به نام خداوند بخشنده مهربان
«بسیاری از ما چیزهایی را میدانيم كه بايد باورشان كنيم.
بعضي اتفاقات در باور كردن دانستههاي ديرينهمان به ما ياري ميكند.»
خیلی جوان هستند. شاید بیشتر از بيست سال سن ندارند. از شادي در پوست خود نميگنجند اين را ميشود از برق خاصي كه چشمانشان دارد و همين طور خندهي دائمي كه از روي لبهايشان پاك نميشود، فهميد. روحانيِ دفتر پاسخگويي به سوالات شرعي! در كنارشان ايستاده و مشغول جاري كردن خطبهي عقد است.
با بچهها همين جا وعده كردهايم. بعد از دعاي كميل، صحن انقلاب، جلوي درب دفتر پاسخگويي به سوالات شرعي.
از اينكه همه سروقت رسيدهاند و خلف وعده نشده خوشحال ميشوم. كسي نمانده تا منتظرش شويم و قاعدتن بايد به سمت محل اقامتمان حركت كنيم. ولي (ظاهرن) طبق سنوات گذشته، در اينجور مواقع عادت كردهايم دقايقي را منتظر كسي بمانيم كه سر وقت نيامده. بلند ميپرسم بريم؟ به اصرار چندتن از دوستان ميايستيم تا نظاره گر این مراسم جالب باشیم. طوري كه خيلي تابلو نباشد، انگار كه منتظر كسي هستيم، زير چشمي به آن دو جوان نگاه ميكنيم. فضاي رمانتيكي ايجاد شده. بچهها مشغول ذوق كردن هستند، كمي از آنان فاصله ميگيرم و با يكي از دوستانم كه به مشهد نيامده تماس ميگيرم. صحبتم در حد يكي دو دقيقه بيشتر نيست.

ميخواهم به جمعمان بپيوندم كه ناگهان صداي شيون و فريادي بلند ميشود و موجي از جمعيت سوناميوار و غافلگير كننده به طرفم ميآيند. جلوتر از همهي آنها مردي درشت هيكل، با موهاي جوگندمي و كودكي كه در بغل دارد با سرعتي كه بنجانسون هم به گرد پايش نميرسد در حال دويدن است.
كمي كه نزديكتر ميشود متوجه ميشوم يكي از خدام حرم است. به موازات او زني با موهاي پريشان و صورتي كه از فرط هيجان به سرخي گراييده ميدود. مرد با سرعت از كنارم رد ميشود و با مهارت خاصي انگار كه قبلن هم چندبار اين كار را كرده باشد وارد دفتر ميشود. زن كه ميبيند به او نميرسد همانجا ميايستد و با چند جيغ بلند از حال ميرود. احتمالن بايد مادر آن كودك باشد. درب دفتر بسته ميشود و سه نفر از خادمين جلوي آن میايستند تا مانع از هجوم مردم شوند و با بلندگويدستي، جمعيت را به آرامش فرا ميخوانند. اشتباه نميكنم. حضرت يك نفر را شفا داده و خدام براي جلوگيري از صدمات احتمالي و همچنين تاييد شفايافتگي او را از جمعيت رهانيدهاند.
اندكي به همين منوال ميگذرد. بعضيها گريه ميكنند بعضي ديگر يا امام رضا ميگويند و زمزمهي سوزناكي به گوش ميرسد. رفته رفته از جوش و خروش اوليه كاسته ميشود و جمعيت كمكم متقرق ميشوند...
مشهد مقدس.اسفندماه ۸۵
اين بار هم مثل دو بار قبلي بود كه با چشمانم ديدم دو نفر شفا گرفتند. يادم نميرود آن پيرزن عراقي كه فلج بود و يا امام غريب گفت و از روي ويلچر بلند شد یا آن نوجوان معلول...
يك لحظه حضرت به آنها نظر ميكند و به اذن خدا شفايشان ميدهد.
فقط يك لحظه فاصلهي بين رنج و شاديست. تنها اوست كه ميتواند يك لحظه از دل رنج و غم، شادي بيرون بكشد، سلامتي را به بيماران و اميد را به عزيزانشان باز گرداند.
میلادش مبارک
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
» زيارت جامعهي كبيره