هواللطیف

به قرآن قسم یاد کرد، گفتند قوطی سیگارش بود!

هنوز به غروب روز یازده مرداد، یکی دو ساعتی باقی بود که دادگاه تمام شد. مردم شاد و آسوده در میدان توپ خانه تهران دور چوبه‌ی داری که همان روز بر پا شده بود جمع شده بودند. در میان صحبت‌ها و سلام و عیلکی که هر از گاهی پا می گرفت، رد و بدل عید مبارکی ها را هم می شد شنید. و در آن میان کم نبودند چشم‌های نگران که سعی در مخفی کردن اضطرابشان داشتند. آن روز درست روز ولادت حضرت امیر علیه السلام بود، روز سیزده رجب 1327 قمری.

از سه روز پیش که ماموران نظمیه او را بدون هیچ مقاومتی ازخانه محاصره شده اش با درشکه به زندان نظمیه برده بودند کسی خبری از او نداشت. اما خبر دهان به دهان می گشت: انگلیس ها حکم اعدام شیخ را صادر کرده اند.

در هم‌همه‌ی مردم غریو شادی بر ناراحتی های درون دل ها غلبه داشت. فرزندش هم ایستاده بود. شاید منتظر تر از دیگران. مشتاق بود هر چه زود تر اعدام پدر را ببیند! تا اینکه او را آوردند. عصا زنان و آرام. خواست نماز عصر را بخواند. نگذاشتند. به در نظمیه که رسید رو به آسمان که حالا دیگر اندک نوری از روشنی روز داشت نگاه کرد و از زبانش گذشت: «افوّض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد» *

طوفانی که قبل از آن چند ساعت در عمارت کاخ گلستان در جریان بود اکنون فروکش کرده بود. سرنوشت اعدام قطعی بود. اما باید قاعده بازی رعایت میشد. این را انگلیس‌ها خوب می‌د‌‌انستند. آن سه روز تاخیر هم برای همین بود. شیخ در دادگاه به ابراهیم زنجانی که هم لباسش بود محل نگذاشته بود. همه می دانستند شیخ سال‌هاست که مجتهد است، از شاگردان میرزای شیرازی و خود جزو مراجع بالامرتبه. خیلی ها هنوز یادشان بود تلاش او را در دوره استبداد صغیر علیه محمد علی‌شاه؛ و پیش از آن در ماجرای تحریم تنباکو.  همه می دانستند او به زنجانی گفته بود: «تو كوچك تر از آنی كه مرا محاكمه بكنی.» وقتی خواستند باز جویی اش کنند باز گفت: «عالم را با جاهل بحثی نیست.» و آخر از همه هم در جواب یپرم خان ارمنی (رئیس نظمیه) درآمده بود که: « مشروطه تا ابدالدهر حرام خواهد بود، مؤسسین این مشروطه، همه لامذهبین صرف هستند و مردم را فریب داده اند.» 

باد طناب دار را به بازی گرفته بود و حلقه معلق را نرم نرم توی هوا تکان میداد. به پای دار که نزدیک شد ایستاد. برگشت و خادم خود را خواست. مهر هایش به او داد تا بشکند و خردشان کند. همان مهرهایی که پای نامه ها و فتاوا هایش می نشست به نشان امضا. حواسش جمع بود. جمع جمع! که مبادا بعد از او به دست دشمن بیفتد و به اسم او نامه و نوشته جعل کنند برای بد نام کردنش. آسمان بد جوری بوی غروب گرفته بود...

چند روز قبل تر بود که از سفارت روس آمده بودند منزل شیخ، از خطر ها گفتند و به او پیشنهاد دادند مثل بقیه پناهنده بشود به سفارت. مثل محمد علی شاه. جواب شنیدند: «مسلمان نباید پناهنده کفر شود». پرچم روسیه را نشان دادند و خواستند لااقل آن بیرق را سر در خانه بزنند. جواب داد:«اسلام زیر بیرق كفر نخواهند رفت».  وقتی عده ای دیگر از او خواستند به سفارت خانه ای پناه ببرد؛ پرچمی را که فرستاده بودند را نشان داد و گفت: «این را فرستاده اند كه من بالای خانه ام بزنم و در امان باشم. اما رواست كه من پس از هفتاد سال كه محاسنم را برای اسلام سفید كرده ام حالا بیایم و بروم زیر بیرق كفر؟"

شیخ پله ای بالاتر رفت. برگشت رو به مردم. همهمه ها در لحظه آرام شد. عبایش را برداشت و به میان مردم انداخت. عصایش را هم. بعد روی چهار پایه رفت. و سخن گفت. ده دقیقه، کمتر یا بیشتر... «خدایا! تو خودت شاهد باش كه من آنچه را كه باید بگویم به این مردم گفتم… خدایا! تو خودت شاهد باش كه من برای این مردم به قرآن تو قسم یاد كردم، گفتند قوطی سیگارش بود. خدایا! تو خودت شاهد باش كه در این دم آخر باز هم به این مردم می گویم كه مؤسس این اساس لامذهبین هستند كه مردم را فریب داده اند. این اساس مخالف اسلام است...»

لحظاتی بعد پیکر بی جانش بر فراز دار آرام گرفته بود. دسته موزیک شروع به نواختن کرد. میدان غرق در شادی بود. مردم کف می زدند و هلهله می کردند و پسرش هم در آن میان. او  هم از مرگ یک مخالف سر سخت مشروطه خوشحال بود. اما بودند کسانی که دیدند و به یادشان ماند جمله شیخ را در لحظات آخر، قبل از اینکه الیاف خشن طناب دار گردنش را به نوازش بگیرد، وقتی عمامه از سرش برداشت و گفت: «از سر من این عمامه را برداشتند، از سر همه بر خواهند داشت.»

و زمانی بسیار باقی بود تا تاریخ بگذرد و این واقعیت مشهود بشود که سر انجام این مشروطه سر از حکومت رضا خان قزاق در خواهد آورد.  هنوز مانده بود تا روزگاری برسد و ببینند که حکومت چادر از سر زنان بکشد و عمامه از سر روحانیون و... کسانی در حافظه های خاک گرفته این جمله را از شیخ فضل الله نوری به یاد بیاورند که روزی فریاد می‌زد: «مشروطه­‌اي که از ديگ پلوي سفارت انگليس سر بيرون بياورد، به درد ما ايراني­‌ها نمي­خورد.»



*کارم را به خدا می سپارم، که همانا خداوند به بندگانش آگاه است

شیخ فضل الله نوری بر دار


پس نویس: هیچ ربطی به مطلب بالا ندارد اما این را (در اشا) بخوانید و این را هم قسمت "د" اش را که میان تیتر کتاب و کتاب‌خوانی دارد (در رجا). نگاه من به اولی (در اشا) بسیار نزدیک است و نمی‌دانم این نگاه رکورد محوری در عمل‌کرد فرهنگی (مثل استناد به فروش "اخراجی‌ها" و تیراژ "دا" در دومی) را چه باید کرد و با آن مشکل‌ها دارم. ولی برای اینکه حرفم را بفهمید این را هم (در همان اشا) بخوانید. 

یا علی مددی


برچسب‌ها: اعدام شیخ فضل الله نوری, انقلاب مشروطه, میدان توپخانه, سفارت انگلیس
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۱۱ساعت 14:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |