هواللطیف

زیاد شده. خیلی زیاد. آنقدر که حسابش از دستم در رفته. آدمهای جدیدی که اسمهایشان را نمی توانم حفظ کنم و معمولن یادم می روداز بس زیادند. اس ام اس هایی که از شماره های مختلف می رسد که هیچ کدام را ذخیره ندارم. تماسهایی نا موفق (همان میس کال خودمان) که نمی دانم از کجا بوده و چه کارم داشته. سر در گمم می کند. اینکه یک نفر را می بینی و اسمش یادت نیست اما او تو را خوب می شناسد. اینکه مجبوری معذرت بخواهی و به حافظه ات فحش بفرستی که چرا اسم طرف را یادت نیست بین حدود بیست نفر آدم جدید که در یک روز دیده ای! یا الکی گناه را بیندازی به گردن گوشی موبایلت که شماره یک نفر را که باید داشته باشی، نداری. یا ذوق یک نفر کور شود به خاطر اینکه با شوق و ذوق با تو سلام و علیک می کند اما تو حتا یادت نیست طرف را کجا دیده ای! اینکه فکر کنی فرستنده ناراحت شود و رویت نشود اس ام اس اش را برگشت بدهی و بپرسی: "شما؟" و نگران از اینکه مبادا این حافظه دچار کرم خوردگی شده باشد.

سردرگمی جالبی است. فکر می کنم ناشی از سر شلوغی یا تحلیل رفتن حافظه یا تراکم رخدادها در بازه های کوتاه زمانی است. البته تهش فکر کنم ایراد برگرد به کرمی که در وجودم می لولد و مدام به جاهای جدید و حضور در جمع های ناشناخته و متفاوت می کشاندم و به باز شدن بیش از پیش گستره ارتباطی ام می انجامد. با این مسئله کنار آمده ام اما همچنان به آن فکر می کنم. باید راه های ساده ای برای رفع این مشکل باشد. حیف که فرصت فکر کردن به آن نمی رسد!


بخوانید شعر جدید علیرضا قزوه را

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۶ساعت 10:4  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |