هواللطیف

... برف می بارید. مامورات سازمان امنیت آمدند و از در پشتی خانه کندی
مرا به داخل هدایت کردند.
هنوز یادم هست. یک کاناپه کوچک دو نفره بود با
دوتا صندلی و یک میز کوچک بین آنها.
جان کندی روی یک از این صندلی ها
نشسته بود و برادرش بابی روی صندلی دیگر.
گفتم :"جناب رییس جمهور! وضع
مضحکی ست. من صلاحیت این کار را ندارم."
کندی گفت:" ببین باب! هیچ مدرسه ای نیست که در آن کسی را برای ریاست جمهوری آموزش بدهند."...
خاطرات رابرت مک نامارا / فیلم مستند "مه جنگ"
یا علی مددی