هواللطیف

برف

... برف می بارید. مامورات سازمان امنیت آمدند و از در پشتی خانه کندی مرا به داخل هدایت کردند.
هنوز یادم هست. یک کاناپه کوچک دو نفره بود با دوتا صندلی و یک میز کوچک بین آنها.
جان کندی روی یک از این صندلی ها نشسته بود و برادرش بابی روی صندلی دیگر.
گفتم :"جناب رییس جمهور! وضع مضحکی ست. من صلاحیت این کار را ندارم."

کندی گفت:" ببین باب! هیچ مدرسه ای نیست که در آن کسی را برای ریاست جمهوری آموزش بدهند."...


خاطرات رابرت مک نامارا / فیلم مستند "مه جنگ"

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۵ساعت 23:15  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |