هواللطیف
آماده باش برای نیروی مسلح یک پدیده عادی است. به خصوص پلیس و نیروی انتظامی آن هم در پایتخت ایران که در یک سال و نیم گذشته شاهد بزرگترین اعتراضات خشونت بار و اغتشاش های خیابانی خود در سه دهه گذشته بوده. هر تقی به توقی بخواهد بخورد قبلش پلیس باید آماده باشد. همین می شود که ما هم که سرباز هستیم مجبور میشویم هم درد و هم زمان با مصر و تونس و سایر کشورهای اسلامی آماده باش باشیم و عزممان را برای طی کردن یک صبح تا عصر یا شب در کنار خیابان های سرد زمستان جزم کنیم که البته چاره ای جز این نداریم. پیچاندن و در رفتن هم در صورت لو رفتن مساوی است با اعزام به منطقه مرزی و یک ماه اضافه خدمت!
واقعا آدم دلش برای آن سرباز ها و حتا کادری هایی که توی شلوغی های بعد انتخابات 88 کنار خیابان می ایستادند بیشتر میسوزد وقتی پای حرفشان بنشیند یا اینکه یک بار و یک روز شرایطی مشابه آنها را تجربه کند. ما که همان موقع هم دلمان میسوخت. اما حالا فهمیدیم که وقتی درگیری رخ میداد چرا بعضی از این سرباز ها اینقدر با غیظ اغتشاش گرها را می زدند! واقعا خیلی زور دارد که شورش از سر شکم سیری یک مشت بالا شهر نشین مدت مدیدی آدم را از کار و زندگی و خانواده بیندازد!
به یک رسم معمول به خاطر آن تک ستاره تو خالی رو شانه که معنی اش میشود مدرک لیسانس، در محل خدمت مرتب من را "مهندس" صدا می کنند! جهت احترام! که بعضی وقتها به "مهندس جان" هم ارتقا پیدا میکند توسط جناب سرهنگ رئیسمان که به شدت محترم و متین و فهمیده است. همیشه از اینکه با آن لقب صدا بشوم متنفر بوده ام اما حالا مجبورم با "بله جناب سرهنگ!" جواب بدهم و وقتی مثلا در ازای انجام کاری می گوید "ممنون مهندس!" یا "خیر ببینی مهندس!" لبخند تحویل بدهم! البته گاهی واژه "جوون" جای مهندس را میگیرد که خوشایندی خاصی دارد شنیدنش. به خصوص وقتی الان در سن 26 سال روزها جلوی آینه میتوانم در کله کچلی که کم کم دارد موهایش قابل شانه کردن میشود زیاد شدن تعداد موهای سفید را به راحتی تشخیص بدهم و هر از گاهی هم که همسر مربوطه چشمش می افتد به این تارهای سپید و حرفی درباره اش میزند با خنده استیل پیرمرد ها را بگیرم و بگویم "پیرم کردی زن!" . رئیس طی یک دستور دیگر بخش اول فامیل ما را حذف کرده و گفته همه من را صراف صدا کنند و با همین "صراف" خالی شناخته بشوم. دلیلش را برای حذف "شیخ" درست نفهمیدم با اینکه توضیحش داد اما گویا برای جلو گیری از دست گرفتن و مسخره شدن و چیزی شبیه به این است که البته نه من و نه اهل فامیلمان تا به حال با آن مواجه نشده ایم.
در خدمت روز ها به سبک خاصی طی می شوند. نباید نشست و شمرد. باید آسان گرفت و سعی کرد از هرچیزی که می شود لذت برد! طی این یک ماه که از آمدنم به دفتر تحقیقات کاربردی ستاد فاتب ( فرماندهی انتظامی تهران بزرگ) می گذرد روزهای جالبی همراه با تجربه های جدید و کشف آدم های جدید طی کرده ام. واقعا تجربه های اجرایی گذشته ام در جاها و جمع های مختلف در این موقعیت به کمکم آمده که اسیر حاشیه های احتمالی نشوم و کارم را بکنم و بتوانم رابطه هایم را به خوبی مدیریت کنم. که البته نیروی انتظامی فضایش با همه آن جاهای قبلی متفاوت است هرچند قواعد کلی جاری در فضای ادارات دولتی و دستگاههای حکومتی ایران درباره آن هم صدق می کند. فعلن از ذکر جزئیات معذوریم.
طی این مدت سخت به کتاب خواندن افتاده ام و حدود 10 جلد کتاب مختلف برای دست گرمی خوانده ام. از رمان و داستان کوتاه و مینیمال ایرانی و خارجی و به خصوص دفاع مقدس تا خاطرات و تاریخ معاصر. خوبی اش این است که تنها کتاب خانه مجموعه درست در قسمت ما است و کلیدش هم دست خودم! و امیدوارم این نهضت مطالعه با راندمان بهتر همچنان ادامه داشته باشد. خدا را چه دیدی شاید شد و برای کنکور ارشد سال آینده توانستیم برنامه ای ردیف کنیم.
مشکل کم خوابی همچنان پا برجاست! خوابم کلا سبک شده و به شدت حرفه ای شده ام در زدن چرت های کوتاه در هر حالتی. طوری که هرآن اماده عکس العمل باشی. البته هنوز در چرت زدن ایستاده ضعیف هستم که آن هم با تمرین و ممارست درست میشود. هنوز هم نیازی به آن نیست. فعلا همین وضعیت نشسته روی صندلی جواب می دهد! فقط پف چشمها را نمی دانم چه کار باید کرد برای تابلو نشدن!؟!
یک بار هم به دیدن سردار ساجدی نیا فرمانده انتظامی تهران بزرگ نائل شدیم که دیدار مفیدی بود به نظرم. یکی دو ساعتی با جمع همکاران در محضر این سردار اصفهانی قد بلند بودیم که برای من یکی لااقل جالب بود حرفها و نوع نگاهش به مسائل. (چقدر بد است که به خاطر مسائل حفاظتی نمیشود خیلی چیزها را نوشت و اینجا باز کرد!)
در طی این مدت تا به حال هیچ استفاده ای از هیچ کدام از تخصص های من نشده است. غیر از تایپ! البته بی کار نبوده ایم و به انجام کارهای جاری و روتین و امور دم دستی وقت گذرانده ایم. تا خدا برای بقیه اش چه مقدر کرده باشد... و من یتوکل علی الله فهو حسبه...
جمعه این هفته هم نماز جمعه به امامت امام خامنه ای را عشق است...
پس نویس: این را از قلم انداختم و می خواستم یک پست جدایش کنم اما بماند همین جا قاطی همین حرفها که ما اینجا هرچه را حواله به آینده داده ایم نوشتنش مقدور نشده است!:
قچ قچ برف! چیزی بوده که همیشه دوستش داشته ام. اینکه برف نرم تازه نشسته زیر قدم هایم فشرده شود و صدا بدهد. نوایی منحصر به فرد و موزون که ریتمش را میشود با کند و تند کردن حرکت پا عوض کرد. عاشق راه رفتن توی مسیرهایی هستم که رد پا تویش می ماند، ماسه ساحل، رمل کویر و حتا زمین گل آلود، و برف! برف تازه، توی مسیری که قبل از من کسی از آن گذر نکرده باشد. راهی که بعد از برف، من اولین نفر باشم که گام رویش می گذارم. و در حینش هم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم. و چه بهتر که خیابان خلوت باشد و هوا تاریک و اگر روز است آسمانش ابری. من عاشق این گام برداشتن ام. شیفته ی رفتن روی فرش گسترده نرم و سپیدی که آسمان روی زمین پهن می کند. این خدمت سربازی هرچیزی که از من دریغ کرده باشد در همین چند هفته میانه زمستان 89 بارها مرا غرق در این لذت نموده وقتی صبح با عجله و بی خبر از همه جا توی تاریکی قبل از اذان صبح قدم گذاشته ام توی حیاط و اول از همه با شوق جواب سلام دانه های سپید یخ زده ای را داده ام که تند تند آمده اند و خودشان را انداخته اند توی بغلم! و عجیب حسی دارد وقتی توی حیاط خانه و کوچه و خیابان فرعی و بعد از ایستگاه مترو تا ورودی ستاد اولین نفری هستم که نقش کف پوتین های نظامی ام روی برف می افتد. البته گاهی زیر بارش مداوم باز دانه های بعدی برف با عجله همان جای پا را می پوشانند... انگار که بخواهند نفر بعدی به جای لذت بردن از این سپیدی شگفت، حواسش پرت این نشود که دلش برای سربازی که این وقت صبح گرمای خانه را به مقصد مرکز نظامی ترک کرده بسوزد... قچ قچ برف سفید، زیر پوتین های مشکی، صدایش با هر وضعیت دیگری متفاوت است! و این یعنی یک تجربه ساده و جدید.
یا علی مددی