هواللطیف
خوشگل خانوم!
قرار بود صبح ساعت هفت بروم نوبت بگیرم و بروم سر کار. بعدش دوتایی با هم برویم آنجا. اگر امروز نمی رفتیم می شد سومین دفعه ای که این کار عقب می افتاد و قطعا از دستم دلخور می شد. پنج و نیم که برای نماز بیدارشدیم دیگر خوابمان نبرد. نشستیم به حرف زدن. حرفهای دونفره. گرسنه اش شده بود. تازگی ها زود به زود گرسنه اش می شود. شیرکاکائو و موز خوردیم با پسته تازه. بلاخره اول ماه است وحقوق هنوز تمام نشده! سعی میکنم یخپال خالی نباشد که اگر دلش خوردنی خواست چیزهایی دم دست باشد. هرچند که او دلش معمولا چیزهایی می خواهد که توی یخچال نیست. آخرش هم رسیدیم به این سوال که: اسمش را چی بگذاریم؟ و جواب این بود که بستگی به نتیجه برنامه امروز دارد.
از شش گذشته بود که کم کم خوابم گرفت. داشتم چرت می زدم تا هفت بشود و بروم دنبال ماموریت ویژه نوبت گرفتن. او هم مشغول تبلت بازی شد. چشمهایم گرم شده بود که صدایم کرد. اول از همه به ساعت نگاه کردم. فکر کردم دوتایی خواب مانده ایم و لابد ساعت 10 است! آخر قبلا سابقه این را داشته ایم! وقتی دیدم هفت و ربع است تازه به او نگاه کردم. دیدم لباس بیرون پوشیده و فقط مانده چادرش را سرش کند. خواستم بلند شوم که گفت تو بخواب خودم دارم می روم. شرمندگی ام دوباره با خواب قاطی شد تا ساعت نه!
از خواب بیدار شدم ولی هنوز توی کف خوابی بودم که دیدم. صحبتهای دم صبح اثرش را گذاشته بود. خواب دیدم درباره اسم دارم با آقای خامنه ای صحبت میکنم! ایشان هم گوش دادند و لبخند زدند و بعدش یادم نیست چه شد. توی کف حجم ولایت مداری خودم بودم که دیدم پیامک داده حوالی 9 نوبتش می شود. سریع لباس پوسیدم و باموتور خودم را رساندم به ساختمان نبش جمال زاده و بلوار کشاورز. از پله ها که بالا می رفتم داشتم به این فکر میکردم که چرا این بار اینقدر اصرار کرد که حتما حضور داشته باشم. دفعه های قبل با چنان هیجانی درباره جزء به جزء آنچه اتفاق افتاده بود صحبت می کرد که فقط دیدن برق چشمانش امید به زندگی را در وجود آدم چند برابر می کرد. کنجکاوی خودم هم بود. اینکه توی آن اتاق و پشت پرده کرمی رنگ چه اتفاقی می افتد که با بقیه دکتر رفتن ها متفاوت است؟ گرفتن این عکس سیاه و سفیدی که با دستگاه می گیرند و بعدش به دستت میدهند مگر چه پروسه ای را طی میکند که اینقدر جذاب است؟
وقتی رفتم داخل تلویزیون داشت درباره خط و نشان های جدید اوباما برای ایران در دیدار با ناتانیاهو خبر پخش میکرد. انگار نه انگار که 15 دقیقه پشت تلفن با حسن کلید ساز دل و قلوه داد و ستد کرده بودند! دیدم آرام نشسته روی یکی از صندلی ها. دیدن این آرامش مادرانه اش توی این چند ماه برایم یکی از بزرگترین هدیه های خدا بوده است. رفتم کنارش نشستم. نیم ساعتی طول کشید تا نوبتمان شد. توی این مدت حرف خاصی نزدیم. فقط یک بار برایش آب آوردم و یک بار هم حالت تهوعش غلبه کرد و به دستشویی رفت. احتمالا او داشت به نتیجه سونوگرافی امروز فک می کرد. اینکه پسر باشد یا دختر؟ اینکه زندگی ما با اضافه شدن نفر جدید چه شکلی خواهد شد؟ برای هردو مان فرقی نداشت که جنسیت چه باشد. اما پیش بینی خودش پسر بود و پیش بینی من دختر! او با دلایل خودش و من با تحلیل سردستی ژنتیکی مردان فامیل در جنسیت اولین فرزند!
من ولی داشتم به وارد شدن زندگی مان به مرحله جدید فکر می کردم. به اینکه با این موجود تازه از راه رسیده، مرحله 3 ساله زندگی دو نفره تبدیل به مرحله 3 نفره می شود و خانواده معنی جدیدی پیدا می کند. داشتم به این فکر میکردم چرا احساس خاصی نسبت به این قضیه ندارم؟ البته خوشحال بودم. اما نه به اندازه شوق و ذوقی که در خواستگاری و عقد و عروسی داشتم. تمام چیزی که از این فرزند به من رسیده بود شکم بزرگ مهتاب، زود خسته شدن، حالت تهوع و علاقه وافرش به خوردن کاهو و خیار بود و... یک برق نگاه! عجله ای برای دیدن یا فهمیدن چیزی نداشتم. ذهنم درگیر اینها بود که خانم منشی اسمش را صدا کرد. آرام بلند شد و سلانه سلانه رفت توی اتاق دکتر تا به وقتش من را هم صدا کنند.
زیاد طول نکشید. رفتم داخل. پرده کرمی را زدم کنار. خانم دکتر پشت به من نشسته بود سر دستگاه. جواب سلامم را داد. لحن مهربانی داشت. مانیتور جوری بود که هرسه مان می توانستیم ببینیمش. چشمم افتاد توی چشمهای او و دوباره مسحور همان برق نگاهش شدم.
خانم دکتر به کارش مشغول شد. دستگاه را روی شکم می چرخاند، تست ها را انجام می داد و اعداد را ثبت می کرد. درحین کار معنی اعداد را هم به ما می گفت که نشان از طبیعی بودن همه چیز داشت و پاسخ «الحمدلله» مرا می شنید... گاهی هم توجه ما را به مواردی جالب جلب می کرد: اندازه معده اش طبیعی است... این پاهایش است... این هم قلب بچه... و خروجی صوتی دستگاه را باز کرد تا صدای تپش قلب موجود 270 گرمی بپیچد توی فضای اتاق... باز هم چرخاند تا تصویر ثابت شد؛ این دستش است، یک... دو... سه... چهار... پنج تا انگشت!... تا اینکه نوبت به جنسیت رسید... دستگاه را چرخاند، تصویر عوض شد... خوشگل خانم است!... باز تصویر مبهم شد تا تبدیل شد به یک نیم رخ... این هم صورت دخترتان...
بقیه اش مهم نیست. مهم نیست که تمام مسیر برگشت را روی موتور توی بلوار کشاورز، دوتایی گفتیم و خندیدیم! مهم این است که من هنوز توی بهت لحظه ای هستم که پدر شدنم برایم مجسم شد... و از امروز صبح مدام از خودم می پرسم: پس این خوشگل خانوم کی به دنیا می آید؟
یا علی مدد