هوالطیف
سلام
و این جا مکه! سر زمین وحی. صدای ما را از لابی هتل کریستالات می خوانید!
من حوالی همین جایی هستم که گفتی جواد. مشکلی نیست. شهر در امن و امان است. کافی نت پبدا نکرده ام منتها. این قامبیوتر دیزلی ما هم سر شلوغ است در طبقه هم کف. و من هم که نیستم.
اوضاع یادداشت های روزانه خوب است. و پر از نکته و مردم شناسی این وهابیون آل سعود آل فلان (و این "فلان" هر فحش استادیومی می تواند باشد!) که در مجال بعد سفر می آید در تقسیم بندی های موضوعی ان شا الله.
بی خود دنبال عکس نگردید! با اینکه انبانم پر است از تصاویر گرفته شده در مکتب اصفهان و سایر مکاتب. این دیال آپ مجال نمی دهد. و هر آینه ممکن است کسی سر برسد و بخواهد سیستم را. و بی خوابی امشب را باید تا صلات صبح طول بدهم که اگر چشم بر هم بگذارم نماز روبروی کعبه از کف می رود.
۱) عمره حسابی چسبید. و سرما خوردگی بعدش بیست و چهار ساعت انداختم توی تخت اتاق ۲۲۳۲ . مریضی در دور های آخر طواف نسا (بعد از نماز صبح که افتاد وسط اعمال) داشت غالب می شد بر این بدن تب دار که به حول و قوه الهی به خیر گذشت!
۲) تو راست گفتی احمد. آخرین اشک های بقیع با لباس احرام بود. و نه از اینکه نگذاشتن حرفمان بزنیم و حتی راحت بایستیم سلام بدهیم. نه برای اینکه مفاتیح مان را گرفتند و زیارت نامه مان را پاره کردند. و نه برای اینکه تهمت شرک بهمان زدند و نه حتی برای اینکه قبر مادرمان را ندیدیم آخرش... برای اینکه شب نیمه شعبان بود که داشتیم محرم می شدیم و مدینه را ترک می کردیم و عازم مکه بودیم.
۳) خدا پدر و مادر داوود میر باقری و مصطفا عقاد و جلال آل احمد را به همراه خود این دوتای آخر بیامرزد! نصف اطلاعاتی که اینجا به کار می آید به برکت کارهای ماندگار همین هاست در زمینه تاریخ اسلام. در قالب سریال و فیلم سینمایی و کتاب سفر نامه. و همین است که رهبرمان می گوید هر اندیشه ای که در قالب هنر نگنجد ماندنی نیست. برایشان نماز خواندم. و البته برای آنتونی کویین! (و خدا این فرج الله سلحشور را با انبیا و اولیا محشور نمآید که خودشان حقش را مستقیمن کف دستش بگذارند!)
۴) این پلیس های اینجا آدم را یاد بازی آی جی آی ۲ می اندازد تیپ و لباسشان. خود خودش است. و هر وقت می بینمشان صدای "این هو الان؟"! و "ما ادری" بازی توی گوشم می پیچد که مصطفا هی می گوید می خندیم! (این را هم او زود تر متوجه شد.)
۵) هویت مان را زیاد می پرسند. و من را با این قیافه با ترکیه ای ها هم عوضی می گیرند گاهن. حتی توی آن کافی نت قبلی پسرک متصدی فکر کرده بود آمریکایی ام!! به خاطر انگلیسی حرف زدن و ظاهرم لابد! و مصری و اندونزی و مالزی و پاکستانی (این تجربه مستقیم خودم بوده) همه اولین حرفشان احمدی نژاد است بعد از اینکه می فهمند ایرانی هستیم و از اینکه محکم مقابل آمریکا و اسرائیل ایستاده تعریف می کنند. ما هم باهاشان صفا می کنیم!
۵) این جا بی نظم تر از مدینه است حرمش. و نگهبان ها مهربان ترند و گیر نمی دهند. تا آنجا کعه توی طواف دسته جمعی دعای فرج بخوانیم و در سعی ذکر علی بگیریم و روبروی ناودان دعای دسته جمعی بخوانیم و... بلاخره در مدینه حساسیت ها بیشتر است.
یک نفر آمده از من طلب نت دارد! قسمتمان همین بود برای امشب.
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
![]()
.) شاید از نظر حرفهای گذاشتن این گیف انیمیشنها در وبلاگ، كار جالبي نباشند ولی خب این روزها همه جا را چراغانی و آذینبندی کردهاند. اصلن چراغانی این روزها تبدیل شده به یک سنت(به درست یا غلط بودنش کاری ندارم)، حتا اگر از نظر برق در مضیقه باشیم. ولی همانطور که جشنهای این روزها از هیچ قاعده و قانونی پیروی نمیکنند ما هم بیخیال حرفهایگری شدیم و اینجا را چراغانی کردیم. گفتم شاید بد نباشد حالی به اینجا بدهیم. البته برقش دائمیست خیالتان راحت باشد.
۱) خورشيد و ماه كه بگيرند نماز آيات واجب ميشود؛ دو هفته قبل كه خورشيد گرفتگي بود. يكشنبه هم ماه گرفتگي در پيش است.
أين الشموس الطالعه أين الاقمار المنيره أين الانجم الزاهره...
۲) چندين سالي هست كه نيمه شعبان زمانيست براي بروز شاديها و هيجانات فرو خوردهاي كه شايد هيچگاه مجال بروز نمييابند، مطابق معمول، بعضيها سريعن از آب گلآلود ماهي ميگيرند و حتا به اموال عمومي هم رحم نميكنند. چراغهاي راهنمايي، عابربانكها، صندوقهاي صدقات و در بعضي مواقع حتا افراد ديگر، هيچكدام در امان نيستند. كار به جايي ميرسد كه نيروهاي پليس هم پس بر نميآيند.
انگار عقل از سرشان پريده و ديوانهگي جاي گرفته. هيچگاه صحنههايي كه در جشنهاي نيمه شعبان ديدهام يادم نميرود. هر وقت به ياد آن چند جوان كه در كنار زايندهرود به مناسبت نيمه شعبان مشغول نوشيدن مِي بودند(؟!!) به فكر ميافتم كه براي چه؟ و يا صحنههاي ديگري كه آنقدر قباحت دارد كه شايد درست نباشد در موردشان بگويم. در هر صورت خودمان را گول نزنيم. تولد امام مهدي (عج) تنها يك بهانه است براي ما...
۳) مهدی الان باید اینجا باشد، تعداد كامنتهاي خصوصي چندين برابر اين كامنتهاييست كه اينجا گذاشته ميشود و همه التماس دعا دارند. اميدوارم هر كجا كه هست در كمال صحت و سلامت، نايبالزياره خوبي براي همهمان باشد.

براي ديدن عكس در اندازه واقعي بر روي آن كليك كنيد
۴) بنر فعلي، نماييست از مسجد جمكران. هر كاري كردم نشد تا مثل رسم هميشهگي اينگونه ايام، گل و بلبل و سبزهزار و اينها كار كنم. اصلن تیتر این پست و بنر خودشان آمدند گفتند از ما استفاده كن. یکیشان گفت مرا عنوان پستت قرار بده و آن یکی هم آمد گفت مرا بنر کن. نتيجه همين شد كه الان داريد ميبينيد.
راستي! مهدي اين هم براي تو كه اين روزها از تيوي دوري، چند شب قبل بود كه در جديدترين سخنراني سيد حسن نصرالله در سالگرد پیروزی مقاومت لبنان در جنگهای ۳۳ روزه، اتفاق جالبي افتاد. سيد حسن دچار فراموشي شده بود. وقتي ميخواست اسم وزير جنگ رژيم صهيونيستي را به زبان بياورد هر چه فكر كرد يادش نيامد. كمي مكث كرد گفت الان اصلن اسمش يادم نميآيد. بعد كاشف به عمل آمد كه "پرتز" وزير جنگ اسرائيل در حين جنگ گفته بوده درسي به سيد حسن نصرالله ميدهم كه هيچگاه اسم من را فراموش نكند.عجب تيكهي باحالي انداخت، مُردم از خنده
.
انهم يرونه بعيدا و نراه قريبا
ياعلي مدد است
هواللطیف
دوباره همان کار دیشب. پست ثبت شدهام پرید. با تمام عکسهایش. بلاگفا هم به جای معذرت خواهی تهدید به فیلتر میکند! بگذار من پایم به ایران برسد...
سلام
دل است دیگر! تنگ میرود! با جابر و مهدی آمده بودیم خیابان هیجان انگیزی را که پیدا کرده بودم کشف کنیم شب آخری که سر از اینجا در آوردیم. دو تا خیابان جالب و دیدنی. و بعد هم اینجا. تا بفهمیم کافينت قبلی دوبله سرمان کلاه میگذاشته! از حرم دوریم ولی نصف قیمت است. و سرعت بالا. یک کلوپ شبانه که هم کافه دارد و هم گیمنت و اقسام خوردنی. ونصف قیمت جای قبلی. نمونه یک کلوپ شبانه برای جوانان. و پر از جوانهایی که ما برایشان تازگی داریم. ار نگاهشان پیداست. خیلی جالب و خوب است!
این یکی تمام ویندوزش عربی است. و تمام ملحقات و گزینهها! حتی جای چپ و راست همه چیز در صفحه هم عوض شده. (اوپن لینک این نیو ویندو می شود: فتح فی اطار جدید!)
۱) اینجا جای امشب است.
۲) و اینجا جای دی شب. بعد از پست قبلی.
۳) فردا احرام میبندیم و راهی مکه میشویم. شوق عجیبی دارم برایش. و از همین الان دلم تنگ شده برای اینجا و آسمانش و برای تمام چیزهای دوستداشتنیاش. و اگر خودت هم نخواهی دلت جا میماند اینجا.
۴) امروز صبح. از بقیع که آمدم بیرون. بعد زیارت جامعه کبيره که پیشنهاد یکی از دوستان بود در کامنتها. و ای محمد رضا! من حالا میفهمم آنچه تو دربارهي این دعا به من میگفتی...
۵) بعد نماز صبح. بین الحرمین.
۶) ام البنین...
۷)این چند دقیقه پیش است! احتمالن مال یکی از فامیلهای عربمان باشد در اینجا!
یا علی مددی
هواللطیف
سلام
ای بلاگفای لعنتی! دو هزار و پانصد تومان به من ضرر زدی! و این غیر از هزینهي فرصتی است که در اثر از دست دادن ثواب زیارت پیامبر نمیشود حسابش کرد. پستی را که نیمه کاره گذاشته بودم و ثبت موقت کرده بودم الان نیست! به همین سادگی! مجبور شدم دو باره اکانت بخرم. و بنشینم. تازه امروز دو بار آمدهام کافينت و این سرور کوفتی بالا نمیآمد! حیف کلاسهای من که تو تویش آموزش داده شوی!(فحش بس است.)
الان آخر شب است. مصطفا این بار همراهم نیست. تنها آمدهام. بعدش هم احتمالن بروم قدری در خیابانهای اطراف پرسه بزنم و بعد هم مسجد النبی.
یادداشتهای روزانهام ۲۴ ساعت است که چیزی بهش افزوده نشده از شدت کمی وقت زیادی اعمال. و اینجا هم که این بساط است. فقط دوربین عزیز دایی موسا محکم و مردانه همراهم هست. به اضافهي عینک آفتابیاش که درستش این است که بگویم از او به سرقت بردهام و سخت به کار میآید! این پست هم بیشتر همان عکسهاست تا حرفهای تل انبار شده. ما جمعه قرار است محرم شویم و راهی مکه. برای همین احتمالن پست بعدی از مکه باشد.
با تو، همه جا غرق بهشتم...
۱) راه ما از شما جدا شده است!
امروز توی بقیع خیلی غصه خوردم.
۲) از نماز ظهر بر میگشتم که ساختمان آبی چسبیده به حرم سخت درگیرم کرد. بعد گشت و شناسایی، قاچاقی با آسانسور خودم را خواستم برسانم به پشتبام که درش بسته بود. طبقه ۱۴ در حال ساخت بود که رفتم آنجا و از پنجره یک سری عکس گرفتم. و همهي این اتفاقات کاملن قاچاقی و در حالت دزدانه انجام شد. ولی عجب ویویی داشت!
۳) این عکس مال دیروز است. بعد از نماز عصر. ار درب شماره ۳۹ حرم.
نمارهای نیابتی مسجد النبی را دارم میخوانم. برای کامنتگذار ها جدا خواندم. به اضافه یک زیارت حضرت زهرا(س). با نماز زیارت. دعا کنید دست خالی بر نگردم.
راستی! امروز جلوي ضریح پیامبر برای همهي دوست و فامیلهای مجرد دعا و نماز جداگانه برگزار کردیم! هرکس که یادم بود. وسطش هم کلی خندیدم به خودم!
۴) این از درب ورودی شماره ۴۰ است. ضلع جنوبی مسجد النبی.
۵) ای گروه همسفران! جایتان خالی است! اینجا انواع و اقسام "شراب المانجو" هست. نوشیدنی محبوب من. بعد از چاینبات. اصل اصل! اینهایی را که میبینید میهمان آن آقای مهربان و مصطفا هستم!
یا علی مددی
هواللطیف
سلام
همان جای قبلی هستیم! منتها یک میز این طرفتر. با یک ساعت وقت به همان قیمت. تا به حال تنها جایی که توانستهایم انگلیسی حرف بزنیم همین کافینت بوده که متصدیاش یک پسر جوان است. پست قبلی خیلی عجلهای بود. برای همین بعضی نکتههای جالب جا افتاد. بعضی را این بار میگویم. البت اگر بشود.
(یک نکته: جواد! چون من فرصت ویرایش ندارم مثل قبلی غلط های املایی و رسمالخط چاینبات را خودت درست و اعمال کن. شکرن!)
به مشروح اخبار توجه فرمایید!
آفتاب مهربانی! سایهی تو بر سر من...
۰) اینهایی که اینجا میخوانید هرچند روایت دست اول است ولی تمام قضیه نیست. حاشیهنگاری است. همهاش حاشیه است. اصل نیست. اصل چیز دیگری است.
۱) من اینجا هم میخواهم خودم باشم. سر خودم را نمیخواهم کلاه بگذارم. دوست ندارم برای خدا و رسولش فیلم بازی کنم. تا اینجایش هم خودم بودهام. خود خودم. ما که هیچ نداریم برای گفتن. لااقل در گفتن همین هیچ صداقت داشته باشیم.
۲) توی فرودگاه برای تحویل بار زرنگی کردم و از صف شلوغ خودمان رفتم پشت سر چند عرب سعودی و برای همین کارت پروازم را بلافاصله بعد آنها گرفتم. همین شد که توی هواپیما بغل دستیمان شد یک پسر بچهي عرب شیعه اهل مدینه به اسم احمد (کجایی احمد ذوعلم! اینجا هم که تو نیستی با یک احمد دیگر دم خور شدیم!) با پرسیدن اسم سر حرف را باز کردم و بعد تقریبن نصف پرواز را با هم گپ زدیم. او عربی میگفت و من هرجا را میفهمیدم تکرار میکردم و بعد من میگفتم. به عربی دست و پا شکسته که او اگر میفهمید اصلاح میکرد. هر جا هم هيچ کدام نمیفهمیديم با "ما ادری!" بحث را عوض میکردیم. تمرین زبان خوبی بود. امام را میشناخت و گفت که اسم کوچکش روح الله است. سواد هم نداشت. فقط موقع غذا خوردن که کمکش میکردم کلافهام کرد. خیلی شلخته بود!
۳) یک نفر از پرواز جا ماند. آمد. بار را تحوبل داد و در مرحله آخر باز ماند. ایراد از اجازهي خروجی بود که مهرش خورده بود ولی توی کامپیوتر نبود. خیلی ناراحت شدم. ولی پریشب بهمان رسید! مشکل حل شده بود و با یک پرواز دیگر راهیاش کرده بودند. اگر نمیرسید خیلی ستم بود!
۴) دیروز رفتیم زیارت دوره. یک نصف روز. توی مسجد ذو قبلتین که وقت بود برای همهتان در دستهبندیهاي منظم نماز خواندم! همین دستهبندیها برای نماز در مسجد النبی و طواف و دیگر جاها حفظ خواهد شد!
۵) داستانی دارد این مستراحهای اینجا! توی هتل که فرنگی است و بدتر از آن روبه قبله. ما با اصلش مشکل داریم تازه در مواقع اضطرار باید مواظب جهت هم باشیم! مال حرم همه توی زیر زمینهاست. پله برقی دارد. ورودیشان هم با پارکینک زیر صحن یکی است. داخلش خیلی گرم است! کأنه سونا! و یکی در میان هم بالای هر کدام یک کیسه نفتالین آویزان کردهاند به قاعدهي یک کیلو، محض بو گیر! که اثر عکس دارد. بوی خودش بدتر است. نفس آدم را میبُرد!
(آب لولهها هم گرم و بعضن داغ است! اینجا آبگرمکن یک چیز بیمصرف است. بر خلاف آبسردکن که در حکم کیمیاست!)
۶) اینجا هوا آنقدرها گرم نیست. تمیز است. از هوای مزخرف گند گرفتهي تهران که خیلی بهتر است. تنها تفاوت همان آفتاب مستقیم کویر است که چشم را میزند و پوست را میسوزاند. توی سایه خیلی راحت میشود مدتی ایستاد. بدون هیچ مشکلی. نیازی هم به خنککننده نیست.
گرما به شدت انرژی میگیرد و خنکی کولرها آدم را سست میکند. و وقتی مدام از این به آن و از آن به این در تردد باشی این اتلاف انرژی بیشتر است. خواب بعد از ظهر هم خیلی میچسبد. در حد دو سه ساعت. و بعدش بهترین چیزی که میتواند دوپینگ باشد برای سر حال آمدن یک چاینبات مشتی زعفرانی با لیمو است.
۷) دیروز عصر رفتیم مسجد شیعیان. شارع علیبنابیطالب. نماز مغرب را هم آنجا بودیم. فضا فضای شاه عبدالعظیم بود! بدون امامزاده البت. جایی بود مثل ایران. لبریز از ایرانی و دست فروش و شلوغ و پر سر و صدا. و اذان با اشهد ان علی ولی الله. و نماز با مهر. و با قنوت و صلوات با صدای بلند. و روح و احساسی که در مذهب شیعه جاری است. اینجا آدم قدر همه چیزش را بهتر میداند. وقتی نمیگذارند حتا گریه کنیم در بقیع. و حتا به خندیدن ما هم چپ چپ نگاه میکنند. سر سبز بود اطرافش. پر از نخل خرما. و چشمه یا چاهی که آبش جاری میشد پای نخلستان. خرماهای شیرینی داشت. بعد از نماز چای صلواتی. نعنایی و شیرین. با تکهای نان. برای برکت. و مردی که مثل همه چایخانههای اهل بیت، سندار بود و چاق!
۸) نمیگذارند توی هیچ مسجدی دوربین ببریم. توی ذو قبلتین گیر داد و نگذاشت. مُنگول بازی و کر بازی هم فایده ندارد. آنجا به راهنمایی یک آقای همشهری راحت از دری دیگر رفتم داخل. این اتفاق توی مسجد النبی هم یکبار تکرار شد. وقتی مردک گیر داد توی کیفم را ببیند و بعد هم زنگ زد به نگهبان درب کناری که حواسش باشد و ما فهمیدیم. ولی به تمام دربها که نمیتواند زنگ بزند! میتواند؟!
جالب اینکه با موبایل و دوربینش هیچ کاری ندارند. حتی جلوی عکس گرفتن را هم نمیگیرند. خندهدار است.
۹)این عکس یادگاری شبی است که تا نماز صبح نشستیم و از همین زاویه فقط به گنبد نگاه کردیم. من و مصطفا و محمد.
یا علی مددی
هواللطیف
بی تو، زمین آسمون نداره...
سلام
من اینجام. مدینه! شهر پیغمبر. نیمه شب شنبه بود که رسیدیم. خسته و کوفته و وامانده. الان اواسط روز دوم است که اینجاییم. ولی وقتی میخواهیم از اتفاقات دیروز یاد کنیم بی اختیار میگوییم پریروز! (یا به لهجهي اصفهانی: پیروز)
کار کردن با کامپیوتری که ویندوز و صفحه کلید و همه چیاش بالکل عربی است جالب و خنده دار است. مثلا معادل "سیو از" میشود "حفظ باسم"! یا "کات" میشود "قص" (به کسر قاف) و...
برخلاف اجناس وارداتی کشورهای مختلف در مقایسه با ایران اینجا نرخ خدمات گرانتر است. مثلن همین کافینت یک ساعتش میشود ده ریال سعودی. برای همین علاوه بر اعمال و زیارت و اینها حتا در پست گذاشتن هم تاخیر جایز نیست!
محل این کافینت به هتل نزدیک است. صبح یک بار با مصطفا آمدیم و چون ریال سعودی نداشتیم طرف می خواست پول ایرانی را دولا پهنا کم کند و بستاند که رفتیم دنبال همفامیلهایم در "صرافی"! و صد دلاری را چنج کردیم و... الان عصری اینجاییم.
۰) هتل ما سمت شمال مسجد النبی است. جوهره العاصمه. طبقه پنجم. و پنجره اتاق دو نفرهي ما به شمت شمال است. خلاف جهت قبله. رو به کوه احد. اما کلن کاروانهای عمره دانشجویی همه اینجایند انگار. و لبریز از اصفهانی. از خدمه و همکاروانی و... حتا بعضی از این عربها هم بعید نیست همشهری از آب دربیایند! این چند روز (یک روز نیم!) از بس أشنا دیدهایم خسته شدیم!
۱) سه روش ثبت خاطرات برای این سفر دارم. یادداشتهای شخصی روی کاغذ که از همان فرودگاه شروع شد و دوربین عکاسی داییجان که در دقایق آخر حرکت از خانه رسید. ثانیه به ثانیه برایش دعا میکنم! آن یادداشتها به روال خودش است امروز احتمالن بروم تویش بنویسم که رفتیم کافینت پست گذاشتیم! این مدت همهاش بدون هرگونه شیء اضافه رفتهام حرم. راحت و سبکبار. عکسها هم برای همین هنوز به عکاسی از حرم نرسیده است. امیدوارم پست بعدی یک گزارش تصویری از آنجا باشد. و روش سوم همین چاینبات است. و شما مهمان اولین نوشته از مدینه هستید.
۲) از همان ابتدا در جهت انقطاع کامل حرکت کردهایم. بدون موبایلم. تلویزیون هم توی اتاق ممنوع است. (مصطفا را سر همین کم اذیت نکردهام). البت غیر از شبکه اول این عربها و العربیه بقیه اش فارسی فقط میگیرد توی هتل. پرس تی وی را بلاخره زیارت کردیم! شبکه یک و خبر و اینها هم هست. حتا اخبار هم ممنوع است. بگذار این یک هفته را بی خبر از دنیا باشیم! هیچ نمیشود. روی پشتبام خانهها پر است از دیشهای بزرگ ماهواره جهتش به سمت جنوب شرقی است. برخلاف دیشهای فراوان ماهواره "هات برد" که توی ایران همه جهتشان با قبله یکی است!
۳) فرودگاه بزرگی است این جده. با خیمههای بزرگ فراوان. البته با سازههای مدرن. میگویند تمام آمریکایی ساز است. تنها مسافران حاضر ما بودیم. بر خلاف تمام گفتهها و شنیدهها در فرودگاه جده از بازرسی سنگین و انگشتنگاری و اسکن چشم و اذیت و اینها خبری نبود. همان ایکس ری همیشهگی و مهر کردن پاسپورتها. همین! نمیدانم تارگی خبر جدیدی شده یا علتش خستگی و بیحالی بعد از ظهر تفیدهی کارمندهای به شدت جوان و حتی نوجوان فرودگاه بود که شاید تنها اتفاق متفاوت آن روزشان ما یک مشت جوان ایرانی خوشحال بودیم!
۴) اینجا، اینجاست: (!)
یک ساعتمان دارد تمام میشود. حرف خیلی زیاد است! ببینیم به کجا میرسیم. ۵ مینیت مانده!
۵) اذیت میکنند این سعودیها. از جمعهای ایرانی میترسند. مثل سگ! زیارت را نمیگذارند دستهجمعی بخوانیم. روحانی کاروان مار را برای روز اول همین گرفتند و بردند. امروز حتی به قرآن خواندن کنار هم هم گیر داد یکیشان که سگ محلش کردیم رفت. به دوستان توصیه کردهام غیر از حرم پیامبر به زبانهای محلی فحش بدهند بهشان! چون بعضن فارسی بلدند!
تمام شد. جای همهتان خیلی خالیست! به یاد تک تکتان هستم. همه کامنتها خوانده شد. خصوصی و عمومی! احمد ذوعلم! مواظب موبایلم باش! برویم برای نماز مغرب و عشا. تا بعد.
یا علی مددی
هواللطیف
من الان مسافرم...
من دارم میروم سرزمین حجاز. سفر عمره. مکه و مدینه و شاید هم (اگر توفیقی بود!) جده. خداحافظی با نزدیکان و بستن بار سفر امریست اجتناب ناپذیر. که دومی درچنین موقعیتی بدون حضور مامان و حمایت بابا ممکن نیست! پریشب رفتم اصفهان و دیشب آمدم. و الان هم منتظرم که ظهر شود و با بچهها برویم فرودگاه... آخر من الان مسافرم!
موبایلم را نمیبرم. دادهاماش دست یار غارم احمد ذوعلم. ولی بنا دارم از آنجا چاینبات را به طور مرتب به روز کنم. کامنتها هم دیده میشود ان شاء الله. شما هم علاوه بر حلالیت، دعای خیرتان را بدرقه راهمان کنید که (هرچند دکترها قطع امید کردهاند ولی) شاید برویم آنجا آدم بشویم!
اینهایی هم که در ادامه میآید بخشی از حرفهای تلانبار شده این دو سه هفته است که سخت مشغول بودم و هر کدام میتوانست یک پست باشد. قرار گرفتن بدون فاصلهی دو تجربهی پر زحمت و پربار یازدهمین کنگره جامعه اسلامی و اولین دوره کارگاههای وبلاگ نویسی آسمان وضعیت این یک هفته اخیرم را کاملن عملیاتی کرده بود.
۱) بعد از اینکه فهمیدم "هابیل" بلاخره مجوز توزیع روی دکه را گرفت و کلی خوشحال شدم، با کمی فاصله خبر مسرت بخش بعدی، راه افتادن سایت و وبلاگ این مجلهای است که برای دوستانم به سردبیری محسن حسام مظاهری و خودم ارزش ویژهای دارد. تداوم توفیق در ترویج گفتمان دفاع مقدس مردمی را برای آقا محسن و اذناب هابیل آرزو دارم! (عجب جمله ای شد این آخری!)
۲) پژمان شیخ الاسلام را در این چند ماهی که بیشتر با هم بودیم بیشتر دریابیدم! سفر مشهد در ایام امتحانات و شب بیداریهای قبل از کنگره و اتفاقات خود کنگره و دورهي وبلاگ آسمان و اینها موجب شد که بیشتر افتخار کنم به چنین رفیقی. این جانور با شعور تشکیلاتی (که به قول مهدی ملکیفر بیشتر بهش میخورد اسمش "محمد علی" باشد تا پژمان!) حالا وبلاگش را هم راه انداخته. اسمش را هم گذاشته "تلنگر".
این محسن حسام عزیز بعد از ازدواج خیلی سطح تولیداتش رفته بالا که وبلاگ جدیدش به اسم "تاکسی نوشت" را هم علم کرده. باشد که مرتب به روز شود!

۳) دو هفته پیش بود به گمانم که شب توی جوی کنار خیابان پیدایش کردم. آنقدر ضعیف و لاغربود که اول فکر کردم مرده. بعد از اطمینان از زنده بودن، بردمش دفتر جامعه! معلوم بود چند روزش بیشتر نیست. آنطور که نمیتوانست خودش شیر را هر غذای دیگری را بخورد. حتا یکی از چشمهایش باز نمیشد. "امیر حسین" که زمانی دبیر واحد سیاسیمان بود حضانتش را به عهده گرفت و همان شب به زور غذا و آب ریخت توی حلقش وگرنه زنده نمیماند. بعدهم مرتب با سرنگ بهش شیر دادیم تا کم کم سر حال آمد و جان گرفت و بازی گوشی اش گل کرد. تا اینکه همسایهای پیدا شد و از او خواستگاری کرد تا بچه گربه خودشان تنها نباشد! ما هم دادیم رفت!
این روز آخری دیگر خودش یادگرفته بود از توی ظرف غذا بخورد.در این ده روزی که مهمان ما بود اسم هم برایش گذاشتیم. "جودی"! اسم این دختر کوچولوی ملوس سر راهی بود. وجه تسمیهاش هم علاوه بر شباهت به قهرمان داستان "بابا لنگ دراز" این بود که اینجا را میگویند "جاد" (مخفف جامعه اسلامی دانشجویان) که بعد از گرفتن "یای" مالکیت میشود "جادی" و با اعمال قدری اعلال میشود جودی!
در گیر و دار اینکه همه ارکان و ارگانهای مربوط به فضای دانشجویی خودشان را درگیر نخبه پروری سیاسی کردهاند. بنده در دفتر مرکزی یک تشکل قدر دانشجویی باب جدیدی را باز کردهام تحت عنوان "گربه پروری سیاسی!" خدایی بچه گربهای که در چنین جایی بزرگ شود، چه شود! (و صد البته هر چه باشد از سگهای پاچهگیری که در احزاب تربیت میشوند بهتر است!)
۴) آن هفتهها شب جمعه با پژمان و مصطفا و آن یکی مصطفا رفته بودیم شاه عبد العظیم آنها پای دعای حاج منصور و من هم به گرد و گشت در حرم و زیارت و... (و صد البته تف به ریا!) پژمان پستش را اینجا گذاشته. با مصطفا قاسمی داشتیم حرف از مکه واینها میزدیم که آقای مهربانی سر حرف را باز کرد و گفت که تازه کربلا بوده و بعد از گپی کوتاه گفت که خواهشی دارد. گفتیم هرچه هست قبول! دست کرد و از جیبش یکی یک اسکناس هزار دیناری عراق بهمان داد و گفت آنجا یک جایی که گرمم شد یک نوشیدنی خنک با آن بخرم و بخورم و برایش دعا کنم! من هم که از خدا خواسته... کلی کیفور شدم! نه از پول نوشیدنی که از ایدهی آقای مهربان!
(قابل توجه دوستان: هر دینار عراق ۷ و نیم ریال ایران است! یعنی هزار دینار میشود هفتصد و پنجاه تومان! یعنی پول سه تا پپسی به ریال سعودی!)
هر گونه پیشنهاد مشابه را از دوستان قبول میکنیم! و چون دسترسی به من دشوار است، خواستید بگویید تا شماره حساب اعلام کنم!
۵) این پنج را هرچه فکر کردم چه میخواستم بنویسم یادم نیامد! باشد اگر به یاد آوردم مینویسمش!
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
mosquito، بعوضه، moustique ،sivrisinek ،蚊子،Stechmücke يا همان پشه خودمان يا به قول ما اصفهانيها پِشِه(peshe)؛ البته در زبان فارسي قديم هم، پشه چندين نام داشته مثل: موشه، سارخک، سارشک، سپيدپر، دَر، بُدّ، خموش، طَيثار، طَثيار، بق، بَقًّه و بَرغَش ولي چه فرقي ميكند. همهشان يك معنا ميدهند حشرهاي شش پا و بالدار كه با نيش زدن جانداران از خون آنها تغذيه ميكند، مهم اين است كه اين روزها حسابي حالمان را اخذ ميكند و كاري ميكند كه اباء و اجدادمان جلوي چشممان رژه ميروند.
از ۱۷۰ میلیون سال پیش تا همين الان كه من دارم اين مطلب را مينويسم، همهي ابناء بشر با اين موجود ريز، دست به گريبان بودهاند و تاکنون نیز بیش از ۱۵۰۰ نوع از آنها شناسایی شدهاند ولي شايد با روش جديدي كه چند روز قبل محققان ايتاليايي براي از بين بردن پشهها كشف كردند آيندگان از نيش پشه در امان بمانند.(اينجا)!
براي خودش در تقويم، روز هم دارد. مثل روز مادر، روز پدر، روز دختران، روز جوان، روز پزشك و يا اين آخري، روز خبرنگار، روز پشه هم داريم. در سال ۱۸۹۷ رونالد راس، پزشک بریتانیایی انگلهای میکروسکوپیک عامل مالاریا را در شکـم یک پشه دید. کشف راس که ثابت کرد پشهها میتوانند ناقل بیماریهای وخیم باشند، در روز بیستم اوت ١٨٩٧ رخ داد که از آن با نام «روز پشه» یاد میشود. البته ويروس HIV از طريق پشه منتقل نميشود. (اينجا)

زمان فعالیت اغلب پشه ها از غروب خورشید تا سپیده دم است. پشهها در آب تخمگذاری میکنند و بعد از چند هفته به بلوغ میرسند. پشههای نر دهانی کوچک دارند و از گیاهان تغذیه میکنند اما پشههای ماده دهانی بزرگتر دارند و از خون جانوران و انسان تغذیه میکنند. لازم به توضیح است که اغلب پشههایی که موجبات عدم آسایش شما را فراهم میکنند پشههای ماده هستندD:
پشههای ماده برای اینکه طعمه از حضور آنها آگاه نشود قبل از نیش زدن، مکان نیش زدن را بیحس میکنند و سپس نیش را وارد پوست میکنند. به همین خاطر است که در هنگام گزش دردی احساس نمیکنیم.
همهاش برايم سوال بود كه پشهها چهگونه در تاريكي هم كارشان را مثل روز روشن خوب انجام ميدهند تا اينكه فهميدم پشهها به چند طریق طعمه های خود را شناسایی میکنند.
اولین روش، روش سنسورهای شیمیایی است که از فاصلهای در حدود ۴۰ متر از روی بوی بدن، طعمه خود را شناسایی میکند. روش دوم، روش بینایی است بهخصوص اگر طعمه در حال حرکت باشد. روش سوم، روش حرارتی است و از حرارت بدن طعمه قادر به شناسایی آن هستند. پس بدانید که هیچ راه فراری نخواهید داشت و هر كجا باشيد پشه به سراغ شما خواهد آمد.
ولي براي فرار از حمله پشهها راههايي هست كه خودتان ميتوانيد برويد زحمت بكشيد، تحقيق كنيد و آنها را به كار بگيريد.D: حالا براي اينكه دلتون نشكنه چندتاشو ميگم.
از جمله مواد گیاهی دافع پشهها عبارتند از روغن دانه سویا، که به مدت یک ساعت و نیم فرد را از هجوم پشهها در امان نگاه میدارد. روغن گیاه سرو، نعناع صحرایی، سیترونلا، گورگیاه و گل شمعدانی نیز میتواند به دفع پشهها کمک کند. اما از بین اینها روغن اکالیپتوس بهتر است.
پوشيدن لباسهاي زرد و روشن هم ميتواند موثر باشد. در اين مورد پوشيدن لباس تيم سپاهان توصيه ميشود. (در بعضي نسخ پوشيدن لباس تيم سپاهان نوين هم بلامانع دانسته شده).
يك سوال از مهدي: خاطرات "زِمينْ پِشِه" را يادت ميآيد؟ ![]()
راستی اگر گفتید فیل و پشه چه شباهتهايي به هم دارند؟
هواللطیف
هیئت وبلاگی! این هم یک صیغه دیگر است در این وادی. بگذریم که این عنوان من را یاد در و دکان "هیئت بلاگ" میاندازد و آدمهایش که سخت آلرژی پرورند برایم!
این هم یک حرکت دسته جمعی است شبیه قرار وبلاگی ختم قرآن شبهای قدر پارسال ما و خودمان. این هم سفارشاش از خارج آمده! آن از فرانسه بود و این از آمریکا. ولی این یکی به یک عدد صاحب نفسانیات واگذار شده. (این "صاحب نفسانیات" هم میتواند لقب ماندگاری شودها! مثل "صاحب جواهر" که طلبهها و خود این حدیثیها خوب میشناسندش. (البت خودم هم میدانم که این کجا و آن کجا؟! ولی ما باید به قول استاد توسعهمان روی "هیومن ریسورس" یا همان سرمایههای انسانی کار کنیم!) یادم باشد بعدن رویش فکر کنم. یادم بماند یک آگهی مناقصه هم بدهیم برای پیدا شدن فرشتهای که میخواهد روز قیامت ندا در دهد "این الاوبلاجیون الرجبیون؟") اسم قضیه هم آن بالا آمده. "۲۷ سبو از او" به هر طریق با توجه به تجارب قبلی و بعدی(!) فکر کنم مبارک است.
هنوز درست نمیدانم چه باید بنویسم. حال خواندن دوباره پستش را هم ندارم. خیلی خستهام و گرسنه! پست گذاشتن هم که تا حالا شکم کسی را سیر نکرده! اصل ایراد این هیئتهای وبلاگی هم ریشه در همین دارد. شام که هیچ، دریغ از یک چایی!...پس قربتن الی الله!
الف) داشتم كمدم را مرتب ميكردم كه ديدمش. پارسال تو يه جلسه بهمان هديه داده بودند. جلد کالینگور طلاکوب سبز قشنگی دارد. ولي تا حالا نديده بودم داخلش چيست. اسم "حكمت نامه" اش موجب شده بود فکر کنم چیزی در موضوع فلسفه و اينها باشد. دیشب ولي وقتي بازش كردم، آن هم بعد يك سال. ديدم حديث است. در اولین دیدارم این حدیثها را هدیه داد به من. درست مثل یک دوست مهربان. ذوق زده شدم! انگار درب يه جعبهي گنج و جواهر را باز كرده باشم...
از رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم) نقل است:
۱) از افراط در دین بپرهیزید، زیرا خداوند آن را آسان قرار داده است. پس از دین آنچه توانش را دارید برگیرید (و بدان عمل کنید) چه اینکه خداوند کار خوب و مستمر را دوست دارد هرچند اندک باشد.
(کنزالعمال ۳/۳۵/۵۳۴۸)
۲) آنچه را به شبههات میاندازد فروگذار و آنچه را موجب شبهه برایت نمیشود به کار بند. زیرا فقدان چیزی را که برای خدا فرو گذاشتهای هرگز حس نخواهی کرد.
(بحارالانوار ۲/۲۶/۱۶)
۳) ما پیامبران فرمان داریم که با مردم به اندازهی فهمشان سخن بگوییم.
(الکافی ۱/۲۳/۱۵)
۴) سخنانی از من برای امتم نقل کنید که اندیشهی آنان تحمل پذیرش آن را داشته باشد.
(کنزالعمال ۱۰/۲۴۲/۲۹۲۸۴)
۵) ای ابن عباس! حدیثی مگو که عقلهای ایشان ظرفیت پذیرش آن را ندارد. که آنان را دچار فتنه میگرداند.
(الفردوس ۵/۳۵۹/۸۴۳۴)
ب)...
يا احمد! «اقرأباسم ربك» را تو برخوان!
آيينه را برگير اي آيينه گرداندر تشنگي برخيز اي توفان نفس مرد!
از جانب دريا تويي فرياد رسْ مرد...در صبغة توحيد باغ مكه گل كرد
صبح معطر جام خود را پر ز مُل كرديكدم زمين شد زنده از آن لطف سرمد
تا سكه زد عرش برين با نام احمداحمد هميشه يك صدا در آسمان است
راز شگفت اين جهان و آن جهان است...
( سيد نادر احمدي / شاعر جوان کشور افغانستان)
ج) این هم عیدی!
بچههای هیئت سبو! :
نفسانیات یک من ، هواخوری ، روایتی دیگر ، من پت هستم ، گیومه ، دلنوشتههای یک ۸۳ ای ، حدیث هجرت ، معماریان خارجکی! ، تسنیم چشمه بهشتی ، قلب سلیم ، آستان جانان ، چای نبات ...
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان

امروز بعد از مدتها كه قرآن را باز كردم اين آيه آمد:
«و چون در دريا به شما خوف و خطري رسد در آن حال به جز خدا همه را فراموش ميكنيد، آنگاه كه خدا شما را از خطر نجات داد باز از خدا روي ميگردانيد
و انسان بسيار كفر كيش و ناسپاس است.»۱
خجالت كشيدم!
هواللطیف
"آب" را میگویند نطلبیدهاش مراد است. ولی برای یک وبلاگ نویس نوشته کمتر از آب نیست. آن هم وقتی از آن دنیا آمده باشد و فرستندهاش یک "جسد زنده" باشد. (از بهشت یا جهنمش را نمیدانم. گویا هر دو یک مرکز پستی دارند! ولی بعید است توی جهنم چیزی از قسم آب پیدا شود. آن هم برای فرستادن) مناسبتش هم که کمکم صدای همه را در آورده است! و البته کلی پست ثبت موقت ردیف شده خودمان را عایدی داشته. چیز جالب این وسط اولین برخوردی است که بین "من" و "جسد زنده" در یک "تشییع جنازه" به وجود آمده و من خود از آن بی خبر بودم!
پرونده را بسته بودیم که رسید. ما هم چون بر اساس دیپلماسی مقتدرانه کشورمان مثل سعید جلیلی معتقدیم ۶+۱ از ۱-۷ بهتر است. از آن نگذشتیم. ولی بلاخره پرونده تولدمان تمام شد!
۱ مرتضا عارف
در کوپه قطار نشستهای با سید و غلام و صادق و جسد(0) داری راجع به شیر مرغ تا جون آدمیزاد صحبت میکنی که یهو میشنوی: "به عزت و شرف لا اله الا الله ..." آخر نمیشود نشنید که! بچهها یکی را که شاید قد چندان بلند و وزن چندان سنگینی نداشته است، در پتو پیچیده و بر شانه گرفتهاند، کأن جنازهای که (دور از جان ما!) برای خاکسپاری میبرند. ما هم که در زندگی هیجان کافی برای ارضاء حس جوانی (نوجوانی شاید بهتر باشد) نداریم، بلند میشویم میآییم به خیل حمالان جنازه و دادزنان میپیوندیم و جماعت غافل از آنکه جسد اصلی کیست! بعد از یکی دو واگن طی طریق به سمت غایت القصوایی نامعلوم، پرده (در اینجا پتو) از رخ جنازه سیمین ساق ما به کناری میافتد و میتوانیم رخ تابان میت مزبور را مشاهده نماییم: شیخ میتی!
راستش را بخواهی، من این شیخ میتی را اصلن نمیشناختم، راستش را هم نخواهی، کلی ماه و سال و روز و ساعت بود که اقلن هفتهای یک بار به چاینبات سر میزدم (بهتر است بگویم چشم میزدم) تا مطلب جدیدش را بخوانم. گذشته از متنهای بلند و نفرتانگیزش، وبلاگ خوبی بود. همینکه شیخ میتی را همه دوست دارند و کامنتها همه بوی صمیمیت میدهد، آدمی را جذب میکند که ببیند چه جور جاییست اینجا. به اینها اضافه کنید، بوی خوش چاینبات اصفهانی را که با پولکی بخواهی بزنی به رگ. شیرینیاش زیاد میشود ولی به یاد ماندنیست. آن تصاویر سر درش هم (تعریف از خودمان نباشد) تنه به تنه تصاویر سر در ما میزند، بخواهم با تو صادق باشم، میگویم برخی مواقع حسودی ام میشود. پیوندها نیز خوباند، یعنی چند ساعتی میتوانی وقت خود را با چاینبات و رفقا، تلف کنی، چه از این بهتر برای تو بیکار که نشستهای این متن را میخوانی؟(1)
من عادت به بلند نویسی ندارم، همین اندازه هم شیخ میتی کلاهش را بیاندازد بالا، که از آن دنیا پاشدهام آمدم اینجا برای چاینبات چیز نگاشتهام، فقط این را بگویم که با تمام تفاصیلی که عرض شد، تا به حال فقط یکی، نه دقت نکردی، فقط یکی از مطالب این وبلاگ را خواندهام، بقیه را چشمی سراندهام روی لغاتش و کامنتی مرقوم نمودهام. آن هم مطلبی بود که یک عده بی جنبه، پس از قهرمانی به حق تیم شایسته پرسپولیس، نگاشته بودند، خدا هدایتشان فرماید، هدایت فرمودنی!
خواهشی که از شیخ میتی و آق جواد دارم اینکه مطالب رنگ وارنگ، آش شله قلمکار و چارشنبه بازاری خویش را کوتاهتر بفرمایند بنگارند که ایستادن بیجا مانع کسب است. در آخر امیدوارم این چاینبات، همواره لب دوز و لب سوز و قندپهلو، باقی بماند. بقای عمر شما.
زیاده عرضی نیست
یا علی مدد
(0) از خصوصیات ماست، که با خودمان نیز حرف میزنیم
(1) من از قدیم با خواننده جماعت آبم در یک جوق نمیرفت، شما به بزرگی خودتان ببخشید و بگذرید.
هواللطیف
۱) داشتم برای ساختن ویدیو کلیپ کنگرهی در پیش، توی آرشیو عکسهای دفتر مرکزی جامعه اسلامی گشت و گذار مینمودم که به عکسهایی بر خوردم مربوط به چهار سال پیش. همایش آموزشی سالانه و کنگره به میزبانی دانشگاه اصفهان. جایی که برای اولین بار از دکتر احمدی نژاد عزیز درباره کاندیداتوری در انتخابات سوال شد. یادم است دبیر آن همآیش آقا محمد رضا خان شفاه بود که اکنون در بلاد فنارسه سینما توگراف مشق میکند و به وبلاگش هم تازه پست جدیدی افزوده. همین احمد ذوعلم خودمان که حالا نوشت هایش توی روزنامه چاپ میشود، آن روزها نیروی تیم نشریه روزانه همایش بود. این آقای قشقاوی که تازه سخنگوی وزارت خارجه شده از سخنرانهای همایش بود که بچهها سر اینکه گفت جنبش دانشجویی دست و پاشکسته و دماغ سوخته است (یا چیزی توی همین مایهها!) با او بحثشان شد و حالش را گرفتند! بگذریم. این عکسهای دکتر از دوران خدمت در سنگر شهرداری تهران از آن سخنرانی یادگاری مانده:
۲)

حالا هی بروند تحلیل کنند و تفسیر از خودشان در کنند و تز بدهند و مقاله بنویسند که چرا مردم به احمدی نژاد رای دادهاند! و آخرش هم مثل اعراب سقیفه اساس استدلالشان این باشد که احمدی نژاد شیخوخیت ندارد! و دست آخر سر هم وقتی دلشان از فاشیست و پوپولیست خنک نشد، برسند به اینکه از حرصشان مردم را دلفین بخوانند!
راستی! سعید مرتضوی! ما اینجاییم! بیا فیلترمان کن!
یا علی مددی