"هواللطیف"

۱- پیامک را صبح که از خواب بیدار شدم دیدم. خواهرم نیمه شب فرستاده بودش. حوالی ۳ و ۴ . از ۴۰۰ کیلومتر آنطرف تر توی محله خواجوی اصفهان. یک جمله و خلاص، دکتر هاشمی فوت شده؛ پسرخاله عذرا. کلی سبک-سنگین می کنم که چطور خبر را به مهتاب و دایی محسن بدهم. این خبرهای بد همیشه همین قدر ساده اند! 

۲- شانس می آوریم که تنها نیستم مسیر تهران به اصفهان را می خوابم وگرنه توی چنین راهی سخت است فکر نکردن به بعضی چیزها. اینکه حالا دیگر نمی توانی ببینی اش. اینکه دیگر نمی توانی موقع بیماری با یک تلفن صدایش را از پشت خط بشنوی که صبورانه و آرام راهنمایی ات می کند و تلاش می کند اطلاعات تو را درباره علل مریضی و نحوه درمان خودت یا بیمارت به سطح خودش برساند. سخت است که دیگر با گرفتن شماره همراهش دیگر صدایی آنسوی خط جوابت را ندهد. بدتر از آن اینکه نمی دانی با کانتکتی که به نام او در گوشی ات ذخیره کرده چکار کنی؟ 

۳- وقتی کسی از بین ما آدم ها می رود هرکس مدام توی خاطراتش برگهایی از وجود او را بازیابی می کند. نمی توانم هیچ تصویری از او را بدون لبخند همیشگی اش به یاد بیاورم. امروز موقع تشییع. وقتی بعد از نماز میت روی دست گرفتندش، لابلای صدای دسته جمعی لا اله الا الله، مدام سکانس هایی از او توی ذهنم مرور می شد. هنوز هم نمیدانم خودم داشتم مرور می کردم یا خود به خود داشت تداعی می شد. و این عبارت هیشگی که هیچ وقت کهنه نمی شود: "انگار همین دیروز بود...". اما خوب یادم هست آخرین دفعه ای که دیدمش. نوروز امسال که اصفهان بودیم، همان شب که داشتیم فامیلی مافیا بازی می کردیم، آمد برای ویزیت مادرم، وقتی داشت برایش دارو می نوشت، نشستیم به صحبت. از سختی های کارش گفت، از مشکلاتی که برایش درست کرده اند. مثل همیشه با لبخند و آرامش حرف می زد. دست آخر تا دم در دنبالش رفتم. خدا حافظی کردیم و باز لبخند زد...  این آخرین تصویرها  همیشه همین قدر زنده اند!

۴- امشب نماز لیله الدفن خواندم برایش. برای سید محمد محسن هاشمی. که به دو برادر شهید و پدر فقیدش مرحوم آیت الله سید میرزا پیوسته. الان هم، هرچه فکر می کنم عقلم به چیزی غیر از قرآن قد نمی دهد. الرحمن و واقعه را این بار باید به او هدیه کنم. قطعا هدیه ای ارزشمند است برای هر عزیزی که اینچنین سفر کرده.  

۵- شب عروسی مان توی اصفهان واقعا سورپرایزم کرد. با خانمش آمده بود. همین که دیدمش کلی دلم شاد شد. دوبار بغلش کردم. بعد هم تا آخر عروس کشان با کاروان ماشین ها آمد. یک جاهایی حتی  مسیر را سپردیم به او. پشت سرش می رفتیم و بوق بوق راه انداخته بودیم. فرصت نکردم نگاه کنم اما حتما توی فیلمها هست. جالب است که همه این موقع ها  همه برای هر چیز ساده ای که ربط به او دارد دلتنگ اند.  

6- می خواهم قران بخوانم. سکانسی توی ذهنم زنده می شود. آنجا که از قیامت برایم گفت. یادم نیست چند سال پیش کی بود و کجا بود اما این آیه را برایم خواند که روز قیامت ندا می آید: لِّمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ  (امروز فرمانروایی از آن کیست؟) و بعد طنین افکن می شود که: لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّار  (آیه ۱۶ سوره غافر) و این لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّار را با عشق می گفت. حال می کرد و می گفت. جوری می گفت که هنوز وقتی یادش می افتم تنم می لرزد...  و برای همین برایش غافر می خوانم. امشب. در شب اول قبر کسی که حدود یک ماه دیگر فرزندش به دنیا می آید... 

یاعلی مددی


برچسب‌ها: فوت, مرگ, غافر, سید محسن هاشمی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۰۳ساعت 0:45  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |