هواللطیف

آلبالو میوه خوبی است! و من همیشه دلم می خواهد یک باغ بزرگ آلبالو داشته باشم که هر سال ثمر فراوان بدهد و ما برویم توی باغ و آبتنی کنیم و کباب بزنیم به بدن و  از شاخه ها آویزان بشویم و آلبالو بچینیم و  آلبالو خشکه و ترشی آلبالو و لواشک آلبالو و شربت آلبالو و مربای آلبالو و آب آلبالو و چای آلبالو از آن استحصال کنیم و به در و همسایه و دوست و فامیل و آشنا هم بدهیم و عکس هایش را هم بذاريم توی وبلاگ، حتی اگر فصل آلبالو وسط ماه رمضان باشد، چرا که همه دلشان می خواهد اما نمی توانند بخورند و موجب افزایش ثواب برای روزه داران عزیز می شود! مثل همین عکسها:











یاعلی مددی


برچسب‌ها: آلبالو, باغ, عکس
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۰۴/۳۰ساعت 19:12  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هوالطیف

من می گویم یک مرد خوب باید لااقل یک قصه آرام و بلند بلد باشد...برای وقتهایی که بانویش بی قرار است. برای وقت هایی که بانویش بی قرار است و نمی خواهد از بی قراری هایش حرف بزند. برای وقت هایی که بانویش لج می کند. بهانه می گیرد. بغض می کند. قهر می کند...برای وقتهایی که بانویش بچه می شود... 


یا علی مدد


این چند خط متعلق به نویسنده این وبلاگ است.

این چند خط تنها یک مورد از جملات، ابیات و عبارات زیبایی است که به صورت موجز ، خلاصه و برگزیده، استتوس روزانه جی تاک بسیاري از دوستانم می شود و جایش را به بعدی می دهد و از یاد می رود. کاش می شد این گزیده ها که در عین سادگی بسیار جذابند را جایی ثبت و ماندگار کرد. بی شک نه تنها می تواند مورد استفاده و لذت دیگران قرار گیرد که طی زمان ارزش زبان شناسی، ادبی و جامعه شناختی فراوان دارد.


برچسب‌ها: تاهل, استتوس, همسر, بانو
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۲۵ساعت 18:53  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

با دست پر برگشته ایم از مسافرتی که بهانه اش جشن عروسی بود و به گشت و گذار در گندم زارها و باغهای آلبالو  کشید و آویزان شدن از شاخه های درخت زردآلو و درک کردن مفهوم عجیب و دوست داشتنی "شکر پاره" در نیمه شبی که قرص مهتاب کامل بود به همراه قل قل کتري سیاه دود گرفته بر روی نارنجی سحر انگیز زغال در تاريکی که آدم را حتی به عذاب دوزخ هم امیدوار می کند! و مزه چای آتشی دم شده در آن که بد مصب جوري زیر زبان آدم می ماند تا طعم هیچ دمنوشی با آن برابر نکند... و قرار بود اینا بشود موضوع به روز شدن چای نبات...

اما یک کامنت خصوصی ساده یک دفعه زیر پای همه این ذهنیت ها را خالی می کند و بخشی از خاطرات را به یاد می آورد که تنها یک اتفاق می تواند آن را طوری زنده کند که تمام ذهن صرف لذت به یاد اوردن جزئیات همان خاطرات باشد. خاطرات روزهایی ساده که با یک خط نوشته ساده جلوی چشمهایم جان می گیرد...

اسمش پویا بود. حتی فامیلش را درست یادم نیست. آقا ابراهیمی بود به گمانم. هیکل درشتی داشت (و لابد هنوز هم دارد.) سال پایینی ما بود در مدرسه راهنمایی شهید اژه ای (سمپاد) اصفهان. آن بالا. درست پای کوه صفه. کوهستانی ترين مدرسه اصفهان! بنا شده در جایی که زمانی محل انباشت زباله های دانشگاه اصفهان بوده! این را (حجه الاسلام والمسلمین) حاج آقا مهدی اژه ای زمانی برایم تعریف کرده بود که چطور با لطایف الحیل و کلی تلاش همان زباله دانی را توانسته بودند بگیرند برای احداث مدرسه تیزهوشان اصفهان. جایی که جزو بهترين خاطره هایش برای تمام بچه ها منظره شهر اصفهان از فراز بلندی بود (هست) و تسلطی که بر تمام شهر داشت (دارد). یکی از بهترين تفریح ها پیدا کردن نقاط مختلف شهر بود (شاید هنوز هم باشد). جالب که بعد از گذر این همه سال، و سربرآوردن آن همه آسمان خراش جور واجور هنوز هم که هنوز میدان نقش جهان با مناره و گلدسته کاشی فیروزه ای مسجد امام بهتر از هر بنای دیگر قابل تشخیص بود (هست)؛ با وجود اینکه فاصله اش از منارهای بتونی خاکستري و بد ترکیب مصلی (که انگار هیچ وقت بنای تکمیل شدن نداشت (ندارد)) دور تر بود.

لذت مضاعف آنجا بود که می شد به بهانه کارسوق و سمینار و مجمع فرهنگی و هیئت ساعاتی از شب را هم در مدرسه بمانیم و شب شهر را و تمام آن چراغهایی که در تمام سطح شهر و گوشه کنار سوسو میزد (می زند) را شاعرانه به نظاره بنشینیم و غرق رویا شویم... (و چه کسی فکر می کرد یکی از همین رویا ها حدود 15 سال بعد به این شکل محقق شود؛ که یکی از کاروان های عروسی که در ساعات آخر شب بوق بوق زنان از کنار همان مدرسه به مقصد کوه صفه رد می شود، ما باشیم و وسط آن همه شلوغی و قیقاج رفتن، من داماد، مدرسه ای که در آن بزرگ شده ام را نشان عروسم بدهم!)

آنجا پاییز و زمستان و حتی بهار هم صبح های زود، وقتی هنوز آفتاب درست بالا نیامده، به معنای واقعی کلمه سرد است. و این درست زمانی بود که بابا با پیکان مدل 53، سر راه رفتن به محل کارش در شعبه خارج شهر بانک ملی، من و حسین (بّرادرم) را در همان ساعت روز می رساند جلوی نرده های مدرسه. و اینطور ما دو برادر سحر خیز ترين دانش آموزان مدرسه بودیم. اولین نفراتی بودیم که پس از عبور از نرده ها باید یک ساعتی در همان سرما، توی حیاط درندشت مدرسه، خودمان را سرگرم می کردیم تا آقای امیرخانی (سرایدار مدرسه) حدود یک ساعت مانده به صبحگاه در ساختمان را باز کند و پناه ببريم به شوفاژ کلاسهای خالی، تا روز کاری مدرسه شروع شود. (البته اگر لوله های آب از شدت سرما یخ نزده بودند.) و همان زمان بهترين وقت بود برای نوشتن تکالیف جامانده و سرک کشیدن به سوراخ سنبه های ساختمان مدرسه و حتی پیدا کردن تخته پاک کن دزدیده شده مان در کلاسهای دیگر!

 و چه روز به یاد ماندنی بود آن روز که توی برف صبحگاهی بابا با آیت الکرسی پیکان را از سینه کش جاده یخ زده بالا کشید و ما را همان جای همیشگی پیاده کرد، قبل از آنکه حتی آموزش و پرورش خبر را به اخبار صبحگاهی برساند که مدارس آن روز تعطیل است. چه لذتی داشت شنیدن این خبر و بعدش هم برف بازی در آن زمین وسیع انگار که برای ما چند نفر قرق شده باشد. و بعدش هم آسوده و با خیال راحت رها شدن در مسیر طولانی خانه و لذت بردن از مناظر شهر برفی...

یادم هست خواندن زیارت عاشورا پیشنهادی بود که عملی کردنش موجب شد آن را در همان دوره حفظ شوم. و مزیت دیگر صبح های امتحان بود که آنقدر فرصت پیدا می کردیم تا آنچه از درس ناخوانده مانده بود را بخوانیم و حتی کل کتاب را یک بار دیگر دوره کنیم!

بعد از ما پویا و سه نفر دیگر سر می رسیدند. با یک ماشین آلبالویی که گویا سرویس خصوصی شان بود. و ما بودیم و سه تا زمین فوتبال اسفالت رها و سرما و "دیگر هیچ"! همین سحر خیزی و تنهایی آرام آرام سر دوستی را باز کرد و از آنجا که آوردن توپ فوتبال به مدرسه ممنوع بود و کشف آن مجازات سنگین در پی داشت، ابتدا "دیگر هیچ" جایش را به فوتبال با سنگ داد که هرچند موجب فعالیت و گرم شدن بدن می شد اما هزینه کفش در سبد خانوار را بالا می برد. بعد از آن یک توپ هفت سنگ (همان توپ تنیس) به میان آمد و سطح بازی را از دروازه هندبالی به گل کوچک تقلیل داد و انصافا جواب هم می داد برای ما که خوره فوتبال بودیم. چند صباح بعد سر وکله یک توپ پلاستیکی چند لایه هم پبدا شد و دوران بازگشت به دروازه هندبالی فرارسید. البته توپ را همیشه قبل از اینکه دیگرانی سر برسند و راپورتش به ناظم مدرسه برسد، جایی لابلای انبوه درختان توت قایم می کردیم برای روز بعد. برای محکم کاری و لو نرفتنش هم فقط دونفر از جای آن خبر داشتند!

