به نام خداوند بخشنده مهربان

برف

سلام! ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می‌کنم
چرا که ابرهای تیره، همیشه
پیغمبران آیه‌های تطهیرند،
و در شهادت یک شمع
راز منوری است، که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می‌داند.

فروغ فرخ‌زاد

برف که ‌می‌بارید چه غریبانه تنها بودم.
بغض نفس‌گیر گلو را می‌فشرد و تنها و سرگردان به دانه‌های برف که هر لحظه چاق‌تر و سرگردان‌تر می‌شدند می‌نگریستم...
...و ناگهان سردی دانه‌های برف با گرمای سوزاننده‌ی قطره‌های اشک که هر لحظه چاق‌تر می‌شدند هم‌راه شدند...
ولی آن سردی ذره‌ای از آن گرما نکاست بل‌که بودنش را بیش‌تر به رخ کشید...

بشکن، که این ساز، شکسته‌اش خوش‌آهنگ‌تر است...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۷/۱۱/۱۲ساعت 0:47  توسط محمد جواد ملکوتی  |