سوسوي تلخ ستاره های دنبالهدار بر سرمان هوار میشوند... و برفهای لجوج يخ زده دست در دست زخمهای كاری سينه مان رقص مرگ ساز مي كنند... ترانهی عصيان در چشمهايم / چشمهايت فرياد میكشد اما زبانم / زبانت لال! اين بار گوش شيطان نه! گوش آسمان كر است!! كه نم نم زيبای عذاب باران بر سرمان سايه نمیافكند... نيشكر مژگانت جرعه جرعه شوكران عصمت مینوشد اما شمع لبهای خشك و ترك خوردهی سقاخانه در انتظار بوسهای سرد میسوزد و میسازد... بی رمقی مناجات دستهايم / دستهايت از قنوت هيچ چلچلهای قفس نمیسازند باشد كه پروانهی بال شكستهی پرواز، قربانی سوختهی خواهش های خاكستری نشود...
درختها در جنگ تن به تن با كلاغها، زمستان خيابان های شهر را به آسمان ختم می كنند... و فرشتگان برای آغازی دوباره بال به بال شكوفه های پرپر به عطشناكی ريشهها سجده میبرند... من / تو با عصيان چشمهای سرمه سود عصمت به تك تك رهگذران چشمك مي زنيم، شايد در ميانهی هياهوی اين ديوستان غريب، فرشتهای به ثمن بخس خنكای يك چشمه آب پيش پايمان بايستد... فقط يادم / يادت باشد آن روز در وحشت نگاه تمامی كلاغهای درختی خيابان٬ سرمان را بالا بگيريم... بی گمان آتش شهوت فرشته ها سبز است...
تنها ترين خيابانی