تبليغاتX
چای ‌نبات - عریضه

چاه حاجات!

...خودت و خودم می دانیم که تا به حال برایت ننوشته ام. شاید درباره ات یا به نامت قلمی زده باشم. اما اینکه تو مخاطبم باشی نه. الان هم اگر راستش را بخواهی برای خود خودت نیست. فقط تو را مخاطب قرار داده ام که راحت باشم. اما مگر می شود با تو سخن گفت و آسوده بود؟ آخر من را هم مثل هر کس دیگر و البته کمی بیشتر جو گرفته! (دیدی برای تو نیست؟! دوباره برگشته ام سراغ خودم...) آخر اینجا همه دارند برایت عریضه می نویسند و می اندازند درون چاهی که به نام توست به این امید که ببینی. بخوانی و اجابت کنی. که خواسته هایشان را بدانی اما نمی دانند این را (شاید هم بدانند و فراموش کرده اند یا حتی خود را به ندانستن زده اند) که تو بهتر از خودشان و هر کس دیگر بر آنچه در دلهاشان می گذرد آگاهی. درست مثل من که می دانی چرا اینجایم. مگر خودت نگفتی بیا؟
شاید هم دارند خیال خودشان را راحت می کنند یا بهانه ای برای دلخوشی فراهم می کنند که بگویند به هر راهی شده آمده اند و گفته اند و حتی برایت نوشته اند و سند هم دارند!
شاید هم درباره حاجتشان با تو اتمام حجت می کنند با تو. فارغ و غافل از اینکه تو خود حجتی. حجت خدا به روی زمین. و خدا با تو حجتش را تمام می کند بر این مردم نه با کاغذ...
یا حجه الله علی خلقه...

بامداد چهار شنبه- جمکران 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/22ساعت 8:35  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |