هوالطیف

من زاده ی زمانه ی اویم!

تصاویر دوران کودکی در ذهن بسیار مبهم است. مثل فیلم هایی که توی آرشیو صدا و سیما از همان زمان ها مانده و آنقدر خاک خورده که الان کیفیت درست و حسابی ندارد. و البته هیچ وقت هم منتشر نشده. موقع رجوع به آن هم مدام کلیات توی ذهن چرخ می خورد و یک دفعه بعضی جاها واضح می شود در حد جزئی ترین تصاویر. و بعد دوباره بازگشت به حالت قبلی. انگار یک یک نفر آنتن تلویزیون مغز را روی پشت بام مدام می چرخاند و در حین این چرخاندن می شود بعضی تصاویر را  دوباره دید از لا به لای برفک ها. این تصاویر گاهی صدا ها را هم بر خود دارند. در این میان گاهی یک تکه آن قدر کلیدی می شود که هیچ وقت نمی شود آن را از یاد برد. به خصوص که این قطعه کلیدی تصویر گریه کردن مادرت باشد در یک صبح بهاری وقتی که تو کودکی خرسال بوده ای و تازه از خواب بیدار شده باشی... 

تولد در 21 خرداد 63 یعنی 2 سال و 18 روز بعد از فتح خرمشهر. و یعنی یک هفته از 5 سال کمتر، مانده به رحلت امام روح الله. و تمام اینها یعنی من 5 سال از زندگی هم را در ایرانی زیسته ام که آن مرد در آن نفس می کشیده. حتا اگر دستش را نبوسیده باشم و یک بار هم او را از نزدیک ندیده باشم، باز تمام این مدت را با او هم نفس بوده ام.

می توانم چشمهایم را ببندم و تصور کنم خانه خودمان را در سالهایی دور. پسرکی را که تازه می خواهد زبان باز کند و فقط چند دو هجایی ساده را بلد شده و همه با شنیدن همان دو سه کلمه ذوق کودکشان را می کنند.  تصور می کنم وقتی را که بزرگترهایش توی خانه هم دیگر را نشان میدهند  و از او می پرسند "این کیه؟" و او مشدد و بریده می گوید "با،با" ... "ما،ما"! و بعد از هر گفتن آدب دهانش رو قورت میدهد. بعد وقتی به عکس روی دیوار اشاره می کنند جواب می دهد "آ،قا" و بعد همانطور که یادش داده اند، آقای توی عکس را که دارد لبخند می زند، می بوسد. و جای بوسه اش روی تصویر امام می ماند. و این تصورات عین واقعیت است.

لابلای این واضح شدن ها گاهی صدای آژیر قرمز هم هست. و دویدن با عجله همه به زیر زمین خنک و امن. و البته تصویر شیشه های ترشی و مربا که به ردیف توی طاقچه همان زیر زمین کنار هم چیده شده اند. و گاهی  تار عنکبوتی در گوشه ای. حتا یک بار صدای انفجار موشک هم هست در چند کوچه آنطرف تر. تصاویر شیشه های قدی که روی قطرشان چسبهای ضربدری خورده هم هست. تاریک شدن یک دفعه شبهای خانه و رفتن ببیرون و رصد دسته جمعی هواپیمای دشمن توی آسمان شهر با چشمهای غیر مسلح. قدری آن طرف تر، گریه کردن های این کودک هنگام اعزام دایی ها به جبهه هم هست. پای اتوبوس. و درخواست عاجزانه لابلای گریه ها که: "من را هم ببرید!" و قلک های نارنجکی پلاستیکی و پس اندازی کودکانه که تمام افتخارش این بود (و هست) که کمک به جبهه می شد. ما جرای آن روز اما ماجرای دیگری است...

این کودک خرد سال اما آن روز را خوب به یاد دارد که وقتی از خواب بیدار شد اولین چیزی که دید گریه  آرام مادرش بود و صدای قرآنی که از رادیو پخش میشد. (و از آن روز به بعد بود که مادر از قرآن های بی گاه رادیو مضطرب می شد و اشک امانش نمیداد. که کم هم اتفاق نیفتاد در رحلت آیات اراکی و گلپایگانی و...). و کودک تازه یادش آمد آن مراسم های دعای دسته جمعی که در خانه فامیل برگزار می شد برای چه بود.  و زمزمه ای مداوم که می گفت: «امام را دعا کنید!» او خوب یادش هست برادر بزرگش آن روز صبح به مدرسه نرفت. کودک یادش می آید تمام آن روزها دو شبکه تلویزیونی، که در معدود ساعت های روز برنامه داشت، به جای برنامه کودک آهنگ عزا پخش میکرد و تصویری نشان میداد از یک عمامه مشکی که بر روی یک تابوت در  سرخانه ای شیشه ای قرار گرفته بود و غلام کویتی پور که میخواند: «چه دشوار است پیمودن، ز هجران تو منزل ها...». این کودک خرد سال یادش هست که پدر و همان دایی های از جنگ برگشته از اصفهان عازم تهران شدند. تا پدر که حدود ده سال پیش، 12 بهمن در بهشت زهرا به استقبال امام رفته بود. حالا او را در همان بهشت زهرا به نیکی بدرقه کند... 

و حالا امروز کودک مثل دایی هایش که در زمان جنگ بسیجی امام خمینی بودند، شده بسیجی امام خامنه ای. و در آخرین روزهایی که به تولد 26 سالگی اش در خرداد 89 باقی است، بگذار در میانه خاطرات 14 خرداد دلش خوش باشد به آن چند سال هم نفس بودن با حضرت روح الله و  افتخار کند به این که فرزند زمانه او است.




این پست با افتخار و علاقه نسبت به دعوت هابیل برای شرکت در یک حرکت وبلاگی ثبت شد. بقیه (تمام) پست ها و نوشته دیگران  در این باره را می توانید در وبلاگ موج وبلاگی 14 خرداد ببینید.

بنده هم این دوستان خوش قلم وبلاگ نویسم را به نوشتن در این خصوص دعوت میکنم:

روزنامه نویس بزرگ وار (وبلاگ وزین آغاز درنهایت)
محمد مسیح سر شلوغ (وبلاگ استشهادی جنگی که بود جنگی که هست)
سید فرشاد خوش فکر (وبلاگ خوش ساخت جایی برای بودن)
برادر بزرگتر  (وبلاگ  متواضع نوشته های یک برادر کوچکتر)
مجدالدین پای کار (وبلاگ دوست داشتنی سه الف)
محمود ارجمندی پر دغدغه (وبلاگ فخیمه نامحرم)
حسام مطهری
منتقد (وبلاگ خاص پاکت ها)
سمیه فیروزفر اکتیو (وبلاگ شریفه هبوط)

باشد که مقبول حضرت حق افتد.

یاعلی مددی

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۹/۰۳/۰۷ساعت 14:15  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |