هوالطيف

خدا حافظ كابل!

یادداشتهای آن لاین سفر نوروزی به خاک افغانستان (5)

سفر نوروزي عجيب و غريب ما دارد به پايان مي رسد. اين آخرين پستي است كه از خاك افغانستان ارسال مي كنم. داريم برمي گرديم. امروز صبح يك چرخ چند ساعته در كابل زديم. با يك راننده قديمي شيعه به اسم سيد ضيا كه زمان شاه ايران را ديده و زمان طالب ها به پاكستان رفته. اهل كابل است و حرفهاي زيادي درباره شهر و بناهاي آن براي ما داشت. در همان حين از دوره امان الله خان تعربف كرد تا ظاهر شاه و داكتر نجيب و كمونسيت ها و روس ها و مجاهدين و جنگ هاي سي ساله و آمد تا رسيد به طالب ها و امروز. دولت حامد كرزاي. و اين كشور بيش از هرچيز نياز به آرامش دارد. اين را تمام دنيا و مردم اين كشور به نیکی مي دانند. اما چرا اين آرامش هنوز به طور كامل وجود ندارد؟ بايد دنبال كسي گشت كه منفعت مي برد. مثل پليس هاي جنايي سريال ها! چه كسي سود مي برد؟ جواب ساده است. اما قضيه به همين سادگي ها نيست!

پرواز كابل-هرات ساعت دوازده است. خطوط هوايي پامير با بوئينگ هاي خوشگل! كه تا توانسته اند ظرفيتش را بالا برده اند با نزديك هم چپاندن صندلي ها! اين همه مهماندار هستند اما از پذيرايي خبري نيست به جز یک لیوان آب خوردن. همان داستان هرات به مزار شريف عينا در همين هواپيما هم هست. با اين تفاوت كه بخشي از صندلي ها خالي است. طبق توصیه همه دو ساعت زود تر مي رسيم فرود گاه كابل كه كهنه و بي رنگ و رو اما واقعا يك فرودگاه است. هر چند مثل خيلي از چيزهاي ديگر این کشوره هنوز مانده تا قواره اي در خور نامش پيدا كند. نكته جالب در تمام اين مدت عدم بر خورد به ساختمان هاي نوساز و بزرگ بوده. تك و توك ديده ايم. نظامي ها هم اكثرا نو نوار است اما واقعا جاي بناهاي قابل توجه خالي است. هرچه هست مربوط به دوره هاي گذشته و دور است و همان ها هم آثار جنگ بر خود دارند. كشور هنوز وارد دوره سازندگي نشده. در تمام اين مدت و هنوز هم كه هنوز امنيت به عنوان زير ساخت اساسي تر مورد توجه بوده و همه چيز صرف همان شده است و تازه محقق هم نشده. حتا يك بار هم آسانسور نمي بينيم. حتا در وزارت خانه اي كه رفتيم. هتل ها هم همينطور. هنوز به زير ساخت هاي عمراني نرسيده اند. حتا در برق و نيروگاه. در همان ها هم كشورهاي ثاني و ثالث در رقابت اند براي كسب سود! همه دنبال فروش ماهي هستند به جاي فروش ادوات ماهي گيري!

ظهر رسيديم هرات. در شهر چكر زديم و خريد هاي زيادي كرديم. حالا هم كافي نت. شب را مهمان خليل هستيم و فردا صبح هم حركت به سوي مرز. ظهر از خواف بليط قطار داريم براي تهران.

مي دانم دل تنگ خواهم شد. و تا مدتها ياد شب نشيني هاي مزار شريف را خواهم كرد. ياد قدم زدن  شبانه در خيابانهاي كابل. ياد خريد همراه با عكاسي از بازار سنتی چارسوق هرات. دل تنگ اشرف و مصطفا و ايمل و الياس و ويس مي شوم در مزار شريف. و خليل در هرات. و خان شيرين و نظيف در كابل. و به خصوص پليس هاي كابل! ناصر كه مسئول حراست وزارت فرهنگ و اطلاعات بود. دل تنگ حاج ابراهیم آنتيك فروش در چهار راه حاج یعقوب. دل تنگ ذكر الله  و سادگي اش. دل تنگ عليرضا در بازار چهارسوق هرات. دل تنگ بكتاش تابش كه يك بچه پولدار با ظرفيت بود و درس خلباني مي خواند. دل تنگ فرشيد مروي و برادرش در كتاب فروشي ابن عربي هرات. دل تنگ رحيم كه ما را براي گردش به بلخ برد در آن روز باراني و برايمان از خانه هفت ميوه آورد. دل تنگ نوجوان هاي سر خوش سمنگان در آن صبح دلربا. دل تنگ مي شوم حتا براي تمام گداهايي كه شانسشان را روي ما آزمايش كردند با کلید واژه مشترک "خیرات"! دل تنگ ايستگاه راديوي شهر كه آهنگ درخواستي ما را پخش كرد. دل تنگ سالنگ كه برفش تا سال بعد آب نمي شود. و تونلي كه كاميون در آن جلوي ما چپ كرد! دلم تنگ مي شود براي دست پخت مادر خليل. و براي كباب سيخي هاي تمام كبابي هاي افغانستان! 


راه رفتني را بايد رفت.

و خداوند شبان ماست.


يا علي مددي

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۰۱/۰۷ساعت 18:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |