هواللطیف
نمی دانم دقیقا چیست؟ شبیه یک جور حسادت است یا نوعی انگیزش. شاید هم قدری ذوق زدگی چاشنی اش باشد. مثل نوعی قلقلک می ماند که آدم را وادار به حرکت می کند. یک جور تحریک خود خواسته. در حقیقت شکلی از واکنش است به یک فرایند فروخفته یا یک اتفاق که در نقطه ای متوقف شده است. انگار وسط یک فیلم سینمایی دکمه پاوز را زده باشی و حالا یک کلیک نیاز دارد برای روایت ادامه ماجرا... و این همان یک کلیک است. یک کلیک در نیمه های شب که به شکل عجیبی بی خوابی افتاده به جان این سرباز سحر خیز که به قاعده هر شب جمعه که مجبور نیست فردا صبحش سر صلات صبح از خانه بزند بیرونٰ دوست دارد عادت همیشگی سالیان قبل را زنده نگه دارد و تا نزدیک صبح بیدار بماند و چراغش توی جی تاک به رنگ سبز روشن باشد و وبگردی کند و توی وبلاگ رفقایش سرک بکشد و جویای احوالشان باشد و بدون گذاشتن کامنت راه کلیک هایش را از وبلاگی به وبلاگ دیگر کج کند. تا یکدفعه لابلای این نوشته ها با خواندن چند پست دلش نوشتن بخواهد... و این سطور نوشته شود بر تارک این وبلاگ...
مدتهاست که موقع نوشتن می دانم چه می خواهم بنویسم. اما این بار. توی این نیمه شب پنج شنبه دوازده دوازده 89 یک چیز با تمام نوشتن های قبلی فرق می کند. با تمام نوشتن های تمام سالهای قبل این عمر بیست و چند ساله. اینکه بعد از آن همه انگیزش که وصفش رفت وقتی دست به نوشتن می برم تازه می فهمم یک جفت چشم تمام این مدت زل زده توی چشمهایم، آن وقت همه چیز فرق می کند طوری که هزاران صفحه کتاب برای روایت و توصیف آنچه در این دیالوگ بدون کلام دو نفره می گذرد کم است. اما آدم هر کار بکند باز نوشتنش می آید! و این می شود نوشتن مضاعف. آنطوری است که آدم یکدفعه گیج می شود!
این می شود که من الان نمیدانم چه باید بنویسم. و بعد تازه به همه اینها اضافه کنم که آن یک جفت چشم زبان هم باز کند و بگوید مبادا من را بی آبرو کنی که شاید زمانی کسانی که اینها را می خوانند با من روبرو بشوند... و بعد هم که می بیند من دارم حتا همینها را هم می نویسم یک "دیوانه!" حواله ام می کند و می رود سر وقت بشقاب لبو که دارد بخار از آن بلند می شود! بعد دلش نیاید تنهایی لبو بخورد و باز فضا بشود لبو خوری دو نفره در حالی که نفر دوم که من باشم دارد پست جدید وبلاگش را تایپ می کند و نفر اول لبو برایش قاچ می کند و دهانش می گذارد! بعد من را بترساند از اینکه این پست منتشر بشود! و این می شود که نویسنده بی خیال نوشتن بقیه این حرفها می شود که یک وقت جوانهای مردم دلشان نخواهد!
خوب بروید ازدواج کنید دیگر! به من چه! اصلا من بعد چهار ماه و خورده ای از متاهل شدنم اگر بخواهم بلاخره از دونفره بودن و مزایایش بنویسم تکلیف چیست؟! (ای نفر اول که الان داری به املای کلمه بلاخره گیر میدهی! مگر خودت شنبه را نمی نویسی شمبه؟ پس برو بگذار این هجوم واژه ها کار خودش را بکند! حتا گیر دادنت به مشکل شرعی هم فایده ندارد. خیالت را راحت کنم که این پست هیچ مشکل شرعی ندارد! لطفا باز هم لبو بده! ممنون!) اصلا یکی از مزایای متاهل بودن این است که توی دوره آموزشی سربازی هی آخر هفته ها مرخصی 48 ساعته می دهند به آدم! بعد هم آدم می افتد شهر خودش! حالا بماند که در این مورد تهران شهر خودش محسوب نمی شود! تازه روی آن چندرقاز حقوق سربازی ماهی ده هزار تومن هم بیشتر می دهند برای متاهل ها! همین ها را بگویم خوب است؟!
خلاصه اینکه من حال عجیبی دارم این روزهای اسفند که چند هفته مانده به آغاز سال جدید. خدا خودش آخر و عاقبت همه مان را به خیر کند!
یا علی مددی