هواللطیف

به قرمزی لبو!

یادداشتهای آن لاین سفر نوروزی به خاک افغانستان (۱)

می گویند آدم از فردایش هم خبر ندارد. چه برسد به اینکه هر سال موقع تحویل سال فکر کند سال بعد همین موقع را کجا خواهد بود. اما من همیشه همان موقع همین فکر را می کنم و همیشه سال بعد همان موقع خودم را هیجان زده می بینم که دارد به سال بعد ترش فکر میکند. به خصوص الان که آفتاب تازه غروب کرده و من بعد از بازدید بعقه و مزار (به قول اهالی اینجا زیارت) عبدالرحمن جامی آمده ام توی یک کافی نت در شهر هرات نشسته ام و خسته اما سرخوش از یک روز تمام گردش در این شهر باستانی کشور افغانستان دارم عکسهای توی دوربین را نگاه می کنم (که چون سیم رابط همراهم نیست نمی توانم بگذارمش اینجا!) و همین یک ساعت پیش بلیط هواپیمایمان به مقصد مزار شریف را که دیروز جا نداشت گرفتیم و خوشحال و خندان گشتیم که مطابق سفارش همه افغانی ها نوروز را در مراسم معروف آنجا خواهیم بود.

دیروز ساعت ۱۱ و ۱۱ دقیقه صبح بود که در یک لحظه تاریخی ما چهار نفر از مرز زمینی دوغارون گذشتیم و پا به خاک افغانستان گذاشتیم. کشوری که اکنون مدتهاست عنوان جمهوری اسلامی را قبل عنوانش دارد. و لبریز از اصالت و دوستی است.

گفتنی ها زیاد است. دیدنی ها هم. نوشتنی ها و سوژه های ناب برای عکاسی هم. و من مانده ام این وسط کدام اینها را انجام بدهم که از آن یکی نمانم. بازدید از شهر همان دیروز که رسیدیم بلافاصله بعد از ناهار دیر هنگام شروع شد. در میان نگاه های مردمی که حداقل یک بار به طور کامل براندازمان می کنند و فکر میکنند توریست خارجی هستیم (با این قیافه ها شاید حق هم دارند! هر چند ما از خودمان و ظاهر عادی مان در ایران اصلا فاصله نگرفته ایم.) و تکه ای و سلامی و علیکی و بعد که می بینند ایرانی هستیم صحبت گل می کند. برخورد ها برادرانه است. همه عاشق اینکه ازشان عکس بگیریم. و ما از همه کس و همه جا عکس میگیرم و تا به حال هیچ ممانعتی وجود نداشته. گدا البته کم نیست. لب مرز بیچاره مان کردند. دخترک کوچکی فقط موفق شد پول بگیرد که آویزان شد به پای من و اجازه راه رفتن نمی داد. خیلی از اینها بچه اند. در این میان هم بسیاری گدای ذاتی و حرفه ای نیستند اما با دیدن ما شانسشان را امتحان میکنند که البته در مورد ما هیچ کدام خوش شانس نبوده اند.

 بازار قدیمی شهر و بافت تاریخی که مرکز آن چارسوق است محور اصلی بازدید امروز بود. کاروان سرای زرد. حوض دختر وزیر. اینها به آب انبار ما می گویند حوض. آب انبار هایی که برخلاف معماری ما ساختمانش چهارگوش است به جای دایره. حوض چهارسوق هم دیدیم. خودش یک مجموعه جالب است از تیمچه و بازار و... خیابان چهار باغ هم دارند که منتهی می شود به مسجد جامع کلان که معماری اش تنه می زند به معماری مسجد گوهر شاد حرم امام رضا. و البته بزرگ تر است. نماز ظهر و عصر را در وقت نماز عصر آنها همان جا خواندم. راستی مزار همان گوهر شاد بانو در همین شهر است. فردا قرار است بروم از او تشکر کنم به خاطر زحمتهایی که کشیده! دروازه عراق و دروازه قندهار هم هست. (چقدر خوب است که این صفحه کلید کاملا فارسی است!) تفاوت های زبانی لذت بخش است. دیشب قبل از خواب یک بحث مفصل هم دریاره تاریخ معاصر و مشترکات تاریخی ما و افغانستان بود. همین شهر هرات را انگلیسهای حرام زاده! زمان ناصرالدین شاه گور به گور شده از خاک ما جدا کردند. هنوز هم که هنوز فک و فامیل های محلی پخش و پلا اینور و آن ور مرز زیادند. و باید بیایی و ببینی تا حق مطلب را دریابی تا بتوانی برای این میراث فرهنگی و معنوی از دست رفته و این مردمان نازنین که سیم خاردارها بین ما و آنها فاصله انداخته حسرت بخوری و با دیدن هر ظرافت گفتاری یا رفتاری و دریافتن هر نکته جدید نیشت تا بناگوش باز شود. (این فکهای ما و تمام ماهیچه های صورتمان درد گرفته در همین دو روز از بس ذوق کرده ایم!)

چه خوش است این روزهای آخر سال ما! اینجا به گلوله می گویند مرمی. به چماق می گویند کتک. در مغازه ها جیب خشاب دیدیم. پلیسها در شهر کاملا مسلح هستند. نظامی های لب مرز مسلح تر و البته خوش تیپ تر. خبری از امریکایی ها نبوده در این دو روز. میزبان ما نامش خلیل است. جوان زبر و زرنگ و سر زنده و پر انرژی که سنگ تمام گذاشته خودش و خانواده اش برای میزبانی ما. شغلش مترجمی است و زیاد با خارجی ها سر و کار دارد. و هر کس را که می بینی سالیانی در ایران سپری کرده. آنقدر که لهجه اصفهانی من را راحت می شناسند!

پول اینجا اسمش افغانی است. خودشان در افواه می گویند روپیه. هر هزار تومان یا یک دلار را معادل پنجاه افغانی باید حساب کرد. البته صراف ها به ۴۷ و نیم افغانی معاوضه می کنند. بلیط هواپیما خطوط هوایی پامیر از اینجا به مزار شریف شد نفری ۳۰۰۰ افغانی حالا حساب کنید بلیط هواپیمای ۴ نفر شده چند تومان؟ البته قبلش پرتقال فروش را پیدا کنید!

خوردنی های هله هوله کم نیست. یک آب هویج هایی اینجا هست که طعم همان آب هوبج را میدهد اما هویجش و آبش هر دو قرمز است. "به قرمزی لبو!" (ر.ک تیتر پست قبلی!) اما هویج است. هر لیوان ۱۰ افغانی. خودشان می گویند زردک. به نظرم با خون آب یاری شده که اینجوری شده. شاید برایش شهید هم داده اند! آب نارنگی هم هست. فرنی و نخود پخته. باز هم هست. وقتی بقیه را امتحان کردیم در صورت زنده ماندن خبر میدهیم.

از مشاغل عکس می گیریم. از مردم. از خیل زنان برقع پوش. از تاکسی های موتوری سه چرخ منحصر به فردی که اسمش زرنج است. از بچه های سر زنده که عاشق عکس هستند. از در دیوار شهر. از پیر مردها و محاسن سفید و خضاب شده و دستارهای سفید به سر بسته شان. از شهری که آسمان خراش ندارد. و هنوز هم بلند ترین هایش همان مناره های لاجوردی کاشی کاری شده مسجد جامع است. و گنبد های فیروزه ای که هنوز نمیدانم مال کجاست. و مناره های خشتی مجموعه مصلا که از هفت هشت ده تایی که از اول بوده پنج تای آن بیشتر نمانده. شهری که هنوز اصالتش را حفظ کرده. شهری که از بالای یک ساختمان دو سه طبقه می توانی تا آخرش را ببینی. و در همین دو روز من عاشق این شهر شده ام!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۲/۲۷ساعت 18:40  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |