هواللطیف 

(ثبت این پست ۱۰ روز به طول انجامید!)

این چند وقت (از آخرین پستی که برای روز قدس گذاشتم به این طرف) با وجود تمام آرامشش آنقدر آبستن سیر سریع اتفاق های خوب و شیرین بود که خودم هم از آنها جا مانده ام. اتفاقهایی که با وجود گذشت کمتر از چند روز از اتفاقشان آنقدر دور به نظر می رسد که انگار ماهها پیش رخ داده اند... ولی یک جرقه به اضافه یک فرصت مغتنم بعد از نماز جمعه با یک رایانه بی کار و خلوتی دفتر مرکزی جامعه اسلامی موجب می شود که بنشینم بنویسم از این چند وقت. برگی دیگر از یاد داشت های وقت اضافه. برگی خود به قدر یک دفتر. ادامه دارش هم نمی کنم چون ممکن است وقتی دیگر برای ادامه هیچ گاه پیش نیاید و باز آماج دلخوری دوستان بشوم و ته دلم ناراحت ننوشتنشان.

جرقه
بوی نیمرو در تحریریه!

"محمد که دبیر تحریریه باشد هر شماره تحویل مطلب را جلوتر می اندازد و فشار کاری روی بچه های تحریریه بیشتر می شود تا مثلا بچه های اجرایی راحت تر باشند... "بیر" - که نام مستعار سردبیر است- در پشت پرده از معاونش حمایت بی چون و چرا می کند (هرچه باشد "بیر" به هیئت اجرایی نزدیک تر است تا به ما) اما در ظاهر طرف ما را می گیرد و می گوید "محمد جان! اینقدر به این بچه ها فشار نیار...!" محمد که سمبه را پر زور تر می کبد و مجتبی که در همان کاسه است با او هم فشاری (هم کاری در فشار آوردن به دبیر سرویس ها) می کند... بیشتر بچه ها تازه آخر  شب دور هم جمع می شوند و اغلب مجبوریم تکرار حاجی فتوحی و دکتر پژوهان را روز بعد ببینینم.
سریال ها مثل سحری و افطاری جزو برنامه های روزانه شده است. اینجا اغما و میوه ی ممنوعه پر طرفدار تر است... تا وقتی این شماهر به دست شما برسد حتمن دکتر کلک شیطان را کنده و دست مهندس شایگان و آن حسابدار بی چشم و رو هم رو شده است... سینما مدتی است که فیلم به درد بخور نیاورده است و هر بار که قرار دسته جمعی می گذاریم، دست از پا دراز تر برمی گردیم. مسیح، قصه ی دل ها، سرگیجه، عیسی می آید، محاکمه، قاعده بازی، یکی از یکی دیگر نا امید کننده تر...
...سحری ها سیب زمینی، گوجه فرنگی، کنسرو، ماست، و نوشابه یا هر مخلفات دیگری هم داشته باشد تخم مرغ را همچون پای ثابت دارد... باز مسواک منو کی برداشته؟!
... اذان صبح به وقت شرعی به افق تهران، دفتر نشریه آینده سازان، ساعت ۴:۳۵ دقیقه صبح."

شماره ۱۴۶ آینده سازان (نشریه جنبش دانش آموزی)، همیشه برایم به عنوان یک نقطه عطف ثبت خواهد شد. وقتی این یادداشت "علی خرم طوسی" را می خوانم جزء به جزء آن چند روز زندگی ام در دفتر نشریه برایم زنده می شود. برای اتمام کار یک ماهه ی یک پرونده ۱۴ صفحه ای با موضوع بازی های رایانه آنجا معتکف شدم! وقتی هم پایه آدم در چنین اعتکافی سردبیر (همان بیر!) و دبیر تحریریه و دبیر سرویس سینمایی (داکتور) نشریه باشند باید هم صفای قضیه چند چندان شود و بساط اکران های شبانه به راه، فیلمهای مثل زودیاک، محله ی برانکس، فهرست شیندلر، تلالو (شینینگ) و کارتون سیمپسونز و مندرلی... که علی در نوشته اش اینها به عمد از قلم انداخته بود.

