من از این به بعد فقط به مایکل جکسون رای خواهم داد!

زنده باد مایکل جکسون، که گرچه صدا و سیمای جمهوری اسلامی، زندگی اش که هیچ، حتی مرگ او را هم نادیده گرفت، ولی بزرگترین خدمت را به ایران اسلامی کرد که نگذاشت دنیا بیش از این آبروریزی و لشکرکشی خیابانی مان را ببیند و سرگرم شود!


بزرگا مردا که جکسون بود که وقتی از هرزگی و حرامی به اسلام پناه برد، که کاست بعدی اش درست فروش برود!، اسم میکائیل را برگزید و جلوی صدها هزار مسلمان، آواز سر داد که " گیو تنکس تو الله .. ".آنوقت فلان هنرمند ما چهارده سال است که می خواهد " ربنّا " ی خودش را از سیمای بی نوای ما پس بگیرد ..

بزرگا مردا که مایکل بود که مسلم مرد ولی حتی یکی از این شبکه های بیگانه هم حاضر نشد او را در هنگام وفاتش مسلمان بخواند و ازاین حیث از ام کلثوم هم مظلوم تر بود. ام کلثومی که اگر از تاج پادشاهان عرب چندان نمی دانست از تخت شان خوب خبر داشت. نقل است که وقتی به آن شاهزاده ی آخری روی خوش نشان نداد، مورد غضب قرار گرفت و لابد دیگر بهترین خواننده ی شهر خودش هم نشد!!. و وقتی چهارمیلیون نفر در تشییع جنازه اش آمده اند، رادیوهای محلی از روی دست پاچه گی همه ی آن ها را سلطنت طلب خواندند! .. که البته در دنیای عرب، طاغوتی بودن یعنی عین مردانگی ..

دلم برای مایکل جکسون می سوزد که برهنه میان هوادارانش می رود، آن وقت استاد مسلّم موسیقی ما با پاترول نقره ای اش میان مردم می رود و تمام حواسش این است که ملت روی رنگ متالیکش خط نیندازند. همان استادی که از شدت تواضع، که آشنا و بیگانه خوب بر آن واقف اند، خود را از خس و خاشاک می داند و برای همراهی با مردم برف پاکن ماشینش را سه بار بالا و پایین می کند که هم از توبره خورده باشد هم از آخور ..

بزرگا مردا که جکسون بود که هوادارانش وقتی میخواستند ساعت ده شب توی بورلی هیلز بدون مجوز شلوغی کنند، وصیت کرد به برادرش جرامین جکسون که آرامش ساکنین را به هم نریزد. چونان شاه اسماعیل که در جنگ چالدارن اجازه نداد لشکرش شب به خط بزند و تا فردا صبر کرد و گفت : "من حرامی قافله نیستم" ..

من به مایکل جکسون می گویم اصولگرای واقعی!! ... که وقتی خبر مرگش رسید دو ساعت پیشش تمام کرده بود .. نه مثل آن ها که روزی شصت بار خبر مرگشان می رسد، ولی یک بار هم نمی میرند ..

بزرگا مردا او بود که مهرورزی اش با کودکان شهره ی آفاق بود، و می خواست بعد از حقوق زنان، از حقوق کودکان هم دفاع جانانه ای کند. طوری که بعد از دادگاهش، برای اولین بار در طول یک مصاحبه ی مطبوعاتی دست کودکی را گرفت و لابد قول داد که دست کم یک کودک زیر هشت سال را در کابینه اش بگذارد! ..

روشنفکرا که جسکون بود که رقص "مون واک" اش در تاریخ بشریت نمونه نداشت. حرکت پاهایش بی نظیر بود. طوری عقب می رفت که همه خیال می کردند به جلو می رود. آنچنان سقوط می کرد که همه عروج می پنداشتند ..

من از امروز فقط به مایکل جکسون رای خواهم داد .. به خاطر این رقص آخرش .. در برابر مرگ ..

و امید می دهم به شما که "هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و لله جنود السماوت و الارض .. " - و او کسی است که آرامش را به دلهای مومنین نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان بیافزاید، که لشکریان آسمان و زمین از آن خداست ... -


لکن هنوز ملولم از اینکه چشمانتان را بسته اید بر هر چه جز این طرف دیوار که دیوار بسیار ساخته ایم ، پل نه و "ثُمَّ قَسَت قُلوبُکُم مِن بَعدِ ذٰلِکَ فَهِىَ کَالحِجارَةِ أَو أَشَدُّ قَسوَةً .. " - سپس دلهایتان سخت شد. چون سنگ. حتی سخت تر از آن ... - (بقره - 74)

و هزاران بار تجربه کردم که کفّاره ی شراب خواری های بی حساب، هشیار در میان مستان نشستن است ... ولی باز حتی اینجا تنها به یاد تو نشسته ایم که گفته ای "و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا .. - و هر کس از یاد من رویگردان شود، پس همانا زندگی سختی خواهد داشت .." - (طه - 124)

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم --- که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

متن از Enkratic

با سپاس از محمد حمیدی اصفهانی این متن را در فیس بوک گذاشت و به آن افزود و کاملش کرد

این متن را دوست داشتم. بعد از یک روز ضد حال که هرچه مطلب برای پرونده رسید را به دلیل ضعیف بودن رد کردم، و بعد از این همه ننوشتن و ننوشتن و ننوشتن... خواندنش چسبید. امید که به شما هم چسبیده باشد!


سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم --- رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم --- بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر --- که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را --- به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم --- نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن --- که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت --- دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم --- که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت --- نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم --- که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۴/۱۰ساعت 0:44  توسط نویسنده میهمان  |