هواللطیف
از همان دوران نوجوانی شروع شد.
آن روزها دانش آموز راهنمایی بودم. دوم بودم که خوردیم به پست دوم خرداد و با اینکه سن مان به رای دادن نمی رسید افتادیم توی خط سیاست. و آن دوره شد دوره بلوغ سیاسی من. و نسل من.
از شعر و شاعری اما به غیر از کتاب ادبیات مان، باری نداشتم. و البته نمک های گاه و بی گاه دبیر ادبیاتی که نمی دانم از چی ما خوشش آمده بود که ول کن کلاس مان نبود. با لبخندهای نمکینش دو سال پشت سر هم دبیرمان بود. موهای جو گندمی اش همیشه مرتب و شانه شده بود. ریش ها را اما همیشه کوتاه نگه می داشت. با چشمهای ریز که شیطنت کودکانه ای را می شد در عمق آن دید. او را هیچ وقت نمی توانم بدون کت و شلوار تصور کنم. کت و شلواری که هیچ وقت همرنگ نبود. حتا توی دبیرستان هم دو سال در محضر استاد بودیم. دیگر همه مان حفظ شده بودیم که قدیمی ها می گویند «اگر کسی به گربه آب بپاشد توتولی* در می آورد!» (*دانه های روی پوست)
سخت می گرفت. در نمره و امتحان. حتا یک بار از کلاس بیرون شدم به خاطر تکالیف ننوشته فارسی. غم تلخ چشم غره ها و اخم آن روزش هیچ وقت یادم نمی رود. از نظر سیاسی چپ بود. البته ولایی و طرفدار رهبر. همین باعث می شد بیشتر به او توجه کنم. به خصوص که تازه از سیاست سر درآورده بودیم سر هر چیزی مثل جوجه خروس ها شاخ و شانه می کشیدیم برای همه و مثلا بحث می کردیم. او پایه بود. تجربه ای بدیع بود وقتی یک زنگ کلاس را گذاشت برای بحث درباره فیلم آدم برفی و بلبشویی که انصار حزب الله اصفهان آنروز سر فیلم راه انداخته بودند. و چه روزی بود آن روز. سخت است فیلم را ندیده باشی و بخواهی درباره اش قضاوت کنی! نصیحت آن روزش تمام این مدت همیشه در گوشم بوده و هست وقتی چشمهای ریزش با لحن صدایش مهربان شد و به من گفت: «همیشه حداقل یک درصد احتمال بده داری اشتباه می کنی»
و همین موجب شد هیچ وقت برای قضاوت به شنیدن حرف یک طرف بسنده نکنم. یا حداقل تمام سعی خودم را برای این کار بکنم.
با تمام اینها صدای پر طنینش را هیچ جور نمی شد بی خیال شد. از آن صداها که اگر صاحبش منبری می شد توی توی مجلسش جای سوزن انداختن نبود. صدایی که با شنیدنش می توانستی بفهمی قدیمی ها چطور بدون اکو و آمپلی فایر توی شبستان مسجد جمعه یا مسجد امام اصفهان جمع می شدند و صدای سخنران به همه شان می رسیده. همین صدا بود که سالها بعد یکی از هدیه های ساده و با ارزش زندگی ام را به من داد؛ یک دوست خوب.
راستش دل خوشی ازش نداشتم بر خلاف ارادت که تا دلت بخواهد نسبت به او داشتم. هنوز هم دارم. این ربطی ندارد به اینکه پسر همان دبیر ادبیات بعد چند سال شد رفیق جینگ مان. با صدایی که عین پدر است. مدتهاست که علاوه بر رفاقت و همکاری، مشتری طنزها و وبلاگ و شعرها و اجراهای تئاتر و مرام و معرفت «رضا احسان پور» هستم. کتمان نمی کنم دیدن چنین پسری ارادت من را به آن پدر افزون کرد. و چقدر خوش حال شدم وقتی محرم امسال هم مثل تمام این سالها بعد مراسم هیئت توی مدرسه احسان پور پدر را دیدمش و دیدم که سر حال است همچنان. با اینکه موهای جو گندمی اش دیگر به سفیدی کامل می زند.
با این همه او هیچ تاثیر خاصی برای ورود من به حوزه شعر و شاعری نداشت! ماجرا از جایی کاملا بی ربط شروع شد.
مدرسه ما بر فراز شهر بود (و هست). راهنمایی و دبیرستان شهید اژه ای در دامنه کوه صفه (به ضم صاد) قرار دارد. در پرت ترین زمینهایی که زمانی محل تخلیه زباله دانشگاه اصفهان بوده. هر روز بعد از مدرسه کارمان پیاده روی در مسیری بود از مدرسه تا اولین ایستگاه اتوبوس. تازه همین هفته پیش از صفحه کیلومتر ماشین حسین(برادرم) فهمیدم دو و نیم کلیومتر بوده (و هست)، سه چهار نفر بودیم که با هم پیاده راه می افتادیم. من، سیدحمید(آستمید)، مجید، محمد، علیرضا و حسین خودمان.
دو راه داشتیم. داخل دانشگاه اصفهان. یا از خیابان صفه. هر دو سرپایینی بود (هست). کافی بود دنده را خلاص کنی و بیفتی توی مسیر. پایان راه هر دو هم دروازه شیراز بود و ایستگاه اتوبوس های خط طوقچی. انتخاب مسیر بستگی به فصل داشت. اوایل تابستان که توت های قرمز و سیاه و سفید می رسید می زدیم به دل توتستان دانشگاه. و تا جا داشتیم می خوردیم.اوایل پاییز که فصل زالزالک های زرد درشت بود از توی دانشگاه به سمت بیمارستان الزهرا می رفتیم. از کنار زمین فوتبال آسفالت دانشکده دندان پزشکی رد می شدیم. با فک هایی که مدام می جنبید و هسته های زالزالک را تف می کرد. اوایل گاهی در خوردن زیاده روی می کردیم و سردی مان می شد. چاره اش یک لیوان چای نبات بود. بعدتر اندازه اش دستمان آمد که چقدر بخوریم. زمین فوتبال با آن نرده های بلند بین بچه ها رمز گذاری شد به «قفس». بعد از مدتی دبیرها و مدیر مدرسه هم به همان اسم صدایش می کردند!
دیگر روزها مسیر دوم بهتر بود. پیاده روی کنار خیابان صفه که حتا یک مغازه هم نداشت. از کنار ردیف کاج های هم قد سمت چپ که هر سال موقع کریسمس چند تایی اش غیب می شد. سمت راست نرده بود. نرده هایی که پشتش بیمارستان الزهرا بود. بزرگترین و مجهرترین بیمارستام اصفهان. می گفتند جوری ساخته شده که اگر با چرخ بال (آن وقت ها می گفتند هلیکوپتر!) از بالا نگاهش کنی شکل کلمه زهرا است.
بعدش قبرستان ارمنی ها شروع می شد. جایی که اجازه ورود به آن را نداشتیم. نگاه های کنج کاو ما در پس ردیف خرزهره ها لابلای درختان پرتراکم کاج توی قبرستان دنبال چیزی می گشت برای فهمیدن بیشتر از منطقه ممنوعه. نگاهمان اما به جز سنگ قبرهای قدیمی نمی یافت. سنگ هایی حجاری شده که منقش به صلیب بودند. جمع این ها در آفتاب رنگ پریده بعد از ظهر منظره ای وهم انگیز و پر از ایهام می ساختند که در روزهای برفی با سفیدی یک دست جلوه ای دیگر می یافت. بین ما و جواب تمام سوال هایمان فقط ردیف نرده های آهنی سبز نه چندان بلند فاصله بود. یک بار تمام جرئتمان را جمع کردیم که از نرده های رد شویم. رد هم شدیم اما...
هنوز هم یک بار قدم زدن با خیال راحت در آن قبرستان جزو آرزوهایم است.بعد از قبرستان نرده ها با سیم های خاردار ازدواج کرده بودند. پیوندشان خیلی عمیق بود. با هم یکی شده بودند. آنجا پادگان ارتش بود. با تابلوهای رنگ پریده «عکس برداری ممنوع - منطقه نظامی». این پادگان بزرگ «ورزشگاه 22 بهمن» اصفهان را در گوشه خود داشت. الان اسمش را گذاشته اند «شهدای ارتش». چه بسیار بازی های استقلال و پرسپولیس یا به عبارت بهتر ذوب آهن و سپاهان که ما روی سکوهای سیمانی این استادیوم دیدیم. به یادماندنی ترینش باخت یک بر صفر پرسپولیس به سپاهان بود با گل لئون استپانیان.
درست پشت دروازه عابدزاده بودم. حسین برادرم هم بود. لئون پا به توپ بود که یکدفعه از پشت هجده زد. توپش کات نه، تاب برداشت. از آنهایی که شوتهای روبرتو کارلوس بر می داشت. صاف رفت سه جاف دروازه. عقاب آسیا فقط ایستاد و نگاه کرد. و ما پریدیم هوا!روزهای برفی بستگی به حس و حالمان داشت که کدام مسیر را برویم. برف بازی و جنگ و گریز، توتستان دانشگاه را نتیجه می داد. جریمه بازنده یک گوله برف بود که از پشت سر می انداختیم توی یقه پیراهنش. حس لغزیدن برف روی پوست داغ عرق کرده و خیسی قطرات آب چیزی نیست که از یاد کسی برود. از دست کش خوشم نمی آمد. بعد از جنگ برفی انگشتهای یخ زده که از زور سرما قرمز شده بود تنها توان حلقه زدن دور یک لیوان چای بوفه دانشگاه را داشت. می نشستم بیرون. چشم می دوختم به کوه صفه، لیوان چای را میان دو دستم می گرفتم و مسحور بخار برخاسته از آن، دل می سپردم به رویاهایی که با بخار چای توی سرما گم می شد؛ رویای داشتن یک قلعه برفی در زمستان، خانه ی درختی توی تابستان و...
با بچه ها توی راه از همه چیز حرف می زدیم. همه چیز. اما حرفها هم جایی تمام می شوند. بازی های ذهنی-کلامی بهترین راه بود. «یه مرغ دارم...» و «هپ» ابتدایی ترین گزینه ها بود. بعد «اسم بازی» با نام شهرها و اسم آدم ها اضافه شد. همان روزها بود که افتادیم توی خط «مشاعره». و برای مشاعره باید شعر حفظ می کردیم. دیگر شعرهای حفظی کتاب درسی کافی نبود. دوست نداشتم هر شعری را حفظ کنم. و این یعنی سر آغاز گشت در دنیای شعر.
«از نخلستان تا خیابان» را همان روزها برای اولین با آن طرح جلد سفید و ساده اش خواندم. رفتم به قیمت سیصد و چهل تومان از انتشارات قائم خریدم. و برای اولین بار با این اسم آشنا شدم: «علیرضا قزوه»...
به خواست خدا این نوشته یک قسمت دیگر دارد
یا علی مددی