به نام خداوند بخشنده مهربان

4. بگیریدش! نذارید فرار کنه. و من هم چنان در حال دویدن(فرارکردن) هستم. هیچ جایی برای پنهان شدن وجود ندارد. همه جا سفید است. انگار در یک بیابان سفید هستم. همه جا سفید ولی گرم است. دوتا 5 چاق و چله نعره‌کشان به دنبالم هستند و به طرفم 1 پرتاب می‌کنند. انگار هیچ راه فراری نیست. همین طور که دارم فرار می‌کنم پایم روی چندتا 0 سور می‌خورد و می‌خورم زمین. از آسمان 8 می‌بارد و بعد 8ها مرا به زمین می‌دوزند. 5های گنده‌بک می‌رسند بالای سرم و می‌خواهند مرا له کنند. از خواب می‌پرم... پناه بر خدا این اضغاث احلام دیگر چه بود...

1. توی ایست‌گاه اتوبوس ایستاده منتظرم. هندزفری در گوشم و صدای شجریان که می‌خواند "در این آرزوی خام، سوختیم و نشد" چند دقیقه‌ای می‌گذرد مثل همیشه چند نفر دیگر هم هستند. ناگه‌آن دستی بر سر شانه‌ام می‌زند و سلام می‌کند. سر بر می‌گردانم یکی از دوستان است. با خنده می‌گوید من الان چند دقیقه‌ای هست کنارت ایستاده‌ام ولی تو متوجه نشدی...

3. توی بانک مقابل باجه نشسته‌ام.  باجه‌دار دارد با رئیس صحبت می‌کند. بهشان نگاه می‌کنم یعنی (زود باشید کار دارم) رئیس متوجه می‌شود و می‌گوید "می‌خواید حالا کار ایشون رو راه بندازید." باجه‌دار شماره مشتری را سوال می‌کند. رئیس با تعجب می‌گوید چرا شماره مشتری؟ باجه‌دار به رئیس نگاه می‌کنه و می‌گه ایشون شاید تنها مشتری باشن که شماره مشتری رو از حفظ هستن و دوباره نگاهش سمت من میاد و میگه چند بود شماره؟ و منتظر است تا بگویم. هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید. یک لحظه هیچ چیز یادم نمی‌آید. همه چیز را فراموش می‌کنم. شماره‌ی مشتری چیه؟ بعد می‌گم یادم نیست. باجه‌دار خنده‌ی عصبی می‌کند رئیس هم لبخند می‌زند تلاش می‌کنم تا یادم بیاد یه شماره می‌گم ولی اون نیست رئیس میگه شاید بهتر باشه همون شماره حساب رو حفظ کنید...

2. الان 5 ماهی هست که وب‌لاگ را به روز نکرده‌ام. هر بار خواسته‌ام بنویسم دستم به کی‌بورد نرفته. یا فرصت کی‌بورد فرسایی فراهم نشده. ولی کلن برای وب‌لاگ ارزش بیش‌تری نسبت به بقیه‌ی تریبون‌های این دنیای مجازی قائل‌م و شاید همین ترغیبم می‌کند تا از خیر وب‌لاگ نویسی نگذرم! فقط گاهی وقت‌ها ‌battery low یا به قول یکی از دوستان "باطری لاو" می‌شوم.

5. .... یادم نیست!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۳۱ساعت 23:28  توسط محمد جواد ملکوتی  |