هواللطیف
شب جمعه گذشته «وحید جلیلی» و «علی مطهری» در برنامه پر بیننده «رو به فردا»ی «یامین پور» حاضر بودند که معروف شده به «90 سیاسی». حرفهای مهمی در آن برنامه زده شد، به خصوص حرفهای صریح و منطقی وحید جلیلی و مواضع همچنان دو پهلو و خوش بینانه مطهری. بعد از آن این پست «لیلا باقری» را در «پنج دری» خواندم که از دوستان نادیده روزنامه نگار است. حرفهایم در کامنت دانی آنجا جا نشد. با قدری اضافات می گذارمش اینجا اما قبلش حتما آن مطلب را بخوانید.
نکته جالبی است. قبلا هم به آن فکر کرده ام. "لج بازی". همه ما رگه های وجود آن را در حرکت های صورت گرفته این چند ماه می بینیم. اما با قدری تحلیل رفتارها در این مدت می شود فهمید که این لج بازی منحصر به برخی سیاست مداران ما نیست. هر چند که موافقم در سطوح مختلف دو طرف وجود دارد.اما این لج بازی یکی از مهم ترین عواملی است که بدنه را کنار، پشت سر و حتا جلوتر از بعضی از همین جناب "حالا مثلا دیگه" نگه داشته.
وجود بسیار تناقضات و فقدان منطق در همین رفتارها (که البته به ضرب و زور توجیه می شود) ناشی از موضع مبتنی بر لج بازی نسبت به طرف مقابل (بخوانید نظام) است. موضوع این است که از قضای روزگار تمام مواضع نظام را می شود جوری در یک پارادایم جا داد (اگر حق مطلب را بخواهم ادا کنم باید بگویم "می شود چپاند!") اما وقتی کسی بخواهد با همه این ها، آن هم از موضع لج بازی مخالفت کند، به تناقضات عجیب و غریبی می رسد که هنوز هم آن می توانیم ببینیم. مصداق ها زیاد است.فقط کافی است شعارهای داده شده در تجمعات را مرور کنیم. (در روز قدس "مرگ بر اسرائیل" را حذف می کند. شعار "نه غزه نه لبنان" می دهد. اما "مرگ بر چین" می گوید. برای حمایت از "مسلمانان" چین!)
من در این اوضاع کاملا گارد گرفتنه شده برای "کم نیاوردن" را در طرفین حس می کنم. اگر بخواهم مثال ساده و خوب خانم باقری را با یک مثال دیگر تکمیل کنم باید بگویم حس کل کل های یک مسابقه داربی را دارم که بد جور بالا گرفته. نه از جنس استقلال و پرسپولیس که بیشتر از جنس پرسپولیس و سپاهان (تاکید می کنم این دو خیلی با هم فرق دارد. اما جای باز کردنش نیست.) اصلا قرار بر قانع شدن نیست. قرار نیست با شنیدن حرف هم دیگر حقی را بیابیم که دارد در هیاهو و دروغهای رسانه ای گم می شود. صرفا قرار است کم نیاوریم! و این یعنی یک سیر بی نتیجه.
این مسئله در قبول نکردن واقعیت ها و لایی کشیدن از بین آنها از سوی کسی که عنوان رهبر یک جریان را دارد قضیه را بغرنج تر می کند. مسئله اینجاست که ولی فقیه نظام جمهوری اسلامی که در موضع قدرت هم قرار دارد، به کاستی های موجود اشاره می کند، خواستار رفع آنهاست، به صورت موردی از عملکرد زیر مجموعه ها اعلام نارضایتی می کند و به طور خاص دستور پی گیری می دهد.(مثل صدا و سیما و کهریزک) اما طرف مقابل حتا یک ایراد را نمی پذیرد، زمین و زمان را به هم می دوزد و متکبرانه همه چیز به به گردن دیگری (بخوانید نظام) می اندازد تا مبادا مجبور به گرفتن موضعی شود که طبیعتا به ریزش و فاصله گرفتن بخشی از بدنه او منتهی خواهد شد. او در این راه حتا سوء استفاده دشمن خارجی، عناصر تندرو ضد نظام و عناصر تروریست دیگر از فضای به وجود آمده را نیز نادیده می انگارد تا شاید از قدرت تظاهرات خیابانی نیروهای منتسب به او کاسته نشود. موسوی هنرمندانه توانسته با با زدن حرفهای کلی و ابهام فراوان، وجود تناقضات در مواضع و عملکرد خودش را که از دوره انتخابات شروع شده بود، همچنان حفظ کند. و این توانایی را کمتر سیاست مداری دارد. (که یکی از بارز ترین این تناقض ها داستان نسبت او با «امام» و خط امام است)
