به نام خداوند بخشنده مهربان


غم و شادی

جنتی کرد جهان را زشکر خندیدن
آن‌که آموخت مرا هم‌چو شکر خندیدن

گرچه من خود ز عدم دل‌خوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

به صدف مانم، خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر، هم‌چو سحر خندیدن

گر ترش روی چو ابرم، زدرون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خندیدن

گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون
بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن

ورتو عیسی صفتی؟ خواجه! در آموز ازو
بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن

ای منجم اگرت شق قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن

هم‌چو غنچه تو نهان خند و مکن هم‌چو نبات
وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن...

مولانا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۰۵/۰۵ساعت 12:35  توسط محمد جواد ملکوتی  |