هواللطیف
حلاليت
از اردو بر مي گشتيم. از آن اردو ها كه همه چيزش جدا بود. از اتوبوس گرفته تا محل اسكان و غذا و جلسه و... وقتي رسيديم بعد از سلام و صلوات و خداحافظي يكي از دخترها (آن موقع مي گفتيم خواهر!) آمد جلو به او گفت: "آقاي فلاني ما رو حلال كنيد" و رفت.
تا چند وقت شده بود سوژه شوخي هاي جمع. خودش مي گفت: "خوب حتما يه صحبتي شده، حرفي زده اند پشت سر من آمده حلاليت خواسته."
مي گفتيم چرا پشت سر ماها چيزي نگفته اند؟ چرا فقط تو؟
من هم هميشه مي خنديدم و مي گفتم:"بابا اين بنده خدا منظورش اين بود بيا يه كاري بكن من برات حلال بشم...!" و بعدش مي انداخت دنبالم...
گذشت و بي خبر بودم از او و آن جمع، تا اينكه چند روز پيش توي خيابان با هم ديدمشان. با يك بچه در بغل. خنديدم با خودم گفتم "حتي اينقدر ارزش نداري كه پشت سرت غيبت كنند!"