هواللطیف

جایی آن سوی مرزها

بعد عمری آمده ام این سمت ایران. نقشه را که بگیری رو به رویت، می شود سمت چپ. توی  برگه همراهم نوشته: استان های کرمانشاه و ایلام. اولی با نشستن توی اتوبوس وی.آی.پی ساعت 10 شب پایانه بیهقی  به مقصد کرمانشاه مقدور می شود. تا سرپل ذهاب هم با سواری به راحتی می آییم. اما چند روزی طول می کشد تا بیمارستان بانگر را رها کنیم و به برکت راهیان نور غرب پایمان به استان ایلام باز شود. آن هم مستقیما به جایی که شاید دیگر نشود به آن گفت «نقطه صفر مرزی» چون عملا داخل خاک عراق است!

البته فعلا محل اختلاف است، اما گویا با تدقیق مرزهای بین المللی که براساس معاهده 1975 الجزایر دارد توسط سازمان ملل انجام می شود اینجا می افتد داخل عراق. برای همین است که اوپراتورهای تلفن همراه عراق هنوز از ماشین پیاده نشده زودتر از همه ورودمان به خاک کشورشان را خوش آمد می گویند! KOREK ، آسیا سل و zain که همراه اول و ایرانسل ما اینجا زورشان به آنها نمی رسد و کسی اگر حواسش نباشد و تماسی بگیرد، هزینه رومینگ بین المللی باید بدهد برایش!

حالا ما بدون پاسپورت با آسودگی قدم می زنیم اینجا که نزدیکترین نقطه ایران به بغداد است با فاصله ای حدود 100 کیلومتر. معلوم است محوطه تازه پاک سازی شده. توی هر مشت خاک اینجا حداقل یک ترکش پیدا می شود. به نظر می رسد اگر خاکش را غربال کنیم نسبت سنگ و ترکش مساوی باشد! اطراف پر است از خرج آرپی جی و ته مانده خمپاره شصت و هشتاد و تک و توک صد و بیست. عمل کرده و عمل نکرده. بعد از این همه سال هنوز می شود نقطه اوج درگیری را به راحتی پیدا کرد. جایی که پر است از پوکه کلاش (AK47) و تیربار گرینف که مثل نقل و نبات است زیر پایمان و لابلایش هم فشنگ های شلیک نشده به چشم می خورد. جملگی زنگ زده. گذر زمان رنگ قهوه را نشانده روی همه شان. به غیر از مین های والمر ایتالیایی که روکش پلاستیکی کرم رنگشان قدری رنگش پریده وگرنه سرهای پنج شاخه شان هنوز هم هراس به دل می اندازد. بی راه نیست که رسیدن به اینجا تنها با هماهنگی های نظامی و بعد از گذر چند پست ایست و بازرسی امکان پذیر است.

برای رسیدن به دیدگاهی که روی ارتفاع  قرار دارد با سیم خاردار حلقوی تنها یک مسیر باریک مشخص کرده اند . ادامه همان مسیر دور می زند و از طرف دیگر تپه بر می گردد همان جای اول. در طول مسیر خادمان یادمان با لباس بسیجی و سربازهای هنگ مرزی نیروی انتظامی با سلاح و حمایل، لبخند زنان زائران را راهنمایی می کنند. لبخندی محزون  و مودب. انگار کلی حرف برای گفتن در همین لبخندشان جمع شده باشد. البته بیشتر مواظبند کسی از سر کنجکاوی یا به هوای برداشتن یادگاری، هوس رفتن به آن طرف سیم خاردار به سرش نزند.

یک بخش مسیر از کانال و سنگرهای بازسازی شده در همان جای قبلی شان می گذرد. چند روز پیش در همان جا بقایای یک جسد عراقی پیدا کرده اند. بقایای سنگرهای مخروبه توی شیار سمت چپمان هنوز دست نخورده مانده. قدری بالاتر از همان شیار جایی است که چندی پیش بازمانده جنازه یک چترباز عراقی پیدا شده. احتمالا خلبان یک هواپیمای ساقط شده باشد. هوا صاف و صاف است و آفتابی. تکه های ابر  توی  پس زمینه آبی نقش های زیبایی درست کرده اند. آن بالا بیرق های قرمز و پرچم ایران را باد تکان تکان می دهد.

می ایستیم بالای خط الراس. یک دشت صاف روبرویمان است. می شود با چشم غیر مسلح به راحتی سد مندلی عراق و دریاچه پشتش را به نظاره نشست. و پاسگاه های مرزی ایران و عراق را هم در سمت راستمان، که عین دو تا مهره رخ توی صفحه شطرنج رو بروی هم قد علم کرده اند. هر از گاهی انعکاس برق آفتاب توی شیشه خودروها هم محل جاده را برایمان مشخص می کند. جاده ای که  می گویند مستقیم به بغداد می رود. از آن بالا چشم ناخود آنگاه می رود سمت توده ای سیاه در دوردست تر. نخلستانی که می گویند 96 شهید ما هنوز لابلای نخل های آن جا مانده اند... رو می کنم به سمت غرب. کربلا جایی در افق دشت مقابل ماست. ناخود آگاه به رسم ادب دست روی سینه  قرار می گیرد و لب ها به زمزمه تکان می خورد: السلام علیک یا اباعبدالله...

وقت کم است. باید به سومار برویم. دو شهید تازه تفحص شده به پیشواز زائران آمده اند. با همان تابوت های آشنا و پرچم سه رنگ که روی هر دو شان نوشته: «گم نام».

مسئول گروهمان می گوید معلوم نیست سال یا سالهای بعد کسی بتواند به آنجا برود یا نه. معلوم نیست دست  ایران بماند یا تحویل عراق شود. معلوم نیست در برنامه های بعدی راهیان نور قرار  داشته باشد یا نه. اگر  هم باشد تضمینی نیست اینقدر بکر و دست نخورده باقی بماند. نتیجه هرچه باشد تا همیشه یاد این روز در من زنده خواهد  بود. روزی که نگاهم به انتهای افق گیسکه  گره خورد و دلم پیش شهدای آن  نخلستان دور دست جاماند، جایی درست آن سوی مرزها...







یا علی مددی


برچسب‌ها: گیسکه, سومار, یادمان عملیات مسلم, عکس راهیان نور
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۱۸ساعت 21:1  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |