هواللطیف
دنبال تقویم میگردم. اینکه چندم رمضان است را از تعداد سحریها و افطارها راحت تشخیص میدهم (تعداد سحریها و افطارهای رفته را باهم جمع میکنم و تقسیم بر دو!) یا از دعای روزهای ماه رمضان که هر روز بعد نماز توی مسجد میخوانند. میدانم روزهای رمضان با شهریور یک روز جابهجا است. اما این یک روز را رمضان جلو افتاده یا شهریور؟ دنبال تقویم میگردم.
پیدا میشود. اول شهریور افتاد به دوم رمضان. ماه رمضان یک روز جلوست! طبق عادت، عادتی که از اولین روز مدرسه رفتن تا همیشه همراهم خواهد بود، دنبال تعطیلیها میگردم... جمعه، 21 رمضان، شهادت حضرت امیر... طبق همان عادت ناراحتم که یک تعطیلی دیگر خورده به جمعه که چشمانم حس میکند از روی یک عبارت آشنا گذشته است. مغز به چشم فرمان می دهد بازگردد تا عبارت آشنا بررسی شود. عبارت خاصی نیست. نه اسم یک آدم یا مکان معروف است و نه در مواقع عادی حساسیتی با خود دارد. واژهای از جنس تمام واژههای تقویم. اما آشنایی اش از جنس سرخط است. سرخطی که با یک جرقه توی ذهن کشیده میشود به یک اتفاق. به یک عبارت مرکب از عدد و حرف که در این سالها بارها خوانده و شنیدهایم. سپتامبر. ۱۱ سپتامبر. و آن وقت از پشت سرش نامها، آدمها، مکانها، گروهها و تصاویر آرام آرام پیدا میشود...
***
خیس و خسته رسیدهام خانه. از یک بازی سنگین در آخرین روزهای تابستان. کولر خودش روش است. تلویزیون را روشن میکنم. ساک روی دوشم منتظر است گوشه اتاق ولو شود و توپ توی بغلم هنوز داغی خاک آلودش را با دستانم قسمت میکند. خبری نیست. شبکه را عوض میکنم و مسیر آشپزخانه را به مقصد یخچال بر میگزینم. در لابهلای پیامهای تشنگی که مدام توسط سیستم عصبی به مغز ارسال میشود، در آخرین لحظه چشمها تصاویری را روی صفحه تلویزیون میبیند که تمام دستورات قبلی مغز را لغو میکند. و من توی درگاه اتاق متوقف میشوم. خیس و خسته.
تکان دهنده است. دو آسمان خراش که از طبقههای بالایی یکی دود سیاهی بیرون میزند درست وسط تصویر ایستاده. یعنی هنوز ایستاده! یک هواپیمای غول پیکر مسافربری از سمت راست تصویر وارد کادر میشود و همینجور یک راست میرود توی شکم آن یکی برج! انفجار! و از سمت دیگر دود و خاک و آتش به سمت بیرون پخش میشود. تصویر متعلق به یک شبکه خارجی است. سی.ان.ان، گوشه و کنارش پر از عبارتهای انگیسی است. سر و شکلی شبیه به شبکه خبر خودمان. زیرنویسهای پایین صفحه تند تند رد میشوند. عبارتی که پایین نزدیک به وسط تصویر خودنمایی میکند را میخوانم: breaking news"" مغز سریع معادل فارسیاش را به یاد میآورد: "خبر فوری". کلمه بریکینگ که پشت نیوز بیاید معنیاش این است که برنامه ها قطع شده برای پخش آن خبر. یعنی یک اتفاق مهم. به عبارت بهترش میشود: "خبر تکان دهنده".

***
صدر اخبار جهان تا مدتها در قبضه همین اتفاق است؛ جنگ در امریکا. صفحه اول روزنامه ها، تصاویر و تیترهای داغ، عکس روی جلد مجلات، تحلیلها، تفسیرها و گفتگوهای مردم همه در این باره است. فیلم های کوتاه برخورد هواپیما و فروریختن برجها از زاویههای متفاوت مدام در شبکهها پخش میشود. همه همنظر اند که ایالات متحده مورد حمله قرار گرفته و بسیاری اولین جنگ قرن بیست یکم را همین رخداد میدانند. وقایع سالهای بعد نشان میدهد که این اتفاق سر فصل تحولات بزرگی در جهان است. همه به دنبال احیای غرور و امنیت در جامعه امریکا هستند. و حاضرند برای این کار تمام مردم چند کشور دیگر هم که شده قربانی شوند. آمریکا به دشمنانش اعلام جنگ میدهد. شعار معروف دوباره تکرار می شود: "یا با ما، یا علیه ما". و مبارزه با تروریسم میشود هدف اصلی و توجیه بزرگ تمام کارهای دولت آمریکا و دولتهای غربی که سخت از وقوع اتفاقات مشابه برای خودشان میهراسند. از ویرانههای دو برج 110 طبقه ناچارا(!) مدارکی بدست آمد که نشان داد دست مسلمانهای تندرو در کار است. آمریکا به افغانستان حمله میکند. عراق قربانی بعدی است که تصرفش زود محقق میشود. همه منتظر حمله به ایران هستند اما این اتفاق هیچگاه نمیافتد. و تمام این اتفاقات بعدی در زمان خودش میرود به صدر اخبار جهان.
هنوز حقیقت امر کاملا روشن نیست. هنوز کتابها و مقالههای زیادی منتشر و شواهد و آثاری پیدا میشود که زاویههای جدیدی را میگشاید. هنوز اینکه وقعا کار چه گروهی بود و برنامه چه دستهای و به سفارش کدام حکومت واقعن مشخص نیست. هنوز شوخیها و طنزهای زیادی با این موضوع دست به دست میشود. هنوز روایتهای رسمی با نیمه رسمی و غیر رسمی جهتگیری هایی خلاف هم دارند. اما دولت آمریکا در این میان متهمترین است. هنوز زمان باید بگذرد تا به حقیقت نزدیک شویم. حقیقتی که ممکن است هیچگاه افشا نشود. هنوز دستهای پنهان مشغولند. هنوز...
پایان از همان ابتدا معلوم بود. از همان 11 سپتامبر 2001 میلادی یا ۲۰ شهریور 1380 هجری شمسی. 8 سال میشود که از دو برج سازمان تجارت جهانی که به نوعی نماد نیویورک نیز بودند در منهتن خبری نیست. محل صاف صاف است. این دو برج را هنوز میتوان در فیلمهای هالیوودی زیادی دید که قبل از این تاریخ ساخته شدهاند. بهترین آدرس، سکانس آخر فیلم "دار و دسته نیویورکی" مارتین اسکورسیزی است.
هنوز آن نقطه در نیویورک تحت مراقبت است. و معروف شده به گراند زیرو، نقطه صفر. با وجود تمام تبلیغات صورت گرفته برای ساخت مجدد بنا در آن جا، هیچ کس جرئت ساخت دوباره ساختمانی در آن نقطه را ندارد. طبیعی است که هیچ سرمایه گذاری دوست ندارد پولهای نازنینش را صرف ساخت جایی کند که بهترین گزینه برای یکحمله تروریستی احتمالی دیگر در آینده است! پایان از همان ابتدا معلوم بود.
قبلن هم در چای نبات پستی با این موضوع و مناسبت
یا علی مددی