هواللطیف
صبح ها آلارم نوکیای 3110 وفادارم را می گذارم روی 5 که زنگ بزند. حدود 45 دقیقه مانده به اذان صبح! بهترین موقع برای نماز شب و سحری خوردن و از این جور کارها که جان میدهد برای روزهای کوتاه زمستان که چه خوش حدیثی است اینکه: "زمستان بهار مومن است". اما من وقت برای این خدا-پیغمبر بازی ها ندارم. حتا دوماه بیدار شدن ساعت 4 و نیم در پادگان آموزشی هم در اصلاح عادت دیر بیدار شدن صبح ها اثر نداشته که نداشته. البته آن به جای موسیقی دل انگیز و اسنوز با فریاد ارشد گروها یا نگهبان آسایشگاه بود. اما شاید این اجبار 15 ماه باقی مانده قدری اثر کند در سحر خیز شدن این سرباز وظیفه که با آن تک ستاره تو خالی روی شانه اش بهش می گویند ستوان سوم و اگر کسی خاطرش را بخواهد یا بخواهد شاخ توی جیبش برود جناب سروان صدایش میکند!
حداقل یک ربع پروسه بیدار شدن و دل کندن از رختخواب طول می کشد. بعدش هم اعمالی که توی دوره آموزشی بهش میگفتند نظافت شخصی در پیش است. با این تفاوت که استرس آنکادر کردن تخت گورش را گم کرده است! قدم بعد هم پوشیدن لباس نظامی و عجله برای رسیدن به اولین قطار مترو که جا ماندن از آن به مثابه تاخیر در ورود است و ضبط دفتر مرخصی توسط دژبان و چند ساعت ماندن اضافه در محل کار و... صبحانه البته نمی خورم.
سرمای اول صبح مختص از در منزل تا ایستگاه قطار شهری است و از ایستگاه تا ستاد قرارگاه. باقی گرمای دل چسب زیر زمین است که شیرینی خواب را به یاد چشمها می آورد. اما وضو را هم باید نگه دارم تا در اولین فرصت توی نماز خانه بخوانم قبل یا بعد مراسم صبحگاه روزانه که حدود یک ربع مانده به طلوع آفتاب خلاص می شود. توی مترو البته نمی شود نماز خواند و در آن وضعیت خوابالوده نه حالی برای کتاب خواندن است و نه حسی برای خوردن چیزی. تنها میشود چشم چرخاند توی مردمی که در این بیدار شدن اجباری با تو هم درد هستند و قطاری که بر خلاف انتظارت شلوغ است، کانه وسط روز. تهران بیدار شدن روزانه و زندگی اش را هر بامداد از زیر زمین شروع میکند. از چند متر پایین از آسفالت های یخ زده ای که انتظار قدم عابران و اولین شعاع های خورشید را می کشند. البته وسط روز اینقدر آدم خواب توی مترو نیست. و در این میان به همت بلند فروشنده ای باید درود فرستاد که محصول هزار تومنی چینی اش را از همین الان به خیل مخاطبین مشتاق عرضه می کند!
صبحانه جزو برنامه محل کار است. مختصر و سریع و البته دل چسب. نظافت عمومی اینجا البته با آن پادگان درندشت آموزشی توفیر اساسی دارد. بماند که همان هم بیشتر به تفریح و خنده و شوخی میگذشت با جماعت هم وطن اصفهانی که کل گروهان 4 از گردان 2 پایه خدمتی آبان 89 مرکز آموزش شهید دستغیب جهرم را تشکیل می دادند. نظافت دفتر کار که فوقش دو تا میزو چند صندلی است کاری ندارد. باقی کارها هم مثل تمام ادارات رسمی است که رئیس دارد و کارمند و تلفن و نامه و مراودات عادی و... منتها اینجا جناب سرهنگ هست و سروان و سرگرد و... فقط تنها ارتباطمان با دنیای بیرون یک خط تلفن ثابت و است لاغیر. اینترنت و موبایل و لپ تاپ و فلش و سی دی و باقی همه ممنوع است! دل گرمی بزرگی به اسم چایی تا دلمان بخواهد اما هست. چایی هایی که چند روزی هست با دیدن من انتظار نبات می کشند! می گذرد تا ظهر که نماز بشود و بعد هم ناهار و بعد دوباره با خط مترو به آغوش تکنولوژی برگردیم. و این یعنی بهترین فرصت برای مطالعه!
و روز ها قرار است به این منوال شب بشود تا یک/یک/ نود و یک!
1- وقتی نگاه میکنم که آخرین پست ارسالی ام روی این وبلاگ بر می گردد به مهر ماه قدر از خودم و وبلاگ نویس بودنم خجالت میکشم. و در این مدت چه تفاق ها که نیفتاده... و باز وقتی فکر میکنم می بینم که اصلا حدود سه ماه است که جز در دفترچه یادداشت های شخصی ام هیچ چیزی ننوشته ام و مطلبی از من جایی منتشر نشده یه جوری ته دلم خالی می شود. کلی حرف برای گفتن دارم. به خصوص در باره این سه ماه و مهمترین رخداد های زندگی ام. و همین نوشته ساده میتواند یک شروع دوباره باشد. می تواند هم نباشد!
2- آدم در بعضی وضعیت ها بعضی وقتها که بعضی چیزها را که می بیند یک حالی میشود! مثل این:
یا علی مددی