"واقعیتهای مجازی" ماجرای یک پرونده

دقیقن یادم نیست چه وقتی از تابستان بود که به هوای دیدن مرتضی صفایی برای اولین بار سر از دفتر نشریه آینده سازان در خیابان ادوارد براون در آوردم. باقی اش را اما یادم هست که جمعی آشنا را آنجا دیدم جایگزین تیم قبلی نشریه شده بودند و چیزی از آمدنشان نمی گذشت. نتیجه این دیدن هم شد پیشنهاد همکاری و تعیین چگونگی این همکاری هم به خودم واگذار شد. 

در روزنامه نگاری بیشتر از هرچیزی عاشق دو چیزم: اول عکاسی و دوم پرونده. برای اینجا دومی را انتخاب کردم بهانه هم بازی اکشن جدیدی بود که ایرانی ها تولید کرده بودند. اول قرار بود ۲ تا ۴ صفحه گزارش باشد و بعد پشنهاد ۸ صفحه مطرح شد که بعد از ارائه طرح قرار شد ۱۰ صفحه بشود مال من و درنهایت رسید به ۱۲ صفحه. الان که نشریه را نگاه کنی بدون احتساب کمیک استریپ پشت جلد ۱۴ صفحه را اشغال کرده. تازه ۳ تا مطلب یک صفحه ای را هم حذف کردم و حجم تک مصاحبه پرونده هم تقریبن نصف شده.
با این وجود تنوع مطاب و موضوعات و جذابیت سوژه ها را سعی کردم حفظ کنم. مطمئنم با تمام پرونده های که با این موضوع یا چیزهایی نزدیک به آن کار شده متفاوت است. تجربه ی خوبی بود. اول گام را محکم برداشتم و امیدوارم در ادامه هم همین طور باشد. مطابق معمول جواد عزیزم در ایده پردازی و پخته شدن آن و نظم بخشیدن به موضوعات خیلی کمکم کرد. احمد ذوعلم و آیت معروفی و فاطمه سادات همایونی  و مهدی صبوری هم مطلب دادند در میان راه با آقا مهدی حق وردی و اخوی شان همراهمان شدند. این بزرگوار هم خیلی شرمنده مان کردند. سید امین عزیز هم که جای خود دارد. فقط مرتضی صفایی قالمان گذاشت که آن هم تازه گی ندارد! این هم یادداشت ورودی پرونده "واقعیتهای مجازی" است به قلم خودم.

"بازي را با اشتياق نصب مي‌كني. منتظري تا ببيني طراحان این بازي آمریکایی، در نسخه جدید، ايران را چطور به تصوير كشيده‌اند. برايت خيلي جالب است كه چند مرحله از ماموريت تازه ی مبارزه با تروریستهای جهان را بايد در خاك ايران انجام بدهي كه به گفته بچه‌ها خيلي هم سخت است. دوست داري ايراني‌هاي بازي را ببيني. افرادي كه مي‌توانند نماد تو، دوست، برادر، پدر يا هر كدام از هم‌وطنانت باشند. ابتدا از گرافيك و فضاها خوشت مي‌آيد. ولي هرچه توي بازي جلوتر مي‌روي حس ناخوشايندي از تمايلت به ادامه كم مي‌كند. حس مي‌كني يك جاري كار ايراد دارد. مخصوصا وقتي بايد اهدافي را نابود كني يا افراد طرف مقابل را بكشي. ولي محل نمي‌گذاري و ادامه مي‌دهي تا اينكه به درگيري نزديك مي‌رسي، چهره ها را كه مي‌بيني، صداي فارسي صحبت كردن و فرياد "كمك! كمك!" را كه مي‌شنوي يك لحظه دست و دلت مي‌لرزد. بازي را همانجا قطع مي‌كني. احساس مي‌كني سرت كلاه رفته. يك كلاه بزرگ. با خودت آرزو مي‌كني كاش مي‌شد به جاي آن ايراني‌هاي طرف مقابل باشي و از خاكت دفاع كني، نه يك كماندوي آمريكايي كه به كشورت حمله كرده است. حتي اگر فقط يك بازي باشد.
موضوع اين پرونده همان يك لحظه است و آن آرزوي ساده. تقابلي كه در بازي‌هاي رايانه‌اي رخ مي‌دهد. معرفي چند نمونه قابل قبول بازي‌هاي ايراني- اسلامي و نمونه‌هاي متقابل آن. به اضافه‌ي اطلاعاتي درباره‌ي اين پديده‌ي پرمخاطب و تاثيرگذار كه روز به روز بر گستردگي و اهميتش افزوده مي‌شود."

(هرکس این شماره مجله را خواست بگوید تا به طریقی به دستش برسانم. بسیار خوشحال می شوم بخوانید و اجازه دهید از نظراتتان در باره اش استفاده کنم) 

افطاری. بیتی با قافیه محافظ ها!

آیت الله خامنه ای، رهبر عزیز انقلاب

روزهای آخر ماه مبارک میهمان ره بر انقلاب بودیم. حسن حیدری حاشیه اش را اینجا نوشته. همشهری جوان هم توی این شماره ۱۳۹ درباره اش نوشته. عکسهایش هم اینجا هست. اینبار از بس عجله کردیم وقتی رسیدیم که درهای ورودی هنوز بسته بود. جزو اولین نفرهایی که باز رسی شدند و رفتند داخل بودم. اما به محض ورود دیدم که ردیف اول پر شده و بیست سی نفر دیگر هم آنجا هستند! غیر از دیدن آقا و افطاری، لذت بخش ترین کار آزار همین محافظ ها بود! از ذکر توضیح اضافه معذوریم!

قسمت جالب صحبتهای محسن منصوری (دبیر کل جامعه اسلامی دانشجویان) بود و کار بعدی اش یعنی اهدای چفیه و تسبیحی که بچه های جامعه از حج عمره برای آقا آورده بودند و بوسیدن دست ایشان و حرکت خارق العاده شریجه رفتن برای پای آقا و زیر یک خم و تبدیل به دو خم و... که محافظ ها رسیدند و نگذاشتند کنده را بالا بیاورد وگرنه ره بر همانجا ضربه فنی شده بود! بچه ها می گفتند احتمالا تلویزیون توی اخبار ورزشی امشب نشان بدهد!

ره بر در پاسخ سوالی گفتند هرکش نظرش خلاف نظر من است ضد ولایت فقیه نیست. "ضد" کسی است که دشمنی کند. احتمالا سال آینده بچه های جنبش عدالت خواه از آقا بخواهند "دشمنی" را تعریف کند!! همچنین گفتند پرورش نخبه های سیاسی باید اولویت تشکل های دانشجویی باشد در این زمینه بنده اعلام آمادگی ام را از همینجا اعلام می کنم!

افطاری، پایان خوشمزه کار بود. آن هم با رهبر سر یک سفره. بعد هم طبق سنت و آموزشهای قدیمی چند تا ماست از سر سفره برداشتیم برای تبرک! ولی دلم راضی نشد و در نهایت یک جعبه دستمال کاغدی هم برداشتم! برای تبرک و شفا! خدا شفایمان دهاد!

دیدن تئاتر در تالار وحدت همانجا با رسیدن بلیط مجانی به برنامه آن شب اضافه شد. یک شب در اردوی سپاه امام علی علیه السلام. پایان بخش برنامه هم فالوده بستنی نبش میدان انقلاب بود.

سفر به گرای بی درجه!

سفر جنگلی پاییزی / عکاسی در مکتب اصفهان!

 

 

 

 

 

 

 

 

 اسم رسمی اش شد سفر جنگلی پاییزی. و من هم عید فطر را به آخر اضافه کردم.
"سفر جنگلی پاییزی عید فطر"!
این بار چهار نفر بودیم. ماجراجویی در دامنه شمالی کوههای البرز هدفی بود که فراتر از انتظار محقق شد. روایت اینگونه را بیشتر ترجیح می دهم:

پیشنهاد سفر با یک اس ام اس می رسد. حاوی اطلاعات اولیه است. زمان، مکان(منطقه جغرافیایی)، آدمها. همینها برای تصمیم گیری کافی است. هرچند که مرتب کردن کارها برای خالی شدن یکشنبه بعد از عید فطر نزدیک به دو روز زمان می برد تا او.کی نهایی را بدهم. فقط دو تا نکته ذهنم را مشغول می کند اول اینکه اگر عید بر خلاف تقویم بیفتد شنبه و ماه ۳۰ روزه نشود دو روز کاری  را از دست می دهم آن هم دقیقن دو روز اول یک کار جدید را. دوم هم اینکه نماز عید دو میلیون نفری در مصلای تهران هم می پرد!

همه ی هماهنگیها مستند و مکتوب است. یا از طریق ایمیل و یا اس ام اس. همه چیز جزء به جزء تقسیم می شود. از جمله وظایف. چهار نوع نیرو داریم اطلاعاتی، عملیاتی، هماهنگ کننده و گیلاس!
یک فایل متنی یک دور باکس به باکس می گردد و هر کس چیزی بهش اضافه می کند تا و سوالی می پرسد و جوابی می گیرد حتی کار به کامنت گذاشتن هم می کشد. تا اینکه لزوم یک جلسه هماهنگی یا به عبارتی یک "هم باشی" به همه نمود می کند. برای تعیین زمان این رخ داد نزدیک است دچار یک بحران شویم که با چند تا تلفن کار ختم به خیر می شود. قرار برای افطاری در دفتر یک ان جی او گذاشته می شود که سه نفر از چهار نفر عضو آن هستند و ظاهرا منبع اصلی نیروهای اطلاعاتی بر و بچه های همانجا هستند. بلیط رفت را صبح همان روز می گیرم و برگشت را چون نمی شود از اینجا گرفت رزرو می کنم. این جور مواقع خوشی قضیه اینطور دو برابر می شود که یک دور با تصور آنچه قرار است اتفاق بیفتد صفا می کنیم و می خندیم و یک دور هم با خود آنچه اتفاق می افتد. 
تا تهیه جزیی ترین وسایل پیش می رویم و حتی وعده های چایی را همراه با طرز تهیه و سطح بندی در حد لالیگا و تیم ملی و سری آ و... مشخص می کنیم. در آخر باز هم بر روی این جمله شهید حسن باقری تاکید می کنم که: ۱۰۰٪ شناسایی، ۱۰۰٪ موفقیت! و از هم جدا می شویم تا موعد حرکت. پنج شنبه ۱۹ مهر ۸۶، ساعت ۱۳، ترمینال غرب. تعاونی یک ایران پیما.

در تعیین ساعت حرکت به این توجه می شود که حتمن بعد از اذان ظهر و با فاصله باشد برای داشتن فرصت خواندن نماز در منزل و رسیدن به ترمینال و اینکه روزه ها چپرو نشود! برای برگشت هم رسیدن به شهرآورد پایتخت یعنی بازی استقلال و پرسولیس! و در روز یکشنبه و فرصت کافی برای استراحت و ریکاوری برای روز بعد موجب می شود که حدود ساعت ۱۰ تا ۱۱ برای برگشت انتخاب شود. همان روز ها منجمان (که مشاور فقیهان شده اند) اعلام می کنند که هلال ماه در غروب روز ۵ شنبه غیر قابل رویت است و خیال ما را ما هم از بابت عید نبودن جمعه و تعطیل بودن شنبه راحت می کند.

با اینکه بیشتر از ده روز معطل کردم تا تمامش کنم نشد. فعلن تا همین جا. بقیه اش می تواند برود روی بقیه طلب ها. کارهای ناکرده. جملات ناگفته. حرفهای نانوشته. حسابهای تسویه نشده و... ولی این یکی را تمامش می کنم!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۶/۰۸/۰۹ساعت 10:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |