاتي كه سهله)
تني آدمي شريف است به جان آدميت نه همين لباس زيباست نشان آدميت
در پاسخ دوست عزيزم آقاي سعيدي منش كه گفته بودن اين سيد با اون سيد چه فرقي داره . اگه منظورت اينه كه چرا ما با سد ممد خ شوخي مي كنيم ولي با آسد علي خ شوخي نمي كنيم بايد بگم به چند دليل :
1- {...}
2- اكثر عكسهايي كه از اعلي حضرت در محيط وب وجود داره حالتي كاملا رسمي داره و حتي يه عكس كه بشه از اون برداشت غير كرد پيدا نميشه . (لااقل ما كه نديديم )
3- به دليل اينكه نمي خواهيم وبلاگ فيلتر بشه و جرم هايي از قبيل :
- نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي
- ايجاد اختلاف بين اقشار جامعه از طريق طرح مسائل آنچناني
- درج مطالب تحريك آميز
- محاربه با امام زمان (عج الله تعالي فرجه الشريف)
- ارتداد
.
.
.
n ...
رو به ما بچسبونن و بعد هم ...
ولي با تمام اين تفاصيل باشه چشم ؛ اگه عكس به درد بخوري پيدا كردم در راستاي " آزادي بيان در چارچوب ارزش ها " يه جوري كه نه سيخ بسوزه و نه كباب و به عكس اعلي حضرت توهين نشه و همچنين عدالت در اين وبلاگ اجرا بشه اين كار رو مي كنم .
اول از همه سلام عيدتون مبارك
يه چند وقتيه تا كارو داديم دست بچه ، پست "شوخي با ..." يه كم قزميت شده بنابراين تصميم گرفتم يه حالي به اين بخش بدم . در همين راستا طي مشورتي كه با "شوراي بالابرندگان دُز پست شوخي با ... در وبلاگهاي ايراني و غير ايراني مقيم داخل و خارج از كشور " (به يك تريلي براي كشيدن اين اسم نيازمنديم ) داشتم سوژه اي بهتر از سد ممد خ پيدا نكردم لطفا توجه فرماييد .
برداشت 1):
يه روز به سد ممد خ ميگن بابا تو چي مي خواي از ما مثل مار بوآ چنبره زدي رو زندگي ما تو چي ميخواي از جون ما . برو يه گوشه مثل بچه آدم "دست به سينه" وايسا . سد ممد خ هم طبق تصوير بالا ميره يه گوشه "دست به سينه" مي ايسته .
برداشت 2):
سد ممد خ : هو هو ها ها ها چرا درست كار نكردي حالا ميام مي خورمت .
نفر سمت چپ : يه لحظه صبر كنين همه چي رو توضيح ميدم .
برداشت 3):
سد ممد خ : حتما خوراكيهاي خوشمزه اون پشت قايم كردي . همشو هپلي هپو ميكنم .
نفر سمت چپ : عمرا اگه بذارم يه ذره ش به تو برسه .
لازم به توضيح است كه نفرات ديگر در اين عكس بوق مي باشند .
حالا كه جواد جان عزيزم معلوم نيست در كدام گوري به سر مي برد مجبورم خودم به جايش "شوخي با.." بگذارم.
اين آقايي كه اينطور مشغول ورانداز آن دوربين عكاسي ست صاحب شبكه ماهواره اي صبا است كه قرار بود از شب يلدا آغاز به كار كند. (نمي دانم راه افتاده يا نه) حالا پول و هزينه اين شبكه (كه معلوم نيست چه آش شله قلمكاري بشود) و حزب جديد التاسيس اين آقا از كجا مي آيد؟ به خودشان مربوط است. (به قول حاج آقاي ابوي ما (كه به تازگي پدر شوهر شده اند): "هركسي رو تو يه قبر مي ذارن") بالاخره شهرام جزايري (كه ۳۰۰ ميليون هم بابت "همينجوري دور هم باشيم!" به اين حضرت آقا داده بود) اگر خودش نيست راهش ادامه دارد... (واي چقدر پرانتز شد!)

این کوچولوی نازنازی رو که می بینید شخصا تو این عملیات تروریستی عمو بوش رو مورد عنایت قرار دادن احتمالا باید از نوادگان بن لادن باشه .

توی سایتهای عکس دنبال یه عکس واسه یه مقاله می گشتم که چشمم به این عکس افتاد .
خب حالا که چی تو این دنیا - مجازی – کاربرا هر روز چشمشون به هزاران عکس قشنگ تر از این می افته. این که چیزی نیست .
الان می گم .
عکسی رو که ملاحظه می کنید مربوط میشه به راهپیمایی دانشجویان دانشگاههای تهران زمانش هم حدود دو سه ماه پیش . مکانش هم جلوی سفارت انگلیسه موضوعش رو هم که همه میدونیم . اون آقای نسبتا محترمی که توی عکس ، سایه ش افتاده روی ۴baagh جناب مهدی خان شيخه كه براي تهيه ي عكس و گزارش رفته بوده اونجا .
توضیح : (نامه ی منو نشون میدی، دارم برات!!!! )![]()
جواد

تا حالا شده كه در تخيلات خودتون تصور كنيد كه مثلا اگر آقای خاتمی در یک کشور اروپایی رییس جمهور میشد چه شکلی میشد؟ خیلی خوش تیپ میشد ؟ نه ؟ تا نظر شما چی باشه .
جواد
smkh.jpg)