هواللطیف
انگار دیگر توی این دنیا نیستیم. نه رفتی و نه آمدی. نه تماسی و نه سراغی که بگیریم یا بگیرند. گه گاه کامنتی خصوصی بود که کجایید؟ و نیستید؟ و این حرفها که همان چند تا هم بعد از این مدت نا امید شدند. خودمان هم فکرش را نمی کردیم که بعد از این چند سال فعالیت با عشق و علاقه به جایی برسیم که توی آرشیو مان چند ماه از سال پرخاطره ۹۰ را بدون درج حتی یک پست جدید سپری کرده باشیم و همین الان هم که حوالی نیمه رمضان است و ماه دارد توی آسمان کامل و کامل تر می شود، هنوز پست متعلق به نیمه ماه رجب بالا باشد.
حالا میانگین بازدید از سیصد و چهارصد رسیده به بیست سی تا. از همان اول خودمان می دانستیم که در سرزمین وبلاگستان مرگ ها زود رس است. عین تولد ها. حتی توی دوره های آموزشی برای نوآموزان وبلاگ نویسی (که گاهی گنده تر از خودمان هم بودند از لحاظ سنی و هیکلی) این را می گفتیم. و لابد با این اوصاف حالا ما هم شده ایم جزو اموات! اموات وبلاگی. خیاط افتاد توی کوزه! رحم اله من یقرا الفاتحه مع الصلوات...
و چه تلخ که این قبرستان فاتحه خوانی هم ندارد حتی. وبلاگ وقتی به حالت احتضار میرود آرام آرام خودش می ماند و خاطره هایش. و هر از گاهی شاید کسی اشتباهی و عبوری از موتور جستجویی سر از آن دربیاورد. اما دریغ از سر زدنی و نثار یک فاتحه. (که حتما باید در قالب کامنت باشد! وگرنه بالا نمی رود!) وقتی کسی به سراغت نیاید از فاتحه هم خبری نیست. این یکی را یادمان رفته بود توی همان دوره های اموزشی بگوییم. می ماند خیرات و مبرات. صاحبان عزا اگر فرصت و فراغت داشتند که به جای خیرات دادن وبلاگ را با یک پست چهار خطی از مرگ می رهاندند! راستی! مدرس وبلاگ نویسی که هی استاد هم صدایش می کنند با چه رویی میخواهد برود سر کلاس و آدرس وبلاگی را بدهد که دچار مرگ تدریجی شده است. چه تیتر خوبی می تواند داشته باشد این پست: مرگ تدریجی یک رویا!
ماجرا بعد از این چند سال باز هم همانی است که از روز اول زیر لوگوی چهار باغ یا چای نبات (که این وبلاگ را به هردونام می شناسند) نوشتیم که:
خیلی چیزها را نمیتوان یاد داد. باید آنها را زندگی کرد.
اما میتوانیم بعضی تجربهها را به هم منتقل کنیم.
هیچ نظریهای در این مورد وجود ندارد. واقعیت نظریه ندارد، روایت میکند.
باید از همین روایت یاد بگیریم.
و حالا این روایت ماست. روایت دو دوست (محمد مهدی شیخ صراف و محمد جواد ملکوتی) که هیچ وقت فکر نمی کردند وبلاگ چای نبات که عمری را صرف آن کردند از شدت سر شلوغی و نداشتن فرصت و این جور در به دری ها به مرز تعطیلی بکشاند. آن موقع ها که خیلی داغ بودیم همیشه با خودمان می گفتیم طرف چطور نمی تواند هفته ای، نه، ماهی یک بار یک پست چند خطی بگذارد بالا که این بی صاحب شده با صاحب شود! و حالا درست به عینه فهمیدیم. چون سر خودمان آمد. از مصادیق عین الیقین همین ماجرای بی صاحب شدن است!
حالا توی یک نیمه شب ماه میهمانی خدا که فردایش جمعه است وسط میهمانی به جای نماز شب و دعای ابوحمزه و کمیل و... یادمان افتاده که روزی روزگاری در بلاگفا وبلاگی داشتیم با چه برو و بیایی که دم به دققه خودش و کامنت هایش را چک می کردیم که مبادا به روز نباشد! و حالا به ماه هم نیست! و عین خیالمان هم نیست. نه! بی انصافی نکنم. عین خیالمان هست. همین که هربار که آن لاین میشویم ناخود آگاه توی آدرس بار عدد وارد می کنیم ۴ و بعدش خود به خود دست روی کی بود می چرخد و... b...a...a..g...h یعنی عین خیالمان هست... اما عین همان عین الیقین که وصفش رفت!
باورم نمی شد دوره ای از زندگی ام برسد که برای خواب که هیچ برای وبلاگ نویسی که مقدم بر خواب بود در شبانه روز وقتی نماند! اما این دوره هم بلاخر تمام می شود. چند ماه دیگر. مدام توی دلم به خود می گویم این چند ماه دیگر را تاب بیاور که دوباره با چند تا پست و چند تا لینک و چند تا کامنت همه چیز میشود همان که بود. حتی بهتر که تو پخته تر شده ای و قلمت بهتر شده آنقدر که از آن نان زن و بچه درمی آوری و... این را هم توی همان دوره ها به دیگران یاد میدادیم که این مرگ، بیشتر به احتضار میماند! مثل حالت اغما. که می شود دوباره با یک حرکت مرده و پیکر بی جانش را به زندگی برگرداند. به زندگی که اتفاقا قدر زندگی را بیش از پیش میداند. «قدر عافیت آن داند که به مصیبتی گرفتار آید» و چه مصیبتی بدتر از مرگ و چه عافیتی به تر از زندگی؟ حتی از نوع موقت وبلاگی اش!
مدتهاست این امید را به خودم می دهم. به خصوص در مواقعی که عزم می کنم و نمی شود هرباره به بهانه ای و هربار به اتفاقی، روزخبرنگار، سالگرد تولد وبلاگ چای نبات، ازدواج خودم، جشن عقد خودم، فلان صحبت آقا، این همایش، آن جشنواره، فلان مطلب فلان رفیق، آمدن ماه مبارک و... همین امید است که می ماند. اما همیشه هم از یک چیزی ته دلم می ترسم. از چه؟ ... واقعا چه کسی از آینده اش خبر دارد؟...
تیتر را نوشتم که چیز دیگر بنویسم. قلم آمد به این سو که با تیتر هیچ سنخیتی ندارد. اما تیتر را میگذارم باشد. که شاید یادم بماند چه میخواستم بنویسم و نشد!
یا علی مددی