با همه اینها من هنوز مثل همان هفته اول بعد از انتخابات فکر می کنم این مسئله باید در سطوح بالایی حل بشود. مسائل رخ داده در کف خیابان های شهر هرچند تاثیر گذار است اما تعیین کننده اصلی نیست. (چون حرکت خیابانی وقتی جواب می دهد که اولا "مردم" در مقابل "مردم" قرار نگیرند و ثانیا اگر قرار می گیرند طرف معترض در اقلیت فاحش نباشد.) حتا بلواها و خبر پراکنی و جریان سازی های رسانه ای هم که اکنون به یک رویارویی حاد در عرصه واقعی جنگ بر سر "افکار عمومی ایران" تبدیل شده، نتیجه را تعیین نمی کند. (با کمال تاسف ما به خاطر ضعف عملکرد خودمان در اتفاقات و البته سلطه بی قید و شرط غول های رسانه ای غرب در مسابقه افکار عمومی دنیا باخته ایم. هر چند هنوز چشم های امید فراوانی در سراسر جهان به سوی نظام اسلامی ایران است.)
اما در این راه یک مشکل اساسی وجود دارد و آن هم عدم وجود یک طرف مشخص با حرفهای شفاف در موضع مقابل نظام است. (می گویم "نظام" چون حتما شما هم با من موافقید که مسئله دیگر یک دعوا سر نتیجه انتخابات نیست و مسئله از احمدی نژاد فراتر رفته. البته از اولش هم نبود. هرچند موافقم که حتا آوردن اسم این مرد و یادآوری کارهایش به شدت روی اعصاب معترضین نظام پاتیناژ می رود! این را چون منی به خوبی درک می کند. چون شرایط مشابهش را هشت سال زمان خاتمی تحمل کرده است!) مسئله در طرف ذکر شده واحد نبودن و مهم تر از آن عدم شفافیت حرفها، خواسته ها، و حتا مشخص نبودن طرف صحبت است. اینجاست که گونه گون بودن طیف های جمع شده پشت سر "نام" موسوی کار را برایشان سخت می کند. نمونه ساده اولین جرقه اختلاف را در مطالبات مطرح شده موسوی در بیانیه شماره 17 و نامه 5 نفر لندن نشین و بحث حداقلی بودن خواسته ها می توان دید. (این گونه شناسی سبزهای معترض از نظر اجتماعی و موضع سیاسی و محور مطالبه هم خودش یکی از مسائل مهمی است که بر سرش حرفها زده شده و مطلبهای فراوانی نوشته شده و می شود.)
مطمئنا وقتی فضا قدری آرام بگیرد و پای بحث ، منطق ، استدلال و مهم تر از همه قانون به میان بیاید و صحبت به حرف حساب و مطالبه های اصلی و تعریف مواضع برسد مشکلات اصلی مخالفین و معترضین رخ می نماید که منجر به تفرق ایشان خواهد شد. برای همین کسانی که در داخل و خارج در راس این جریان هستند و آن را خط دهی می کنند به شدت در تلاش هستند که این مسئله تا گرفتن یک امتیاز اساسی از نظام (یا شاید زدن یک ضربه کاری) هرطور شده عقب بیفتد و با تهییج فضا و دامن زدن به رادیکال شدن آن و غلبه شور و احساس، سعی بر فرار از موقعیت تببینی دارند. مانور فراوان بر کشته های وقایع اخیر و پروژه کشته سازی و لو به دروغ نیز در همین راستاست("سعیده پور آقایی" و لیست 72 کشته که یادتان نرفته؟!). چون اصولا حرکت آنها مبتنی بر یک پارادایم تعریف شده و چهارچوب مند نیست. تنها نخ مشترک آن مخالفت با هر چیزی است که از سمت دولت و نظام باشد. یعنی همان پارادایم لج و لج بازی.
داستان سبزهای مخالف داستان پرتناقضی است. و موسوی این را به خوبی می داند. او نیک می داند به محض تعیین کردن خطوط (همه ی خطوط از جمله خطوط قرمز) به پایان راهش خواهد رسید. پایانی که هرچه باشد برای همه طرفداران او دردناک است. اما مگر چقدر می شود آنرا عقب انداخت؟