هواللطیف
ساعت ۱۲ شب گذشته. از قهوه خانه که می آییم بیرون اس ام اس میآید. اولین اس ام اسی که توی عمرم از مقداد می گیرم! :"حرکت خود جوش دانشجویی استقبال از احمدی نژاد، فرود گاه مهر آباد ساعت ۶:۳۰ صبح... " از صبح تا شب اینقدر شلوغ بوده ام و مدام توی جلسه که تی وی نبینم و نفهمم چه شده، اما موسا سر شام پشت تلفن گفته بود که :"دکتر امروز تو ژنو ترکونده!" ... شب را نمی خوابم!
اردی ببهشت زیبا ترین ماه سال است. چه بهتر که آغاز این زیبایی با اتفاقی اینچنین گره بخورد. خلوتی خیابان ها زود می رساندمان به آزادی که هنوز خبری در آن نیست. پلیس مستقر در فرودگاه با دیدن من و جالی فرصت پرسیدن نمی هد و با دستش جهت را نشانم می دهد. می رسم به انتهای خیابانی که با جمعیتی جوان پر است. قیافه هایی اکثرا آشنا. شاخه های گل و عکس های امام و آقا و دکتر روی دست ها بلند است. و پرچمهایی برافراشته. ایران، فلسطین، حزب الله. ماشین ها از سمتی یکی یکی می آیند جمعیت را می شکافند و می گذرند. وزیر وزرا و معاونین دکتر که هر کدام با دیدن ملت نیششان باز میشود دستی تکان می دهند و تکه های آبدار بچه هاست در میان جمعیت که ضایعشان میکند! به این مضمون که کسی برای تو نیامده! اصل کاری کجاست؟
اصل کاری بلاخره پیدایش میشود. یکدفعه جمعیت موج برمی دارد. عکاس ها و خبرنگار ها می دوند تا جای مناسب تری از دیگران بیابند. وسط جماعت موج میخورم و به این سو آن سو کشیده میشوم و چیزی نمی بینم . صدای صل علی محمد... یاور رهبر آمد. دسته گل محمدی ... به مملکت خوش آمدی و ... تا شعارها قاطی میشود. شاخه های گل که پرواز میگیرد به سمت یک نقطه. جمعیت که آرام میشود دکتر را می بینم. قند توی دلم آب میشود... مثل آخرین باری که اینقدر نزدیک دیدمش. ۴ سال پیش بود. همین روزها شاید. که هنوز شهردار حزب اللهی پایتخت بود و هنوز یه تصمیم نرسیده بودم و داشتم بر سر حمایت از او با خودم کلنجار می رفتم که دیدمش. به همین نزدیکی و چیزی توی چهره اش دیدم که به یقینم رساند. چیزی که شبیهش را سراغ نداشتم و ندارم. برای مردی که مثل هیچ کس نیست!
حالا بعد ۴ سال همان چهره و همان حس و همان شور و ... چقدر سفید شده موهای این مرد! از سقف باز ماشین آمده بیرون و دارد میخندد. مثل همیشه. مثل تمام این چهار سال. شروع می کند به حرف زدن. جنس صحبت یک معلم. ساده شده. و باز پر از خاطره! مثل تمام این چهار سال. مردی که دیروز ۷۰۰ میلیون مخاطب زنده تلویزیونی داشته. الان روبروی من و حدود ۵۰۰ دانشجوی سحر خیز دیگر ایستاده به حرف زدن. می گوید: «عزیزانم! محکم باشید. اگر قرار باشد کسی در دنیا طلب کار باشد این ملتها و ملت ایران است. اگر بنا باشد کسی سوال بکند این ما هستیم که باید از آنها سوال بکنیم. اگر بنا بود کسی به پای میز محاکمه کشیده بشود آنها هستند که باید بیایند پای میز محاکمه.»
تمام که میشود ماشین هم حرکت می کند. نمی دانم چه میشود که خودم را می رسانم کنار ضد گلوله نقره ای رئیس جمهور. شده عین سفرهای استانی. وسط آن شلوغی او بیشتر از راننده نگران است که کسی زیر ماشن نرود یا آسیبی نبیند. دستم را دراز میکنم. می بیند و دستش را می آرود جلو آنقدر که اول انگشتان و بعد تمام دستمان در هم گره می خورد. من و رئیس جمهور. نگاهش می کنم. الان وقت گفتن تنها یک تک جمله است. نگاهم می کند. از ته قلبم داد می زنم "دکتر! دوستت داریم!" انگار که وسط استادیوم باشم! می خندد و با شبیه لحن خودم جواب گوید "چاکرتم!"... ماشین دور می شود و من هنوز ایستاده ام . با همان حس ۴ سال پیش.
وقتی می رود تازه سلام و احوالپرسی و دیدار رفقا تازه میشود. حیف که عجله دارم و باید به کلاسم برسم.

موقع برگشت توی ترافیک خیابان آزادی همانطور که به جالی گاز می دهم و لایی میکشم از بین ماشینها هنوز جمله های آخرش توی کلاه کاسکتم می پیچد...:«عزیزان من! محکم باشید. مومن باشید. با هم باشید. تحقق وعده بزرگ الهی نزدیک است. آن روز روشن بشریت نزدیک است...»
کاری به هیچ کدام از تحلیل ها و تایید ها و حمله ها و حسادت ها و دشمنی ها و فرصت طلبی ها ندارم. بعضیها و دیگر مدعیان خط امام را نمی دانم.، (که هنوز معلوم نیست امنیت ملی شان را امثال عباس تعیین می کند یا بی بی سی؟! «ر.ک. آژانس شیشه ای») اما برای من همین جملات حضرت روح الله کافیست:
«بعضی مغرضین ما را به اعمال سیاست نفرت و کینهتوزی در مجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار میدهند و با دلسوزیهای بیمورد و اعتراضهای کودکانه میگویند جمهوری اسلامی سبب دشمنیها شده است و از چشم غرب و شرق افتاده است!
که چه خوب است این سوال پاسخ داده شود که ملتهای جهان سوم و مسلمانان، و خصوصاً ملت ایران، در چه زمانی نزد غربیها و شرقیها احترام و اعتبار داشتهاند که امروز بیاعتبار شدهاند؟!
اگر ملت ایران از همه اصول و موازین اسلامی و انقلابی خود عدول کند و خانه عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین -علیهم السلام- را با دستهای خود ویران نماید، آن وقت ممکن است جهانخواران او را به عنوان یک ملت ضعیف و فقیر و بیفرهنگ به رسمیت بشناسند؛ ولی در همان حدی که آنها آقا باشند و ما نوکر، آنها ابرقدرت باشند و ما ضعیف؛ و آنها ولی و قیم باشند و ما جیرهخوار و حافظ منافع آنها!» (صحیفه امام، ج 21، ص 90).
پس نویس: تاخیر یک هفته ای را بگذارید به حساب شلوغی کار و تنبلی ما و... این اتفاق مال سه شنبه هفته پیش است، اول اردی بهشت ۸۸. دو تا پست توی این هفته از دستمان رفت. یکی قهرمانی استقلال با ژنرالش امیرخان قلعه نویی و دیگری سالگرد شکست حمله نظامی آمریکا در طبس با فرمانده اش سرهنگ چارلی بکویث. قرار بود هر سه را کوتاه کوتاه در همین پست کار کنم حتا تیتر هم برایش انتخاب کردم (دکتر محمود قلعه نویی، فرمانده نیروهای دلتا!) ولی نشد. یک ده آباد بهتر از صد شهر خراب است. یک پست وبلاگ هم همینطور! آنها هم بماند. شاید وقتی دیگر.
یا علی مددی