
ادامه دارد...
(این پست در دست احداث است به زودی تکمیل خواهد شد...)
همه را دور خودش جمع کرد. به چهره تک تک افراد که نگاه می کردی همه جوان نوجوان. برایشان از امام حسن گفت و اینکه چقدر غریب است. از کرامتش گفت. از القابش. کریم آل طه، غریب مدینه، شبیه ترین به پیامبر،... گفت "ید الله مع الجماعه" و اینکه یک عده جوان که دور هم جمع شوند کوه را هم می توانند جابجا کنند. فقط باید اراده کرد. گفت آقا همین الان هم غریب است. چه بسا غریب تر از زمان خودش، که جلوی رویش روی منبر جدش پدر را لعن می کردند. گفت بیایید کوه جابجا کنیم. بیایید شهرمان را تکانی بدهیم. گفت بیایید هر کار که می کنیم با نام او باشد. تا از غربتش بکاهیم. یا حد اقل این غربت شناسانده شود. می گفت بیایید بچه های امام حسن باشیم. خودش کمکمان می کند. می گفت از "کریم" کم نخواهید. آن بچه ها را هنوز هم با نام "کریم آل طه" می شناسند...
۱۵ رمضان امسال، دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی، افطار میهمان امام حسن بود. درست در شام ولادتش. و خدمت گذاران این میهمانی جمعی بودند جوان. جمعی که یقین دارد "ید الله مع الجماعه" و می داند "ان الله لا یغیرو بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم"
دوستانی یکدست، صمیمی و پرکار، که اکنون نام امام حسن را نیز با خود دارند.
این جمع طلوع آفتاب را به انتظار نشسته نه، که راست قامت ایستاده اند...
بعد اولین جلسه، همه جمع بودند. برنامه و کارها و آدمها که مشخص شد، گفتند عنوان چه باشد؟ قرآن باز کردیم. آمد :
و تری الشمس اذا طلعت، و به آفتاب می نگری آنهنگام که طلوع می کند.
برق شادی را می شد به وضوح در چشمها دید. این نشاط را هنوز هم می شود در چهره ها تشخیص داد. و اکنون، آنچه مانده چیزی ست بیشتر از یک خاطره خوش یا یک تجربه مشترک. چیزی بزرگتر، اصیل تر و مطمئنا ماندگار تر.
دست مریزاد!
خدا قوت!
یا علی مددی
(این پست دیگر در دست احداث نیست!)