هواللطیف
چند شب پیش بود. درست موقع افطار در یکی از فرعی های خیابان جمال زاده. وقتی هنوز هرم گرمای بی رحم بعد از ظهر تابستان را می شد از آسفالت خیابانهای تهران حس کرد. جلوی تعمیرگاه موتور ایستاده بودم و پنچرگیری پالس 135 مشکی دوست داشتنی ام را نگاه می کردم. منتظر بودم کار تمام شود و برسیم به افطاری "حسینیه هنر"، پاتوق بچه های جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی و تصاویر چند ساعت پیش را مرور می کردم.
چند ساعتی از مراسم تنفیذ رئیس جمهور جدید گذشته بود. حسن روحانی حکم را از آقا گرفته بود. انگار هنوز خودش هم باورش نمی شد که رئیس جمهور شده. دکتر احمدی نژاد دوست داشتنی آرام تر از همیشه نشسته بود. معلوم بود بیشتر از همه هاشمی است که دل توی دلش نیست. رهبر حکیم اما مثل همیشه بود، دقیق، باوقار و امیدوار. همه اینها را بر صفحه تلویزیون دیده بودم. مثل همیشه توی ذهنم دنبال یک تیتر خوب برای یادداشت خیالی می گشتم که درباره این تحول بزرگ خواهم نوشت. یادداشتی سیاسی که مثل تمام این چند سال اخیر در حد تیتر می ماند و هیچ وقت نوشته نمی شد. مثل تمام این چند سال بعد از 88؛ که عرصه سیاست را به اهلش واگذاشتیم و گفتیم بگذار ما آدم عرصه فرهنگ باشیم. در ترکیب فرهنگ، هنر و رسانه آنقدر کار زمین مانده بود که ما هم بتوانیم گوشه ای از هرکاری را بگیریم. و چه تجربه های شیرین و چه خاطرات ماندگاری برایم مانده از همین سالها... جلوی تعمیرگاه موتور، با شکم گرسنه، دنبال تیتر می گشتم. برای مطلبی که قرار بود نوشته نشود.
علتش را نمی دانم، گرسنگی و تشنگی مهار نشدنی؟ لذت دوباره موتور سواری؟ فشار 17 هزار پانصد تومانی که برای تعویض تیوپ دادم؟ شیرینی مطبوع گفتگوی تلفنی با مهتاب جان؟ یا صدای بوق و بعد هم ترمز ماشین شاسی بلند خارجی که جرقه ای در ذهنم زد... یاد اولین تیترهایی افتادم که با ذوق توی همین وبلاگ ثبت می شد. یاد اولین تجربه های انتشار و تعامل مستقیم با مخاطب. هرچه باشد من روزنامه نگاری را نشریه دانشجویی و بیشتر از آن با وبلاگ نویسی شروع کردم. کاری که الان شغل اصلی ام را تشکیل می دهد. یادم افتاد زمانی بود که مطلب برای نوشتن و حرف برای گفتن و تیتر برای زدن داشتیم اما تریبون ورسانه ای نبود که بتوانیم مرحله انتشار را در آن تجربه کنیم و برای آن بنویسیم. و این شد که وبلاگ نویس شدیم. در دوره اوج وبلاگ نویسی شیرین را تجربه کردیم که مشابهش را در هیچ رسانه رسمی و هیچ شبکه اجتماعی نیافتیم. و شاید همین باشد که هیچ وقت نتوانستیم هیچ جایگزینی برای آن پیدا کنیم. جالب است که با گردش روزگار با وجود این همه رسانه ای که در دسترس دارم و با آنها در ارتباط هستم و با وجود همه پیشنهادهای جالب و جدید که تمام شدنی هم نیست، دقیقا برگشته ام به دوره ای که حرفها و تیترهایی هست اما جایی برای انتشار آنها نیست. یک وجه دیگرش شاید این باشد که بعد از این 8 سال به یادماندنی دولت احمدی نژاد عزیز اکنون می شود قدری از فضاهای قبلی فاصله گرفت، به مرور تجربه های گرانبها پرداخت و قدری فرصت برای رسوب آنچه در پایان این سالها برای ما و گفتمان ما مانده گذاشت. اکنون می شود با فراغ بال بیشتر از بعضی فضاها فاصله گرفت و به نظاره برخی امور نشست و در مورد آنها صحبت کرد. به قول یکی از رفقا حالا دیگر می شود با خیال راحت چند سال خارج از گود بنشینیم و انتقاد کنیم! البته فقط انتقاد کردن کار ما نبوده و نیست. به هر حال همه این حرفها در همان لحظه تبدیل شد به یک حس. حس بازگشت به اینجا، به چای نبات عزیز! و آغاز دوران جدید...
شاید دیگر وقت این باشد که نوشته های عمومی را از سر بگیرم. دیگر محدود به عرصه فرهنگ نباشم و درباره همه چیز بنویسم. بهترین بستر هم همین وبلاگی است که در مرز ده سالگی است. الان عصر تجربه های جدید است؛ و آغاز دوران جدید...
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
هیچ چیز مثل یک آرشیو خوب از مجلات قدیمی قبل از انقلاب ما را به گذشتهها نمیبرد. مجلات را تورق کنی و بیواسطه و مستقیم بروی توی حال و هوای آن روزها. چیزی مثل گذر از "تونل زمان". اینکه سبک زندگی مردم آن روزها چهگونه بوده، چه اتفاقاتی افتاده و ... و بعد بررسی و تحلیل کنی صحت آن چیزهایی که شنیدهای با چیزهایی که میبینی. مثل یک سند زنده. اینکه مجلات سالها در زیرزمین یک خانه قدیمی مانده باشد و بهواسطهای بهدست من برسد بماند ولی تنها کاشف مقبرهی توتنخامون احساس من را در یافتن این گنج قدیمی درک میکند! من هم سعی میکنم با سلسله پستهایی با عنوان یادی از گذشته... شما را در این حس شریک کنم.
دو هفته پیش (هفدهم تیرماه) دهمین سالگرد درگذشت دوقلوهای بههم چسبیده، لاله و لادن بود. یادی میکنیم از جشن تولد و همچنین دیدارشان با امام خمینی (ره).
مجلهی "اطلاعات هفتگی" که از همان اولین روزهای تولد این دو خواهر پیگیر ماجرا بوده در آن سالها در بیمارستان نمازی شیراز برای شروع سومین سال زندگیشان جشن تولد میگیرد. تقریبن از همان موقع است که لاله و لادن معروف میشوند و موضوع در بین مردم انعکاس خوبی پیدا میکند و سپس به بیمارستان شهدا(تجریش) تهران منتقل میشوند و در آنجا دکتر علیرضا صفاییان کفالت این دو خواهر را به عهده میگیرد و سپس به اتفاق پدرخواندهشان به دیدار امام خمینی (ره) میروند.

