هواللطیف
توی آن چند روز تعطیلی بعد راه پیمایی 22 بهمن به جای اینکه مثل همیشه راه اصفهان در پیش بگیرم خانواده را مجاب کردم که بیایند تهران را در فرصت تعطیلی چند روزه بگردیم. موزه عبرت (بازداشتگاه کمیته مشترک ضد خراب کاری) و موزه پست (اولین ساختمان اداره پست) و موزه سفال و آب گینه (منزل قدیمی جناب قوام السلطنه) را در یک روز رفتیم و دو مرقد شریف عبدالعظیم حسنی (گفتن "شابدولظیم" رو بیشتر دوست دارم!) و امام زاده صالح هم در یک روز دیگر. ما حتا از لوکیشن بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران هم بازدید کردیم! همان آژانس مسافرتی کاکتوس فیلم آژانس شیشه ای که حالا شده شعبه بانک ملت.
غرض اما تعریف کردن تهران گردی خانوادگی ما نیست. می خواهم از اتفاقی یاد کنم که تلنگر جالبی بود برایم. از امام زاده صالح که آمدیم بیرون در مسیر برگشت به سمت خودرومان از بازار تجریش گذشتیم. همان ابتدای بازار داشتیم با پدر غر می زدیم که اینجا شکل بازارش سنتی است اما به خاطر بالاشهر بودن خیلی بی انصاف و گران فروشند. در همان حین برای خرید چیزی دم یک مغازه گران(تر) فروش ایستادیم که چهره ای آشنا دیدیم. زنی با چهره ای آشنا. بسیار شبیه به هدیه تهرانی که بعد از مشورت فهمیدیم خودش است. در آن شلوغی بعد از ظهر بازار آمد و از مغازه دار یک کیلو مواد خوراکی خرید کرد. موقع حساب مغازه دار داش مشتی گفت: "هفت هزار تومن قابل شما رو نداره خانم تهرانی" و او هرکار کرد فروشنده پول را نگرفت. و ما خیلی خوشمان آمد.
بعدش من فکر کردم به دیدار جناب رئیس رئیس جمهور... اٍ ببخشید اشتباه تایپی شد! رئیس دفتر رئیس جمهور (که اسمش را هم دوست ندارم بیاورم!) که کلا سر رشته فرهنگ و بودجه ها و مدیران فرهنگی دولت دست ایشان است با این بازیگر هنرمند زن و وام بلاعوض نهاد مربوطه که بعدش به ایشان دادند و مبلغش هم از 20 - 30 میلیون به روایت شمقدری تا 120 میلیون به روایت رسانه ها در تغییر است. (و لابد گفتند: این همه میلیون تومن قابل شما رو نداره خانم تهرانی!) در ادامه فکر کردم به این که رفیق خودمان برای گرداندن یک سال یکی از بهترین سایت های متعهد حوزه کتاب لنگ ده میلیون تومان پول است. بعدش کلی بیشتر خوشم آمد از آن بازاری که از جیب خودش می بخشد به هنرمند محبوبش و هیچی هم به هیچ جایش نمی ماسد و فکر هیچ کدام از انتخابات های بعدی نیست! و بدم آمد از مدیر ارزشی ما که معلوم نیست برای چه از کیسه بیت المال حاتم بخشی می کند برای تفریحات عکاسانه یک بازیگر در جایی که اگر هم نکند هیچ اتفاقی نمی افتد. و یک دفعه که گفتم عکس یادم آمد که حسین پرتوی عکاس انقلاب که تصویر تاریخی دیدار همافرها با امام هم مال او است توی بیمارستان بستری و معطل هزینه درمان است و هیچ کس هم سری بهش نمی زند. و دست آخر که دیدم دارم از فکر کردن خسته می شوم زیر لب گفتم: "آن بازاری بی انصاف شرف دارد به صد تا مدیر مثل تو!"

یا علی مددی