هواللطیف
۰) طلسم میشود انگار بعضی وقتها. آنوقتها که آدم نوشتنش میآید و نمینویسد. یا فریاد زدنش میآید و سکوت میکند. یا انفجار میطلبد و خاموش میماند و سنگین. یا بغض توی گلویش مانده و نمیشکند. یا شادیهایش قلنبه میشود و اجازهی بروز بهشان نمیدهد. پست گذاشتن من هم نقل همین حرف هاست. حالا بعد این همه روز یک موج آمده و این سد را شکسته. موجی از سرزمینهای کویری حوالی یزد. مهمترین زیستگاه دوستان نادیدهام با خالهای مشکی تو پر. بافق. سرزمین یوزپلنگ. جشنواره فرزندان سرزمین یوزپلنگ...

یوزپلنگها هم پرواز میکنند
یادداشتهای طولانی یک دبیرهمایش که از بد حادثه روزنامهنگاری هم میکند!
۱) وسط کلاس، آن هم اولین جلسه سال جدید، بعد از ۸ غیبت پیاپی! دوستی زنگ میزند، آنقدر عزیز هست که نشود جواب دادنش را بیخیال شد. میزنم بیرون و جواب میدهم. میخواهند همایش برگزار کنند. وقتشان کم است و نیروهای اصلیشان سخت درگیر کارهایی دیگر. یک نفر میخواهند که کار را جمع کند. میپرسد هستم یا نه؟... و اینگونه کلاس نیمه کاره رها میشود و من فاصلهی دانشکده تا دفتر "انجمن یوزپلنگ ایرانی" را فرصت دارم برای اینکه فکر کنم...
۲) ...فکر می کنم به اینکه آخرین تجربه کار اجراییام بر میگردد به آذر ۸۵. به دو کار همزمان و سنگین. دو کار متفاوت با تجربهها و نتیجههای متفاوت. "جشنواره بین المللی سلام بر نصرالله" و "دومین کنفرانس دانشجویی اقتصاد ایران" هر دو بلاخره انجام شد. اولی شد از جمله افتخارات که زمینه های وسیع جذاب و جدیدی را برایم گشود و دومی یک در جا زدن بیهوده، تاریکترین تجربه کار اجرایی، تنهایی محض! (که نتیجهاش شد اینکه به دنبال یک تیم درست و حسابی باشم برای چنین کارهایی) و در هر دو اینها آنقدر بهم فشار آمد که کلن کار اجرایی را بی خیال بشوم و بخواهم در عمق رشد کنم و بروم سراغ مطالعه و نوشتن و نتیجه اش این شد که خیلی زود وارد وادی روزنامهنگاری شدم... و حالا بعد یک سال و چند ماه. یک تجربه از جنسی متفاوت و جمعی که... (نه بگذار این را الان نگویم)
۳) وقتی میرسم هنوز توی جلسهاند. توضیح میدهند، میپرسم. میپرسم، توضیح میدهند... سخت است بخواهی در طول سه هفته از صفر برسی به صد. ولی برای کار یوزپلنگی باید مثل خود او باشی که در کمتر از ۴ ثانیه سرعت دویدنش به صد کیلومتر در ساعت میرسد. و این خیلی دشوار است. به خصوص وقتی که مدتها از میادین دور بوده باشی. قبل از رسیدن، پاسخم توی مشتم است. منتها برای باز کردنش قدری تامل میکنم. گویا آنها هم فهمیدهاند. پس زیاد طولش نمیدهم و بعله را میدهم و یاعلی میگویم. شرطهایی دارم که قبول میکنند. و حالا من باید با یوزپلنگها بدوم...
۴) سید احمد موسوی که میشنود میگوید از همین ابتدای سال، نو آوری و شکوفایی را بدجور جدی گرفتهام! احمد ذوعلم خوشش می آید و قول همکاری میدهد و مثل همیشه آرامش توام با روحیه برایم ارسال میکند. (هرچه باشد ما دوتایی تیم همدیگریم!) محمد رضا نیکخواه مثل همیشه جالب (و ناگفتنی) برخورد میکند! مهمترین حسن کار این است که همهی بسترها آماده است. کانالها تعریف شده است و اطلاعات و مستندات در حد خارج(!)، موجود و قابل دسترسی. روی حضور دوستان نزدیک در آن جمع میشود حساب کرد. و مهمتر از همه اینکه در میان این همه شلوغی من حال کار کردن دارم!
- طراح پوستر معطل لوگو مانده و عجله داریم. بهش گفتهام لوگو را طراحی کند. فردا صبحش میپرسد: "بچههای درهی یوزپلنگها بود دیگه؟!" هاج و واج میگویم:"مگر می خواهم کارتون بسازم!" و اسم درست را میدهم. مدتی بعد دوباره میپرسد:"خال خالیه یا راه راه!" میخندنم و میگویم: "خالهای مشکی تو پر. بجنب!"
- (عین متن یک اس ام اس:) مواظب باش توی عرصهی حیات وحش، وقتی داری دنبال یوزپلنگ میگردی طعمهی گرگهای اکو توریسم نشی گلابی اصفهانی!
۵) حساسیت خیلی بالاست. قرار است نتیجه دو سال تلاش را خاطره انگیز و با شکوه تمام کنیم. جلسه به جلسه پیش میرویم. در عرض ۳ جلسه باید اطلاعات و تسلطم با کسانی که دو سال مداوم زحمت کشیدهاند و در بطن کار بودهاند برابر شود و باید جوری این فاصله را پر کنم که توی کار به چشم نیاید. آن وقت است که عین بچهها هی سوال می پرسم... فلانی کیه؟... این چیه؟... اونجا کجاس؟... پس این چی؟... چرا؟... پس اگه اینجوریه، چرا اونجوریه؟... و تازه اینها جدای آن وقتهاست که معنی بعضی اصطلاحات و کدهای نهادینه شده در آن جمع را نمیفهمم و موجب ادخال سرور فی قلب جماعت می شوم و کلی ثواب جارو میکنم!
یک مشکل بزرگ که وجود دارد این است که نفر اصلی که من به جایش آمده ام اصلن نیست! (اگر بود که سراغ من نمی آمدند!) و خود بچهها هم علی رغم بلوغ مثال زدنی در کار جمعی، باز تضارب آرا دارند و روش کارشان بیشتر بر اساس اقناع است تا اجماع.
حس بازیکن تازه از راه رسیدهای را دارم که بعد از مدتها دوری. توی بازی فینال، آن هم دقیقه هشتاد با ستاره تیم که مصدوم شده تعویض شدهام. در حالی که نه تنها قبلن در این تیم بازی نکردهام، که اصلن نمیدانم اینجا کجاست؟ تیم حریف کیست؟ حتی نمیدانم بازی چند چند است؟! و... ولی دوست دارم یک تعویض عالی باشم. با یک بازی به یاد ماندنی. تا گزارشگر بازی مثل عادل فردوسی پور در آخرین باری که پرسپولیس قهرمان لیگ شد فریاد بزند: "تعویض رویایی علی پروین..." و بعد... ما قهرمان بشویم! (فکر کرده ای اعتماد به نفس شاخ و دم دارد؟!)
- آخی! تو هنوز فامیل منو نمی دونی؟!...
۶) مجبور میشوم بعد از حدود یک سال موبایلم را معتبر کنم. آن هم دو بار در ۳ هفته. روزهایم شلوغ تر میشود و پر بار. از هیچ کاری نمیزنم. به عوض از ۸ صبح تا ۱۲ شب مشغولم و روی پا. ۲ سفر می روم. یکی با همان دو دوستی که رویشان حساب کرده بودم و یکی تنها. هرکدام میشود مثل دو نفوذ و دو حرکت قشنگ موقعیت ساز. یک انفرادی (مثل نفوذهای پا به توپ روی خط از چپ که شگردم بود در آن زمان ها) و یکی با حرکت تیمی، یک پاسکاری تک ضرب و نفوذ به قلب دفاع...
۷) در همین حین بچهها را جمع میکنم. جواد ملکوتی مثل همیشه حتی با چشم بسته هماهنگ است. یک-دو هایش حرف ندارد. سینا اسماعیلی کماکان می خندد و پای کار است مثل یک دفاع آخر مستحکم. و میخواهم خواهرم محبوبه با تجربه فراوان کار تشکیلاتیاش در عاشورائیان اصفهان و جامعه زینب و هلال احمر برای اولین بار در کنارم کار کند. مرتضا هاشی توی دو روز یک پوستر بی نظیر طراحی می کند. که همه دوستش دارند و تعریفش را می کنند. مثل یک ضربهی ایستگاهی که از پشت هیجده یک راست می رود سه جاف دروازه!
- اولی در وقت خالی یک روز شلوغ. میآید روزنامه برای دادن بلیط سفر. در عوض میشود اولین کسی که طرح نهایی پوستر را نشانش می دهم. معلوم است خوشش آمده. ذوق انباشته را توی چشمها و تک تک عضلات صورتش میشود دید! ولی فضا برای او آنقدر غریبه و برای من رسمی است که مجال بروز نمییابد. کاش یک جای دیگر بودیم تا بشود با بر و بچ حسابی ذوق کنیم و جیغ داد راه بیندازیم...
- دومی زنگ می زند روی موبایل. با لحن جدی و خشک میگوید: "این پوستر جشنواره است؟" و تکیه را روی واژهی "این" آنقدر محکم ادا میکند که طاق دلم میلرزد. جواب میدهم: "آره."خیلی خشن میگوید: "شما خجالت نمیکشید؟" طاق مذکور در حال فرو ریختن است. میپرسم "چرا؟" یکدفعه با خنده میگوید: "چون فوق العااااااده است!" و من از حال میروم پشت تلفن!
- سومی میخندد و میگوید "دلم میخواهد پوسترمان را بغل کنم! طراحش را هم همینطور! حیف که اسلام دست و پای مان را بسته!"
۸) مسئولین شهر استقبال میکنند. هیچگونه کارشکنی و سنگاندازی وجود ندارد. حتی بدون هیچ چشم داشتی حرف از همکاری و به عهده گرفتن بعضی قسمتها میزنند. روال اداری به سرعت طی می شود. نامهها در همهی ادارهها در یک صبح تا ظهر به نتیجه میرسد، همه مثبت! با امام جمعه دوست داشتنی بافق رفیق میشوم. آدم با صفایی است این حاج آقای سلیمانی. گپ و چای و شیرینی... و من را به یاد دو شوهرخاله ی مرحومم می اندازد که هر دو امام جمعه بودند و برایش از آنها می گویم... یک آقای شفیعی معاون است و یک آموزش و پرورش، در میان آن همه خوب او از بقیه بهتر است. حیف که دیر شناختمش. آقای رضاییپور مدیر روابط عمومی شرکت سنگ آهن است. ندیده شیفتهی اخلاقش میشوم و مدیریت بازش. حقا که آن سمت برازندهاش است. خلاصه همه چیز آنقدر خوب پیش میرود که بعضی وقتها به شک میافتم! (و توی دلم به تمام بروکراسی رایج در ادارات پایتخت لعنت میفرستم!)
در این میان درک میکنم که دوستانم چقدر حساب شده و درست مسیر این دوسال را طی کردهاند که هیچ کس مشکلی با ایشان ندارد. در حقیقت من بر روی بنایی از اعتماد و احترام دارم قدم میزنم که آنها بنا کردهاند. و باید به رفیع شدن آن کمک کنم. و بر خود میبالم که گذاشتن سنگ آخر این بنا را به من سپردهاند.
۹) کل جشنواره دو روز است.
نمایشگاه برای مهمانهای جدید
مسابقه دو
دخترها جدا
پسرها جدا
بادبزن طرح دار (برای وی آی پی) ده عدد!
همایش اختتامیه
...و دیگر هیچ!!
۵/۹) برای پوشش رسانه ای مجبور میشوم دست به کاری که دوست ندارم بزنم و برای اولین بار در عمرم خبر تنظیم کنم! سایت انجمن یوز پلینگ و لینکهای من و بقیه منجر به درج خبر در فارس، ایرنا، سایت واحد مرکزی خبر، روزنامه جام جم، اعتماد، کارگزاران، میشود. تماسها و نامه نگاریها هم موجب میشود رادیوی استانی با مرتضا اسلامی مصاحبه بگیرد و شبکه استانی، هم پیش خبر کار کند، هم گزارش بگیرد و همان روز در سه نوبت پخش کند. تازه خانم حدادی خبرنگار دوچرخه (ضمیمهی ۵ شنبههای روزنامه همشهری) با گروه دوم آمده و به طور کامل همراهمان است.
۱۰) ما یک روز زودتر از بقیه راهی میشویم. تیم اول از ۳ تا تیم با کلی وسیله. تیم اصفهانی هم همان روز قرار است بیاید.
سه مرحله توی قطار میخوابیم. و در مرحله سوم از یزد به بافق توی قطار کم میماند که برویم کرمان! وقتی میرسیم آژانس را اشتباهی سوار میشویم!
بیل بوردهایمان از اول هفته توی شهر نصب شده. محل اسکان را در آهن شهر تحویل میگیریم. محل برگزاری را هم. سالن همایش های آهن شهر که بهش میگویند سینما جدید. همزمان با جشنوارهی ما ورزشکاران باستانی کل کشور هم در بافق جمع شدهاند و این قدری کار مسئولین را سخت کرده اما اجازه نمیدهند هیچ خللی در کار ما وارد شود.
با شروع روند اجرایی طبق معمول کدهای جدید با اتفاقات جدید شکل میگیرد. قرار بوده رنگ غالب فضای نمایشگاه آبی باشد. ولی توی شهر فقط پارچه سبز و سفید برای این کار هست. و اصرار ما بر حرفمان مجبورمان می کند کور رنگی بگیریم و این کور رنگی مسری به بقیه هم سرایت میکند. حتی به بنر الان چای نبات! که آبی پر رنگ و آبی کم رنگ است!!
رد پای پیرمردی که پارچهها از او خریداری شده علاوه بر کور رنگی در همه جا هست! و میشود دلیل هر اتفاقی که نمیدانیم علتش را! مثل وقتی که جوجه کبابها دیشب تبدیل به الویه میشود و امروز به طرز عجیبی شبیه کوبیده است و مزهی آن را میدهد! یا وقتی پارچهها به لباسها رنگ میدهد و وسط طاقه اش سوراخ است.
و تخصصها رخ مینماید. یکی تیغه کش میشود و یکی سقف زن. یکی برشکار میشود و یکی منگنهزن. یکی فقط فلوچارت راست کارش است (آن هم بزرگ و روی نبش دیوار! همراه با حرکت دست!) و یکی چسب زدن با کفش. یکی در حساب کردن سرانهی نیم کیلو کالباس برای ۸ نفر استاد است! و یکی در خوردن هندوانهای که مثل قند... سفید است!
و در اوج کار فرهنگ ایثار و شهادت بروز میکند وقتی دوغ خانواده در حال خنثی شدن میترکد و یک نفر خودش را روی آن میاندازد!
آیکیو ها نیم سوز شده ولی مغزها هنوز زنده است! بدین ترتیب تا ساعت ۴ بامداد غرفهها یکی یکی عَلَم میشود.
ساعت ۲:۱۵ بامداد:
فریاد با عصبانیت: - اینو چرا زدین این جا؟
-خودت گفتی!
-من گفتم؟ من غلط کردم! بردار بزنش اون طرف!
۱۱) ساعت ۸ صبح ۵ شنبه گروه دوم میرسند. با قدری خردهکاری نمایشگاه آماده است. ولی بدون بازدید کننده. با یک هماهنگی کوچک یک دفعه نمایشگاه پر از بچههای مدرسهای میشود که با معلم هایشان برای بازدید آمدهاند. و نمایشگاه افتتاح میشود. از صدا و سیما هم می آیند. رئیس آموزش و پرورش و معاونش و معاون فرماندار با هم می آیند تا رسمیت بیشتری بیابیم. تئاتر روز اول (برنامهی جنبی نمایشگاه) اجرا میشود. یک ایده همانجا به ذهنم می رسد. دیوار نوشتههای بچه ها. یک جور دفتر نظرخواهی متفاوت برای آنها. کاغذهای گراف را میچسبانم به دیوار و چند ماژیک هم با نخ سبز(!) کنارش. بلاخره اسمش را خودم میسازم "یادگاریهای خالخالی" وقتی میبینم بچهها با چه ذوقی دارند پرش میکنند. غرق لذت میشوم! خواندن این یادگاریها یکی از جذابترین کارها برای هر بازدید کننده است... ناهار بلاخره میرسد. خورشت قیمه! نمیدانم چرا یاد هیئت میافتم.
- (یک اس ام اس صبحگاهی:) "از تیم ۲ به رئیس. ۹ تا نخود و یه کپه سیب زمینی! از یزد به سمت بافق حرکت کردیم."
۵/۱۱) لهجهی یزدی غوغا میکند! با اینکه من خودم جزو اکسنت دارهای ساکن پایتخت هستم ولی باز هم هر وقت به یک یزدی بر می خورم نیشم تا بناگوش باز میشود! حالا توی این شهر میتوانم به خوبی درک کنم حس جماعت تهرانی را در هنگام شنیدن صحبتهایم! جالب است که قضیه یک طرفه نیست. وقتی دارم برای بچههای بافق حرف میزنم از میان سرهایی که نزدیک هم میشود و پچپچههایی که در میگیرد واژهی "اصفهانی" را میتوانم به خوبی تشخیص دهم.
مردم تو داری هستند مردم اینجا. و سخت بی توقع. این از اثرات هم نشینی با کویر است. هرچه زمان بیشتر می گذرد بیشتر به این باور مطمئن می شوم. آب انبار و بادگیر توی شهر هست. و درختهای نخل فراوان. همهی اینها با هم تصویر شهر را برایم جاودانه تر میکند. اثرات دو اتفاق هنوز بر در و دیوار شهر هست. اولی سفر چند وقت پیش رهبر انقلاب است به اینجا و دومی انتخابات مجلس که اینجا هم به دور دوم کشیده بود. درست یک هفته قبل از جشنواره، روز قبل از رای گیری دور دوم انتخابات مجلس را آنجا بودم. وسط راه برای اینکه شناسنامه ام توی خانه مانده بود سر راه رفتم اصفهان و باز با اینکه مرحلهی اول را تهران رای داده بودم توانستم همراه برادرم وظیفهی شرعی را در اصفهان انجام دهم. این وظیفهی شرعی چه ها که نمیکند!

۱۲) از شانس خوبمان (گویا پیرمرده در این مورد کاری از دستش ساخته نیست!) پنج شنبه هوا بیشتر ابری است. برنامهی بعد از ظهر تا روز قبلش عملا کنسل بود ولی با یک پیگیری محکم و چهارتا هماهنگی به یک برنامهی "خوب" به معنای واقعی کلمه تبدیل شد. مسابقهی دوی دختران در ورزشگاه آهن شهر در پیست دور زمین چمن برگزار میشود. بچه دبستانیها هم میخواهند با راهنماییها مسابقه بدهند و عجیب اصراری دارند که آنها هم باشند. آنقدر که مجبور میشویم برایشان یک دور جدا مسابقه بگذاریم. سوت شروع را که میزنم، انگار یکی از بزرگترین اتفاقهای زندگیام میافتد.اینجا هم مثل کل برنامهها پوشش تصویریمان فوقالعاده است. بعد از مسابقه، جو زمین چمن و استادیوم و نیمکت ذخیرهها پسرهای گروه را میگیرد و انگار که مسابقه باشد هرکس روی نیمکت موقعیتی میگیرد. حالا مربی خارجی می خواهد تعویض کند و در همان دقایق یک صحنه ی حساس... عجب موقعیتی!... اگر گل میشد...

۱۳) تجلیل از معلم های گروه با یک شاخه گل در روز معلم. ساندویچهای شام و مراسم جمع و جور تولد یک دوست و کیک تولدی که صبح فردا تبدیل به صبحانهی گروه میشود. در کنار جلسهی هماهنگی برنامه فردا و تنظیم کنداکتور اختتامیه و آماده کردن قابهای لوح تقدیر و کادو گرفتن جوایز (برای اولین بار در زندگی ام شاهد کادو گرفته شدن توپ فوتبال هستم!) و بقیه ی کارها همه را تا نیمه های شب بیدار نگه میدارد. و من آنقدر خستهام که وقتی چشم باز میکنم میبینم خوابم برده!
۱۴) بقیه بچهها صبح جمعه می رسند. محمد فرهادی نیای رئیس، که طی دو روز گذشته همه چیز را مو به مو پشت تلفن چک میکرده هم هست. کلی روحیه میگیرم. مجری مراسم سید معبود ستوده هم با آنهاست. مسابقه دوی پسرها یکی از سختترین کارها از جهت هماهنگی برای برگزاری است. مهمترین علت این است که در یکی از خیابانهای منتهی به میدان اصلی شهر (میدان امامزاده عبدالله) میباید برگزار شود. هماهنگیهای قبلی را آقای فتاحی، مسئول تربیت بدنی آموزش و پرورش انجام داده. اورژانس و نیروی انتظامی آمدهاند. مسیر مسابقه چک میشود. استقبال قابل قبول است. مسابقه پسرها سنگینتر و حساستر است. ولی این هم به خوبی ردیف میشود.

۱۵) خدا پدر این سازمان ملل را بیامرزد! آوردن اسمش آبرو می دهد به آدم! هرجا می خواهیم کلاس بگذاریم حرف از دو نمایندهی سازمان مللی میزنیم که میهمان ویژهمان هستند. یکیشان بچهی نروژ است به اسم "لهلم" (به فتح لام و ضم لام!) و ما توی خودمان بهش میگوییم "لهله" (به فتح و ضم دلخواه!) و وقتی از قضای روزگار آمدنش کنسل می شود به فکر جایگزین می افتیم و در نهایت جواد ملکوتی با آن تیشرت قرمز... نه! مشكي. یا شاید هم بنفش! (این سندروم کور رنگی هنوز بقایایش نرفته!) به اضافه یک عینک آفتابی میشود مهمان خارجی از کشور گینه!
۱۶) از بعد آقا محمد رضا خان شفاه! که رفت فرنگ دنبال درسش، دیگر شبیهش را توی کارهای این تیپی ندیده بودم ولی حالا یک نفر هست که علاوه بر اینکه بلد است به صورت ایدهمند و البته به صورت پارتیزانی کلیپ و تیزر بسازد محمد رضا را هم می شناسد. ایدهی ساخت تیزر از طرح پوستر را آنقدر خوب میگیرد و از کار در می آورد که دلم میخواهد هی پشت سر هم بگذارم و نگاهش کنم. به خصوص آن آخرش وقتی آن صدای جذاب اسم همایش را میگوید! کلیپمان را فقط باید ببینی تا بفهمی چه زحمتی کشیده. خوشحالم که چنین موجودی (از لحاظ تخصص و اخلاق) را یافتهام. فقط حیف که قدری بد شانس است. مثلا یکدفعه میکروفونش خراب میشود و از ۴ ساعت راش فیلمهای اردو فقط ۱۰ دقیقه اش صدا دارد! یا اینکه وسط کار برقشان میرود و همه چیز سیو نشده میپرد. ولی این قبیل چیزهای بیاهمیت(!!) دلیل نمیشود که من اعتقادم به فتح الله امیری را از دست بدهم.
۱۷) در تمام این مراحل. از اول تا آخر حضور یک زوج جوان و پر انرژی پر رنگ است. مسئول پشتیبانی علیرضا امیری است. و همسرش خانم بهاآبادی از آموزشگرهای طرح. هر دو فعال در هلال احمر بافق. که شوهر فارغ التحصیل است و شغل آزاد دارد و بانو هنوز دانشجو است. اگر نبود شناخت، حضور و کمک آنها، این تجربه هیچ گاه اینقدر شیرین به یاد ماندنی نمیشد.
و حالا ما دو دوست نزدیک داریم در شهر بافق که میتوانیم هر وقت دلمان هوای خوردن کباب کوبیده با دوغ و دست کشیدن به دیوار کاهگلی و وضو گرفتن با آب قنات و خوابیدن زیر نور ستارهها به سرش زد برویم پیششان و با هم به آن خانهی قدیمی با آرامش افسونگرش پا بگذاریم. منزلی که انگار دو لاکپشت ساکن آنجا، زمان را در آن متوقف کردهاند.

۱۸) اختتامیه. باید همه چیز تمام شود. کارگردانی آن را به خوب کسی سپردهام با وجود اینکه (میفهمم و به روی خودم نمیآورم) که روی فرم (یا حداقل در اوج آمادگی) نیست ولی کارش را به بهترین شکل انجام میدهد. میهمانهای رسمی با اینکه دیر میکنند همه میآیند و سخنرانی هم میکنند. امام جمعه، فرماندار و معاونش، رئیس آموزش و پرورش و معاونینش، رئیس محیط زیست و محیط بانها، مسئولین شرکت سنگ آهن و آهن شهر، کانون پرورش فکری و برنامه تئاتر عروسکی که اولین تجربهی خانم کارگردانی است که موقع اجرای مسلط و زیبای بچههای گروهش آنقدر استرس دارد که توی سالن نمیماند. خانم دارایی نماینده سازمان ملل هم میرسد. او هم از طرح پوستر تعریف میکند و به من هم خسته نباشید میگوید. سالن پر نمیشود ولی شلوغ است و پر از بچه! خیالم از بابت پذیرایی راحت است. مجری با اینکه خوب اجرا میکند کم سوتی نمیدهد. اهدای جوایز قدری توی ذوق میزند از بابت تعداد زیاد افرادی که اسمهایشان برای گرفتن جایزه و تقدیر اعلام میشود و غایبند.
۱۹) جمع کردن نمایشگاه در سه سوت! جاماندن یک گروه مان از قطار و رسیدن به آن در ایستگاه بعد و بار و بندیل زیاد خودمان و خستگی برگشت و... اینها گفتن ندارد. کسی هم حوصله ی خواندنش را ندارد.
۲۰) ممنونم از تمام کسانی که در واگذاری این مسئولیت (که مقام ندارد!) به من اعتماد کردند و سپاسگذارم دوستانی در کسب این تجربه یاریام کردند. همهی آنهایی که بازی ام را دیدند، خطاهایم را بخشیدند، به من پاس گل دادند و پاسهایم را گل کردند. و تمام یوزپلنگانی که اجازه دادند با دویدن در کنار آنها بار دیگر باد در موهایم بپیچد و طعم پرواز را تجربه کنم. و باور کنم پرواز یوزپلنگها را...
*همسفرانم هم روایت کردهاند:
۱) هنوز ایستاده در زیر باران: (صفورا زواران) ...پایان
۲) سرباز زمین: (حمیدرضا) بافق، سکانس آخر
۳) سرو آزاد: (کیارش یشایایی) اختتامیه با گزارش تصویری اختصاصی
۴) همشهری آنلاین: (تهمینه حدادی - خبرنگار دوچرخه) آدم ها و یوزپلنگ ها