پویا هم بازی صبح های سرد مدرسه بود. آن موقع اولین سالهایی بود که خیابانی و فردوسی پور در تلویزیون گل کرده بودند و پخش مستقیم فوتبال های اروپا به برنامه پخش اضافه شده بود. و گزارش پویا با اندکی چاشنی تقلید صدا طوري بود کانه خود جواد خیابانی دارد از استنفورد بريج برایت گزارش می کند. همین گزارش زنده بازی های صبح را جور دیگری جذاب کرده بود. هنوز طنین صدایش توی گوشم هست که می گفت: زین الدین زیدان، در میانه میدان!

و حالا که همین پویا، نمی دانم چطور، بعد از این همه سال آمده و توی وبلاگ من کامنت گذاشته: "اگه همون محمد مهدی شیخ صراف راهنمایی شهید اژه ای هستی، یادش به خیر صبحای زود فوتبال و تقلید صدای خیابانی." چرا من نباید هوایی شوم و دلم هوای همان فوتبال صبح های زود حیاط مدرسه را نکند؟!


مطلب مرتبط: اینجا+

یا علی مدد


برچسب‌ها: مدرسه شهید اژه ای, اصفهان, فوتبال, سمپاد
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۹ساعت 2:59  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

۱- والا بلا ما همه زورمان را زدیم که این برادر جواد بیاید و چراغش را در چای نبات روشن کند. اما گویا عمق فاجعه عمیق تر از این حرفهاست. البته اشتباه هم کردیم که عدد کمپین را در پست قبلی گذاشتیم ۵۰ تا. همین ۳۰ تا کامنت هم کفایت می کرد. حتی این ده دوازده روزی که رفته بودیم همراه محمد باقر مفیدی کیا توی شهرک سینمایی دفاع مقدس در ساخت فیلم جنگی کمک دستش باشیم هم تامل کردیم بلکه آقا جواد تحویلمان بگیرند که آن هم میسر نشد. باز لااقل ما آن موقع که تازه همسر اختیار کرده بودیم تقريبا تمام روز را در کسوت آجان پلیس داشتیم خدمت سربازی می گذراندیم و اندک ساعات باقی مانده هم می ماند برای کسب یک قران دوزار گذران زندگی و فراهم کردن مقدمات سور و سات عروسی که حاصلش همان شد که توی همان خدمت سربازی دو تا مراسم گرفتیم و منزل هم اختیار کردیم و به امید خدا دست عیال را گرفتیم و رفتیم سرخانه زندگیمان و به حرف تمام آن کسانی که می گفتند مهدی شیخ مغز خر خورده خط بلطان کشیدیم! که بعله: می شود و می توانیم! حالا هم که خدمت تمام شده داريم دوباره مشق وبلاگ نویسی می کنیم که ثابت کنیم اصل مشکل همان سربازی کوفتی بوده نه تاهل!  

۲- هرچند بعد از پایان سربازی یکی دوماه طول کشید تا به این نقطه برسم اما بازگشت دوباره به زندگی عادی برایم خیلی خوشایند است. زندگی عادی یعنی همین که آدم درد هر روز صبح زود بیدار شدن نداشته باشد. عزای ساعت زدن و مرخصی گرفتن و حساب مدام تعداد روزهایی که مرخصی رفته و نرفته نداشته باشد. اینکه اگر یک روز حالش خوب نباشد با فراغ بال برود دنبال چیز، کار یا موقعیتی که حالش را خوب کند. اگر یک دفعه به سرش زد کاري خاص کند یا پیشنهاد جذابی را قبول کند گیر هزار تا چیز نباشد اینکه کار و همکارهایش را خودش انتخاب کند. اینکه به خاطر یک قران دوزار گذران زندگی به خیلی چیزها تن ندهد و مجبور نشود خیلی چیزها را نادیده بگیرد. اینکه به چاه روزمرگی در نیفتد و هر وقت خواست از کار و بارش چیزی برای همسرش و دیگران تعريف کند همه خوش و همراه با انرژی های مثبت باشد نه غرغر و غیبت و اعصاب خوردی. همین که آدم کار کند و زندگی کند از همه چیز راضی باشد همان زندگی عادی است. زندگی عادی که انگار برای خیلی از آدمهای همین شهر و همین جامعه به رویایی دور می ماند.

۳- یک کتاب شعر طنز را کاغذ کادوبی آبی گرفته بود به عنوان هدیه تولد بهم داد. توی صفحه اولش با خط خوش نوشته بود: 

"بسمه تعالی . اعتراف میکنم خیلی وقتها احساس می کنم تو را از بچگی می شناسم. ولی نمی دانم کجا و یکدفعه آب شدی و رفتی... تا اینکه بعدا فهمیدم سر از زاینده رود درآوردی، ولی خوب هرچند من خودم ندیدمت اول بار، ولی کسی که تو را دید از آشنایانم بود. او هم فوري شناخته بودت که از اهالی کوهستانی ... تقدیم به حس طنز همیشگی ات."  

و آدم چقدر کیفور می شود و دلش می خواد آن را چند باره بخواند وقتی این متن را پدر زن فرهیخته اش برایش نوشته باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۲ساعت 2:47  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |