هواللطیف
سلام
همان جای قبلی هستیم! منتها یک میز این طرفتر. با یک ساعت وقت به همان قیمت. تا به حال تنها جایی که توانستهایم انگلیسی حرف بزنیم همین کافینت بوده که متصدیاش یک پسر جوان است. پست قبلی خیلی عجلهای بود. برای همین بعضی نکتههای جالب جا افتاد. بعضی را این بار میگویم. البت اگر بشود.
(یک نکته: جواد! چون من فرصت ویرایش ندارم مثل قبلی غلط های املایی و رسمالخط چاینبات را خودت درست و اعمال کن. شکرن!)
به مشروح اخبار توجه فرمایید!
آفتاب مهربانی! سایهی تو بر سر من...
۰) اینهایی که اینجا میخوانید هرچند روایت دست اول است ولی تمام قضیه نیست. حاشیهنگاری است. همهاش حاشیه است. اصل نیست. اصل چیز دیگری است.
۱) من اینجا هم میخواهم خودم باشم. سر خودم را نمیخواهم کلاه بگذارم. دوست ندارم برای خدا و رسولش فیلم بازی کنم. تا اینجایش هم خودم بودهام. خود خودم. ما که هیچ نداریم برای گفتن. لااقل در گفتن همین هیچ صداقت داشته باشیم.
۲) توی فرودگاه برای تحویل بار زرنگی کردم و از صف شلوغ خودمان رفتم پشت سر چند عرب سعودی و برای همین کارت پروازم را بلافاصله بعد آنها گرفتم. همین شد که توی هواپیما بغل دستیمان شد یک پسر بچهي عرب شیعه اهل مدینه به اسم احمد (کجایی احمد ذوعلم! اینجا هم که تو نیستی با یک احمد دیگر دم خور شدیم!) با پرسیدن اسم سر حرف را باز کردم و بعد تقریبن نصف پرواز را با هم گپ زدیم. او عربی میگفت و من هرجا را میفهمیدم تکرار میکردم و بعد من میگفتم. به عربی دست و پا شکسته که او اگر میفهمید اصلاح میکرد. هر جا هم هيچ کدام نمیفهمیديم با "ما ادری!" بحث را عوض میکردیم. تمرین زبان خوبی بود. امام را میشناخت و گفت که اسم کوچکش روح الله است. سواد هم نداشت. فقط موقع غذا خوردن که کمکش میکردم کلافهام کرد. خیلی شلخته بود!
۳) یک نفر از پرواز جا ماند. آمد. بار را تحوبل داد و در مرحله آخر باز ماند. ایراد از اجازهي خروجی بود که مهرش خورده بود ولی توی کامپیوتر نبود. خیلی ناراحت شدم. ولی پریشب بهمان رسید! مشکل حل شده بود و با یک پرواز دیگر راهیاش کرده بودند. اگر نمیرسید خیلی ستم بود!
۴) دیروز رفتیم زیارت دوره. یک نصف روز. توی مسجد ذو قبلتین که وقت بود برای همهتان در دستهبندیهاي منظم نماز خواندم! همین دستهبندیها برای نماز در مسجد النبی و طواف و دیگر جاها حفظ خواهد شد!
۵) داستانی دارد این مستراحهای اینجا! توی هتل که فرنگی است و بدتر از آن روبه قبله. ما با اصلش مشکل داریم تازه در مواقع اضطرار باید مواظب جهت هم باشیم! مال حرم همه توی زیر زمینهاست. پله برقی دارد. ورودیشان هم با پارکینک زیر صحن یکی است. داخلش خیلی گرم است! کأنه سونا! و یکی در میان هم بالای هر کدام یک کیسه نفتالین آویزان کردهاند به قاعدهي یک کیلو، محض بو گیر! که اثر عکس دارد. بوی خودش بدتر است. نفس آدم را میبُرد!
(آب لولهها هم گرم و بعضن داغ است! اینجا آبگرمکن یک چیز بیمصرف است. بر خلاف آبسردکن که در حکم کیمیاست!)
۶) اینجا هوا آنقدرها گرم نیست. تمیز است. از هوای مزخرف گند گرفتهي تهران که خیلی بهتر است. تنها تفاوت همان آفتاب مستقیم کویر است که چشم را میزند و پوست را میسوزاند. توی سایه خیلی راحت میشود مدتی ایستاد. بدون هیچ مشکلی. نیازی هم به خنککننده نیست.
گرما به شدت انرژی میگیرد و خنکی کولرها آدم را سست میکند. و وقتی مدام از این به آن و از آن به این در تردد باشی این اتلاف انرژی بیشتر است. خواب بعد از ظهر هم خیلی میچسبد. در حد دو سه ساعت. و بعدش بهترین چیزی که میتواند دوپینگ باشد برای سر حال آمدن یک چاینبات مشتی زعفرانی با لیمو است.
۷) دیروز عصر رفتیم مسجد شیعیان. شارع علیبنابیطالب. نماز مغرب را هم آنجا بودیم. فضا فضای شاه عبدالعظیم بود! بدون امامزاده البت. جایی بود مثل ایران. لبریز از ایرانی و دست فروش و شلوغ و پر سر و صدا. و اذان با اشهد ان علی ولی الله. و نماز با مهر. و با قنوت و صلوات با صدای بلند. و روح و احساسی که در مذهب شیعه جاری است. اینجا آدم قدر همه چیزش را بهتر میداند. وقتی نمیگذارند حتا گریه کنیم در بقیع. و حتا به خندیدن ما هم چپ چپ نگاه میکنند. سر سبز بود اطرافش. پر از نخل خرما. و چشمه یا چاهی که آبش جاری میشد پای نخلستان. خرماهای شیرینی داشت. بعد از نماز چای صلواتی. نعنایی و شیرین. با تکهای نان. برای برکت. و مردی که مثل همه چایخانههای اهل بیت، سندار بود و چاق!
۸) نمیگذارند توی هیچ مسجدی دوربین ببریم. توی ذو قبلتین گیر داد و نگذاشت. مُنگول بازی و کر بازی هم فایده ندارد. آنجا به راهنمایی یک آقای همشهری راحت از دری دیگر رفتم داخل. این اتفاق توی مسجد النبی هم یکبار تکرار شد. وقتی مردک گیر داد توی کیفم را ببیند و بعد هم زنگ زد به نگهبان درب کناری که حواسش باشد و ما فهمیدیم. ولی به تمام دربها که نمیتواند زنگ بزند! میتواند؟!
جالب اینکه با موبایل و دوربینش هیچ کاری ندارند. حتی جلوی عکس گرفتن را هم نمیگیرند. خندهدار است.
۹)این عکس یادگاری شبی است که تا نماز صبح نشستیم و از همین زاویه فقط به گنبد نگاه کردیم. من و مصطفا و محمد.
یا علی مددی