به نام خداوند بخشنده مهربان

چای داغی داخل قوری انتظارم را میکشد ولی برق که نیست لذت نوشیدن چای داغ زیر باد سرد کولر، تبدیل خواهد شد به عذاب نوشیدن حمیم در جهنم؛ پس بیخیال چاینبات! استکان را سر جایش میگذارم و یک لیوان بر میدارم از آن لیوانهایی که تا پارچ شدن یک قدم بیشتر فاصله ندارند (ولی فلسفهی آفرینششان بر این مبنا بوده که یک لیوان پرظرفیت باشند تا یک پارچ کمظرفیت.)
یخها را زیر شیر آب میگیرم تا وا بروند و از قالبشان در بیایند. لیوان را جلو میکشم و یخهای مربعی را دانه دانه میاندازم داخل لیوان. بطری آب را بر میدارم درش را باز میکنم و به گوشهای پرتاب میکنم. این شوت کردن درب بطری خیلی لذتبخش است. سجده بطری بر روی لیوان باعث میشود قطرههای عجول آب مثل چتربازهایی که از هواپیما بیرون میپرند، یکی پس از دیگری بغلتند روی یخها. لحظاتی صبر میکنم و با تکانهای آرام، طوری که قطرات آب از لیوان فرار نکنند یخ و آب را بیشتر با هم آشنا میکنم. صدای دلنشین و آرامشبخشی دارد جنب و جوش این آشنایی. صدای برخورد بلورهای یخی شناور در آب با دیوارههای لیوان. گمان کنم دو دقیقه کافیست تا کمال همنشین در آب اثر کند و گوارا و نوشیدنی شود...
توی حیاط هوا هنوز روشن است. به قول مادربزرگم کمر آفتاب شکسته و هوا کمی خنکتر شده. ولی داغی سنگها نشان میدهد که روز گرمی بر ساکنان باغچه گذشته است. با آبپاش کمی زمین را تر میکنم. بوی خاک چهقدر مطبوع است و آدم را سرحال میآورد. کاغذ و قلم میآورم و شروع میکنم به نوشتن یادداشتی برای تولد ۴ سالگی چاینبات:
به نام.....خداوند.....بخشندهی....مهربان
خنک بنوشید!