هواللطیف
"آب" را میگویند نطلبیدهاش مراد است. ولی برای یک وبلاگ نویس نوشته کمتر از آب نیست. آن هم وقتی از آن دنیا آمده باشد و فرستندهاش یک "جسد زنده" باشد. (از بهشت یا جهنمش را نمیدانم. گویا هر دو یک مرکز پستی دارند! ولی بعید است توی جهنم چیزی از قسم آب پیدا شود. آن هم برای فرستادن) مناسبتش هم که کمکم صدای همه را در آورده است! و البته کلی پست ثبت موقت ردیف شده خودمان را عایدی داشته. چیز جالب این وسط اولین برخوردی است که بین "من" و "جسد زنده" در یک "تشییع جنازه" به وجود آمده و من خود از آن بی خبر بودم!
پرونده را بسته بودیم که رسید. ما هم چون بر اساس دیپلماسی مقتدرانه کشورمان مثل سعید جلیلی معتقدیم ۶+۱ از ۱-۷ بهتر است. از آن نگذشتیم. ولی بلاخره پرونده تولدمان تمام شد!
۱ مرتضا عارف
در کوپه قطار نشستهای با سید و غلام و صادق و جسد(0) داری راجع به شیر مرغ تا جون آدمیزاد صحبت میکنی که یهو میشنوی: "به عزت و شرف لا اله الا الله ..." آخر نمیشود نشنید که! بچهها یکی را که شاید قد چندان بلند و وزن چندان سنگینی نداشته است، در پتو پیچیده و بر شانه گرفتهاند، کأن جنازهای که (دور از جان ما!) برای خاکسپاری میبرند. ما هم که در زندگی هیجان کافی برای ارضاء حس جوانی (نوجوانی شاید بهتر باشد) نداریم، بلند میشویم میآییم به خیل حمالان جنازه و دادزنان میپیوندیم و جماعت غافل از آنکه جسد اصلی کیست! بعد از یکی دو واگن طی طریق به سمت غایت القصوایی نامعلوم، پرده (در اینجا پتو) از رخ جنازه سیمین ساق ما به کناری میافتد و میتوانیم رخ تابان میت مزبور را مشاهده نماییم: شیخ میتی!
راستش را بخواهی، من این شیخ میتی را اصلن نمیشناختم، راستش را هم نخواهی، کلی ماه و سال و روز و ساعت بود که اقلن هفتهای یک بار به چاینبات سر میزدم (بهتر است بگویم چشم میزدم) تا مطلب جدیدش را بخوانم. گذشته از متنهای بلند و نفرتانگیزش، وبلاگ خوبی بود. همینکه شیخ میتی را همه دوست دارند و کامنتها همه بوی صمیمیت میدهد، آدمی را جذب میکند که ببیند چه جور جاییست اینجا. به اینها اضافه کنید، بوی خوش چاینبات اصفهانی را که با پولکی بخواهی بزنی به رگ. شیرینیاش زیاد میشود ولی به یاد ماندنیست. آن تصاویر سر درش هم (تعریف از خودمان نباشد) تنه به تنه تصاویر سر در ما میزند، بخواهم با تو صادق باشم، میگویم برخی مواقع حسودی ام میشود. پیوندها نیز خوباند، یعنی چند ساعتی میتوانی وقت خود را با چاینبات و رفقا، تلف کنی، چه از این بهتر برای تو بیکار که نشستهای این متن را میخوانی؟(1)
من عادت به بلند نویسی ندارم، همین اندازه هم شیخ میتی کلاهش را بیاندازد بالا، که از آن دنیا پاشدهام آمدم اینجا برای چاینبات چیز نگاشتهام، فقط این را بگویم که با تمام تفاصیلی که عرض شد، تا به حال فقط یکی، نه دقت نکردی، فقط یکی از مطالب این وبلاگ را خواندهام، بقیه را چشمی سراندهام روی لغاتش و کامنتی مرقوم نمودهام. آن هم مطلبی بود که یک عده بی جنبه، پس از قهرمانی به حق تیم شایسته پرسپولیس، نگاشته بودند، خدا هدایتشان فرماید، هدایت فرمودنی!
خواهشی که از شیخ میتی و آق جواد دارم اینکه مطالب رنگ وارنگ، آش شله قلمکار و چارشنبه بازاری خویش را کوتاهتر بفرمایند بنگارند که ایستادن بیجا مانع کسب است. در آخر امیدوارم این چاینبات، همواره لب دوز و لب سوز و قندپهلو، باقی بماند. بقای عمر شما.
زیاده عرضی نیست
یا علی مدد
(0) از خصوصیات ماست، که با خودمان نیز حرف میزنیم
(1) من از قدیم با خواننده جماعت آبم در یک جوق نمیرفت، شما به بزرگی خودتان ببخشید و بگذرید.