هواللطیف

۱- والا بلا ما همه زورمان را زدیم که این برادر جواد بیاید و چراغش را در چای نبات روشن کند. اما گویا عمق فاجعه عمیق تر از این حرفهاست. البته اشتباه هم کردیم که عدد کمپین را در پست قبلی گذاشتیم ۵۰ تا. همین ۳۰ تا کامنت هم کفایت می کرد. حتی این ده دوازده روزی که رفته بودیم همراه محمد باقر مفیدی کیا توی شهرک سینمایی دفاع مقدس در ساخت فیلم جنگی کمک دستش باشیم هم تامل کردیم بلکه آقا جواد تحویلمان بگیرند که آن هم میسر نشد. باز لااقل ما آن موقع که تازه همسر اختیار کرده بودیم تقريبا تمام روز را در کسوت آجان پلیس داشتیم خدمت سربازی می گذراندیم و اندک ساعات باقی مانده هم می ماند برای کسب یک قران دوزار گذران زندگی و فراهم کردن مقدمات سور و سات عروسی که حاصلش همان شد که توی همان خدمت سربازی دو تا مراسم گرفتیم و منزل هم اختیار کردیم و به امید خدا دست عیال را گرفتیم و رفتیم سرخانه زندگیمان و به حرف تمام آن کسانی که می گفتند مهدی شیخ مغز خر خورده خط بلطان کشیدیم! که بعله: می شود و می توانیم! حالا هم که خدمت تمام شده داريم دوباره مشق وبلاگ نویسی می کنیم که ثابت کنیم اصل مشکل همان سربازی کوفتی بوده نه تاهل!  

۲- هرچند بعد از پایان سربازی یکی دوماه طول کشید تا به این نقطه برسم اما بازگشت دوباره به زندگی عادی برایم خیلی خوشایند است. زندگی عادی یعنی همین که آدم درد هر روز صبح زود بیدار شدن نداشته باشد. عزای ساعت زدن و مرخصی گرفتن و حساب مدام تعداد روزهایی که مرخصی رفته و نرفته نداشته باشد. اینکه اگر یک روز حالش خوب نباشد با فراغ بال برود دنبال چیز، کار یا موقعیتی که حالش را خوب کند. اگر یک دفعه به سرش زد کاري خاص کند یا پیشنهاد جذابی را قبول کند گیر هزار تا چیز نباشد اینکه کار و همکارهایش را خودش انتخاب کند. اینکه به خاطر یک قران دوزار گذران زندگی به خیلی چیزها تن ندهد و مجبور نشود خیلی چیزها را نادیده بگیرد. اینکه به چاه روزمرگی در نیفتد و هر وقت خواست از کار و بارش چیزی برای همسرش و دیگران تعريف کند همه خوش و همراه با انرژی های مثبت باشد نه غرغر و غیبت و اعصاب خوردی. همین که آدم کار کند و زندگی کند از همه چیز راضی باشد همان زندگی عادی است. زندگی عادی که انگار برای خیلی از آدمهای همین شهر و همین جامعه به رویایی دور می ماند.

۳- یک کتاب شعر طنز را کاغذ کادوبی آبی گرفته بود به عنوان هدیه تولد بهم داد. توی صفحه اولش با خط خوش نوشته بود: 

"بسمه تعالی . اعتراف میکنم خیلی وقتها احساس می کنم تو را از بچگی می شناسم. ولی نمی دانم کجا و یکدفعه آب شدی و رفتی... تا اینکه بعدا فهمیدم سر از زاینده رود درآوردی، ولی خوب هرچند من خودم ندیدمت اول بار، ولی کسی که تو را دید از آشنایانم بود. او هم فوري شناخته بودت که از اهالی کوهستانی ... تقدیم به حس طنز همیشگی ات."  

و آدم چقدر کیفور می شود و دلش می خواد آن را چند باره بخواند وقتی این متن را پدر زن فرهیخته اش برایش نوشته باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۲ساعت 2:47  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |